پنج شنبه , ۱۴ فروردین ۱۳۹۹
خانه / بررسی رساله عبرانیان / بررسی و تفسیر رساله عبرانیان. بخش ۳.

بررسی و تفسیر رساله عبرانیان. بخش ۳.

ورود به رساله عبرانیان

یک تفسیر درست نوشته کتابمقدس باید با چند سوال از خودمان آغاز شود. این در خصوص نامه های مکتوب در نوشتجات عهد جدید نیز صادق است. از خودمان باید بپرسیم:

۱-چه کسی آن را نوشته است؟ ( نویسنده نامه)

 ۲- چه زمانی آن را نوشته است؟ ( زمان نامه) 

 ۳- به چه کسی آن را نوشته است؟ ( مخاطبین نامه)

 ۴-چرا آن را نوشته است؟( دلیل نامه)

  ۵-چگونه آن را نوشته است؟ ( نحوه نامه)

 ما با پاسخ دادن درست به این پنج سوال قادر خواهیم بود تا حدود بسیار زیادی نمایی درست از تفسیر این نوشته داشته باشیم. 

۱-چه کسی آن را نوشته است؟

با کمی دقت در خواندن این نامه ما به این پی میبریم که بر خلاف نامه های دیگری که برای کلیسای مسیح باقی مانده است این نامه با معرفی اسم خاصی شروع نشده است. و این به خودی خود نحوه نوشتاری این نامه را به زیر سوال میبرد که ایا نامه است؟ زیرا اصول نامه نگاری دنیای روم( کمااینکه در همه نامه های پولس رسول شاهد هستیم) با معرفی نویسنده نامه و بقولنا با سلام و چاق سلامتی نویسنده آغاز میشد! و عبرانیان این را ندارد. تا به همین امروز در باره نویسنده این نامه بحث و اختلاف نظر است. حتی در خصوص نام این نامه « عبرانیان،» ما میدانیم که نسخه اصلی چنین نامی بر آن نبوده است و این نام بعدا توسط پدران کلیسا با توجه به متن نامه و استفاده بیش از حد عهد عتیق گمان بر این بوده که مخاطبین آن یهودیانی بودند که مسیحی شدند. که بعدا به این مطلب خواهیم پرداخت. اما در خصوص اینکه چه کسی نوشته است در طول تاریخ کلیسا اختلاف نظر زیاد بوده است. در زیر نام هایی که به بعنوان نویسنده گان نامه عبرانیان در طول تاریخ مطرح بوده است را قید میکنم. من به تعدادی از آنها به طور جامع تر با استفاده کردن از نوشته های دکتر تیموتی جانسون[۱] و دانلود گاتری در کتاب مقدمه ایی بر عهد جدید[۲] در اینجا اشاره میکنم:

پولس رسول 

بالاتر قید کردم که از همان ابتدا توسط کلمنت روم که از عبرانیان در نامه خود به کلیسای قرنتیان ( ۹۶ بعد از میلاد) استفاده میکند میخوانیم که او نامه عبرانیان را در میان نامه های دیگر پولس قرار میدهد. اما برای اوریجن نحوه گفتار و زبان یونانی بکار برده شده در این رساله با نامه های دیگر متفاوت بود، پس او آن را به خود کلمنت روم یا لوقا ربط داد و نه پولس رسول. متفکرین و کارشناسان مسیحی در طول تاریخ دلایل متعددی را ارایه داده اند که نویسنده نامه عبرانیان نمیتوانسته پولس رسول باشد. 

۱-نامه در آغاز به پولس رسول اشاره نمیکند و بینام است. در حالی که تقریبا در تمام سیزده نامه پولس رسول ما نام او را یا در ابتدا یا در اواسط نامه یا در پایان نامه داریم. 

