دوشنبه , ۱ مهر ۱۳۹۸
خانه / دفاعیات مسیحی / بررسی و تفسیر افسسیان بخش ۴

بررسی و تفسیر افسسیان بخش ۴

آنانی که مرده بودند!

نگاهی به افسسیان ۲ : ۱- ۳

ما میدانیم که شماره گذاری آیات و فصل بندی های کتابمقدس کاری بود که سالها پس از نوشتن آنها به دلیل ایجاد نظم و تدریس عمیق تر کلام خداوند توسط افرادی خداشناس و خدا ترس با در نظر گرفتن تمامی اصول و قواعد و ریز ریز جزییات انجام پذیرفته است. یعنی وقتی ما به پایان این جمله در فصل اول رسیدیم که پولس رسول نوشته بود: «که بدن اوست یعنی پری او که همه را در همه پر میسازد.» ( ۱: ۲۳ ) که در پایان دعا کردن برای ایمانداران افسس گفته بود. یعنی پس از اینکه برای آنها دعا کرده بود تا مگر روح القدس خدا به آنها آن حکمت و شناخت معرفت خدای زنده را بدهد. تا اینکه بدانند امید دعوت آنها چیست و بدانند که میراث آینده آنها چیست و بدانند که آن قوت رستاخیز مسیح از مرگ که در آنها و به آنها داده شده است چگونه باید زندگی آنها را عوض کند. اینجا به نظر میرسد که فصل ۱ تمام شده است و ما فصل ۲ را آغاز میکنیم. حالا تصور کنید که این نامه از پولس رسول به کلیسای شما رسیده است و شما آن را میخوانید. شما فصل ۲ ایه ۱ را ندارید! شما این را دارید: « که بدن اوست یعنی پری او که همه را در همه پر میسازد. و شما را که در خطایا و گناهان مرده بودید زنده گردانید…» دقت کردید؟ چون این را با این دید بخوانیم که این نوشته به دنبال همدیگر آمده است بدون هیچ توقفی، خواندن آن جالب تر و پر معنی تر و نزدیک تر به نیت و هدف اولی خود نامه میگردد.

اما در ادامه نامه که ما آن را بعنوان باب ۲ آیه ۱ تا ۳ در این بخش بررسی میکنیم چه میخوانیم؟ اگر یادتان باشد همانطور که در افسسیان ۱ در زمان بررسی این نامه با شما صحبت کردم، تعداد زیادی از بخش های بلند بالایی در این نامه وجود دارد که در نامه های دیگر پولس رسول نداریم. جملات بلند و بدون هیچ نقطه با مکث یا سوال یا چیز دیگری. همه آنها مستقیم پشت سر هم آمده است. گفتیم که باب ۱ ایات ۳ تا ۱۴ یک بخش هستند و کمااینکه ۱ : ۱۵- ۲۳ یک بخش بودند. اکنون با بخش دیگر طولانی این نامه آشنا میشویم. و آن باب ۲ ایات ۱ تا ۱۰ است.

پس اگر میخواهیم بدانیم ۲ : ۱- ۳ چه میگوید باید این بخش را تا ایه ۱۰ بخوانیم. اما به دلیل اهمیت این بخش، من آن را اینگونه تقسیم بندی خواهم کرد و آن را با هم بررسی میکنیم:

الف- ۲ : ۱- ۳ : گذشته ما بدون مسیح

ب-  ۲ : ۴- ۱۰ فیض خدا در مسیح

الف- ۲: ۱- ۳ : گذشته ما بدون مسیح

در این بخش میخوانیم: « ۱ و شما را که در خطایا و گناهان مرده بودید زنده گردانید. ۲ که در آنها قبل رفتار میکردید بر حسب دوره اینجهان بر وفق رییس قوت هوا یعنی آن روحی که الحال در فرزندان معصیت عمل میکند. ۳ که در میان ایشان همه ما نیز در شهوات جسمانی خود قبل از این زندگی میکردیم و هوسهای جسمانی و افکار خود را به عمل میاوردیم و طبعا فرزندان غضب بودیم چنانکه دیگران

