سه شنبه , ۲۱ آبان ۱۳۹۸
خانه / بررسی رساله عبرانیان / بررسی و تفسیر رساله عبرانیان بخش ۱

بررسی و تفسیر رساله عبرانیان بخش ۱

بررسی و تفسیر رساله به عبرانیان

«عیسی مسیح دیروز و امروز و تا ابدالاباد همان است.» (عبرانیان ۱۳:۸)

نوشته: ح. گ.

مقدمه

بروس فاس وستکات در کتاب رساله عبرانیان خود در همان مقدمه کتاب، هر چند او از زبان و ملیت دیگری جدا از ملت فارسی زبان ماست و باور و ایمانی دارد که آن هم جدا از ماست، اما آنچه در خصوص زمینه و آهنگ کلی رساله عبرانیان بیان کرده است تماما با ماهیت و حقیقت ما فارسی زبانان مسلمان زاده ایی که در داخل ایران با شنیدن پیام انجیل عیسای مسیح از دین اسلام تماما بازگشته و پیروی عیسای مسیح را میکنیم( و این در خصوص همه مسلمانان مسیحی شده در سراسر سرزمینهای اسلامی صدق میکند،) همخوان و همسو میباشد. او آغاز کرده است که« هر دانش آموز رساله عبرانیان باید اینگونه احساس کند که این رساله به میزان خاصی با افکار و اوضاع زمان ما برخورد میکند.»[۱] سپس وستکات با دقت و ظرافت قلب و دل و فکر خواننده خود را با قلب و دل و فکر خوانندگان رساله عبرانیان یکی میسازد و میگوید:« موقعیت یهودیان توبه کرده در غروب سقوط شهر اورشلیم گویی به اضطرابی تلخ عجین گشته بود…. آنها با اعتمادی بیدریغ در انتظار رستگاری اسراییل و احیاء و بازآوری پادشاهی به قوم خدا بودند. میزان امید آنها روشن و امیدوارکننده بود، لیکن ناامیدی آنها غیرقابل تحمل بود زمانی که انتظار آنها، طوری که به آن باور داشتند، نهایتا از دست رفته بود.»[۲] سپس وستکات درد آنها را برای ما بیشتر میکند، او میگوید که آنها بدلیل بازگشت از دین یهود و پیروی کردن از عیسای مسیح، از خانه و خانواده و شهر خود جدا شده بودند و کسی نمیخواست با آنها رابطه داشته باشد. آنها از سنت و مراسم نیاکان خود دورمانده بودند. از مشارکت با هموطنان خود جدا شده، نوشته های عهد عتیق در خصوص وعده ها گویی برای آنها انجام نشده بود، طوفانی بر بالای شهر شکل میگرفت که گویی هرگز چشم به سوی پایان یافتن یا ارام گرفتن نداشت.  اما وستکات با درایت و فهم درست از روحی که بر این رساله حاکم است میگوید که لیکن نویسنده عبرانیان با دانش لازم و کافی از این شرایط مخاطبین خود، با آنها از ورود به آرامشی سخن میگوید که با نمای تازه ایی از درک جلال و عظمت عیسای مسیح حاصل میگردد.

نویسنده یا واعظ عبرانیان از عیسای مسیح ایی سخن میگوید که والاتر و مافوق تمامی شریعت و سنت و دین و سرزمین و خانه و خانواده و تمامی تعلقات زمینی آنهاست که ارزش دارد بخاطر او همه چیز را ترک کنیم، او را تا به خارج از شهر دنبال کنیم و در حالی که چشم به آن پاداشی داشته باشیم که در انتظار ماست، هیچ چشمداشت بر آنچه بر روی زمین است نداشته باشیم زیرا پیروان عیسایی هستیم که برای ما مسیح است، او نبی-کاهن-پادشاه ماست.  

