سه شنبه , ۲۸ آبان ۱۳۹۸
خانه / کتاب مقدس / مطالعۀ کتاب پیدایش / بررسی کتاب پیدایش باب ۲۶ آیات ۱- ۳۵

بررسی کتاب پیدایش باب ۲۶ آیات ۱- ۳۵

کتاب پیدایش

فصل ۲۶ ایات ۱- ۳۵

در ادامۀ زندگی اسحاق و تولد دو پسر دوقلوی او، یعقوب و عیسو؛ و آنچه در پایان بخش ۲۵ با هم در خصوص رابطۀ یعقوب و عیسو خواندیم، در ادامه نویسنده با ما از وجود قحطی در سرزمین کنعان سخن میگوید. و شما که در حال ادامه دادن به سرنوشت نسل ابراهیم هستید و از زندگی ابراهیم تاکنون خوانده‏اید، به این فکر خواهید افتاد که چقدر باید زندگی ابراهیم و نسل او بالا و پایین داشته باشد. این درست در زمانی روی میدهد( هم برای ابراهیم، هم برای اسحاق، و هم در آینده برای یعقوب و نهایتا برای تمام نسل ابراهیم) که خداوند به ابراهیم وعده داود بود که او را برکت خواهد داد، و بلافاصله قحطی در کنعان روی داده و ابراهیم مجبور میشود که به مصر برود(پیدایش ۱۲: ۱۰ )؛ آنها برگزیدگان خدا بودند، اما برگزیدگی آنها دلیل بر این نمیشد که آنها در سختی ها و آزمایشات ایمان قرار نگیرند. عین همین برای زندگی مسیحی ما قابل اجراست. ما نیز به رغم برگزیده شدن توسط عیسای خداوند، در آزمایشات سخت زندگی قرار خواهیم گرفت( بدون هیچ شک و تردید!) و ما عین همین رویداد را در زندگی اسحاق داریم. فصل ۲۶ آیۀ ۱ از وجود قحطی سخن میگوید و آیه برای ما کاملا روشن کرده است که:” غیر آن قحط اول که در ایام ابراهیم بود.” پس اسحاق با دو پسر خود، یعقوب و عیسو و همسر و به احتمال زیاد کنیزان و غلامان و هر آنچه که داشت به سرزمین فلسطین کوچ کرده و در منطقه‏ایی بنام ” جرار ” ساکن میشود. ما که ماجرای زندگی ابراهیم را دنبال کرده ایم، مدام این خطر را حس میکنیم که مبادا، نسل ابراهیم به نحوی ادامه پیدا نکند، نویسنده شما را از وقایع و حوادثی سخن گفته است که مدام شما را وامیدارد تا نقشه و کار و فیض خداوند را در حفظ کردن نسل ابراهیم، به رغم قحطی در کنعان، دروغ ابراهیم و خطر اینکه سارا با فرعون مصر همبستر شود، بدنیا آمدن پسر برای ابراهیم از کنیز او، جنگ ابراهیم برای آزاد سازی لوط، خطر دوم از دست سارا در دروغی که به پادشاه جرار گفت( چه بسا اسحاق هرگز به دنیا نمیامد)، و نهایتا فرمان قربانی کردن پسر خود برای یهوه در کوه موریا؛ ما که تمام این ماجرا را دنبال کرده ایم، میبینیم که سرنوشت نسل آیندۀ ابراهیم از پشت بته عمل نیامده است! و خداوند داستان و ماجرایی خیالی برای قوم برگزیدۀ خود نیافریده و بیهوده نبوده است که از همین نسل، روزی مسیحای موعود را به دنیا خواهد فرستاد، کسی که قلۀ رفیع ماجرای برگزیدگی ابراهیم و شرح حال قوم برگزیدۀ او اسرائیل بود.

 شرح حال اسحاق در حقیقت همان شیوۀ هیجان انگیز زندگی پرتلاطم ابراهیم را گویی دنبال کرده است. در این فصل ما چندین واقعه در خصوص زندگی اسحاق داریم. ابتدا قحطی در زمینی که او ساکن است میباشد. و اینکه او از بئر لحی رئی، جایی که در آن ساکن بود(پیدایش ۲۵: ۱۱)به سمت زمین جرار، نزد پادشاه فلسطین، بنام ابی ملک کوچ میکند. آیۀ ۶ میگوید که او در جرار ساکن شد. ما عین همین نام سرزمین و نام پادشاه را در پیدایش فصل ۲۰ داریم. آیا یکی هستند؟ نمیتوانند یکی باشند از اینکه ما میدانیم که وقتی ابراهیم به جرار رفت تقریبا ۹۹ سال داشت، سال بعد خداوند اسحاق را به او میدهد، پس اگر ابراهیم در سن ۱۷۵ سالکی فوت کرده باشد(پیدایش ۲۵: ۷) سن اسحاق را در زمان فوت ابراهیم ۷۵ سال به ما میگوید. کلام به ما نمیگوید که اسحاق چند ساله بود وقتی قحطی بر سرزمین آمد و به جرار رفت. اما ماجرای رفتن او را پس از تولد دو پسر او و بزرگ شدن آنها به ما داده است، زیرا به نظر میرسد که یعقوب و اسحاق با توجه به ماجرای پختن آش و از دست دادن نخست زادگی عیسو، به سنی بالا رسیده باشند. پس اسحاق میبایست تقریبا بیش از هشتاد سال میداشته که به جرار میرود، پس احتمال اینکه همان پادشاه جرار که در پیدایش ۲۰: ۲ داریم ابراهیم با او ملاقات میکند با این پادشاهی که اسحاق در جرار با او ملاقات میکند، هر چند نام هر دوی آنها ” ابی ملک ” قید شده است یکی باشد بسیار ضعیف است. شاید فرزند آن پادشاه بوده اما نه همان. سه نکته در این ماجرا قابل اهمیت است:

