پنج شنبه , ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
خانه / بررسی نامه افسسیان / بررسی و تفسیر نامه افسسیان بخش ۸

بررسی و تفسیر نامه افسسیان بخش ۸

بررسی افسسیان بخش ۸

افسسیان ۲: ۱۹- ۲۲

اهل خانه خدا

پولس رسول پس از اینکه بیان میکند که اکنون همه بدلیل صلح و سلامتی مسیح آن عداوت و دشمنی را نابود کرده اند چون مسیح خداوند آن دیوار جدایی را در بین آنها منهدم ساخته است و همه را در خود آشتی و مصالحه داده و پیام این مصالحه و آشتی را به این تن واحد تازه و جدید یعنی کلیسای خود داده است تا آن را بزید و آن را بشارت بدهد، به ایمانداران افسس چنین میگوید: « ۱۹ پس از این به بعد غریب و اجنبی نیستید بلکه هموطن مقدسین هستید و از اهل خانه خدا. ۲۰ و بر بنیاد رسولان و انبیاء بنا شده اید که خود عیسی مسیح سنگ زاویه است.  ۲۱که در وی تمامی عمارت با هم مرتب شده به هیکل مقدس در خداوند نمو میکند. ۲۲ و در وی شما نیز با هم بنا کرده میشوید تا در روح مسکن خدا شوید

این دو حرف ربط : « پس از این به بعد» که در زبان یونانی به صورت « آرا سون » آمده است نقش بسیار مهمی در این جمله ایفا میکنند. بالاتر وقتی در آیه ۴ ما عبارت ربط « لیکن » را با هم بررسی کردیم به جامع در این خصوص صحبت کردم و اهمیت و نقش این حروف ربط در آیات کتابمقدس. اینکه باید ما را بر آن دارند با دقت و کنجکاوی و گوش به زنگ بودن فراوان بعد از این حرف ربط را بخوانیم زیرا نویسنده در حال نتیجه گیری از آن چیزی است که تاکنون از آن نوشته بوده است.

در این آیه نیز همینطور است. این حرف ربط « آرا سون» یکی از حروف مورد علاقه پولس رسول است. درست پس از اینکه قصد دارد از آنچه که تاکنون میگفته یا گفته، یک نتیجه گیری بزرگ کند که این نتیجه گیری ارتباطی تماما مستقیم به آنچه تاکنون میگفته بکار برده شده است. پولس رسول از این نوع حروف ربط به فراوانی در نوشته های خود استفاده کرده است. در نامه رومیان در فصل ۵ پس از  شرح حال آدم اول و گناهی که از او به تمامی نسل بعد از او سرایت کرد. در آیه ۱۸ میگوید: « پس همچنانکه به یک خطا حکم شد بر جمیع مردمان برای قصاص همچنین به یک عمل صالح بخشش شد بر جمیع مردمان برای عدالت حیات.» این حرف ربط « پس » ماحصل و نتیجه گیری شده از این است که به یک نفر  یعنی آدم، گناه و با گناه مرگ و خشم و لعنت خدا بر تمامی انسان و هستی فرو ریخت. اکنون به یک نفر، عیسای مسیح، بخشش خدا عطا شد تا از آن برای حیات ابدی نیک محسوب گردند.

یا وقتی در همین فصل به این جمله تمام میکند که : « تا آنکه چنانکه گناه در موت سلطنت کرد همچنین فیض نیز سلطنت نماید به عدالت برای حیات جاودانی به وساطت خداوند ما عیسای مسیح.» ( ۵: ۲۱ ) بلافاصله پس از این بیان در آغاز فصل ۶ چنین میگوید: « پس چه گوییم آیا در گناه بمانیم تا فیض افزون گردد؟» ( ۶: ۱ ) یعنی درست است که گفتم فیض خدا بواسطه عیسای مسیح به رایگان و فراوانی به ما عطا شده است اما فیض خدا برای گناه کردن و در گناه ماندن نیست چون خدا پرفیض است.