آیا این شرایط شماست؟ تصور کنید شما که روزی پیرو دین پدری خودتان یعنی اسلام را میکردید پیام انجیل فیض بخش عیسای مسیح را میشنوید و روح القدس خدا قلب شما را باز میکند که به او بعنوان خداوند و نجات دهنده خود ایمان قلبی بیاوری و او را پیروی کنید. در مسیر آگاهی شما از ایمان مسیحی بسیاری از اموری که قبلا نمیدانستی بر شما اشکار میشود و بخاطر آن کم کم از امور شرعی و دینی و مراسمی که دیگر برای شما معنایی ندارد فاصله میگیرید. اول نماز خواندن را ترک میکنید. بعد نماز جمعه رفتن را ترک میکنید. کم کم مسجد رفتن را. مراسم تاسوعا و عاشورا را. از جمع شدن با پیروان سرسپرده این ممانعت میکنید و روزی تماما این سنت و آیین پدری و نیاکان خود را. اما این جدایی از سنت و ایین پدری شما احساس یک شخص خیانتکار را به شما داده است. یک خودفروخته به ایین و سنت دیگر در شما یک جدال ادامه دادن و یا رد کردن و بازگشت به همان سنت قدیمی و دیرینه سرزمینتان به جوش میاید.  بقولنا یک عِرق ملی شما را به غیرت و جوش در میاورد. این جدایی شما از تمامی این سنت و این محیط و این فرهنگ قدیمی شما را گوشه نشین و تنها کرده است و یک افسردگی خاصی را بر شما وارد کرده است. به این فشار و تهدید خانواده و شهر و سرزمین بر شماست. شکنجه و آزار و شهیدن شدن و مفقود شدن ایمانداران به رغم دعاهای شبانه روزی شما نه تنها متوقف نمیشود بلکه شدیدتر هم میشود[۳]. شما خودتان را هر آن نفر بعدی میدانید. و شما هر از گاهی فکر میکنید که کشور را ترک کنید. اما چیزی در درون شما به جوش میاید که بمانید. بمانید و ساکت بمانید. بمانید و حرفی نزنید. خودتان را از دیگر ایمانداران جدا کنید. با آنها راه نروید.

اگر امروز این شرایط شماست، رساله عبرانیان برای شما نوشته شده است!

هر چند با هر کتاب و نوشته کتابمقدس باید از دید زمینه تاریخی آن و نویسنده و مخاطب و متن آن آغاز کرد و قصد من نیز همین است. اما بدلیل مشکلات تاریخی در خصوص این رساله در تاریخ کلیسای مسیح، من وقت بیشتری را در آغاز به زمینه تاریخی این کلیسا، نحوه وارد شدن آن به میان مجموعه « کانون » کتابمقدس ما، مشکلات قبول و رد کردن آن، و آنچه این رساله به گونه ایی منحصر بفرد جدا از تمامی نوشته دیگر عهد جدید الهیات مسیحی ما را شکل داده است، خواهم پرداخت. زیرا باور دارم بدون بررسی دقیق زمینه تاریخی آن درک رساله تاحدود بسیاری برای ما دشوارتر خواهد بود. گفتم دشوارتر، زیرا درک رساله عبرانیان به خودی خود با توجه به امور روحانی و الهیاتی که به خود اختصاص داده برای ما دشوار است. به همین دلیل دشوار بودن درک این امور بوده است که خیلی از پدران کلیسا برای مدت زیادی حتی قبول آن را به زیر سوال برده بودند.


[۱] Westcott F Brooke The Epistle to the Hebrews Eerdmans Publ. MI. ۱۹۷۰٫ P.I.

[۲] Ibid.

[۳] قریب به اکثر مسلمانان از جمله متفکرین آنها، الهیات مسیحی را ساخته و پرداخته اروپا و غرب میدانند. و هرگز حاضر نیستند برای یک لحظه، فقط یک لحظه فکر کنند که عیسای مسیح بانی و آغاز گر مسیحیت( که بدون او، مقام و کار او، مسیحیت معنایی ندارد،) یک یهودی متولد بیت لحم بود. بزرگ شده ناصره. بزرگ شده با سنت و فرهنگ شرق. در همان نوزادی ختنه شد و در دوازده سالگی جشن بارمیتزوا که به معنای پسر قانون است، برای او گرفتند( سن ۱۲ سالگی برای پسران. ) در زیر قوانین و شریعتی بزرگ شد که بعدها پایه های بسیاری را در دین اسلام شکل داد. شاگردانش همه یهودی بودند. و پوست صورتش سفید با موهای طلایی( به احتمال خیلی زیاد!) نبود. بلکه پوست صورتش مانند یکی از ساکنین امروزی اسراییل و فلسطین قهوه ایی، چه بسا خشک و پر از شیار  بود آن هم به بدلیل راه رفتن زیاد در نور آفتاب و مسافرتهای بین روستایی و شهری. عیسای مسیح به مراتب به ایرانیها نزدیکتر است تا به ساکنین شهر لندن یا نیویورک!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

پیدایش فصل ۲۸

کتاب پیدایش فصل ۲۸ آیات ۱- ۲۲ همانطور که در بخش پایانی فصل قبل مرور ...