سه شنبه , ۲۱ آبان ۱۳۹۸
خانه / بررسی نامه افسسیان / بررسی و تفسیر رساله افسسیان بخش ۱۰

بررسی و تفسیر رساله افسسیان بخش ۱۰

افسسیان بخش ۱۰

افسسیان ۳: ۱۳- ۲۱

پس از سخن گفتن از سَر خدا در مسیح عیسی که پولس رسول آن را در طول خدمت خود عملا دنبال کرده، بشارت داده و کلیسای مسیح را به آن تشویق کرده بود. دعای دوم خود را برای ایمانداران افسس یا ایمانداران در آن حوالی بازگو میکند. در حقیقت اگر بیاد داشته باشیم او از همان ابتدا قصد دعا کردن داشت یعنی درست پس از اینکه گفته بود: « از این سبب من که پولس هستم و اسیر مسیح عیسی برای شما ای امتها» گفتیم این جمله بدون فعل است. و پولس رسول قصد میکند تا در باره سَر خدا در مسیح سخن بگوید. پس از اینکه چنین میکند گویی او به دعا کردن خود ادامه میدهد. اما قبل از آن این را قید میکند که « ۱۳ لهذا استدعا دارم که از زحمات من به جهت شما خسته خاطر مشوید که آنها فخر شما است

دو مورد در این آیه قابل تذکر است.

۱-همانطور که بالاتر قید کرده بود که « اسیر مسیح عیسی برای شما ای امتها » و « تدبیر فیض خدا را که به جهت شما به من عطا شده است.» اینجا همان آهنگ را ادامه میدهد و گفته است « زحمات من به جهت شما » و اینکه زحمات من « فخر شما » هستند!

   در حقیقت پولس به ایمانداران مسیحی غیر یهودی قصد دارد بگوید که خداوند ما عیسای مسیح آنقدر شما را دوست داشت و آنقدر شما را محبت کرد که مرا برای شما مامور کرد که شما را وارد پادشاهی او سازم. مژده اینکه شما هم ارث و هم وعده با اسراییل هستید و با تمامی بدن عیسای مسیح، کلیسا، یک و واحد گشته اید؛ و من حاضر هستم برای این ماموریت حتی جان خودم را برای رساندن این پیام به شما بدهم کمااینکه همین الان از زندان که بخاطر انجام همان ماموریت برای شما متحمل میشوم این نامه را برای شما مینویسم. پس زحمت من نباید برای شما شرم و سرافکندگی بلکه افتخار و سربلندی را به همراه بیاورد زیرا خدا شما را در زحمتهای من بینهایت محبت کرده است.

۲-چرا پولس رسول فکر میکند که آنها خسته خاطر شده یا خواهند شد از اینکه او زندانی است؟ ایمانداران افسس از زندانی شدن پولس باخبر بودند. زندانی شدن او در آن زمان با توجه به نحوه فکری و باوری مردم در آن زمان و آنچه در افسس یا در آسیای مرکزی با پرستش خدای آرتیمس و امور جادوگری و ارواح و دیگر مسایل که هم از جانب یهود بود و هم از جانب غیر یهود میتوانست تاثیری منفی بر ایمانداران داشته باشد. از این جهت که چه بسا فشار و اخباری که در شهر در خصوص زندانی شدن پولس بود این بود که از ضعف خداوندی عیسای مسیح در نجات پولس رسول از زندان اشاره داشت. اگر خدای شما قدرتمند است اگر عیسای مسیح همه چیز را میداند و قادر است همه کار کند پس چرا پولس هنوز بیش از شش سال است که در زندان است؟ آنها چه بسا مدام برای رهایی پولس رسول دعا میکردند اما آزادی او نبود. بنظر من دقیقا به خاطر همین موضوع پولس به آنها میگوید: « لهذا استدعا دارم که از زحمات من به جهت شما خسته خاطر مشوید که آنها فخر شما است

سپس پس از این تذکر کوچک و بسیار دلگرم کننده او چنین میگوید:

«۱۴ از این سبب زانو میزنم نزد آن پدر ۱۵ که از او هر خانواده در آسمان و بر زمین مسمی میشود ۱۶ که به حسب دولت جلال خود به شما عطا کند که در انسانیت باطنی خود از روح او به قوت زورآور شوید۱۸ تا مسیح بوساطت ایمان در دلهای شما ساکن شود و در  محبت ریشه کرده و بنیاد نهاده استطاعت یابید که با تمامی مقدسین ادارک کنید که عرض و طول و عمق و بلندی چیست ۱۹ و عارف شوید به محبت مسیح که فوق از معرفت است تا پر شوید تا تمامی پری خدا ۲۰ الحال او را که قادر است که بکند بینهایت زیادتر از هر آنچه بخواهیم یا فکر کنیم به حسب آن قوتی که در ما عمل میکند ۲۱ مر او را در کلیسا و در مسیح عیسی تا جمیع قرنها تا ابدالاباد جلال باد آمین.»

