سه شنبه , ۲۱ آبان ۱۳۹۸
خانه / بررسی نامه افسسیان / بررسی و تفسیر رساله افسسیان بخش ۹

بررسی و تفسیر رساله افسسیان بخش ۹

بررسی افسسیان بخش ۹

افسسیان ۳ : ۱- ۱۳ 

راز الهی فیض خدا

پولس رسول پس از اینکه به ایمانداران افسس در باره یگانگی آنها با یهودیان سخن میگوید، گویی قصد میکند تا پرده از یک راز الهی بردارد. هر چند قبلا از آن سخن گفته بود اما گویی بنا به مناسبت این نامه و در مسیر آنچه قصد دارد تا بیان کند بار دیگر بطور گسترده تری آن را بار دیگر بیان میکند. پس ادامه میدهد: «۱ از این سبب من که پولس هستم و اسیر مسیح عیسی برای شما ای امتها. ۲ اگر شنیده باشید تدبیر فیض خدا را که به جهت شما به من عطا شده است ۳ که این سر از راه کشف بر من اعلام شد چنانکه مختصرا پیش نوشتم. ۴ و از مطالعه آن میتوانید ادراک مرا در سر مسیح بفهمید. ۵ که در آن قرنهای گذشته به بنی آدم آشکار نشده بود بطوری که الحال بر رسولان مقدس و انبیای او به روح مکشوف گشته است. ۶ که امتها در میراث و در بدن و در بهره و وعده او در مسیح بوساطت انجیل شریک هستند. ۷ که خادم آن شدم به حسب عطای فیض خدا که بر حسب عمل قوت او به من داده شده است. ۸ یعنی به من که کمتر از کمترین همه مقدسینم این فیض عطا شد که در میان امتها به دولت بی قیاس مسیح بشارت دهم ۹ و همه را روشن سازم که چیست انتظام آن سری که از بنای عالمها مستور بود در خدایی که همه چیز را بوسیله مسیح عیسی آفرید. ۱۰ تا آنکه الحال بر ارباب ریاستها و قدرتها در جایهای آسمانی حکمت گوناگون خدا بوسیله کلیسا معلوم شود. ۱۱ بر حسب تقدیر ازلی که در خداوند ما عیسی مسیح نمود. ۱۲ که در وی جسارت و دخول با اعتماد داریم بسبب ایمان وی. ۱۳ لهذا استدعا دارم که از زحمات من به جهت شما خسته خاطر مشوید که آنها فخر شما است.» 

اول اینکه جمله آغازین به خودی خود گویای این است که پولس رسول نویسنده این نامه است. دوم اینکه هر چند در ترجمه فارسی ما این مشهود نیست اما حایز اهمیت است که بدانیم در نسخه اصلی جمله آغازین « از این سبب من که پولس هستم و اسیر مسیح عیسی برای شما ای امتها» بدون فعل میباشد تا اینکه در آیه ۱۴ مجددا میخوانیم: « از این سبب زانو میزنم نزد آن پدر.» گویی این جمله آغازین فعل خود را پیدا میکند. موضوع چیست؟ هارلود هوینر در کتاب « بررسی و تفسیر افسسیان » و اف اف بوروس در کتاب « رساله های کولسیان و فیلپیان و افسسیان » و ویلیام کلاین در کتاب « تفسیر و بررسی کتابمقدس جلد ۱۲ رساله افسسیان » و کارشناسان دیگر معتقد هستند که پولس رسول پس از اینکه میگوید « تااتو کارین یگو پاوولوس هو دسمیوس تاو کاریستو عیسوو هاپر هومون تاو اتنون» ترجمه ای اس وی « به این دلیل من، پولس، زندانی مسیح عیسی به عوض شما ملتها» او که قصد دعا کردن برای امتها را دارد زیرا آیه ۱۴ مجددا « به این دلیل من » تکرار شده است که در ادامه آن دعای پولس رسول را داریم؛ گویی سلسله فکری او ناگهان مسیر دیگری را دنبال میکند و قبل از اینکه برای آنها دعا کند از موضوعی سخن میگوید که برای درک یکی از اساسی ترین حقایق الهیات مسیحی ما بینهایت مهم است.

اجازه بدهید تا این بخش را از همان آیه ۱ بررسی کنیم:

« ۱ از این سبب من که پولس هستم و اسیر مسیح عیسی برای شما ای امتها.»