وقتی ما افسسیان باب اول آیات ۱۷ تا ۲۳ را میخوانیم، پس از دعای پولس رسول، پس از اینکه به ایمانداران میگوید که آنها توسط قدرت عظیمی که قدرت رستاخیز مسیح از مرگ باشد به زندگی بازگشته و به بدن مسیح، کلیسا، توسط این قدرت عظیم وصل شده اند و قاعدتا هیچ نیروی و ریاستی یا قوتی یا قدرتی و حکومتی در دنیا قادر به پیروزی بر انها، بر کلیسای مسیح، نیست. درست پس از اینکه میگوید ایمانداران چون به سر کلیسا، عیسای خداوند، وصل هستند پس از پری مسیح پر میشوند. یعنی همان پری و همان تغذیه ایی که شاخه وصل شده به تنه درخت تغذیه میکند تا جوانه بزند، تا برگ بدهد، شکوفه بزند، و میوه بدهد. آن پری تاک که چون به او وصل هستیم پس میوه میاوریم. درست پس از این اعتماد و اطمینان عظیم به آنچه در مسیح و با مسیح و از مسیح دارند، به آنها میگوید: « و شما را که در خطایا و گناهان مرده بودید زنده گردانید.» چرا؟ چرا پولس رسول ادامه نمیدهد به این تشویق کردن و استفاده کردن کلمات دلگرم کننده و امروزه به آن میگویند کلمات « مثبت؟»

امروزه همه دوست دارند فقط کلمات «مثبت » بشنوند! کلماتی که به آنها روحیه بدهد، آنها را شنگول کند! از درد و سختی و گناه و شرارت و گناه صحبت نکن! مثبت صحبت کن و انسانها را تشویق کن! دوست عزیز! تقریبا دو هزار سیصد سال پیش در یونان باستان فیلسوفی میزیست بنام « اپیکوریوس» تمام باور و فلسفه این شخص بر اساس همین « مثبت » اندیشی و فرار از رنج و درد و سختی بود. پولس رسول در نامه اعمال رسولان باب ۱۷ ( ۱۶- ۳۴ ) در برابر گروهی از پیروان همین فیلسوف یونانی در باره خدای زنده نادیده ایی با آنها سخن گفت که آنها میپرستیدند و نمیدانستند که نامش چیست و کیست. پولس رسول به انها گفت که در حقیقت این خدای نادیده همان خداوند یهوه میباشد. سپس به همین اپیکوریین و دیگران در باره نقشه و طرح الهی این خدای نادیده سخن گفت: « پس خدا از زمانهای جهالت چشم پوشیده الان تمام ربع مسکون را به انصاف داوری خواهد نمود به آن مردی که معین فرمود و همه را دلیل داد به اینکه او را مردگان برخیزانید.» ( اعمال ۱۷ : ۳۰ -۳۱ )

این جهالتی که پولس رسول از آن صحبت میکند همان خطاها و گناهان افسسیان ۲: ۱ است. و آن جهالت و این خطاها و گناهان هر دو ثمره گناه آدم و حوا است. و هیچکس را از آن گریزی نیست. پولس رسول میتوانست به بیان کلمات «مثبت » خود برای تشویق ایمانداران افسس پیش برود اما آیا او در برابر کل داستان نجات حقیقت را میگفت؟ چطور میتوان از آنکس که در مسیح هستیم صحبت کنیم اما از آنکه بدون مسیح چه بودیم صحبت نکنیم؟ هیچ صحبتی از این جهالت و خطاها و گناهان ما  که پسر خدا را بر آن داشت تا جسم گرفته به روی زمین بیاید و مانند دزدی بر بالای صلیب برای گناهان ما کفاره شود نکنیم؟ عظمت فیض خدا در عظمت مرگ و نابودی ما خود را نشان میدهد که یک حقیقت مطلق بود: « زیرا همه گناه کرده اند و از جلال خدا قاصر میباشند.» ( رومیان ۳ : ۲۳ ) 

و شما را » پولس رسول رو به ایمانداران افسس کرده است. در واقع همانطور که در آیات ۱۳ گفته بود « و در وی شما نیز،» به نظر میرسد که پولس یک فرق را در نظر دارد. در نظر دارد اما نه برای تمییز قایل شدن و بالیدن به آن بلکه برای درک درست موقعیت فرهنگی، دینی، سنتی و باورهای همدیگر. همانطور که در بررسی آیه ۱ : ۱۳ گفتم، این شما منظور ایمانداران مسیحی ایی میباشند، ایمانداران افسس یا کلیسای خداوند، که از زمینه یهود نیستند. از دین و شریعت و کتاب یهود هیچ نمیدانستند.

