دوشنبه , ۱ مهر ۱۳۹۸
خانه / دسته‌بندی نشده / بررسی و تفسیر نامه افسسیان بخش ۵

بررسی و تفسیر نامه افسسیان بخش ۵

بخش پنجم

لیکن خدا…فیض خدا

بررسی ۲: ۴- ۱۰

در این بخش میخوانیم : « ۴ لیکن خدا که در رحمانیت دولتمند است از حیثیت محبت عظیم خود که با نمود ۵ ما را نیز که از خطایا مرده بودیم با مسیح زنده گردانید زیرا که محض فیض نجات یافته اید. ۶ و با او برخیزانید و در جایهای آسمانی در مسیح عیسی نشانید ۷ تا در عالمهای آینده دولت بینهایت فیض خود را به لطفی که بر ما در مسیح عیسی دارد ظاهر سازد ۸ زیرا که محض فیض نجات یافته اید بوسیله ایمان و این از شما نیست بلکه بخشش خداست ۹ و نه از اعمال تا هیچکس فخر نکند. ۱۰ زیرا که صنعت او هستیم آفریده شده در مسیح عیسی برای کارهای نیکو که خدا قبل مهیا نمود تا در آنها سلوک نماییم.»

من بالاخره عینکی شدم! عینک من فقط عینک مطالعه است. این به من کمک میکند که فاصله نزدیک برای مطالعه و خواندن را به راحتی انجام بدهم اما به هیچ عنوان نمیتوانم با آن رانندگی کنم یا اینکه دورتر از حتی یک متر را به خوبی ببینم. چشمهای خودم بهتر کار میکند، البته برای الان! برای اینکه بتوانم هم جلو و هم دور را ببینم من به یک عینک « مولتی فوکال » احتیاج دارد.

وقتی کتابمقدس را میخوانیم باید یکچنین عینکی را به چشم بزنیم! هم نزدیک را خیل خوب ببینیم و هم دور را! یک ایه از یک بخش را میخوانیم ابتدا ما به ایه باید نگاه کنیم سپس به بخش به کل بخش به کل کتاب به کل زندگی نویسنده و این نوشته را در راستای دیگر نوشتجات عهد جدید بخوانیم، سپس عهد جدید را در عهد عتیق ببینیم و تفسیر و انجام عهد عتیق را در این نوشتجات و نهایتا اینگونه با خواندن یک نوشته ما آن را در پهنای کلی داستان کتابمقدس قرار میدهیم. به همین دلیل نه تنها مطلب نوشته شده بینهایت مهم است و باید با هدایت روح القدس آن را درک و فهم کرد بلکه فن نوشتن و بکار بردن فعل و زمان و جزییات دیگر دستوری. و اجازه بدهید این را شامل حروف ربط و حروف اضافه استفاده شده در این جملات نیز بدانیم. به نقطه گذاری و علامت سوال و مکث و مکث طولانی و آخر جمله و ابتدای جمله. دقت میکنید، من قصد ندارم تا شما را در خواندن کلام خدا « وسواسی » بار بیاورم بلکه به شما کمک کنم تا تمام کتابمقدس را با یک عینک « مولتی فوکال » ببینید.

به همین دلیل امروز قصد دارم توجه شما را به یک حرف اضافه بکار برده شده در این بخش از نامه افسسیان جلب کنم. یکی از این حروف اضافه به زبان یونانی کلمه « دی » میباشد یعنی « اما، لیکن ، و » این حرف ربط گاها در کتابمقدس در زمانی بکار برده میشود که نقش و طرح عظیم خدا را ناگهان در همین حرف ربط کوچولو مشاهده میکنیم!