خواننده کنجکاو وقتی میخواند که « از این سبب،» باید از خودش بپرسد: از کدام سبب؟ پاسخ این سوال نه تنها در آیاتی که با هم در فصل ۲ : ۱۱- ۲۲ بررسی کردیم میتواند باشد هم از ابتدای نامه و هر آنچه که تاکنون پولس رسول قید کرده است. تا جایی که پولس به غیریهودیان مسیحی شهر افسس و آسیای مرکزی گفته بود آنها زمانی از مسیح و تمامی عهدها و وعده ها و میراثهای وعده داده شده به ایمان آورندگان به خدای زنده اسراییل دور و اجنبی و بیگانه بودند اما با ایمان به عیسای مسیح او که با خون قدرتمند و ارزشمند خود این فاصله، دیوار و این دوری را یکبار برای همیشه از میان برداشت و آنها را با تمام اسراییل در عهدها و وعده ها و میراثها شریک ساخت و آنها را با اسراییلیان و با تمامی آنانی که به این خدای زنده با ایمان آوردن به عیسای مسیح روی میاورند یک بدن واحد و مشترک ساخت، یعنی کلیسا، که روح خدا در آن ساکن میباشد. گفته بود که قبلا قومی نبودند اما امروز عضو این بدن واحد هستند که در آن همه با هم بر اساس یک سنگ زاویه، عیسای مسیح، بنا شده اند. آنها دیگر اجنبی نیستند بلکه هموطن تمامی مقدسین و همه آنها عضو خانواده الهی هستند. چون پولس رسول این هویت تازه و جدید غیریهودیان مسیحی شهر افسس و آسیای مرکزی را برای آنها بیان میکند که به خودی خود یک انقلاب عظیم روحانی محسوب میگشت درست پس از بیان کردن این حقیقت الهی اینگونه ادامه میدهد که « از این سبب». اما چه میگوید؟

خود را به نامی معرفی میکند که پس از ایمان آوردن به مسیح مرسوم میگردد و نه شایول طرسوسی و سپس میگوید « و اسیر مسیح عیسی.» دقت کنید به نامی که بکار میبرد که دو زبان عبرانی و یونانی را در خود دارد. نجات دهنده یک اسراییلی است نه یک یونانی! در ضمن لغت یونانی برای ترجمه فارسی اسیر  « زندانی » آمده است. « و زندانی مسیح عیسی.» اما چرا زندانی مسیح عیسی؟ در زمان نوشتن این نامه امپراطور روم نرون بود. او در حقیقت زندانی نرون باید خود را صدا میکرد اما میگوید زندانی مسیح عیسی. در همین نامه باب ۴ میگوید : « لهذا من که در خداوند زندانی میباشم.» ( ۴: ۱ ) در نامه خود به فیلمون میگوید: « هر چند مردی چون پولس پیر و الان زندانی مسیح عیسی نیز میباشم.» ( فیلمون ۹ )   در حقیقت پولس رسول به این نگاه کرده است که چرا امروز در زندان است:

من فرستاده شده عیسای مسیح هستم. که به آن فرمایش عیسای مسیح از دهان حنانیا در شهر سوریه وقتی چشمان او را شفا داده و او را تعمید داد اشاره داد. « خداوند وی را گفت برو زیرا که او ظرف برگزیده من است تا نام مرا پیش امتها و سلاطین و بنی اسراییل ببرد. زیرا که من او را نشان خواهم داد که چقدر زحمتها برای نام من باید بکشد.» ( اعمال ۹ : ۱۵- ۱۶ ) سالها بعد وقتی پولس رسول در برابر آغریپاس از ایمان خود دفاع میکرد رو به همین رودرویی او با عیسای مسیح در راه دمشق کرده و آن را اینگونه بیان کرد که خداوند به او چنین فرموده بود: «و لیکن برخاسته بر پا بایست زیرا که بر تو ظاهر شدم تا ترا خادم و شاهد مقرر گردانم بر آن چیزهاییکه مرا در آنها دیده ایی و بر آنچه به تو در آن ظاهر خواهم شد. و ترا رهایی خواهم داد از قوم و از امتهایی که ترا به نزد آنها خواهم فرستاد.» ( اعمال ۲۶ : ۱۶- ۱۷ ) وقتی در زندان روم بود در نامه خود به ایمانداران فیلیپی میگوید که : « به حدی زنجیرهای من آشکار شد در مسیح.» ( ۱: ۱۳ ) در حقیقت او اسارت و زندانی بودن خود را برای مسیح اعلام میکند.