جالب است بدانید که از آیه ۱۴ تا آیه ۱۹ تماما یک جمله بلند هستند که از مجموعه هشت جمله بلند این نامه میباشد. تاکنون ما چهار جمله بلند را که از ابتدای نامه آغاز شده بود را با هم مطالعه کرده ایم: ۱: ۳- ۱۴ و ۱: ۱۵- ۲۳ ( دعای اول پولس رسول) و ۲: ۱- ۷ و ۳: ۲- ۱۳ و ۳: ۱۴- ۱۹ و مابقی جملات بلند در این نامه از این قرار هستند:  ۴: ۱- ۶ و ۴: ۱۱- ۱۶ و ۶: ۱۴- ۲۰ .

اکنون اجازه بدهید به این دعای پولس رسول نگاهی نزدیک داشته باشیم.

 « ۱۴ از این سبب زانو میزنم نزد آن پدر که از او هر خانواده در آسمان و بر زمین مسمی میشود»

پولس رسول مجددا این عبارت « از این سبب » را که کمی بالاتر بکار برده بود اینجا تکرار میکند، اگر « از این سبب » آیه ۱ این بخش در تکمیل و ادامه ۲: ۱۱-۲۲ آمده بود، « از این سبب » آیه ۱۴ هر چند گویی تکرار آیه ۱ است اما در تکمیل و ادامه آیات ۲-۱۳ بخش ۳ آمده است. وقتی میخوانیم « از این سبب زانو میزنم،» باید سوال کنیم از کدام سبب؟ پاسخ ما در آیات ۲-۱۳ بود که آن را در قبل مطالعه کردیم و در اینجا برای اینکه سلسله فکری ما ادامه پیدا کند آن را یکبار دیگر بطور خلاصه تکرار میکنم: سَر خداوند که از زمانهای قبل در نزد بسیاری پنهان بود در این زمان توسط روح القدس خدا ابتدا توسط رسولان و سپس انبیاء برگزیده آشکار گردید و از جانب آنها بر تمام کلیسا و آن این است که: امتها با ایمان به مسیح سهیم تمامی برکات و میراث وعده داده شده به اسراییل میباشند.

درست پس از این نتیجه گیری، پولس رسول میگوید: « از این سبب زانو میزنم نزد آن پدر که از او هر خانواده در آسمان و بر زمین مسمی میشود.»

گفتیم که این دومین دعای پولس رسول در طول این نامه است و اولین دعای او  در ۱: ۱۷-۲۳ آن را خواندیم. با کمی دقت به دعای اول پولس رسول گویی برای ایمانداران شناخت قدرت رستاخیز مسیح را از خدای پدر طلبید تا در آن قدرت در زندگی مسیحی رشد کنند. اکنون دقت کنید که  در این دعا پولس رسول چه برای آنها میطلبد: تا آنها قدرت محبت مسیح را که در آنها و برای آنهاست را بشناسند تا در آن زندگی کنند.

پس پولس رسول آغاز به دعا کردن میکند: « از این سبب زانو میزنم». شیوه دعا کردن در طول کتابمقدس متفاوت بوده است. میخوانیم که بعضی ها نزد یهوه زانو زده و دعا کرده اند.

زانو زدن:

-« و در وقت هدیه شام از تذلل برخواستم و با لباس و ردای دریده به زانو در آمدم و دست خود را بسوی یهوه خدای خویش برافراشتم.» ( عزرا ۹: ۵ )

-« بیایید عبادت و سجده نماییم و بحضور آفریننده خود خداوند زانو زنیم.» ( مزمور ۹۵: ۶ )

-« و از ایشان به مسافت پرتاب سنگی دور شده به زانو درآمد و دعا کرده گفت.» ( لوقا ۲۲: ۴۱ )

-« پس زانو زده به آواز بلند ندا در داد که خداوندا این گناه را بر اینها مگیر، این را گفت و خوابید.» ( اعمال ۷ : ۶۰)

به روی خود در افتادن:

-« و ایشان به روی خود در افتادند.» ( اعداد ۱۶: ۴۵ )