چند نمونه در نوشتجات عهد عتیق

پیدایش ۶: ۱- ۷  در این بخش ما در باره اوج فساد آدمی میخوانیم و اینکه در زمان معین خدایی که تمام این جهان و انسان را آفریده پس از سقوط انسان به شرارت و گناه و نااطاعتی به فرمان الهی قصد به نابودی تمام دست ساخت خود میکند. پس چنین میفرماید: « و انسان را که آفریده ام از روی زمین محو سازم انسان و بهایم و حشرات و پرندگان هوا را چنانکه متاسف شدم از ساختن ایشان.» درست در این زمان، در آخر این جمله به نظر میرسد همه چیز تمام شده است و انسان و طبیعت و تمام آفرینش در حال نابودی است. که‌ آیه بعدی را میخوانیم: « اما نوح در نظر خدا التفات یافت.» ( ۸ ) امروز، من و شما و تمام هستی همه و همه مدیون این « اما » هستیم! 

۱-پیدایش ۲۲: ۱- ۱۰ در این بخش میخوانیم که ابراهیم به فرمان یهوه لبیک گفته و پسرش، اسحاق را برای قربانی کردن به بالای کوه موریا میبرد. در برابر چشمان ابراهیم که اکنون صد و چند سالی عمر داشت، پسرش اسحاق بسته شده و گذاشته روی هیزم در حال قربانی شدن بود. ابراهیم کارد خود را بالا برد و میرفت تا اسحاق جوان را قربانی کند که میخوانیم: « در حال فرشته خداوند از آسمان وی راه ندا در داد.» در ترجمه ساپتوجنت میخوانیم که « اما فرشته خداوند…»

۳-پیدایش ۴۰: ۱-۲۲ در اینجا میخوانیم که یوسف در زندان فرعون است. در این زندان دو نفر دیگر با او زندانی هستند که از مقام خاصی در بارگاه فرعون برخوردارند. نانوای فرعون و ساقی فرعون. هر دو خوابی میبینند و یوسف خواب هر دوی انها را تعبیر میکند و دقیقا همانی روی میدهد که یوسف تعبیر کرده بود. در آیه ۱۴ میخوانیم که یوسف از ساقی میخواهد که چون به نزد فرعون رسید در باره او سخن بگوید و طلب آزادی او شود. جالب است! ساقی نزد فرعون رفته و به شغل خود نزد فرعون بعنوان ساقی ادامه میدهد اما نویسنده نکته جالبی را قید میکند: « لیکن رییس ساقیان یوسف را بیاد نیاورد و او را فراموش کرد.» برای چند سال؟ برای دو سال( ۴۱ : ۱ )

۴- دوم سموییل ۱۱: ۱- ۲۷ با این بخش بخوبی ما آشنا هستیم. زنا و قتل داود بخاطر بتشبع زن اوریا فرمانده لشکر داود. میخوانیم که پس از کشته شدن اوریا بتشبع عزاداری کرده و دوره خود را تمام میکند پس داود رفته و او را به زنی میگیرد و بتشبع برای او پسری که از زنای آنها باردار گشته بود را میزاید. حدس ما این است که تقریبا یکسال از ماجرای زنا و قتل داود گذشته باشد و ما هیچ چیز از داود در باره توبه و ندامت او از زبان نویسنده این بخش نمیخوانیم که در پایان چنین میخوانیم: «اما کاری که داود کرده بود در نظر خداوند ناپسند آمد.» ( ۲۷ ب )

مزمور ۳ : ۱- ۲ در اینجا میخوانیم که داود از دست پسر خود ابشالوم در فرار است. میخوانیم که او چنین میسراید: «ای خداوند دشمنانم چه بسیار شده اند، بسیاری به ضد من برمیخیزند. بسیاری برای جان من میگویند، به جهت او در خدا خلاصی نیست.» درست در چنین شرایطی بدون هیچ امید و رهایی و نجاتی میخوانیم: «لیکن تو ای خداوند گرداگرد من سپر هستی، جلال من و فرازنده سر من

آنچه در نمونه های بالا خواندیم، که از این نمونه ها به فراوانی در تمام کتابمقدس به چشم میخورد، سخن از خدایی میکند که حاضر است، قادر است، دانا است و پرتوان است در اجرای اراده و فرمان و خواسته خود. این حروف ربط انگاری یک ناامیدی مطلق و تماما بدون هیچ امید رستگاری را به یک نجات و رستگاری که تمام در نقشه و اقتصاد خدای ما وصل میکند. 