اما پولس رسول جمله خود را در نامه افسسیان با این تمام نمیکند بلکه میگوید: « از این سبب من که پولس هستم و زندانی مسیح عیسی برای شما ای امتها.» این نحوه بیان کردن « برای شما ای امتها » بارها در همین چند خط پیش رو تکرار شده است. در آیه ۲ میگوید « تدبیر فیض خدا را که به جهت شما به من عطا شده است.» و در آیه ۱۳ میگوید : « لهذا استدعا دارم که از زحمات من به جهت شما خسته خاطر مشوید.» همین را به ایمانداران کولسی گفته بود که : « الان از زحمتهای خود در راه شما شادی میکنم و نقصهای زحمات مسیح را در بدن خود به کمال میرسانم برای بدن او که کلیسا است.» ( ۱: ۲۴ )

در واقع پولس رسول میگوید که رنج و زندانی شدن او در زمان حاضر عین رنج بردن و زندانی شدن مسیح برای ایمانداران برای کلیسای مسیح است. و این امروز برای تمام برادران و خواهرانی که در سراسر این دنیای تاریک برای مسیح و کلیسای او و انجیل فیض بخش او آزار و جفا و زندان را متحمل میشوند میدانند که تمامی این جفاها در حقیقت خود مسیح است که در آنها و با آنها برای مردم شهر و سرزمین آنها متحمل میشود.

« ۲ اگر شنیده باشید تدبیر فیض خدا را که به جهت شما به من عطا شده است که این سَر را از راه کشف بر من اعلام شد چنانکه مختصرا پیش نوشتم و از مطالعه آن میتوانید ادراک مرا در سَر مسیح بفهمید.»

در زبان اصلی این یک جمله سوالی است. انگاری که میگوید: « آیا شنیده اید ؟» اما چرا پولس رسول طوری گفته است که انگاری برای گروهی غریبه نامه مینویسد « اگر شنیده باشید؟» مگر پولس تقریبا سه سال در افسس خدمت نکرده بود؟ مگر به آنها به مدت سه سال فیض خدا را تعلیم نداده بود؟ در آخرین دیدار خود با آنها به رهبران و اعضای کلیسای افسس چنین میگوید: «لیکن این چیزها را به هیچ میشمارم بلکه جان خود را عزیز نمیدارم تا دور خود را به خوشی به انجام رسانم و آن خدمتی را که از خداوند عیسی یافته ام که به بشارت فیض خدا شهادت دادم.» ( اعمال ۲۰: ۲۴ ) برداشت من این است که از این آخرین دیدار تقریبا هشت سال گذشته بود و تکرار ماموریت او در خصوص گسترش انجیل فیض بخش مسیح در این نامه یک یادآوری برای خوانندگان نامه بود.

اما میگوید « تدبیر فیض خدا » منظور از تدبیر فیض خدا که به جهت شما به من عطا شده است چیست؟ عبارت تدبیر در لغت اصلی به مفهوم یک پیخشدمتی یا نظارت یا مسولیت برای نظارت بر یک امر محول شده به شخص میباشد. پولس خود را به زبان خودش خادم یا پیشخدمت فیض خدا برای امتها میداند. زیرا بخاطر رساندن همین پیام فیض به امتهاست که اکنون اسیر و زندانی شده است. این دلیل بازداشت شدن و نهایتا زندانی شدن او را یکبار دیگر به یاد خواننده میاورد که او در واقع بدلیل این در اورشلیم در معبد بازداشت شد که او را با « تروفیمس افسسی » در شهر دیده بودند و لوقا میگوید که آنها چون پولس را در معبد دیدند « گمان بردند » که او یک اجنبی و غیریهود را به داخل معبد آورده که تماما قدغن بود. ( اعمال ۲۱ : ۲۸- ۲۹ ) در کولسیان مینویسد: « که من خادم آن گشته ام بر حسب نظارت خدا که به من سپرده شده تا کلام خدا را به کمال رسانم.» ( کولسیان ۱ : ۲۵ )