-« و یوشع و مشایخ اسراییل جامه خود را چاک زده پیش تابوت خداوند تا شام بر روی زمین افتادند و خاک به سرهای خود پاشیدند.» ( یوشع ۷ : ۶ )

-« پس چون عزرا دعا و اعتراف مینمود و گریه کنان پیش خانه خدا رو به زمین نهاده بود گروه بسیار عظیمی از مردان و زنان و اطفال اسراییل نزد وی جمع شدند زیرا قوم زار زار میگریستند.» ( عزرا ۱۰: ۱ )

-« و قدری پیشتر رفته به روی زمین افتاد و دعا کرد.» ( مرقس ۱۴: ۳۵ )

و ایستادن:

-« و حنا گفت عرض میکنم ای آقایم جانت زنده باد ای آقایم من آن زن هستم که در اینجا نزد تو ایستاده از خداوند مسئلت نمودم.» ( اول سموییل ۱: ۲۶ )

-« و سلیمان پیش مذبح خداوند به حضور تمامی جماعت اسراییل ایستاده دستهای خود را به سوی آسمان برافراشت.» ( اول پادشاهان ۸ : ۲۲ )

-« و وقتی که به دعا بایستید هر گاه کسی به شما خطا کرده باشید او را ببخشید تا آنکه پدر شما نیز که در آسمانست خطایای شما را معاف دارد.» ( مرقس ۱۱: ۲۵ )

-« آن فریسی ایستاده بدین طرز با خود دعا کرده… اما آن باجگیر دور ایستاده نخواست چشمان خود را به سوی آسمان بلند کند.» ( لوقا ۱۸: ۱۱ )

برای ایمانداران مسیحی آنچه مهم باید باشد خود دعا و مضمون آن است و نه نحوه و شیوه دعا کردن.

پولس رسول در همین آیه اول در آغاز دعای خود سه چیز را به خواننده خود نشان داده یا میگوید. البته نه اینکه وقتی پولس این دعا را میگفت تا نوشته شود او زانو زده و دعا میکرد( شاید هم او چنین کرده بوده باشد) اما منظور نحوه ابراز کردن درون خود برای این ایمانداران است:

۱-فروتنی کردن خود برای درخواست دعا نزد خدا برای آنها نه برای خودش

۲-اعلان کردن اینکه نزد خدایی دعا میکند که او را پدر میخواند.

۳-خدایی که پولس رسول قادر است با جسارت و اعتماد نزد او در وارد شود.( آیه ۱۲ )

برای ایمانداران شهر افسس که تحت تاثیر خدای آرتیمس بودند که به شدت پرستش میشد و پیروان او هزاران نفر بودند، او را که خدای مادینه ایی بود با پستانهای فراوان به نشانه پربرکت بودن و امور شهوانی و او را  قدرت مطلق آسمان و زمین میدانستند و صاحب و مالک و مقتدر بر همه چیز حتی بر ارواح پلید و فرشته های پلید شیطانی، لقب دادن خدای هستی بعنوان پدر تا به این اندازه نزدیک و خویشاوند بینهایت مهم بود. او مکررا در طول این نامه خدای یهوه را پدر خطاب میکند. ( افسسیان ۱: ۲ و ۳ و ۱۷ و ۲: ۱۸ و ۳: ۱۴ و ۴: ۶ و ۵: ۲۰ و ۶: ۲۳ )

پولس رسول قصد دارد تا به ایمانداران افسس و آسیا این را یادآوری کند که او و آنها باید نزد چه خدایی دعا کنند. او که نه تنها پدر خوانده میشود در رابطه شخصی پولس و او و شما و او و من و او؛ او همچنین « از او هر خانواده ایی در آسمان و بر زمین مسمی میشود

خدایی که نه تنها پدر پولس رسول است بلکه پدر تمامی مخلوقات هستی است چه یونانی و چه رومی و چه غلام و چه برده و چه مرد و چه زن.