و شما را که در خطایا و گناهان » این عبارت « خطایا » یا « پاراپتوماسین» معنای خطا کردن و سقوط اخلاقی و رفتاری نسبت به شخص دیگری، انسان دیگری است. ( نگ. متی ۶ : ۱۴- ۱۵ الف و ۱۸ : ۳۵ و رومیان ۵ : ۱۵ و غلاطیان ۶ : ۱ ) اما عبارت « گناهان » یا «هامارتیاس» معنای خطا کردن و شرارت کردن به وجود الهی و آسمانی است. (نگ. پیدایش ۳۹ : ۹ و دوم سموییل ۱۲ : ۱۳ و مزمور ۵۱ : ۴ و ارمیاء نبی ۸ : ۱۴ و عزرا ۹ : ۶ و نحمیاء ۹: ۲۸ و  اول یوحنا ۳ : ۴ ) هر دو نوع که نوعی شرارت در ذات آدمی ست با خود تنها و تنها یک ثمره را به همراه داشت:

و شما را که در خطایا و گناهان مرده بودید » عزیزان! این برای ما فارسی زبانان که هر روز با واژه مرگ و مردن سر و کار داریم که گویی نقل زبان است، ریشه و آغاز مرگ بینهایت مهم است. قرآن هرگز نتوانست به آن نگاه کند و به شما بگوید چرا من و شما میمیریم؟ و روشنفکران و شاعران فارسی زبان ما یا آن را روحانی کرده اند و یا آن را حلاجی کرده اند یا آن را بکار برده اند برای پیشبرد مقاصد باوری و هنری خود. اما مرگ را به من و شما نگفتند چرا هست؟ البته پاسخ کامل و جامع به این سوال اصلا در این مقاله نمیگنجد. اما فقط این را در نظر داشته باشید که در خلقت ابتدایی خدا ( که قرآن هرگز آن را برای من و شما توضیح نداده است) مرگ نبود. وقتی خدا آدم و حوا و حیوانات را خلق کرد در آن روح حیات را دمید به آنها نگفت « انالاالله و انا الیه راجعون!» آنها خلق شدند که در حضور خدا باشند برای ابد. هیچ لزومی به ترک کردن خدا نبودند یا دور شدن از خدا که خدا به آنها بگوید شما از من هستید و به نزد من برمیگردید. نمی رفتند که برگردند. بودند برای ابد. اما در باب ۳ پیدایش ( که قرآن هرگز از آن سخن نگفته است) نااطاعتی انسان و گناه انسان باعث جدایی از خدا شد. چون این جدا شدن از خدا وارد شد دوری از ریشه دایمی زندگی و حیات قطع شد. و همانطور که خدا به انها حکم و فرمان دادن بود که روزی که از آن درخت بخورید خواهید مرد. ( پیدایش ۲: ۱۶- ۱۷ ) آدم و حوا و به همراه آنها تمام طبیعت، پس از نااطاعتی از فرمان خدا ( خوردن از میوه درخت ) در مرگ محکوم شده فرو رفت و سپس خدا به آنها گفت: « زیرا که تو خاک هستی و به خاک خواهی برگشت.» ( پیدایش ۳ : ۱۹ ) و خداوند به دلیل این گناه انسان فرمود: « روح من در انسان دایما داوری نخواهد کرد زیرا که او نیز بشر است.» ( پیدایش ۶ : ۳ )

پس این گناه آدم و حوا بود که با خود هم مرگ جسمانی و هم مرگ روحانی را با خود به روی زمین آورد و ما ثمره همان نااطاعتی آدم و حوا را بر خود میکشیم. پس وقتی پولس رسول در افسسیان ۲: ۱ میگوید « و شما را که در خطایا و گناهان مرده بودید،» منظور پولس رسول همان ثمره نااطاعتی آدم و حوا میباشد: مرگ جسمانی، مردن و به خاک بازگشتن. مرگ روحانی، دوری از حضور پرجلال خدا. پولس میگوید شما در هر دو حالت مرده بودید.