سپس میگوید «که این سَر از راه کشف بر من اعلام شد چنانکه مختصرا پیش نوشتم.» واژه سَر یا میستری به زبان یونانی به راز به یک حقیقت تمام عیار که عینی و شدنی میباشد یا امور تعلیمی پر  اسرار که مخصوص به یک دین یا مذهب خاص باشد القاء میگردد. میتواند سیاسی یا دینی یا حتی امور اجرایی یک کشور باشد. سَر یا میستری به زبان یونانی همواره در میان یهود بعنوان دانش پنهان آسمانی از مردم بوده است. هر کسی آن را نمیداند اما خدا آن را به شخص خاصی آشکار میسازد. در کتاب دانیال نبی میخوانیم وقتی دانیال قصد کرد تا خواب نبوکدنصر را برای او تعبیر کند. رو به دوستان خود چنین کرد :« تا در باره این راز از خدای آسمانها رحمت بطلبند مبادا که دانیال و رفقایش با سایر حکیمان بابل هلاک شوند.» ( دانیال ۲ : ۱۸ ) سپس بلافاصله ادامه میدهد: « آنگاه آن راز به دانیال در رویای شب کشف شد.» در روبروی نبوکدنصر دانیال رو به او چنین میگوید: « رازی را که پادشاه میطلبد نه حکیمان و نه جادوگران و نه مجوسیان و نه منجمان میتوانند آن را برای پادشاه حل کنند لیکن خدایی که در آسمان هست که کاشف اسرار میباشد.» ( دانیال ۲ : ۲۷- ۲۸ )

هارلود هوینر در کتاب خود در این خصوص قید کرده است که :« نوشته های مکاشفاتی یهودیان بطور مکرر بر این امر تاکید میکند که وجود خدا و اعمال او سَر بزرگی برای انسان است. آنها بر این باور هستند که این اسرار در بهشت به دور از دسترسی انسانها حفظ گشته و خداوند آن را فقط بر انبیاء خود مکشوف میسازد. نبی این اسرار را بعنوان اموری که در زمان آخر فقط بر نیکان مکشوف خواهد گشت قلمداد میکند. این رازها تنها به انبیاء داده میشود تا آن را بر حکمیان خود در طول تاریخ منتقل نمایند. »[۱]

 و وقتی به نوشتجات عهد جدید میرسیم میبینیم که این واژه بیش از بیست و هفت بار در نوشتجات عهد جدید بکار برده شده است و بیست بار آن توسط پولس رسول! حتی خود عیسای مسیح از این واژه رو به شاگردان خود استفاده میکند وقتی به آنها در خصوص مفهوم و تفسیر امثال خود سخن میگوید: « دانستن اسرار ملکوت آسمان به شما عطا شده است لیکن بدیشان عطا نشده است.» ( متی ۱۳ : ۱۱ ) در جای دیگر در خصوص ازدواج مرد و زن میفرماید:« تمام خلق این کلام را نمیپذیرند مگر به کسانی که عطا شده است.» ( متی ۱۹ : ۱۱ )

خارج از نامه افسسیان اولین بار در نامه رومیان است که پولس رسول در خصوص این سَر سخن گفته است. آن را درست پس از بکار بردن مثال درخت زیتون  بعنوان نمای اسراییل و زیتون خشک بعنوان نمای بیگانگان بکار میبرد. به غیریهودیان این را هشدار میدهد که محبت خدا به خود را برای نجات خود و اینکه به زیتون پرچربی و پربرکت اسراییل وصل شده اند بعنوان غرور و خودخواهی خود نبینند بلکه آن را فیض خدا قلمداد کنند. سپس میگوید: « زیرا ای برادران نمیخواهم شما از این سَر بیخبر باشید که مبادا خود را دانا انگارید که مادامی که پری امتها در نیاید سختدلی بر بعضی از اسراییل طاری گشته است.» ( رومیان ۱۱ : ۲۵ ) و در همین رساله در دعای پایانی خود اینگونه برای آنها دعا میکند: « الان او را که قادر است که شما را استوار سازد بر حسب بشارت من و موعظه عیسی مسیح مطابق کشف آن سَری که از زمانهای ازلی مخفی بود. لکن در حال مکشوف شد و بوسیله کتب انبیاء بر حسب فرموده خدای سرمدی به جمیع امتها به جهت اطاعت ایمان آشکارا گردید.» ( رومیان ۱۶: ۲۵ )

 سپس در کولسیان میخوانیم : «تا دلهای ایشان تسلی یابد و ایشان در محبت پیوند شده به دولت یقین فهم تمام و به معرفت سَر خدا برسند یعنی سَر مسیح که در وی تمامی خزاین حکمت و علم مخفی است.» ( کولسیان ۲ : ۲- ۳ ) پولس میگوید خود مسیح آن سَر عظیم خدا بود. در نامه خود به شاگرد خود تیموتایوس مینویسد که : سَر دینداری ما عظیم است که آنکس که خدا بود جسم گرفت توسط روح القدس بارور شد. توسط فرشتگان دیده شد. در تمام دنیا بشارت داده شد. دنیا او را باور کرد و نهایتا به دست راست خدا بالا رفت. براستی مسیح خود آن سَر عظیم است زیرا بدون مسیح هیچ آشتی و مصالحه ایی با خدای عادل و قدوس نبود.