 یک سوال: شما نزد کدام خدا دعا میکنید؟ رابطه شما با او چیست؟ او برای شما کیست و شما برای او که هستید؟

سپس او دعای خود را نزد پدر اعلام میکند:« ۱۶ که به حسب دولت جلال خود به شما عطا کند که در انسانیت باطنی خود از روح او به قوت زورآور شوید. ۱۷ تا مسیح به وساطت ایمان در دلهای شما ساکن شود. ۱۸ و در محبت ریشه کرده و بنیاد نهاده استطاعت یابید که با تمامی مقدسین ادراک کنید که عرض و طول و عمق و بلندی چیست؟ ۱۹ و عارف شوید به محبت مسیح که فوق از معرفت است تا پر شوید تا تمامی پری خدا

ما میتوانیم با کمی دقت سه مورد اصلی را در این دعا به وضوح مشاهده کنید که پولس آن را برای ایمانداران افسس و آسیا در نظر دارد. آنها از این قرار هستند:

۱-  باشد تا قوت روح القدس بواسطه ایمان به مسیح در انسانیت درونی شما ماوا  گزیند.

که در انسانیت باطنی خود از روح او به قوت زورآور شوید. ۱۷ تا مسیح به وساطت ایمان در دلهای شما ساکن شود.

انسانیت باطنی همواره آن مکانی بوده است که خدای یهوه، خدای قدوس مد نظر داشته تا انسان پرستنده او باشد و تغییر کند و تازه شود و پر از روح مقدس او شود. اگر درون ما درست شود بیرون ما نیز به خودی خود درست خواهد شد اما برعکس آن محال است. چرا این قوت روح القدس در ما زورآور خواهد شد؟ آدمهای نیکی بودیم؟ کارهای خوب کردیم؟ خدمت کلیسایی زیاد داشته ایم؟ همه اینها عالی است اما قوت روح القدس زمانی در ما زورآور خواهد شد زیرا که « مسیح به وساطت ایمان در دلهای» ما « ساکن » گشته است. خیمه زده است. نه موقتی. بلکه برای همیشه با ما ساکن است.

الف-در ارمیاء نبی میخوانیم: « اما خداوند میگوید اینست عهدی که بعد از این ایام با خاندان اسراییل خواهم بست، شریعت خود را در باطن ایشان خواهم نهاد و آن را بر دل ایشان خواهم نوشت و من خدای ایشان خواهم بود و ایشان قوم من خواهند بود.» ( ارمیاء نبی ۳۱ : ۳۳ )

ب- پولس در نامه قرنتیان چنین قید میکند: « از اینجهت خسته خاطر نمیشویم بلکه هر چند انسانیت ظاهری ما فنا میشود لیکن باطن روز به روز تازه میگردد.» ( دوم قرنتیان ۴ : ۱۶ )

پ- و پطرس رسول چنین این اهمیت را قید میکند:« بلکه انسانیت باطنی قلبی در لباس غیر فاسد روح حلیم و آرام که نزد خدا گرانبهاست.» ( اول پطرس ۳ : ۴ )

سوال: درون شما امروز کجاست؟ به چه قوتی درون شما مزین و اشنا شده است؟ و چه قوتی در درون شما ساکن است؟

۲-تا در محبت مسیح تمام وجود شما ریشه زده و رشد کرده و بارآور شود.

۱۸ و در محبت ریشه کرده و بنیاد نهاده استطاعت یابید که با تمامی مقدسین ادراک کنید که عرض و طول و عمق و بلندی چیست؟

اولا این یک محبت آگاپه است. در تمام طول این نامه هر جا عبارت محبت را میخوانید آن محبت آگاپه است. و به نظر من بینهایت اهمیت دارد که پولس رسول در این نامه برای ایمانداران افسس تا به این اندازه به محبت آگاپه تاکید کرده است.

دوما در نگاه دوم این ابعاد توجه ما را به خود جلب میکند و چه بسا مفسرین و کارشناسان بسیاری سعی کرده این ابعاد هندسی را تفاسیر متعددی را حاصل کنند. قصد من اضافه کردن به این تفسیرات متعدد از این آیه نیست و قصد هم ندارم آن را بیش از حد روحانی کنم. باید آن را طوری دید که هست. این یک شکل مکعب است. پولس رسول این مکعب را ترسیم کرده است زیرا شما در یک جسم که حجم داخلی نداشته باشد نمیتوانید چیزی بریزید تا آن را پر کنید.

۱-من میتوانم آن را نمایی از شهر آسمانی اورشلیم بنامم که روزی از آسمان به زمین خواهد آمد( مکاشفه ۲۱: ۱۶- ۲۱  ) که در آن تمام محبت خدا پر است و لبریز.

۲-یا میتوانم آن را بدن انسان زمینی قلمداد کنم که دارای تمامی این ابعاد است و این انسان قادر است تا از محبت مسیح پر و لبریز شود. (این برداشت به ایه بعدی ما بسیار نزدیک است.)