اکنون نگاه کنیم ببینیم چرا پولس در آیه ۱۹ نوشته است که « پس از این به بعد غریب و اجنبی نیستید.» پولس رسول این « پس از این به بعد » باید بپرسیم پس از چه؟ خب! باید ببینیم از آیات ۱۱تا آیه ۱۸ چه گفته است که در آغاز این جمله میگوید « پس از این به بعد.» اگر به بخش قبلی این نوشته که ایات ۱۱ تا ۱۸ را بررسی کرده ایم مراجعه نمایید میتوانید این پس از این به بعد را بخوبی درک کنید که منظور پولس رسول از آوردن آن چه بوده است. اما چه قصد دارد به خواننده خود بگوید؟

پولس رسول با توجه به آنچه در ایات ۱ تا ۱۸ قید کرده است به ایمانداران افسس که غیریهودی بودند که درست در آیه قبلی آیه ۱۸ به آنها گفته بود که: « زیرا که بوسیله او هر دو نزد پدر در یک روح دخول داریم.» عبارت هر دو یک نشان یگانگی است. هر دو یعنی یهودیان و غیریهودیان مسیحی در  مسیح در یک روح نزد یک پدر وارد شده اند. هم امروز بر روی زمین بعنوان یک رابطه زنده با پدر توسط روح القدس. هم پس از ترک این خیمه و ورود به جلال خداوند. درست پس از این نتیجه عظیم از یگانگی پولس چنین ادامه میدهد: « ۱۹ پس از این به بعد غریب و اجنبی نیستید بلکه هموطن مقدسین هستید و از اهل خانه خدا. ۲۰ و در بنیاد رسولان و انبیاء بنا شده اید که خود مسیح سنگ زاویه است

« پس از این به بعد غریب و اجنبی نیستید.»

او که در آیه ۱۲ گفته بود که :« که شما در ان زمان از مسیح جدا و از وطنیت خاندان اسراییل اجنبی» بودید اکنون پس از کاری عظیم فیض بخش عظیم که تمام ایمانداران خود را در خود متحد ساخته است میگوید که دیگر غریب و اجنبی نیستند. وقتی ما وارد ترکیه شدیم ویزای موقتی داشتیم. ما نه میتوانستیم آپارتمان اجاره کنیم نه هیچ چیزی را به اسم خودمان داشته باشیم. همه کارهای ما را دوست ایرانی ما که مقیم ترکیه بود انجام داد. ما در ترکیه غریب بودیم. اما دوست ما شهروند و بقولنا « وتنداش» ترکیه بود یعنی پاسپورت ترک داشت و اجازه کار و تجارت و خانه همه چیز مانند یک شهروند زاده شده در ترکیه. اما همین دوست ما اجازه نداشت یا نمیتوانست برای مقام دولتی یا اداری اقدام کند. زیرا در ترکیه بدنیا نیامده بود. محل تولد او ایران بود اما « وتنداش» ترکیه بود. نهایتا هم ما در ترکیه غریب بودیم و هم او. هر چند محدوده بهره برداری امکانات در ترکیه برای ما دو نفر فرق میکرد اما باز هم دوست ما در ترکیه غریب بود زیرا اجازه نداشت وارد یک امور خاصی شود که یک شهروند مقیم و زاده شده ترکیه به راحتی میتوانست انجام بدهد.

اما عبارت اجنبی به شخصی مطلق میشود که تماما به همه چیز غریب است. به زبان به فرهنگ به سنت به اینکه حتی موقتی بتواند در سرزمینی بماند او تماما به محیط مسکونی خود بیگانه و ناآشنا میباشد. من نمیدانم آیا شما هرگز چنین حالت یا حسی در باره حضور خودتان و برداشت مردم اطراف در باره حضور شما بعنوان غریبه و اجنبی را تجربه کرده اید یا نه؟ حسی دردآور و بسیار ناامید کننده است. ترس است و عزلت نشینی و سعی کردن  اینکه از جمع فاصله بگیرید.