نمونه امروز در نامه افسسیان

برگردیم به افسسیان! در افسسیان در دو بخش بسیار عظیم ما اهمیت این حرف کوچک ربط را مشاهده میکنیم. در بخش قبلی که با ۱ : ۲۳ را بلافاصله با حرف ربط « و» به ۲ : ۱ وصل کرده و ادامه میدهد به آنچه قصد دارد تا به خواننده خود بگوید.

در حقیقت از ۱: ۳- ۱۴ ما میخوانیم که پولس رسول در خصوص کار نجات و نقش پدر و پسر و روح القدس در این خصوص سخن گفته است. سپس به یک دعای بلند از ۱۵ تا ۲۳ ادامه میدهد تا شاید ایمانداران حکمت درک آنچه در مسیح برای آنها مهیا گشته است را درک کند. چون این دعا تمام میشود آن را به یک حرف ربط : « و » وصل میکند به این سخنان که : « و شما را که در خطایا و گناهان مرده بودید زنده گردانید که در آنها قبل رفتار میکردید بر حسب دوره اینجهان بر وفق رییس قدرت هوا یعنی آن روحی که الحال در فرزندان معصیت عمل میکند. که در میان ایشان همه ما نیز در شهوات جسمانی خود قبل از این زندگی میکردیم و هوسهای جسمانی و افکار خود را به عمل میاوردیم و طبعا فرزندان غضب بودیم چنانکه دیگران.»

آیا شما در این شرایط انسان هیچ امیدی برای رهایی میبینید؟ مرده در گناهان و شرارت، در زیر حکومت و اسارت نیروهای شیطانی و محکوم به تاریکی، فرزندان یاغی و عصیانگر بر ضد خدا، اسیر شهوات و خواهش جسم، رفتار کننده و فکر کننده به این شهوات جسمانی و نهایتا در زیر خشم و غضب سوزنده و ویران کننده خدای قدوس. به قول جاناتان ادوارد :« گناهکارانی در زیر دستان خدایی خشمگین»

مثال: مثل اینکه در این محل ناگهان درها بسته شده پنجره ها پوشیده شده و هیچ راهی برای بیرون رفتن نداشته باشید. داخل تابوت خودتان باشید و آخرین نفسها را میکشید.

اما نگاه کنید به حرف وصل « لیکن » که در آیه ۴ آغاز شده است.

-«۴ الف- لیکن خدا که در رحمانیت دولتمند است»

۱-یکی از اشکارترین و بارزترین شخصیت یهوه است. آن دوستی و محبت و گذشتی که در تمام ذات و بافت و شخصیت خدای ما وجود دارد و بدون آن او یهوه نیست! این یک عبارت و خصلت من در آورده پولس رسول نیست، این ذات خدای زنده ماست که خود را اینگونه به ما معرفی نموده است: « و خداوند پیش روی من عبور کرده ندا در داد که یهوه یهوه خدای ریوف و دیرخشم و کثیر احسان و وفا. نگاه دارنده رحمت برای هزاران و آمرزنده خطا و عصیان و گناه.»( خروج ۳۴: ۶- ۷ )

۲-در مزمور ۱۰۳ : ۸ میخوانیم : «خداوند رحمان و کریم است، دیر غضب و بسیار رحیم.» ایه ۱۱ ادامه میدهد: «زیرا آنقدر که اسمان از زمین بلندتر است، به همان قدر رحمت او بر ترسندگانش عظیم است.»