اما قبل از اینکه ایماندار مسیح در این محبت پر شود باید در ایماندار محبت مسیح ریشه بزند تا رشد کند. در نامه کولسیان پولس رسول میگوید: « که در او ریشه کرده و بنا شده و در ایمان راسخ گشته اید.» ( کولسیان ۲: ۷ ) تا ایماندار را بسازد و بنا کند. مجددا در کولسیان میخوانیم: « به شرطی که در ایمان بنیاد نهاده و قایم بمانید و جنبش نخورید از امید انجیل که در آن تعلیم یافته اید.» ( کولسیان ۱: ۲۳ )

۳-محبت مسیح شخصی هم نیست این نیست که آن را برای خودمان و زندگی خودمان حفظ کنیم بلکه این است که « با تمامی مقدسین ادراک» کنیم. عبارت « کاتالامبانو » در فارسی درک کردن گفته شده اما در مفهوم اصلی « تصاحب کردن و چیزی را از آن خود دانستن و به چنگ آوردن.» اگر من باید آن را تصاحب کنم پس چرا با تمامی مقدسین باید آن را تصاحب کنم؟

   الف-تصاحب این محبت مسیح باید ابتدا در شخص مسیحی باشد.

    ب-رشد کردن در این محبت باید در کلیسای مسیح باشد.

۴- باید محبت مسیح را در تمام عرض و طول و عمق و بلندی آن درک کنیم تا بتوانیم با نیروهای پلید آسمانی و دشمنان انجیل که دارای ابعاد روحانی هستند مقاومت کنیم. « زیرا یقین میدانم که نه موت و نه حیات و نه فرشتگان و نه روسا و نه قدرتها و نه چیزهای حال و نه چیزهای آینده و نه بلندی و نه پستی و نه هیچ مخلوق دیگر قدرت خواهد داشت که ما را از محبت خدا که در خداوند ما مسیح عیسی است جدا سازد.» ( رومیان ۸ : ۳۸- ۳۹ )

۳- باشد تا محبت مسیح را طوری بشناسید( هر چند فوق شناخت ماست،) اما چون بشناسید تمام وجود شما را پر میکند که آن عین پر بودن از خود خداست.

۱۹ و عارف شوید به محبت مسیح که فوق از معرفت است تا پر شوید تا تمامی پری خدا

الف- پر شدن از عارف شدن یا شناختن آغاز میشود. ایمان مسیحی ما یک ایمان در شناخت و فهم دانش الهی خود خداست. شناختن محبت مسیح با شناختن خدا همواره در یک راستا با هم قرار دارند. این را عیسای مسیح برای شاگردان خود درست چند ساعت قبل از دستگیر شدن خود نزد پدر آسمانی دعا کرد:

 -« ای پدر عادل جهان ترا نشناخت اما من ترا شناختم و اینها شناخته اند که تو مرا فرستادی. و اسم ترا به ایشان شناسانیدم و خواهم شناسانید تا آن محبتی که به من نموده ایی در ایشان باشد و من نیز در ایشان باشم.» ( یوحنا ۱۷ : ۲۵- ۲۶ )

ب-این محبت از آن ما نیست بلکه محبت خود مسیح است و این پری خود مسیح است که شخص مسیحی را پر میکند. « و از پری او جمیع ما بهره یافتیم و فیض به عوض فیض.» ( یوحنا ۱: ۱۶ ) 

 پ-و کلیسای مسیح را پر میکند. « و همه چیز را زیر پایهای او نهاد و او را سر همه چیز به کلیسا داد که بدن اوست یعنی پری او که همه را در همه پر میسازد.» ( افسسیان ۱: ۲۲- ۲۳ )

اکنون دقت کنید به سه ترتیب زیبای این دعای اسمانی پولس رسول:

۱-سکنی گزیدن یا کاشته شدن ( آیات ۱۶- ۱۷ )

۲-ریشه زدن و قوی شدن ( آیه ۱۸ )

۳-پر شدن و بارآور شدن ( آیه ۱۹ )

و هر سه مرحله با دو چیز میسر گشته است: با قوت روح القدس و با محبت خدای پدر و محبت عیسای مسیح.

بعد از این، پولس رسول دعای جلال دادن و بزرگی خدا را بیان میکند. نهایتا همه و همه برای جلال خداوند و بزرگی نام اوست. همانطور که در آغاز نامه سه بار ستایش جلال خدا را بیان کرده بود.( ۱: ۶ و ۱۲ و ۱۴ )

« ۲۰ الحال او را که قادر است که بکند بینهایت زیادتر از هر آنچه بخواهیم یا فکر کنیم به حسب ان قوتی که در ما عمل میکند ۲۱ مر او را در کلیسا و در مسیح عیسی تا جمیع قرنها تا ابدالاباد جلال باد آمین.»