 دردناک اینجاست که این افراد که خود را در میان اسرایلیان بعنوان غریب و اجنبی میپنداشتند یا به آنها چنین میگفتند که هستند.آنها هرگز نباید یک چنین احساس و برداشتی از وجود خود میکردند که آنها اجنبی و غریبه هستند زیرا کلام خدا بطور واضح و روشن به اسراییلیان میگوید که با غریبه ها در میان خودشان با محبت و مهربانی برخورد کنند. موسی در خروج مینویسد: « غریب را اذیت مرسانید و بر او ظلم مکنید زیرا که در زمین مصر غریب بودید.» ( خروج ۲۲ : ۲۱- ۲۲ ) کمی جلوتر ادامه میدهد: « و بر شخص غریب ظلم منما زیرا که از دل غریبان خبر دارید چونکه در زمین مصر غریب بودید.» ( خروج ۲۳ : ۹ ) وقتی وارد سرزمین موعود شدند یوشع نبی تمامی نوشتجات موسی را برای تمام قوم اسراییل خواند برای « تمام جماعت اسراییل با زنان و اطفال و غریبانی که در میان ایشان میرفتند.» ( یوشع ۸ : ۳۴- ۳۵ ) مزمور نویس میگوید: « خداوند غریبان را محافظت میکند.» ( مزمور ۱۴۶: ۹ ) نهایتا در ملاکی نبی میخوانیم: « و من برای داوری نزد شما خواهم آمد و به ضد جادوگران و زناکاران و آنانی که قسم دروغ میخورند و کسانی که بر مزدور در مزدش و بیوه زنان و یتیمان ظلم مینمایند و غریب را از حق خودش دور میسازند و از من نمیترسند بزودی شهادت خواهم داد، قول یهوه صبایوت این است.» ( ملاکی نبی ۳ : ۵ )

اسراییل هرگز نباید با غریبانی که در بین آنها میزیستند مانند یک سگ یا شخص ناپاک و کثیف برخورد میکردند. اگر اسراییل به اسارت و یهودا به اسارت و بردگی برده شدند دلیل آن عدم اطاعت از فرامین یهوه بود. وقتی از اسارت برگشتند نمیبایست تمام عقده و کینه و نفرت خود را بر غیر یهودیانی که در میان آنها میزیستند میریختند بلکه میبایست با همان فیض و بخششی که خدا به آنها نشان داده بود آنها هم با همین فیض و بخشش با همسایگان و تمامی آنهایی که در میان آنها بودند و یهودی نبودند برخورد میکردند. چرا باید عیسای مسیح درست در اوج بی ایمانی مردم شهر خود ناصره مثال فیض خدا را در باره نعمان سریانی و بیوه زن صرفه و صیدون را برای آنها بیاورد؟ زیرا قصد داشت تا فیض و محبت خدا را به حتی انسانهای غیریهود نیز را به آنها ثابت کند.  و چرا مردم کنیسه باید آنقدر در خشم و کینه قصد کشتن او را میکردند؟ زیرا هنوز در بی ایمانی و عدم درک فیض و محبت رایگان خدا به همه بودند. زیرا فیض خدا را فقط برای خودشان میدانستند نه برای نامختونان کافر!

به هر حال، پولس رسول در یک جمله منفی به آنها میگوید چون در مسیح هستند، چون در روح القدس با ایمانداران دیگر شریک هستند و با هم نزد خدای واحد وارد میشوند پس دیگر « غریب و اجنبی نیستند.» نه با خدا و خداوندمان عیسای مسیح و روح القدس غریبه و اجنبی هستند. نه با دیگر ایمانداران غریبه و اجنبی هستند و نه در میان هزاران هزار فرشتگان خدا غریبه و اجنبی هستند. سپس با سه مثال این غریبه و اجنبی نبودن آنها را به آنها تشریح میکند:

۱-هموطن ۲-اهل خانه ۳-ساختمان

۱-« بلکه هموطن مقدسین هستید.» دقت کنید به نحوه ایی که انگاری موقعیت اقامتی غیریهودیان مسیحی را عوض کرده است. کلمه یونانی « سونپولیتایی » یا بقول خودمان « هموطن» که در کل کتابمقدس فقط در اینجا توسط پولس رسول بکار برده شده است، صد و هشتاد درجه موقعیت سکونتی و اقامتی و مالکیت شخص را نسبت به سرزمینی که در آن زندگی میکند تماما عوض میکند. با کمی دقت میتوانید عبارت « سون » یعنی بعلاوه به همراه و « پولیتا» که معنی سیاست یا پالیتیک را در انگلیسی از آن گرفته اند میاید. این شامل تمامی حقوق و امتیازات مدنی یا سیاسی یک شخصی است که در یک کشور بدنیا یا شهروند آن شده است.

 پس دیگر نه غریب هستند و نه اجنبی و بیگانه و نه فقط هموطن هستند یعنی تمامی حقوق و امتیازات کشور مقیم را دارا میباشید، بلکه شما هموطن با مقدسین هستید.