۲-در طول نامه به هیچکدام از نشانه ها و شیوه های بیان پولس رسول که در نامه های دیگر پولس مشاهده میکنیم که حتی در نامه های دروغین نسبت داده شده به پولس رسول میبینیم، اشاره نشده است. در طول ۱۳ نامه پولس رسول ما تقریبا بدون استثناء میخوانیم که پولس خودش را یا « پولس رسول » یا پولس رسول برگزیده یا خادم یا غلام یا انتخاب شده از جانب مسیح معرفی میکند. او چنین میکرد تا مقام و خواندگی و موقعیت خودش را در خدمت خود برای کلیساهایی که آغاز کرده و در ارتباط بود کاملا روشن سازد. در نامه عبرانیان حتی نشانی از اشاره کردن به این سنت پولس رسول نیست. بلکه  خود نویسنده قید میکند که مانند مخاطبین نامه، خبر خوش انجیل را از دیگران دریافت کرده است.( عبرانیان ۲: ۳ )

۳-هر چند بعضی از لغات استفاده شده در عبرانیان با لغات بکار برده شده توسط پولس رسول شبیه است لیکن ما آنها را در دیگر نوشتجاتی که حتی به پولس رسول مربوط نیست هم میبینیم. اوریجن از پدران کلیسای اولیه در نوشته های خود در خصوص عبرانیان میگوید که شیوه دستوری و لغات و نحوه بحث کردن و طوری که با نظم و شسته رفتگی دقیقی پیش رفته است با نامه های پولس رسول که تقریبا گویی پولس ناگهان مسیر نامه را عوض کرده یا ناگهان مسیر فکری خودش را عوض کرده و یا از کلماتی استفاده میکند که غافلگیر کننده میباشد کلا فرق میکند. 

۴-آیات اشاره شده از عهد عتیق کلا با نحوه ایات اشاره شده از عهد عتیق در نوشته های پولس رسول متفاوت است. ( تمام آیات اشاره شده از عهد عتیق از ترجمه ساپتوجنت که ترجمه یونانی عهد عتیق میباشد استفاده شده و پولس رسول به ندرت از ساپتوجنت برای اشاره به آیات عهد عتیق استفاده کرده است. 

۵-نحوه بحث کردن الهیاتی در این رساله هر چند شباهت زیادی با بحثهای پولس رسول در نامه های او دارد اما در چگونگی و نحوه آن تماما با هم متفاوت هستند. به دلیل اهمیت این موضوع من مناسب میدانم تا این را بیشتر برای شما توضیح بدهم. و برای اینکار از دو کارشناس مسیحی در این خصوص استفاده میکنم.

دکتر گاتهیری در کتاب خود به تعدادی برجسته تقریبا دو نوع متفاوت بحث الهیاتی بین پولس رسول و نویسنده عبرانیان اشاره کرده است[۳]. بعنوان مثال، پولس رسول تاکید فراوانی به رستاخیز مسیح دارد و از قدرت رستاخیز سخن گفته است در حالی که در عبرانیان ما دایما از شکوه و جلال مسیح میخوانیم و نه چندان در خصوص رستاخیز مسیح. پولس بیشتر تاکید بر کار رستگاری و رهایی و نجات بواسطه مرگ و رستاخیز مسیح دارد، نویسنده عبرانیان بیشتر تاکید بر پاک کردن و مقدس ساختن و کامل و تمام بودن کار مسیح بواسطه مرگ او بر صلیب. عبرانیان تاکید بر عهد تازه در مسیح دارد در جایی که پولس رسول تاکید بر نبرد و جدال بین جسم و روح داشته و یکی شدن و یگانه شدن با مسیح. پولس رسول بر برتری عهد تازه خدا در مسیح بر عهد قدیم شریعت و قانون سخن میگوید و نویسنده عبرانیان بر منسوخ شدن و پایان یافتن شریعت و قانون.( عبرانیان ۸: ۱۳ ) و یکی از مهمترین تفاوت های بحث الهیاتی بین پولس رسول و نویسنده عبرانیان تاکید بر مقام عیسای مسیح بعنوان « کاهن اعظم » است. جایی که ما فقط اندکی از آن در نامه های پولس رسول میخوانیم و برعکس، این آهنگ مرکزی و اصلی کل نامه عبرانیان است.