۳-در هوشع نبی میخوانیم: « زیرا که رحمت را پسند کردم و نه قربانی را» ( هوشع ۶ : ۶ ) عیسای خداوند دقیقا همین را به رهبران یهود قید کرد ( متی ۱۲ : ۷ ) درست در جایی که رهبران دینی قصد داشتند تا خدا را با اجرای شریعت و قوانین دینی خشنود و راضی کنند، خداوندمان توجه و فکر آنها را به نیت مرکزی و هدف اصلی خدای قدوس از تمام شریعت و قوانین دینی و مذهبی جلب میکند. در میکاء نبی نیز همین را میخوانیم: « و خداوند از تو چه چیز را میطلبد غیر از اینکه انصاف را به جا آوری و رحمت را دوست بداری و در حضور خدای خویش با فروتنی سلوک نمایی.» ( میکاء نبی ۶ : ۸ )

-« ۴ب- از حیثیت محبت عظیم خود که با ما نمود.»

آن رحمت عظیم خدا خود را در محبت خدا به ما خود ثابت میکند.: « زیرا خدا جهان را آنقدر محبت نمود که پسر یگانه خود را داد تا هر که به او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودان یابد.» ( یوحنا ۳ : ۱۶ ) و این را خود پولس رسول در ابتدای نامه خود قید کرده بود:« که در وی بسبب خون او فدیه آمرزش گناهان را به اندازه دولت فیض او یافتیم.»  ( ۱ : ۷ )

بعد از این « لیکن » و یکبار دیگر معرفی خدای ما برای رحمت بینهایت او در نشان داده محبت عظیم خود به مادر آیه ۴ پولس رسول در جملات بعدی نامه خود از سه فعل استفاده میکند که بینهایت در باور و درک الهیات مسیحی ما در خصوص کار نجات ما در عیسای مسیح که همان ثمره رحمت بینهایت و محبت عظیم خدا به ماست اهمیت دارد. هر سه فعل در زبان اصلی یونانی به همراه شخص دیگری قید شده است و نه به تنهایی. میخوانیم که : « ۵ ما را نیز که از خطایا مرده بودیم با مسیح زنده گردانید زیرا که محض فیض نجات یافته اید. ۶ و با او برخیزانید و در جایهای آسمانی در مسیح عیسی نشانید ۷ »

یعنی ما با خودمان زنده نشدیم بلکه با مسیح زنده گردانید. یعنی اینکه ما با تلاش خودمان برنخاستیم بلکه با او برخیزانید. یعنی ما با اعمال دینی و خوب بودن خودمان در بهشت و در جایهای آسمانی ننشستیم بلکه در مسیح عیسی نشانید.

     ۵ – ۱ -با مسیح زنده گردانید

         ۵- ۱- ۱ -فعل زنده گردانید بصورت یک زنده شدن به همراه شخص دیگر آمده است. هم زنده کردن روحانی در شخصیت و ماهیت خدا. « آمین آمین به شما میگویم که ساعتی میاید بلکه اکنون است که مردگان آواز پسر خدا را میشنوند و هر که بشنود زنده گردد.» ( یوحنا ۵ : ۲۵ ) و کولسیان ۲: ۱۳ « و شما را که در خطایا و نامختونی جسم خود مرده بودید با او زنده گردانید چونکه همه خطایای شما را آمرزید

         ۵ – ۱ – ۲ -زنده گردانید. مانند پسر گمشده. لوقا ۱۵: ۲۴ و  ۳۲ 

         ۵ – ۱ – ۳ –ما برای زنده شدن خودمان کاری نکردیم، فیض خدا بود.

     ۶ – ۱ -با او برخیزانید.

      ۶ – ۱- ۱ این برخیزاندن میتواند هم روحانی باشد و هم جسمانی.