منظور کدام مقدسین میباشد؟ به نظر من همه آنهایی که از آغاز پیدایش به مسیح موعود باور داشتند، از راه ایمان، و همه کسانی که به مسیح ایمان آوردند، همه اینها از مقدسین هستند. زیرا روح القدس خدا در آنها سکونت دارد. کمااینکه شما امروز اگر در مسیح عیسی هستید از مقدسین خداوند هستید. این تمام مسیحیان دنیا را شامل میشود. اما منظور از کدام وطن است که آنها هموطن شده اند؟ به نظر من هم امروز بر روی زمین در میان تمام ایمانداران در کلیسای جهانی مسیح و هم وطنی که در آسمان است. میخوانیم : « اما وطن ما در آسمان است که از آنجا نیز نجات دهنده یعنی عیسی مسیح خداوند را انتظار میکشیم.» ( فیلپیان ۳: ۲۰ » در عبرانیان میگوید: « بلکه تقرب جسته اید به جبل صهیون و شهر خدای حی یعنی اورشلیم سماوی و به جنود بیشماره از محفل فرشتگان.» ( عبرانیان ۱۲ : ۲۲ ) و ادامه میدهد که: « زانرو که در اینجا شهری باقی نداریم بلکه آینده را طالب هستیم.» ( عبرانیان ۱۳ : ۱۴ ) دقت میکنید به میزان تغییر موقعیت مسکونی و مقامی این ایمانداران غیریهود؟ آیا امروز نیز نباید اینطور باشد؟

۲-«و از اهل خانه خدا » لطفا در نظر داشته باشید خانه خدا، منظور صحبت از یک مکان فیزیکی و ساختمانی مانند معبد اورشلیم  یا از دید مسلمانان، مکه، نیست که از آن در تصور داریم ( که هیچکدام از این دو شایستگی داشتن چنین نامی را بر خود ندارند،)  در حقیقت نما را باید اینگونه تصویر کرد که همه آنانی که به عیسای خداوند ایمان آورده اند با هم دیگر یک خانواده ایی را تشکیل میدهند که خدا پدر آنهاست، عیسای مسیح برادر آنها و روح القدس همراه آنها. این مجموعه از کلیسای محلی و خانگی شما شروع میشود تا تمام کلیساهای خداوند در سراسر دنیا. ما خانه خدا را ساخته ایم. ما اهل خانه خدا هستیم. و همانطور که وقتی شما اهل خانه خودتان هستید و پدر و مادر دارید و در آن خانه بدنیا آمده و زندگی کرده و رشد کرده اید و برادر و خواهر دارید و تمامی مزایا و حقوقی را تصاحب میکنید که برادر کوچک یا خواهر بزرگ شما دریافت میکند. ساکنین اهل خانه خدا نیز به همین سیاق با هم در تمامی امتیازات این خانه شریک هستند. غریبه نیستند. این خانه مال آنهاست. هر زمانی که بخواهند در آن دخول و خروج دارند. در نامه غلاطیان میخوانیم: « خلاصه به قدری که فرصت داریم با جمیع مردم احسان بنماییم علی الخصوص با اهل بیت ایمان.» ( غلاطیان ۶ : ۱۰ )

۳-« و بر بنیاد رسولان و انبیاء بنا شده اید که خود عیسی مسیح سنگ زوایه است

چند نکته باید توضیح داده شود. اول اینکه کل تصویر داده شده در این آیه در باره یک « ساختمان» است که ایمانداران مسیحی غیریهودی را نه به تمام آن بلکه بخشی، سهمی، جزوی از آن قیاس شده اند. در نامه خود به ایمانداران قرنتس به آنها میگوید: « شما زراعت خدا » بلافاصله تشبیه خود را عوض میکند و میگوید « و عمارت خدا هستید. » ( اول قرنتیان ۳: ۹ )

ساختمان و نمای بنای آن

دقت کنید به ترتیب و بنای این ساختمانی که پولس رسول از آن سخن میگوید:

۱-سنگ زاویه ساختمان

۲-بنیان ساختمان

۳-بنای ساختمان یا معبد

اجازه بدهید تا کمی در این باره سخن بگوییم زیرا بینهایت حایز اهمیت است. یک ساختمان باید چندین مرحله را طی کند تا بنا شود:ابتدا هزینه بنای ساختمان، نقشه ساختمان، معمار ساختمان و کارگران آن و در آخر مواد اولیه آن. سپس وقتی همه این موارد مهیا شد به نحوه ساختن آن می رسیم. ابتدا باید پایه و اس آن ریخته شود. سپس یک سنگ یا یک آجر را بعنوان یک تراز و آغاز شروع میکنند. به این سنگ میگویند سنگ زاویه. این سنگ زوایه تمام میزان و تضمین درست و راست رفتن دیوار است. اگر این سنگ درست کارگذاری نشود تمام دیوار کج میرود. ضرب المثل ایرانی میگوید: « سنگ اول چون نهد معمار کج   تا ثریا میرود دیوار کج! » ابتدا پی و اس ساختمان کنده میشود. پایه و اساس ساختمان را محکم و استوار درست میکنند. سنگ آغازین ساختمان را میگذارند و دیوار را آغاز میکنند. آجر به آجر در کنار هم دیوارهای را بنا میکنند. چون دیوارها بنا شد سقف را بر روی آن قرار میدهندو چون سقف برقرار شد و درها و پنجره ها را بنا کردند به داخل خانه رفته و امور داخلی را تمام میکنند و نهایتا در آخر خانه را با وسایل مورد نیاز تزیین و تکمیل میکنند.

ما میدانیم که بر اساس دیگر نمونه هایی که در نوشتجات پولس رسول وجود دارد این نهایتا نمایی از کلیسای مسیح است. البته بلافاصله در ذهن ما نمای ساختمانی کلیسا به نظر میاید اما منظور در اینجا ساختمان فیزیکی کلیسا نیست بلکه بنای کلیسای نامریی خداوند است که به چشم نمیاید اما وجود دارد. این آن ساختمانی است که پولس قصد دارد از آن سخن بگوید. این میتواند در باره یک کلیسای خانگی در شهرهای ایران و ترکیه یا شهرهای عراق و افغانستان باشد یا میتواند در شهرهای چین و هلند یا در اوگاندا و سودان یا اینکه در تورنتو و هاوانا باشد و در ضمن تعداد آن مادامی که بیش از دو یا سه نفر باشند این بر آنها اجرا میشود. این آن ساختمان یا نمای کلیسایست که پولس رسول ایمانداران افسس را به آن مثال زده است و میگوید که شما بخشی از بنای این کلیسای مسیح هستید.

اما لطفا دقت کنید که من و شما هستیم که کلیسای مسیح را بنا میکنیم اما من و شما نیستیم که کلیسای مسیح را آغاز میکنیم. من و شما کلیسای مسیح را آغاز میکنیم اما من و شما نیستیم که آن را تمام میکنیم. من و شما کلیسای مسیح را رشد میدهیم. پس وقتی پولس رسول مثال ساختمان را میزند در حقیقت به ایمانداران مسیحی غیریهودی بیان میکند که آنها تمام ساختمان نیستند، آنها سازنده ساختمان نیستند، آنها دلیل ساختن ساختمان نیستند، آنها معمار و سنگ زاویه ساختمان نیستند بلکه آنها گویی آجرهای این ساختمان هستند که در کنار آجرهای دیگر دیوارهای این ساختمان را تشکیل میدهند و چون دیوارها در کنار هم بنا شده و ساختمان را تشکیل میدهند.

آغاز ترسیم بنای معبد خدای زنده با ایمانداران مسیحی نه با آجر و سنگ و چوب

سپس پولس رسول قدمی بسیار شجاعانه و خطرناک( از دید آنچه یهود و روم در باره معبد میدانست) قصد میکند تا از معبدی سخن بگوید که نه به معبد در اورشلیم شباهتی دارد و نه به معبدی که در افسس میباشد و آرتیماس یا دیانا در آن ساکن بود و از عجایب هفت گانه دنیا محسوب میشد. او آغاز به ترسیم معبدی میکند که برای اولین بار در کل نوشتجات عهد جدید از آن بکار برده شده است. پولس رسول آغاز میکند از بنیاد و اساس این معبد: « ۲۰ و بر بنیاد رسولان و انبیاء بنا شده اید که خود عیسای مسیح سنگ زاویه است