اما دکتر هییوت قصد میکند تا نه فقط تفاوتهای این دو نویسنده را بررسی کند بلکه شباهتهای آن دو را در امور الهیاتی[۴]. بعنوان مثال او در بخش تفاوتهای این دو نویسنده میگوید که برای پولس رسول شریعت نشان دهنده گناه و ضعف جسم در پیروی کردن از آن بود در حالی که برای نویسنده عبرانیان شریعت بعنوان یک معیار و میزان مقدس بودن قلمداد شده که ضعف این ادعای آن در انجام مراسم تکراری آن خود را عیان میسازد. برای پولس رسول شریعت مانند وسیله ایی یا قابله ایی بود که ما را به عیسای مسیح برساند لیکن برای عبرانیان شریعت یک نمونه والا از آن چیزی بود که در آینده خواهد آمد. هییوت از وستکات نقل قول میکند که در نامه های پولس رسول عیسای مسیح در دوم قرنتیان ۴: ۴ « صورت خداست » در کولسیان ۱: ۱۵ « صورت خدای نادیده» و در فیلیپیان ۲: ۶ که « چون در صورت خدا بود با خدا برابر بود »  که سخن از بودن عیسای مسیح با خدا از همان آغاز بی آغاز میباشد اما در رساله عبرانیان عیسای مسیح « فروغ پرجلالش و خاتم جوهرش » معرفی میگردد. و اینکه وستکات میگوید برای پولس رسول عیسای مسیح مانند آدم دوم و سر کلیسا بود اما در رساله عبرانیان ما این را مشاهده نمیکنیم. نه اینکه اصلا وجود نداشته باشد زیرا در این رساله میخوانیم که بر او تاج پادشاهی بر همه چیز و همه کس و تمام خلقت قرار میگیرد و از او و برای او همه چیز میباشد که همان باور فکری پولس رسول میتواند باشد اما به شیوه بیانی و لغتی آن را نداریم. 

در خصوص موضوع ایمان، برای پولس رسول ایمان حقیقت بنیادین زندگی مسیحی ماست. بواسطه ایمان است که فیض نجات وارد زندگی ایمانداران میگردد. در افسسیان۲: ۸- ۹ میخوانیم که فقط بواسطه ایمان و نه کار و فخر ماست که نجات یافته ایم و نه بدون آن. برای پولس رسول ایمان دلیل عادل شمردگی ماست( رومیان ۵: ۱ ) خدا بواسطه ایمان ما به عیسای مسیح است که ما را نزد خود عادل محسوب میکند و نه اعمال ما. نهایتا برای پولس رسول ایمان آن باور و عملی است که انسان با تمام قلب و فکر و اراده خود نزد خدا میاید و این ایمان مستقیما به مرگ مسیح بر صلیب ربط دارد. پولس رسول تقریبا بیش از ۱۵۶ بار از عبارت ایمان در نامه های خود استفاده کرده است. 

لیکن برای نویسنده عبرانیان ایمان بیشتر به اموری ربط دارد که به چشم نمی آید، آنچه که به چشم نمیاید اما وجود دارد. او چنین نگاه میکند که این دنیا و این زندگی ما سایه ایست از آنچه که خواهیم دید و خواهد آمد. و انسانهایی که در طول تاریخ اسراییل چنین باوری داشتند را در فصل ۱۱ میخوانیم( بیش از ۴۶ بار ) که ایمان آنها به آن جهانی بود که نمی دیدند اما بود و آنها به امید آن نادیده در این دنیا حرکت میکردند. جایی که پولس رسول ایمان را مستقیما به عیسای مسیح ربط میدهد. این همان باور افلاطونی به جهان و دنیا بود. جلوتر این را بررسی میکنیم. 