اما عبارت « مرده بودید،» از حیث ریشه فعلی از یک عمل رو به انجام سخن میگوید یعنی از قبل مرده بودید، وقتی با مسیح آشنا شدید مرده بودید و اگر به مسیح ایمان نمیاوردید به این مرده بودن خود ادامه میدادید. این مرده بودن قدر مسلم نیم نگاهی به ازلیت بدن جسمانی ما نیز دارد یعنی نهایتا بدلیل زیستن در خطاها و گناهان در خاک میشدید و با خاک میشدید و تمام میشد. و همچنین مرده بودن از حیث روحانی. این مرده بودن ما از حیث روحانی درست پس از بیرون راندن آدم و حوا از حضور خدا آغاز شد. دوری از نور پر جلال حضور او که در نور او ما نور را میدیدیم. که به جز در تاریکی بودیم یک تاریکی مطلق. در همین نامه کمی جلوتر پولس رسول چنین همین مطلب را اینگونه میشکافد: « که در عقل خود تاریک هستند و از حیات خدا محروم بسبب جهالتی که به جهت سختدلی ایشان در ایشانست.» ( افسسیان ۴ : ۱۸ ) در ادامه میگوید: « زیرا که پیشتر در ظلمت بودید لیکن الحال در خداوند نور میباشید.» ( ۵ : ۸ ) در نامه کولسیان میخوانیم: «و پدر را شکرگذارید که ما را لایق بهره میراث مقدسان در نور گردانیده است و ما را قدرت ظلمت رهانیده به ملکوت پسر محبت خود منتقل ساخت.» ( کولسیان ۱ : ۱۲- ۱۳ )

« و شما را که در خطایا و گناهان مرده بودید زنده گردانید.» این تقریبا همان مثال پسر گمشده را به یاد ما میاورد. وقتی پسر گمشده قصد کرد تا به منزل برگردد و اعتراف به گناهان خود کند و به پدر خود گفت :« ای پدر به آسمان و به حضور تو گناه کرده ام و بعد از این لایق آن نیستم که پسر تو خوانده شوم.» ( لوقا ۱۵ : ۲۱ ) پدر در پاسخ به چنین اعتراف قلبی پسر خود جشن بزرگی را فراهم دید و یکبار به برگزار کنندگان جشن گفت: «زیرا که این پسر من مرده بود زنده گردید و گم شده بود یافت شد پس بشادی کردن شروع کردند.» ( لوقا ۱۵ : ۲۴ ) و یکبار به پسر بزرگتر خودش که با این جشن مخالفت کرده بود: « زیرا که این برادر تو مرده بود زنده گشت و گم شده بود یافت گردید.» ( لوقا ۱۵ : ۳۲ )

که در آنها قبل رفتار میکردید،» پولس اشاره به خطاها و گناهان دارد که در « آنها » رفتار میکردند یعنی طوری که در آن نشو و نماء میکردند! بالا و پایین میرفتند و انگاری در خیابان شانلازیزه قدم میزدند و لذت میبردند! به آن عادت کرده بودند.