اجازه بدهید عبارت سنگ زاویه در این جمله که « آکروگونیایوس » آمده را بررسی کنیم. این سنگ به منزله آن سنگ آغازین هر ساختمانی است. این سنگ در این آیه آغاز بنای آن معبدی است که پولس قصد برای خوانندگان نامه خود ترسیم نماید. بدون این سنگ زاویه این معبد هرگز بنا نمیگردد. اما از همین واژه « سنگ زاویه» عیسای خداوند در خصوص شخصیت و موقعیت او در راستای اراده و نقشه خدا هم برای اسراییل و هم برای تمام دنیا استفاده میکند. عیسای خداوند در آخرین روزهای زندگی زمینی خود رو به رهبران دینی یهود چنین میفرماید: «مگر در کتب هرگز نخوانده اید اینک سنگی را که معمارانش رد نمودند همان سر زاویه شده است. این از جانب خداوند آمد و در نظر ما عجیب است.» ( متی ۲۱ : ۴۲ ) که از مزمور نویس این را بیان کرده بود: « سنگی را که معماران رد کردند همان سر زاویه شده است. این از جانب خداوند شده، و در نظر ما عجیب است.» ( مزمور ۱۱۸: ۲۲- ۲۳ ) و اشعیاء نبی نیز چنین پیشگویی کرده بود: « بنابر این خداوند یهوه چنین میگوید اینک در صهیون سنگ بنیادی نهادم یعنی سنگ آزموده و سنگ زاویه گرانبها و اساس محکم پس هر که ایمان آورد تعجیل نخواهد نمود.» ( ۲۸ : ۱۶ ) همین را پطرس رسول در نوشته خود بکار میبرد.( اول پطرس ۲ : ۶- ۷ )

اما منظور از  اینکه بر بنیاد رسولان و انبیاء بنا شده اید چیست؟ برای پاسخ به این سوال باید از خودمان بپرسیم که منظور از رسولان و انبیاء چیست که ما بر بنیادی که آنها گذاشته اند بنا شده ایم؟ منظور از عبارت رسولان یا فرستاده شده گان به کسانی متعلق میشود که بطور مستقیم توسط عیسای مسیح به ماموریت پخش کردن خبر پادشاهی آسمانی فرستاده شده اند. این افراد، رسولان، به طور خاص به کسانی اطلاق میگردد که با شخص عیسای مسیح بودند، او را دیدند، در زندگی و مرگ و رستاخیز او شریک شواهد او بودند. ما میدانیم که بر طبق اسناد و نوشتجات عهد جدید این بطور مستقیم به دوازده شاگرد مسیح اطلاق میگردد و بعلاوه شایول طرسوسی معروف به پولس که هر چند از آن دوازده شاگرد مسیح نبود اما عیسای مسیح به طور مستقیم بر او ظاهر شده و گفتگو کرده و بعضی از امور آسمانی و الهی را بطور مستقیم با او در میزان گذاشته است.

این دوازده نفر( غیر از یهودا اسخریوطی) و پولس رسول آنچه که عیسای مسیح گفت و کرد و فرمان داد را تا به آخر دنبال کردند. آنها با زندگی و تعالیم خود کلیسای مسیح را در سراسر دنیای آن روز بنا کردند. آنها سازنده گان و آغاز کننده گان کلیسای مسیح در قرون اولیه بودند. آنها شاهدان زنده مسیح بودند. آنها از خود زندگی ایی را باقی گذاشتند و با خود اساسی را ریختند که مابقی عمر کلیسای مسیح تا به همین امروز در قرن بیست و یکم بر اساس آن بنا شده و اساس و بنیاد دیگری وجود ندارد. ما نوشتجات متی و یوحنا را بعنوان شاگردان مسیح و مرقس و لوقا را داریم که روایت خود را بر راستای دانش رسولان مسیح نوشتند. ما نامه های پولس رسول را داریم. نامه های پطرس رسول. نامه یعقوب و یهودا.  نامه های یوحنای رسول. این مجموعه آن چیزی است که رسولان بنا کرده اند.

سپس گروه دوم انبیاء هستند. عبارت نبی یعنی کسی که با خدا بطور مستقیم مراوده و گفتگو دارد. خدا توسط روح القدس یا فرشتگان خود به آنها فرمانی داده و آنها با خداوند برای انجام آن یا نتیجه آن گفتگو کرده اند. یعنی هم انبیاء عهد عتیق و هم انبیایی که به مدت زمان کوتاهی در کلیسای اولیه مسیح خدمت میکردند، مانند آغابوس و یهودا و سیلاس در اعمال رسولان ( ۱۱: ۲۸ و ۲۱ : ۱۰ و ۱۵ : ۳۱ )و اگر انبیاء عهد عتیق در باره آمدن مسیح موعود و پایه ریزی حکومت لایزال او که به کمال رسیدن تمام پیشگویی های فراوانی کردند، انبیاء زمان کلیسای اولیه با اطاعت از مسیح خداوند حقیقت او را مسجل و آمدن مجدد او را هر آن دانستند.