در همین کولسیان جای دیگر میگوید: « و در باره ما نیز دعا کنید که خدا در کلام را بروی ما بگشاید تا سَر مسیح را که به جهت آن در قید هم افتاده ام بگویم.» ( ۴: ۳ )  او این را در ابتدای نامه افسسیان بیان کرده بود :« چونکه سَر اراده خود را به ما شناسانید بر حسب خشنودی خود که در عزم نموده بود.» ( ۱ : ۹ )

اما در خصوص پولس رسول و اینکه او قصد دارد از یک سَر سخن بگوید. این سَر چیست؟ ما میدانیم و میتوانیم تاحدودی از نامه رومیان و دیگر نامه های پولس این را درک کنیم که او رسول امتها است و بشارت فیض خدا به او سپرده شده است تا امتها را به پادشاهی مسیح دعوت نماید. او برای این خدمت خود که تا زمان نوشتن این نامه ۲۷ سال گذشته بود همه چیز را متحمل شده بود و برای همین پیام امروز در زندان روم بود. اما در ایه ۶ فصل ۳ این نامه است که این سَر بطور واضح و روشن خود را نشان میدهد. پولس رسول میگوید: «که امتها در میراث و در بدن و در بهره وعده او در مسیح بواسطت انجیل شریک هستند .» و این یک انقلاب عظیم بود. و پولس به قیمت تمام زندگی خود میخواست این را امتها و غیریهودیان بدانند. این حقیقت این سَر الهی را پولس رسول میگوید در زمانهای قدیم « به بنی آدم آشکار نشده بود،» اما اکنون توسط به روح، توسط روح القدس بر رسولان، شاگردان عیسای مسیح و بر انبیاء بر آن تعداد افرادی که در کلیسای اولیه در خدمت نبوت و گسترش پیام پادشاهی آسمانی مسیح بودند مکشوف شده است.

کتابمقدس مکررا در نوشتجات عهد عتیق این وعده و حقیقت که روزی امتها هم برکت با وعده های داده شده خدا به ابراهیم و اسراییل خواهند شد را در طول زمانهای متعدد توسط انبیاء خود ذکر کرده بود.

-« و حال آنکه از ابراهیم هر آینه امتی بزرگ و زورآور پدید خواهد آمد و جمیع امتهای جهان از او برکت خواهند یافت.» ( پیدایش ۱۸: ۱۸ )

-« و از ذریت تو جمیع امتهای زمین برکت خواهند یافت چونکه قول مرا شنیدی.» ( پیدایش ۲۲: ۱۸ )

-« ای که دعا میشنوی نزد تو تمامی بشر خواهند آمد.» ( مزمور ۶۷: ۲ )

-« جمیع سلاطین او را تعظیم خواهند کرد و جمیع امتها او را بندگی خواهند نمود.» و « نام او تا ابدالاباد باقی خواهد ماند. اسم او پیش آفتاب دوام خواهد کرد، آدمیان در او برای یکدیگر برکت خواهند خواست، و جمیع امتهای زمین او را خوشحال خواهند خواند.»  ( مزمور ۷۲: ۱۱ و  ۱۷ )

-« و در آن روز واقع خواهد شد که ریشه یسی به جهت پرچم قومها بر پا خواهد شد و امتها آن را خواهند طلبید و سلامتی او با جلال خواهد بود.» ( اشعیاء نبی ۱۱: ۱۰ )

-« و امتها بسوی نور تو و پادشاهان بسوی درخشندگی طلوع تو خواهند آمد.» ( اشعیاء ۶۰: ۳ )

و همچنین نگاه کنید به ارمیاء نبی ۱۶: ۱۹- ۲۱ و میکاء نبی ۴: ۲ و زکریاء نبی ۲: ۱۱ .