این را دعای جلال دادن میگوییم که معمولا در قسمت آخر و پایان هر دعایی به نحوی آشکار میگردد. اما  دقت کنید به چند نکته زیبا:

الف- پولس رسول در ابتدای دعا با « که از او هر خانواده ایی در آسمان و زمین مسمی میشود،» آغاز کرده بود و با « الحال او را که قادر است » پایان داده است.

همه چیز از خدای زنده و قدوس ما آغاز میشود جایی که هیچ خدای دیگری نه وجود خارجی دارد و نه شخصیت و نه آغازی و همه چیز نهایتا به او ختم میشود. و در این میان تنها قدرت او قادر است ما آن طوری بسازد که خود او اراده دارد.

ب-پولس رسول قوت روح القدس در ما را ورای فعالیتها و خواستهای محدود ما در ما میداند. « بینهایت زیادتر از هر آنچه میخواهیم یا فکر کنیم»

پ-این قوت و این محبت نه تنها باید در شخص مسیحی جلال خدا را به همراه بیاورد بلکه همچنین در کلیسای مسیح و توسط کلیسای مسیح در سراسر دنیا. « مر او را در کلیسا و در مسیح عیسی تا جمیع قرنها تا ابدالاباد جلال باد.»

یک جمعبندی

اگر دعای اول پولس رسول در ۱: ۱۷-۲۳ در باره کار خدای تثلیث بود تا مگر خدای پدر توسط خدای روح القدس چشم ایمانداران افسس را  باز کرده تا از قدرتی که خدای پسر را پس از سه روز از مرگ برخیزانید پر شوند. در ۳: ۱۴-۲۱  نزد خدای پدر زانو میزند و از او میخواهد تا آنها به قدرت خدای روح القدس ساکن شده تا در محبت خدای پسر  پر شوند.

 با این دعا بخش ۳ پایان پیدا میکند. ( البته بخش بندی در ابتدا نبود. منظورم در این مرحله سلسله فکری پولس رسول در مسیر نوشتن این نامه به یک نتیجه گیری بزرگ رسیده و به پایان میرسد و با پایان این بخش نامه خود را ( در بخش ۴ ) ادامه میدهد.) در حقیقت بخش ۱ تا ۳ را میتوانیم بگوییم: پولس قصد دارد تا به ایمانداران افسس بگوید ما در مسیح که بودیم. و از ۴ تا ۶ به آنها میگوید اکنون باید در مسیح چه کنیم. و برای این انتقال فکر از اینکه که بودیم و چه باید کنیم او آن را با یک دعای عظیم الهی وصل میکند و وارد مطلب تازه در نامه خود میشود.

چهار نتیجه گیری از این بخش برای زندگی مسیحی خودمان:

۱-تمامی ثروت دنیا با ثروت سکونت روح القدس خدا در ما قابل قیاس نیست.

۲-تمامی محبت دنیا عمیق تر از درک و فهم محبت مسیح به ما نیست.

۳-تمامی پر شدن از دنیا والاتر از پر شدن از مسیح نیست.

۴-این ثروت و این محبت و این پر شدن، جلال را برای مسیح در زندگی و کلیسا به همراه میاورد.

از خودمان بپرسیم:

۱-چه چیزی پولس رسول را واداشت تا اینگونه در فروتنی و خضوع برای ایمانداران افسس دعا کند؟

۲-چرا تمرکز بر محبت مسیح و قدرت روح القدس بسیار مهم است؟

۳-چرا ما به قدرت خدا در خود محتاج هستیم؟

۴-با توجه به مسیر نامه پولس رسول تا به اینجا برداشت شما در باره دعای پایانی « او را که قادر است که بکند بینهایت زیادتر از هر آنچه بخواهیم یا فکر کنیم به حسب آن قوتی که در ما عمل میکند.» چیست؟ پاسخ شما به شخصی که مبشر انجیل شفا و آزادی و ثروت است و این ایه را ملاک عمل برآورده شدن تمامی نیازهای ما توسط خدا با نحوه درست دعا کردن میداند چه خواهد بود؟

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

پیدایش فصل ۲۸

کتاب پیدایش فصل ۲۸ آیات ۱- ۲۲ همانطور که در بخش پایانی فصل قبل مرور ...