  1. خداوند قبل از اینکه اسحاق مانند  ابراهیم به دلیل قحطی به مصر کوچ کند، ظاهر شده و از او میخواهد که به مصر نرود( کاری که ابراهیم نباید میکرد و کرد!)( ۲۶: ۲)
  2. خداوند وعدۀ برکت و عهدی که با ابراهیم بسته بود را با اسحاق تمدید میکند.( ۲۶: ۳- ۵ )
  3. اسحاق نیز مانند پدر خود دروغ میگوید.( ۲۶: ۷- ۱۱)

نرفتن اسحاق به مصر بسیار برای خداوند حائز اهمیت بود، هر چند اسحاق آن را نمیدید اما مشیت و طرح الهی مخالف رفتن اسحاق به مصر بود. ما نیز مشیت الهی را گاها در هدایتهای روح القدس در زندگی مسیحی خود نمیدانیم، اما در دراز مدت برای ما ثابت میشود که تمام آنها برکاتی برای ما بوده اند. کمااینکه برای اسحاق شد.

دقیقا عین همان عهدی که با ابراهیم بسته شده بود با اسحاق تمدید میشود( ۲۲: ۱۶- ۱۸ )( نکتۀ مهم این است که در ترجمۀ عصر جدید محوریت ابراهیم بعنوان کسی که خدا بواسطۀ او به دنیا برکت خواهد داد، حذف شده و گفته شده که هر ملتی که از او بخواهد او را برکت خواهد داد. این بر خلاف اساس الهیاتی مسیحیت است. فقط بواسطۀ یکنفر خدا دنیا را برکت میداد، یک پادشاه از نسل یهودا، موجب برکت تمام اسرائیل و دنیا میشود(داود) و این همان فیض خدا در مسیح است که از نسل داود نجات دهنده ایی خواهد آمد که فقط بواسطۀ او تمام مردم نجات خواهند یافت و برکات الهی را دریافت خواهند کرد.) اما جالب است که هر چند اسحاق خطای پدر خود را در ازدواج با کنیز ربکا برای بیست سالی که او حامله نشده بود، تکرار نکرد و در عوض او نزد یهوه دعا کرد و دعایش مستجاب شد، اما اینجا همان خطای پدر را تکرار میکند. این همان رگۀ گناه بود که از ابراهیم به اسحاق و بعدا از اسحاق به یعقوب و از یعقوب به فرزندان او منتقل میشود( نه به صورت انفرادی، اما درک اینکه گناه انسان، گناه ذاتی است، شما گناهکار بدنیا میاید، پس گناهکار هستید، نه اینکه چون گناه میکنید، گناهکار هستید، هر چند دلیل آن خواهد بود، اما دلیل عمدۀ آن تولد ذات گناه در انسان از نسل آدم است)

وقتی ما در پیدایش فصل ۱۲ بودیم خواندیم که یهوه بر ابراهیم ظاهر شد و با او عهد بست که از او امتی عظیم بسازد و او را برکت بدهد و نام او را بزرگ بسازد و او را و نام او را برکتی برای امتهای دیگر بسازد(پیدایش ۱۲: ۱- ۳ ) اما هنوز این وعده تمام نشده بود که قحطی سختی بر سرزمینی که ابراهیم در آن بود، پدیدار میشود و شما فکر میکنید، اما خدا او را برکت داده بود، پس این مصیبت برای چیست؟ و هنوز قحطی تمام نشده است که ابراهیم سر از مصر در میاورد، و تقریبا اگر وساطت و قوت خدا نبود، سارا را از دست داده بود! پشت سر آن نزاع چوپانان لوط و ابراهیم را داریم که به جدایی او از برادرزادۀ او ختم میشود، و هنوز در آن هستیم که خبر به اسارت رفتن لوط را ابراهیم میشنود، و اینکه مجبور میشود وارد جنگ شود. سپس زیبا اینجاست پس از اینکه ابراهیم پس از برکت اول در پیدایش ۱۲: ۱- ۳ تا پیدایش ۱۴: ۲۴ در این همه مصیبت و سختی پا گذاشت دوباره در پیدایش ۱۵: ۱- ۶ وعدۀ خداوند را به ابراهیم داریم! به نظر میرسد خداوند به ابراهیم وعدۀ برکت و سرافرازی را داد، اما او را از میان آتش مصیبتها عبور داد و دوباره پس از پایان یافتن آن دورۀ مصیبتها، گویی برای تجدید قوۀ ایمان ابراهیم، بر او ظاهر شده و مجددا عهد خود را به او یادآوری کرده و او را قوت میبخشد.