پس اسراییل این یگانگی و این برکتی که از جانب یهوه همچنین شامل امتها نیز میشد را میدانستند اما بنظر میرسد که تصویر بزرگ و کلی آن را ندیده بودند. چه چیزی مانع این درک و نقش اساسی اسراییل در نور امتها بودن و اینکه بواسطه آنها امتها نیز خدای زنده را پرستش خواهند کرد گشته بود؟ چه چیزی باعث شده بود که قوم اسراییل بین خود و بین امتها دیواری ساخته و تماما خود را از کل دنیای بیرون جدا سازد؟ پاسخ به این سوالات تماما بر قوم اسراییل آشکار نگشت. زیرا این آن سَر بزرگی بود که در زمانهای گذشته خداوند آن را از مردم پنهان ساخته بود. چرا؟ نه اینکه نخواهد که مردم درک کنند بلکه انسان گناهکار قابل به درک آن نبودند زیرا گوشها و چشمها و دلهای آن از گناه بسته بود.

برای قوم اسراییل پذیرفتن یک غیراسراییلی در بین خود محال نبود اما شخص باید تماما یهودی میشد. تمام سنت یهود را اجرا میکرد و خود را به تمام قوانین شریعت و دینی یهود متکی میساخت تنها در این زمان بود که باور داشتند این اشخاص برکتهای وعده شده به اسراییل را شریک هستند. اما مسیح و مسیحیت این را تماما عوض کرد. هر شخصی با هر رنگ و هر نژاد و هر سرزمینی مادامی که به عیسای مسیح ایمان بیاورد و او را خداوند و نجات دهنده خود بخواند در تمامی وعده های خداوند به اسراییل شریک خواهد بود بدون اینکه بخواهد تغییری در اسم و رسم و سنت و آیین خود بدهد. البته نه اینکه به ایین بت پرستانه و شیوه های غیر مسیحی خود ادامه بدهد. این حقیقتا آن سرَ بزرگ الهی بود.

کمی عمیق تر در باره این سَر بزرگ

   هارلود هوینر به زیبایی فرق گسترده درک و برداشت و رودرو شدن در خصوص سَر الهی را بین یهودیت و مسیحیت، اینگونه خلاصه میکند:

۱-بعضی از کارشناسان قصد دارند تا واژه و مبحث سر و رازهای الهی در مسیحیت را به امور سر و رازهای مذهبی و دینی در یونان باستان ربط بدهند. این یک برداشت نادرست است. شاید بعضی امور در راستای باور یونیانیان باستان در خصوص سَر و رازهای آسمانی باشد اما آنها به بازگشایی این سَر و این راز بر انسانهای عادی هرگز باور نداشته و آن را محال میدانستند. لیکن ما مشاهده میکنیم که این سَر بر برگزیدگان خدا توسط روح خدا مکشوف شده و میبینیم که امروز آن به کلیسا سپرده شده است تا آن را بشارت بدهد.

۲-هم نوشتجات مکاشفاتی یهود که به آپوکلپتیک معروف هستند و هم نوشتجات عهد جدید بر این باور هستند که این سَر تنها نزد خدا بوده یا پنهان بوده است.

۳-نوشتجات یهود بیشتر به سَر بعنوان اموری که در زمان آخر مکشوف خواهند گشت اشاره و تاکید دارد اما نه آنچنان نوشتجات عهد جدید.

۴- نوشتجات یهود باور دارند که مسیح یا برگزیده به فراوانی در خصوص این سَر سخن خواهد گفت اما در زندگی عیسای مسیح او که مسیح خدا بود ما تقریبا هیچ سخنی در خصوص سَر یا راز و چگونگی آن به غیر از دو یا سه مورد نمیخوانیم.

۵-نوشتجات یهود باور دارند که این سَر فقط بر نبی و تنها برگزیده خدا مکشوف میشود اما در عهد جدید این بر تمامی برگزیدگان و کلیسا مکشوف گشته است.

۶-نوشتجات یهود تعلیم این سَر را فقط به محدوده یهود میدانستند اما در عهد جدید همه آن را به همه بازگو خواهند کرد.

۷-نوشتجات یهود در خصوص سَر بیشتر تمرکز به آینده دارد اما عهد جدید در زمان حال و آینده را با هم تعلیم میدهد.