لیکن شباهتها نیز غریب میباشند. هم پولس رسول و هم عبرانیان از شریعت بعنوان دروس ابتدایی سخن میگویند( غلاطیان ۴: ۳ و عبرانیان ۷: ۱۹ ) و از اینکه عیسای مسیح کامل کننده و پایان دهنده شریعت بود و هست( رومیان ۱۰: ۴ و عبرانیان ۱۰: ۴- ۷ ) و هر دو در خصوص عهد قدیم و عهد تازه سخن میگویند و عیسای مسیح بعنوان واسطه ایی بین خدا و انسان و همچنین در خصوص کار رستگاری ما بواسطه خون عیسای مسیح. هم پولس رسول و هم نویسنده عبرانیان در باره دو شخصیت خدا – انسان عیسای مسیح سخن میگویند که خدا بود لیکن جسم گرفت و بین آدمیان آمد و مانند ما زیست و مانند ما وسوسه شد. و هر دو باور دارند که بواسطه عیسای مسیح همه چیز خلق شد. 

دکتر دانلود گاتهری شباهت الهیات مسیحی و نحوه بحث کردن بین پولس رسول و نویسنده عبرانیان را بینهایت نزدیک به هم دیده است. او از دکتر وییندیچ نه مورد را قید میکند[۵]:

۱-مسیح شناسی در خصوص بودن او قبل از ازل و اینکه در آفرینش هستی سهیم بوده است.( عبرانیان ۱: ۲ و ۳ و ۶ و اول قرنتیان ۸: ۶ و دوم قرنتیان ۴: ۴ و کولسیان ۱: ۱۵- ۱۷ )

۲-فروتنی عیسای مسیح. ( عبرانیان ۲: ۱۴- ۱۷ و رومیان ۸: ۳ و غلاطیان ۴: ۴ و فیلیپیان ۲: ۷ )

۳-اطاعت و تسلیم شدن او. ( عبرانیان ۵: ۸ و رومیان ۵: ۱۹ و فیلیپیان ۲: ۸ ) 

۴-هدیه دادن خود به خدا برای ما.( عبرانیان ۹: ۲۸ و اول قرنتیان ۵: ۷ و افسسیان ۵: ۲ ) 

۵-نگاهی مشترک به عهد تازه. ( عبرانیان ۸: ۶ و دوم قرنتیان ۳: ۹ ) 

۶-نگاهی مشترک به ایمان ابراهیم و نمونه او. ( عبرانیان ۱۱: ۱۱- ۱۲ و ۱۷ – ۱۹ و رومیان ۴: ۱۷- ۲۰ ) 

۷-نگاهی مشترک پخش شدن هدیه توسط روح القدس. ( عبرانیان ۲: ۴ و اول قرنتیان ۱۲: ۱۱ ) 

۸-اشاره کردن هماهنگ به آیات مشابه از عهد قدیم. ( مزمور ۸ ، در عبرانیان ۲: ۶- ۹ و اول قرنتیان ۱۵: ۲۷. تثنیه ۳۲: ۳۵ ،در عبرانیان ۱۰: ۳۰ و رومیان ۱۲: ۱۹. حبقوق ۲: ۴ ،در عبرانیان ۱۰: ۳۸ و رومیان ۱: ۱۷ و غلاطیان ۳: ۱۱ )  

۹-شباهت آوردن مثال ورزش و ورزشکار. ( عبرانیان ۱۲: ۱ و اول قرنتیان ۹: ۲۴ ) 

ایشان چنین نتیجه گیری نموده که هر چند دو طرز فکر پولس رسول و نویسنده عبرانیان تا به این حد خود را شبیه به هم نشان داده و هچنین شباهتی بسیار زیاد با الیهات کلیسای اولیه دارد اما باید در نظر داشت که در عین واحد نحوه بیان و ابراز آنها با هم متفاوت بوده است[۶].

۶-نحوه جهان بینی « افلاطونی» یعنی قیاس دو چیز متفاوت با هم به غیر از نامه دوم قرنتیان بابهای ۴- ۵ پولس رسول که چنین نمایی را به نظر میرسد دارا میباشند شما در هیچ نامه دیگر پولس رسول نمیبینید. 