بر حسب دوره اینجهان بر وفق رییس قدرت هوا یعنی آن روحی که الحال در فرزندان معصیت عمل میکند.» پولس رسول ادامه میدهد که زیستن ما و خوگرفتن به خطاها و گناهان نه تنها بر میل و خواسته خود ما بود همچنین «بر وفق » بر اساس و موازی با خواسته و هدف « رییس قدرت هوا» یا رییس قدرت آسمان یا رییس هر آنچه که هست و نیست بوده است. منظور چیست؟  منظور از رییس قدرت هوا چیست؟ مگر هستی چند تا رییس میخواهد؟! اگر خدا رییس هستی میباشد( که در آن هیچ شکی نباید داشته باشید.) پس این رییس قدرت هوا کیست؟

کلمه « رییس » در این جمله به زبان یونانی «آرکونتا » است. این یک اسم مذکر مفرد است که حالت مفعولی را اجرا میکند. پس اسم یک شخص خاصی است. او کیست؟ و وقتی پولس میگوید : قدرت هوا، از چه قدرتی و چه مقدار و تا به چه حد صحبت میکند؟ البته لطفا در نظر داشته باشید شیطان نیز مانند انسان خلق شد. یعنی توسط خود یهوه. اما بنا به اراده خود یهوه( که برای ما تاحدودی نامعلوم است) پس از سقوط شیطان بدلیل ناطاعتی و غرور از مقام و موقعیت خود، شیطان همواره هم بر ضد خدا شد هم بر ضد همه کسانی که خدا را پرستش کرده و اراده او را طلب میکنند. و اما شیطان هیچ قدرتی نمیداشت اگر یهوه به او این قدرت را نمیداد.( یوحنا ۱۹: ۱۰ – ۱۱ ).

 اکنون نگاه کنیم به قدرت ویرانگر رییس قدرت هوا. بعنوان مثال:

۱-پیدایش فصل ۳ : ۱- ۶. مار که بعدا میخوانیم همان شیطان بود( مکاشفه ۱۲ : ۹،) که از حیوانات صحرا هوشیارتر بود، چگونه و با چه توانایی قادر شد تا آنکس را که خدا به شباهت خود از حیث اخلاق و حکمت و رفتار و قدرت خلق نماید را فریب بدهد؟

۲-ایوب فصل ۱: ۶- ۲۲ و ۲: ۱-۱۰. همه ما تاحدودی با زندگی ایوب آشنایی داریم. در این دو بخش ما شاهد کار شیطان در وارد کردن خسارت مالی، جانی، حتی طبیعی و نهایتا جسمانی و روحانی بر ایوب هستیم. میدانم که او بدون اجازه خدا چنین قدرتی نداشت اما شیطان بود که در پیش بردن چنین اعمال نقش مستقیم داشت. این او بود که از جانب خدا به او فرمان داده شد که چنین کند اما چنین نکند. و شیطان عین فرمان داده شده از جانب خدا را دنبال کرد. شیطان گویی یک فرستاده ایی از جانب خدا با تمام قدرت آسمانی بود.

۳-متی ۴: ۸ در دومین وسوسه عیسای مسیح، همین شیطان خداوند ما را به بالای کوهی بلند برد و همه ممالک جهان و جلال آنها را به خداوندمان نشان داد و به او چنین گفت: «اگر افتاده مرا سجده کنی همانا همه را به تو بخشم.» در  انجیل به روایت لوقا میخوانیم که شیطان به خداوندمان چنین میگوید:« جمیع این قدرت و حشمت آنها را به تو میدهم زیرا که به من سپرده شده است و به هر که میخواهم میبخشم.» ( لوقا ۴ : ۶ )

۴-یوحنا ۱۲ : ۳۱ و ۱۴: ۳۰ و ۱۶ : ۱۱ در این سه آیه به وضوح ما اسم « آرکون» که همان اسم «آرکونتا» در افسسیان ۲: ۲ از آن گرفته شده است به وضوح خود را نشان داده است « آرکون تو کاسمو » « رییس آسمان». در این سه مورد خود عیسای مسیح شیطان را رییس اسمان خطاب میکند که بر او هیچ قدرتی ندارد.