یعنی برخیزاندن از دنیای مردگان چه مرده گان روحانی و چه مرده گان جسمانی. در کولسیان ۳ : ۱- ۲ میخوانیم: « پس چون با مسیح برخیزانیده شدید آنچه را که در بالا است بطلبید در آنجایی که مسیح است بدست راست خدا نشسته در آنچه بالا است تفکر کنید نه در آنچه بر زمین است

     ۶- ۲  -در مسیح عیسی نشانید.

      ۶ – ۲- ۱ این نشاندن به معنای به دست آوردن قدرت و اقتدار است.  افسسیان ۱: ۳ و ۲۰

     ۶- ۲- ۲ ما را نشانید تا در آینده( الان و آینده) دولت بینهایت فیض خود را نصیب ما کند. (آیه ۷ )

« ۸ زیرا که محض فیض نجات یافته اید بوسیله ایمان و این از شما نیست بلکه بخشش خداست ۹ و نه از اعمال تا هیچکس فخر نکند

سه عمل مثبت و سه عمل منفی در این دو ایه گنجانده شده است:

مثبت: محض فیض خدا است- بوسیله ایمان ما است- بخشش خدا است.

منفی: از ما نیست- از اعمال ما نیست- فخری در آن نیست.

مثبت:

            – « که ما را نجات داد و به دعوت مقدس خواند نه به حسب اعمال ما بلکه بر حسب اراده خود و آن فیضی که قبل از قدیم الایام در مسیح عیسی به ما عطا شد.» ( دوم تیموتی ۱ : ۹ )

            -« نه به سبب اعمالیکه ما به عدالت کرده بودیم بلکه محض رحمت خود ما را نجات داد به غسل تولد تازه و تازگی که از روح القدس است که او را به ما به دولتمندی افاضه نمود به توسط نجات دهنده ما عیسی مسیح.» ( تیطس ۳ : ۵- ۶ )

  منفی:

   ۸ – ۱- ۳ مثال مرد فریسی و باجگیر که به دعا رفتند. لوقا ۱۸ : ۱۱- ۱۴

۸ – ۱- ۴ پولس رسول در رومیان میگوید: « و اگر از راه فیض است دیگر از اعمال نیست و گر نه فیض دیگر فیض نیست، اما اگر از اعمال است دیگر از فیض نیست و الا عمل دیگر عمل نیست.» ( رومیان ۱۱ : ۶ )

چرا تمام اینها روی داده است؟ چرا فیض خدا باید نصیب ما شود؟ چرا باید خدا ما را که در خطاها و گناهان خود مرده بودیم با مسیح زنده کند، با مسیح برخیزاند و با مسیح بنشاند در جایهای آسمانی؟ البته دلیل آن رحمت و فیض و محبت خدا در شخص عیسای مسیح است اما چرا باید خدا چنین کاری کند؟ اکنون پولس رسول قصد دارد تا تمام نوشته خود را از آیات ۳ تا اینجا یعنی ۲ : ۹ را دلیل و انگیزه و نقشه اصلی پدر بداند، فقط برای یک نیت کلی:

« ۱۰ زیرا که صنعت او هستیم آفریده شده در مسیح عیسی برای کارهای نیکو که خدا قبل مهیا نمود تا در آنها سلوک نماییم.»

۱۰- ۱- صنعت او هستیم. خلق شده توسط خدا. در تثینه ۳۲ : ۶ میخوانیم که یهوه ما را آفرید و در مزمور ۱۰۰: ۳ میخوانیم : « بدانید که یهوه خداست او ما را آفرید، ما قوم او هستیم و گوسفندان مرتع او

۱۰ – ۲ آفریده شده در مسیح عیسی. ما در مسیح یک خلقت تازه هستیم. دوم قرنتیان میگوید: « پس اگر کسی در مسیح باشد خلقت تازه ایست، چیزهای کهنه در گذشت اینک همه چیز تازه شده است.» ( ۵ : ۱۷ )

 ۱۰ – ۳ – گویی آفرینش ۱: ۲۶ – ۲۷ یکبار دیگر تکرار شده است اما با یک تغییر شگرف و عظیم: من این بخش را اینطور میخوانیم: « و خدا گفت( اسم خودتان را اینجا بگذارید) را به صورت مسیح و موافق مسیح ساختیم تا بر جایهای آسمانی در مسیح نشسته و تمامی برکات آن را دریافت نماید و بر تمامی خلقت تازه او در مسیح عیسی حکومت نماید. پس خدا ( اسم خودتان را اینجا بگذارید) را به صورت خود آفرید او را به صورت مسیح آفرید. ایشان را یک آفرید.» 