اینجا کمی باید در این خصوص « جهان بینی افلاطونی » که تاحدود بسیار زیادی ادیان و باورهای زمان خود را تحت تاثیر قرار داده بود میبایست مختصری بیان شود. یکی از این افراد شخصی بود بنام فیلو معروف به فیلوی السکندریه. او که یک فیلسوف یهودی بود و در بین سالهای تقریبی ۲۰ قبل از میلاد تا ۵۰ بعد از میلاد میزیست بینهایت تحت تاثیر تعالیم افلاطون قرار گرفت و تمامی دیدگاه الهیاتی و حتی تفسیر و بررسی تمامی کتاب مقدس عهد عتیق که در این زمان به زبان یونانی ترجمه شده( ساپتوجنت) و الهیات موجود زمان خود را از دیدگاه افلاطونی بررسی نمود. ( جلوتر بیشتر در باره او خواهیم خواند.) اما افلاطون باور داشت دنیایی که ما اکنون در آن بسر میبریم کثیف و زشت و حقیقی نیست بلکه سایه ایست از دنیایی خوب و عالی که در دسترس ما نیست و در حقیقت آن دنیای حقیقی است و نه این دنیا. هر آنچه که شما امروز اینجا بر روی زمین با چشم خودتان میبینید، واقعی نیست، بلکه سایه ایست از واقعیت آنچه که ماورای دسترسی ما میباشد و اینگونه باور داشت که برای درک آن دنیای حقیقی که ماورای این دنیا میباشد، انسان باید بواسطه باور و فکر خود به آن برسد. 

اینکه هر آنچه ما امروز در این دنیا با چشمان خودمان میبینیم سایه ایست از حقیقتی که ماورای دسترسی ماست، و بسیار از کارشناسان باور دارند که نویسنده عبرانیان تحت تاثیر فیلو و با توجه به اینکه یک یهودی هلنیست مسیحی بوده بارها از این دیدگاه افلاطون-فیلو در نوشته خود بکار گرفته است. خیمه عبادت وجود دارد اما آن سایه ایست از صحن بهشتی و آسمانی( ۸ : ۵ و ۹: ۲۳ ) خدمت کاهنان و مراسم قربانی هارون و لاویان سایه ایی بود از کار کهانت و قربانی عیسای مسیح.( ۱۰: ۱ ) در همین راستا در کتاب عهد جدید در تاریخ قدیم نوشته بورج و کوهیک که تفاوت عظیم باور افلاطونی و باور ایمان مسیحی و آنچه در عبرانیان قید شده است را اینگونه میخوانیم.« ما باید به تفاوت مهم باور افلاطون و آنچه در عبرانیان میباشد تاکید کنیم. افلاطون باور داشت که انسان برای ارتباط پیدا کردن با اموری که به چشم نمیاید باید از طریق فکر و دلیل به آن برسد، جایی که عبرانیان مدعی میگردد که فقط ایمان میتواند ما را به حقیقت آسمانی مرتبط سازد. با مکاشفه خدا آنچه که نادیدنی بود شناخته شده و ما بواسطه ایمان آن را درک میکنیم.( ۱۱: ۱ ) و اینکه ایمان در مسیح ایمانداران را پاک کرده از اینرو ما قادر خواهیم بود تا بهشت را تجربه کنیم.( ۱۰ : ۲۲ ) »[۷]


[۱] Ibid. 40-44

[۲] Guthrie Donald New Testament Introduction IVP publ. IL. 1990. P.672-682

[۳] Ibid. 673.

[۴] Ibid. 18-20.

[۵] Ibid.709- 710.

[۶] Ibid. 711. 

[۷] Burge M. Gary, Cohick H. Lynn, Green L. Gene the New Testament Antiquity Zond. MI. 2009. P.392.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

بررسی نامه رومیان. بخش ۲۳

۲۳- فصل سوم ایات ۲۵- ۲۶  ” ۲۵که خدا او را از قبل معین کرد ...