۵-دوم قرنتیان ۴: ۳- ۴، در این بخش، پولس رسول سخنی را میگوید که با تمام آنچه در بالا در خصوص رییس هوا یا شیطان سخن رفته است نه تنها هماهنگی دارد بلکه نقش بزرگ او را در ایجاد بی ایمانی در قلب آنانی که دشمن خدا هستند مشاهده میکنیم. هر چند عبارت « رییس» در این نوشته پولس جای خود را به « تیاس تو آیونوس» یعنی « خدای زمان، یا عصر» داده است اما مفهوم همان مطلب ما را در خود دارد. پولس رسول چنین میگوید: « لیکن اگر بشارت ما مخفی است بر هالکان مخفی است. که در ایشان خدای اینجهان فهم های بی ایمانشان را کور گردانیده است که مبادا تجلی بشارت جلال مسیح که صورت خداست ایشان را روشن سازد

با اینحال که ما این اسناد زنده را در خصوص ماهیت «رییس قدرت هوا» در دست داریم اما باز دقیقا نمیدانیم از چه زمانی این باور وارد الهیات کتابمقدس گشت اما میدانیم که در باره اینچنین ماهیت و وجودی هم در نوشتجات انبیاء اسراییل و نوشتجات پس از بازگشت اسراییل از تبعید( آن را پست اگزالیگ میگوییم) به فراوانی در این خصوص سخن رفته است بخصوص در لوحه ها و طومارهایی که در دریای مرده پیدا کردند که تاریخ نوشتجات آن را ۳۰۰ تا ۴۰۰ سال قبل از تولد مسیح برمیگرداند.

پس اگر بخواهیم این « رییس قدرت هوا» در افسسیان ۲: ۲ را بشکافیم، کافیست که به خواندن افسسیان ادامه بدهیم تا ماهیت و نقش و آنچه این رییس قدرت هوا قادر است انجام دهد را خودمان با چشمان خودمان مشاهده کنیم:

« بر حسب دوره اینجهان بر وفق رییس قدرت هوا یعنی آن روحی که الحال در فرزندان معصیت عمل میکند که در میان ایشان همه ما نیز در شهوات جسمانی خود قبل از این زندگی میکردیم و هوسهای جسمانی و افکار خود را به عمل میاوردیم و طبعا فرزندان غضب بودیم چنانکه دیگران.»

۱-او در آنانی که به زندگی شرارت آمیز و گناه آلود خود ادامه میدهند فعال است. طوری که گناه و انجام آن یک میل شخصی و یک ازادی و نتیجه این و آن معرفی میشود و نه یک مسیولیت پذیری انتخاب ما برای انجام آن. 

۲-او تشویق به یک زندگی در خواهش و شهوت جسم میکند. جایی که فقط «من» پادشاه تمام «من» است!

۳-او تمام فکر و آمال درونی ما را اسیر خود میسازد. یعنی دیدگاه و جهان بینی ما و شور و احساسات ما تماما تحت تاثیر او قرار خواهد گرفت. 

۴- به دلیل تمام این موارد بالا، ما مستقیما در زیر خشم و غضب سوزنده خدای قدوس و مهیب قرار خواهیم گرفت.

۵-و یک چیز دیگر: رییس قدرت هوا، بودیست و یهودی و مسیحی و مسلمان و بهایی و کمونیست و غیره نمیشناسد! او با انسان یعنی تمام انسان از هر رنگ و هر نژاد و هر قوم و هر ملیتی سر و کار دارد!

نتیجه گیری این بخش

پولس رسول به زیبایی تا به اینجا همه آنانی که در مسیح هستند را با هم در یک شخص و یک مقام و یک تبدیل و یک روح متحد میسازد. برای درک عمیق تر این یگانگی و این یکی شدن خوانندگان نامه، ایمانداران افسس یا کلیسای مسیح، پولس رسول چه کرده است؟

۱-در این نامه ابتدا به آنها گفته است که خدا برای آنها چه کرده است.

۲-اکنون به یاد آنها میاورد که آنها قبلا چه بودند و که بودند.

۳- سپس به آنها خواهد گفت که اکنون آنها چه شدند.

۴-و در آخر به آنها خواهد گفت چه باید کنند.

که در بخش بعدی به امید خدا با هم آنها را مطالعه خواهیم کرد.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

پیدایش باب ۲۷

کتاب پیدایش باب ۲۷: ۱- ۴۶ اسحاق به سن پیری خود رسیده و نویسنده میگوید ...