عیسای مسیح بنیاد هر کلیسا

اما نکته بسیار مهم این است که هر چند رسولان و انبیاء بنیادی را آغاز کردند که امروز ما بر بنیاد آنها بنا شده ایم. اما پولس رسول در رساله به ایمانداران قرنتس تاکید میکند که خود عیسای مسیح بنا کننده و بنیاد این ساختمان است. « به حسب فیض خدا که به من عطا شد چون معمار دانا بنیاد نهادم و دیگری بر آن عمارت میسازد لکن هر کس با خبر باشد که چگونه عمارت میکند. زیرا بنیادی دیگر هیچکس نمیتواند نهاد جز آنکه نهاده شده است یعنی عیسی مسیح.» ( اول قرنتیان ۳ : ۱۰- ۱۱ ) اما این دو گروه به خودی خود قادر به بنیاد گذاشتن کلیسای مسیح نبودند اگر ابتدا سنگ زاویه گذاشته نمیشد. در حقیقت پولس رسول به ایمانداران افسس میگوید که بر آنچه که آنها بنا شده اند بنیاد رسولان مسیح و انبیاء خداوند میباشد که عیسای مسیح بنیادگذار آغازین آن است. اما دلیل آغاز و بنای این ساختمان اگر مسیح عیسی نبود، این رسولان و انبیاء قادر به ساختن آن نبودند. شما فقط در مسیحیت دارید که یک نفر، خود او اساس و دلیل و انگیزه ساختن و آغاز باشد نه اعمال و مراسم و تعالیم و تشریفات و جزییات مراسم و دین و مذهب.

مسیح بدن کلیسا، مسیح سر کلیسا، مسیح سنگ زاویه کلیسا

اگر مسیح بنیاد کننده ساختمان است و نهایتا کلیسا بدن مسیح خطاب شده است( رومیان ۱۲ : ۴- ۵ و اول قرنتیان ۱۲ : ۱۲- ۱۳ و ۲۷ ) اگر مسیح در جایی بعنوان سر کلیسا نامیده شده است ( افسسیان ۱: ۲۲- ۲۳ و ۴: ۱۵- ۱۶ و ۵: ۲۳ و کولسیان ۱ : ۱۸ و ۲۴ و ۲: ۱۹ ) و بالاتر خواندیم که پولس میگوید که عیسای مسیح سنگ زاویه این ساختمان است؟ آیا این یک ضد و نقیض است؟ به نظر من هیچ تضادی در نحوه انتخاب کلمه برای ترسیم نقش مسیح در این ساختمان یعنی کلیسا نیست. عیسای مسیح هم بنیاد و آغاز کلیساست و هم سنگ زاویه بنای کلیساست. هر سه مورد همدیگر با به زییابی تکمیل کرده و جلال میدهند. اما چگونه میتوانیم این باور را هضم کنیم و بهتر آن را درک کنیم؟ به نظر من کلید درک آن در واژه « در مسیح » به زیبایی و به خوبی تفسیر و قابل قبول میگردد. که در دو آیه بعدی آن را میخوانیم.

در مسیح با هم مرتب شده، با هم بنا شده و با هم رشد میکنیم

« ۲۱ که در وی تمامی عمارت با هم مرتب شده به هیکل مقدس در خداوند نمو میکند. ۲۲ و در وی شما نیز با هم بنا کرده میشوید تا در روح مسکن خدا شوید.» »

پولس رسول قصد دارد تا خواننده نامه او این را کاملا متوجه شود که این مجموعه یک مجموعه « با هم » است نه « با من» . « ما » است و نه « من» . در آیه ۲۱ میگوید « با هم مرتب شده در هیکل مقدس» در ادامه در آیه ۲۲ میگوید « با هم بنا کرده میشوید تا در روح مسکن خدا شوید.» کلیسای خداوند یک موجودیت با هم است. باید با هم مرتب شده و با هم بنا شده و با هم در روح خداوند رشد کند. در این نامه این نظم و هماهنگی را به وضوح دیده ایم. اینکه خدا در مسیر گسترش دادن پادشاهی آسمانی خود در سراسر دنیا تا قبل از بازگشت مجدد پسر عزیز خود، همه برگزیدگان خود را در دنیا به سمت این پادشاهی خود میخواند:   