۱۰- ۴ برای کارهای نیکو که خدا قبل مهیا نمود تا در آنها سلوک نماییم.

 ۱۰ – ۴ – ۱ برای کارهای نیکو که خدا قبل مهیا نمود. یعقوب میگوید ایمان بدون عمل مانند بدن بدون روح است. ما با کارهای خوب نجات پیدا نمیکنیم اما نجات پیدا کردیم تا کارهای خوب را دنبال کنیم و در آنها قدم بزنیم در این طبیعت تازه در مسیح. در باور مسیحی خود و نه در باورهای و میزانهای قدیمی خود. در باب ۱ آیه ۴ پولس قید کرده بود که « چنانکه پیش از بنیاد عالم در او برگزید تا در حضور او در محبت مقدس و بی عیب باشیم.» خدا ما را از قبل برگزید و ما را انتخاب کرد برای یک و تنها یک هدف خاص و اینکه در آن کارهای خوبی که او پیش از عالم در مسیح عیسی مهیا کرده بود ما با ایمان به مسیح در آن کارهای خوب رفتار کنیم. این آن نقشه ابتدای خدا در خلقت آدم و حوا بود. این آن نیت اصلی از آفرینش آنها بود. آنها دل به امیال دل خود داده و نفس و خواهش جسم را به اطاعت از فرمان خدای قدوس ترجیح دادند. آنها آن میل آزاد خود را که داده شده به آنها که برای شناخت و پرستش خدای یهوه در روح و راستی و با میل و اراده آزاد آنها بود را به ارضاء کردن امیال شخصی خود قرار دادند، ثمره این انتخاب این شد که هم آنها در خطاها و گناهان خود مردند و در زیر خشم و غضب خدا قرار گرفتند و در زیر لعنت خدا رفتند و نتیجتا ما( رومیان ۵ : ۱۲ ). اما خدا را شکر برای فیض عظیم خدا در مسیح عیسی که یک آفرینش تازه در مسیح هستیم.

۱۰ – ۴ – ۲ تا در آنها سلوک نماییم. عبارت سلوک نماییم یا رفتار نماییم یا قدم بزنیم دقیقا مانند عبارت تکرار شده در آیه ۱ است که گفته است که زمانی که در خطاها و گناهان مرده بودیم در آنها نیز رفتار میکردیم. اما تغییر را مشاهده کنید! دو رفتار تماما متفاوت برخاسته از دو طبیعت متفاوت. طبیعت مرده که رفتار مرده را بار میاورد. و طبیعت تازه که رفتار تازه.

نتیجه گیری این بخش

۱-ارزش و عظمت فیض در زندگی ما در عمق درک مرده بودن ما در  خطاها و گناهان ما خود را  آشکار میسازد. 

۲-اگر زنده کردن از مرگ، برخیزانیدن به یک خلقت تازه و نشاندن در جایهای آسمانی کار محض فیض خدا در مسیح عیسی بوده است، آیا فکر میکنید حفظ کردن شما تا به آخر عمر زمینی در مصایب و دردها کار و قوت توان شما میتواند باشد؟

۳- رفتار مسیحی شما رابطه مستقیم با آفرینش تازه شما در مسیح دارد.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

پیدایش باب ۲۷

کتاب پیدایش باب ۲۷: ۱- ۴۶ اسحاق به سن پیری خود رسیده و نویسنده میگوید ...