۸-نوشتجات یهود سَر خدا را به همراه خشم و غضب خدا بیان میکند اما عهد جدید با رحمت و محبت.»[۲]

اکنون میتوانیم اینگونه این سَر و چگونگی آن را خلاصه کنیم و شاهد باشیم که در آن هیچ پیچیدگی و هیچ راز شگفت و غیرفهمی نیست که آن را در صندوق بگذاریم و با کسی آن را در میان نگذاریم!

۱- پس این سَر چیست؟ اینکه امتها با ایمان قلبی به عیسای مسیح در تمامی وعدهای خدا شریک خواهند بود.

۲-چه کسی این سر را بر برگزیدگان مکشوف ساخت؟ خود خدا.

۳-چگونه؟ توسط روح القدس خود.

« ۵ که در آن قرنهای گذشته به بنی آدم آشکار نشده بود بطوری که الحال بر رسولان مقدس و انبیای او به روح مکشوف گشته است ۶ که امتها در میراث و در بدن و در بهره وعده او در مسیح بواسطت انجیل شریک هستند

اما پولس با این سَر مکشوف شده بر او توسط روح القدس خدا چه میکند؟

۱-ابتدا خود را فروتن میسازد از اینکه بر او مکشوف گشته است: « ۷ که خادم آن شدم به حسب عطای فیض خدا که بر حسب عمل قوت او به من داده شده است ۸ یعنی به من که کمتر از کمترین همه مقدسینم این فیض عطا شد که در میان امتها بدولت بیقیاس مسیح بشارت دهم. ۹ و همه را روشن سازم که چیست انتظام آن سری که از بنای عالمها مستور بود در خدایی که همه چیز را بوسیله عیسی مسیح آفرید

۲-سپس به کلیسای مسیح این را میگوید که او اکنون مامور بشارت و رساندن پیام این سَر در تمامی دنیاست. «۱۰  تا آنکه الحال بر ارباب ریاستها و قدرتها در جایهای آسمانی حکمت گوناگون خدا بوسیله کلیسا معلوم شود بر حسب تقدیر ازلی که در خداوند ما عیسی مسیح نمود

لطفا دقت کنید به عبارت « ارباب ریاستها و قدرتها در جایهای آسمانی » پولس برمیگردد به چند خط قلبی خود که گفته بود « قبل رفتار میکردید بر حسب دوره اینجهان بر وفق رییس قدرت هوا،» بنظر میرسد که پولس قصد دارد این را به کلیسای مسیح بگوید که خدمت آنها در رساندن پیام و بازگشایی این سَر عظیم خدا چنان بلند و چنان رسا و چنان عظیم باید باشد که تمام آن نیروها و قدرتهای پلیدی که روزی همه ما انسانهای گناهکار را اسیر و برده خود ساخته بودند درک کنند و بفهمند که اکنون در فیض عظیم خدا همه ما در یک اتحاد و یگانگی در بدن مسیح از تمامی برکات اسمانی در مسیح بهره دار گشته ایم و شما دیگر بر ما هیچ قدرتی ندارید.

سپس همین حقیقت نیکو را چنین ادامه میدهد که « ۱۱ که در وی جسارت و دخول با اعتماد داریم بسبب ایمان وی

حقیقتا این آن سَر عظیم است که دیگر نه فقط یک نفر آن هم سالی یکبار و آن هم با ترس و لرز میتواند به حضور خدا بیاید بلکه امروز همه ما از هر زبان و نژاد و قبیله و قوم در ایمان به مسیح میتوانیم با شهامت و جسارت نزد تخت قدوس خدا وارد شده و نزد او پناه گرفته و از او بنوشیم و بخوریم.

از خودمان بپرسیم

۱-اگر شما یهودی مسیحی نیستی شما از امتها هستی شما سَر کشف شده خدا در مسیح هستی. این باور چه درک و احساسی در باره نجات شما به شما میدهد؟

۲- اگر این سَر خدا بر شما مکشوف میشد احساس شما چه بود؟ خوب یا بد آن را توضیح بدهید.

۳-شما بعنوان بدن مسیح در کلیسای مسیح که سَر خدا هستی، ایا تاکنون در باره این سَر خدا با کسی سخن گفته اید؟ کی؟ کمی توضیح بدهید.

۴-آیا تاکنون سَری را حفظ کرده اید؟ در تحمل و عدم بازگویی آن چه حال و روزی داشتید؟


[۱] Ibid 430.

[۲] Ibid 432-433.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ما کی هستیم ۳۱

ما کی هستیم ۳۱ ما بسوی کمال سبقت میجوییم. « بنابر این از کلام ابتدای ...