« ما را پیش از بنیاد عالم برگزید.» ( ۱: ۴ )

« در وی بسبب خون وی آمرزش گناهان را یافته ایم.» ( ۱ : ۷ )

روح القدس « بیعانه میراث ما است.» ( ۱ : ۱۴ )

« فرزندان غضب بودیم چنانکه دیگران» ( ۲ : ۳ )

« ما را که نیز در خطایا مرده بودیم با مسیح زنده گردانید» ( ۲ : ۵ )

« زیرا که صنعت او هستیم…برای کارهای نیکو که خد قبل مهیا نمود تا در آنها سلوک نماییم.» (۲: ۱۰ )

«او سلامتی ما است که هر دو را یک گردانید» ( ۲: ۱۴ )

«از هر دو یک انسان جدید در خود بیافریند.» ( ۲: ۱۵ )

« هر دو نزد پدر در یک روح دخول داریم.» ( ۲ : ۱۸ )

در این سه آیه ۲۰- ۲۲  پولس رسول جمع ایمانداران را به آن معبد مقدسی تشبیه کرده است که خود خدا در آن دایما سکونت دارد اما مانند معابد زمینی که از سنگ و چوب و طلا و نقره بنا شده اند و جامد و بیحرکت ایستاده اند، این معبد هنوز در حال رشد است« به هیکل مقدس در خداوند نمو میکند.» این همان خود پولس رسول است که گفته بود: « آیا نمیدانید که هیکل خدا هستید و روح خدا در شما ساکن است؟ اگر کسی هیکل خدا را خراب کند خدا او را هلاک سازد زیرا هیکل خدا مقدس است و شما آن هستید.» ( اول قرنتیان ۳: ۱۶- ۱۷) با کمی تمرکز به عمق این سه آیه ما یک انقلاب عظیم روحانی را توسط این خادم خداوند که سر عظیم مسیح را درک کرده است در این خطوط در می یابیم. هم معبد اورشلیم از بین رفت و امروز از آن تقریبا هیچ اثری باقی نمانده است و هنوز اسراییلی ها در انتظار بنا و ساختن دوباره همان معبدی هستند که تقریبا ۲۹۰۰ سال پیش سلیمان بنا کرد. اما معبد دیانا در شهر افسس به موزه ها پیوسته است! امروز فقط ویرانه و زمینی لخت و عریان از آن معبد عظیم که شهره جهانی داشت باقی مانده است.

اما معبدی که ما در مسیح بنا میشویم، چون روح القدس خدا را داریم و چون قوت رستاخیز مسیح، او که سر کلیسا میباشد، به پری بر کلیسای او پر میشود، نه نیروهای جهنمی، نه حکومتهای خونخوار تاریکی و نه انبیاء دروغین و کاذب قادر هستند بر این معبد زنده خدا غالب آیند: « و بر این صخره کلیسای خود را بنا میکنم و ابواب جهنم بر آن استیلا نخواهند یافت.» ( متی ۱۶ : ۱۸ )  زیرا این معبد نه به طلا و سنگ و چوب بنا شده است بلکه از مقدسینی که تماما از روح القدس خدا پر شده و در کنار هم و با هم در این معبد زنده خدا، کلیسای زنده مسیح، رشد میکنند. هر روزه! تا زمان بازگشت مجدد شبان اعظم کلیسا.

خلاصه این بخش

۱-مهم نیست که شما اهل کجا هستید و من اهل کجا. مهم نیست که در کجای این دنیای خاکی بسر میبریم. همه ما از هر نژاد و ملیت و رنگ پوست و قوم « در مسیح » « در یک روح »  نزد پدر آسمانی خود داخل شده ایم. این ما را به مورد دوم سوق میدهد:

۲- خدای قدوس در کاتیدرالها و کلیساها و مساجد و معابد پر زرق و برق ساکن نیست بلکه در هر دلی که با ایمان به عیسای مسیح و دریافت روح القدس پاک و مقدس گشته است.

۳-هویت مسیحی من به سه اصل استوار است:

    الف-عیسای مسیح بنیاد من است.

    ب-من در مسیح رشد میکنم.       پ-ما با هم در مسیح رشد میکنیم.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ما کی هستیم؟ ۲۹ ما در مسیح رفتار میکنیم.

ما کی هستیم ۲۹ ما در مسیح رفتار میکنیم! در مسیر نقشه الهی خود، یهوه ...