ما یکبار دیگر عین همین واقعه را از ایۀ ۱۲ تا ۳۳ در زندگی پرتلاطم اسحاق داریم. هر چند در آیات ۳ تا ۵ خدا به او وعدۀ برکات فراوان را داده بود، اما این نشان این نبود که اسحاق باز بدلیل گناه ذاتی خود دروغ نخواهد گفت و همسر خود را در خطر این نخواهد گذاشت تا مرد دیگری با او همبستر شود( ۲۶: ۱۰ ) ؛ و به خاطر وعدۀ برکات داده شده، دیگر بلا و مصیبتی بر او نخواهد آمد. ایلیا را بخاطر بیاورید که پس از آن قدرت عظیمی که از جانب یهوه تمامی انبیاء دروغین بعل را نابود کرد، سپس به دلیل تهدید ایزابل در ترس و ناامیدی فرو رفته و به بیابان میگریزد! به ابراهیم وعدۀ برکت داده شد، به اسحاق نیز، به تمامی پدران ایمان برکاتی روحانی داده شد، اما تمامی آنها پس از آن از میان کورۀ آتش عبور کردند. چرا؟ این حکمت الهی خداست. این یک راز الهی است! عین همین حقیقت امروز در زندگی مسیحی ما قابل اجراست. ایمان ما به مسیح، هدایا و فیض بیکران خدا، محبت پسر و رفاقت روح القدس و یاری پدر، ما را قوت میبخشد که از میان دنیای تاریک به سمت صبح دیدار حرکت کنیم. زجرها را متحمل شویم، برای مسیح و نام او مصیبت و درد بکشیم و برای کلیسای او جان خود را ایثار کنیم و تمام اینها از پشت میز و از پشت منبر با کت و شلوار و کراوات و زندگی بی دغدغۀ مسیحی روی نخواهد داد.

نکتۀ مهم دیگر این است که تمام آیات ۱۲ تا ۳۳ از سختی، جدال، مشکلاتی که اسحاق با آن دست و گریبان بود سخن میگوید. آیا نتیجۀ گناه دروغ اسحاق بود، بدون هیچ شک و تردید، هر گناهی نتایج مخرب خود را دارد، و چه بسا همین نیز بود؛ اما فراموش نکنید که اسحاق در زیر فیض خدا بواسطۀ ایمان پدرش به یهوه بود( ۲۶: ۵) اسحاق یهوه را دوست داشت، خدا این را میدانست، همچنین خدا میدانست که اسحاق نیز مانند پدرش به گناه مرتکب خواهد شد. و با این عمل ضعف ایمان خود را به یهوه نشان خواهد داد، اما باز این مانع دادن برکات یهوه به اسحاق نمیشود. این همان فیض بیدریغ و عظیم خداست که فکر انسانی قادر به هضم و درک آن نیست. و این فیض شامل حال آدم و حوا شد، شامل حال نوح شد، شامل حال ابراهیم شد، و اکنون شامل حال اسحاق شده است. کمااینکه امروز بواسطۀ خون مسیح شامل انسانهای گناهکاری مانند ما شده  و میشود.

آیۀ ۳۴ از دل پلید عیسو سخن میگوید، کاری که باعث میشود تا زندگی پدر و مادر خود را برای آنها تلخ کند. تا ما از دل پلید نسل ادوم، که از فرزندان عیسو خواهند بود و در آینده برای اسرائیل  دردی عظیم خواهند بود با خبر باشیم. نویسنده قصد دارد به ما بگوید که شاید دقیقا به همین دلیل بود که ابراهیم به خادم خود گفت، حتما دختری از نسل خانوادۀ او برای اسحاق بگیرد. با این تاکید ابراهیم داشتن رابطۀ نزدیک و یکی شدن در ازدواج و ادامۀ نسل را با اقوام دیگر موجود بت پرست کنعان را قویا رد میکند و زیستن و مشارکت با آنها را در راستای طرح الهی خدا بر یک زندگی پاک و نیک نمیداند. موسی بر این تاکید کرده است تا قوم اسرائیل از ایمان پدران خود بدانند و باور آنها را برای زیستن در فرامین و اطاعت از یهوه.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ما کی هستیم ۳۱

ما کی هستیم ۳۱ ما بسوی کمال سبقت میجوییم. « بنابر این از کلام ابتدای ...