دوشنبه , ۲۹ مهر ۱۳۹۸
خانه / ادبیات مسیحی / به دنبال من بیا، بخش چهارم

به دنبال من بیا، بخش چهارم

به دنبال من بیا ( ۴ )

از خلقت دنیا تا تولد مسیح

اسارت انسان گناهکار در قانون و شریعت

***

در سه سفر گذشته دیدیم که عیسای مسیح تمامی انسان ها  را به نزد خود می خواند تا او را دنبال نمایند.برای چه؟تا تمامی انسانها در به دنبال عیسای مسیح رفتن و رد پای او را از ابتدای خلقت دنبال کردن ،بر آن تعمق کردن ،با آن زیستن ،به تعالیم آسمانی او گوش دادن، به آن عمل کردن ،می توانند ذره ذره از سنگهای معمولی نتراشیده به سنگهای مقدسی مبدل گردند که بخشی از معبد مقدسی خواهند شد که در مسیح بنا می گردد که در این معبد کاهن اعظم آن عیسای مسیح خواهد بود.کاهنی که ما را آماده می سازد تا در نور پر فروغ جلال و عظمت خدا با خود عیسای مسیح شریک گردیم.

سپس دیدیم که خدا برای آن انسانی که او را خلق کرده اما آن انسان از او نااطاعتی نموده و قانون الهی خدا را شکسته بود و اکنون از خدا دور مانده بود ،راه و وعده ای قرار داد برای بازگشت و پیروزی.اما قبل از آنکه او این پیروزی را نصیب انسان گناهکار سازد، می بایست انسان را برای آن آماده می ساخت تا بنابه به میل خود به این نجات دهنده ایمان بیاورد و تصاحب این پیروزی نسخه ای نباشد که شبانه به دست انسان برسد!!بلکه راهی باشد که انسان همانطور که با میل خود از میوه چید و قدوسیت خدا را خدشه دار ساخت ،اکنون با میل خود به مسیح ایمان بیاورد.

پس او به انسان ابتدا وجدان را داد.تا انسان با وجدان خود و داوری درونی خود بتواند به خدا نزدیک گردد و دیدیم که انسانهایی متعدد در این راه زیستند و با عملی که از درونشان نشات می گرفت خدا را خشنود ساختند.یعنی بواسطۀ ایمان خود به خدا.این خصوصیت  را ما در افرادی چون : هابیل ،شیث ،خنوخ ،نوح ،ملک صدیق ، ابراهیم ،اسحاق ،یعقوب ،یهودا،یوسف ،پدر زن موسی یترون و موسی و…دیدیم.

سپس گویی دورۀ وجدان به دوره ای دیگر تبدیل گشت؟چرا؟آیا طرح خدا کافی نبود؟نه!انسان در گناه خود آلوده و آلوده تر می گشت اما باز در اوج این سیاهی به خدا گوش نمی داد و او را و فرمان وجدان خود را دنبال نمی کرد تا بتواند خالق خود را خشنود سازد.پس خدا به انسان قانون را داد.این قوانین بسیار ظریف و به جزئیات به انسان گناهکاری مانند موسی داده شد.و موسی که خود از ذات این انسان آگاهی کامل داشت ،قوانین را از خدا دریافت نمود و برای قوم برگزیدۀ خدا آنها را ثبت نمود.او از آنها خواست که این قوانین را :” که من امروز ترا امر میفرمایم بر دل تو باشد و آنها را به پسرانت بدقت تعلیم نما و حین نشستنت در خانه و رفتنت به راه و وقت خوابیدن و برخاستنت از آنها گفتگو نما.” ( تثنیه ۶ : ۶- ۷ ) اما با تمام این تاکید خدا به انسان گناهکار برای مطیع شدن و اجرا نمودن فرامین و قوانین خدا، اما او همچنان به گناه خود و زیستن در آن ادامه داد.قوانین را شکست ،و بجایی رسید که آن انسانهایی که هنوز در روح با خدا می زیستند و هنوز وجدان الهی را در قلب و جان خود داشتند به مردم بیان کردند که شریعت و اطاعت از آن راه نجات انسان گناهکار نیست بلکه راه نشان دادن نیاز انسان گناهکار برای پذیرفتن و درک آمدن نجات دهندۀ آسمانی می باشد.آنها به شکست انسان در برابر قوانین خدا پی بردند و سعی نمودند تا نگاه انسان را نه به شریعت و قوانین بلکه نگاه آنان را به آسمان و آنی که باید از آن می آمد معطوف سازند.

 

اسارت انسان  در قوانین و شریعت

 

اما آیا خدا از این سرپیچی انسان و اطاعت نادرست او از قوانین غافگیر گشت؟هرگز!هیچ چیز نمیتواند خدا را غافلگیر سازد! او این عدم اطاعت و اسارت انسان در گناه و زنجیرهای شریعت را بخوبی می دانست.او به قانون نویس خود ( موسی ) میفرماید:” و خداوند به موسی گفت اینکه با پدران خود میخوابی و این قوم برخاسته در پی خدایان بیگانۀ زمینی که ایشان به آنجا در میان آنها می روند زنان خواهند کرد و مرا ترک کرده و عهدی را که با ایشان بستم خواهند شکست.” ( تثنیه ۳۱ : ۱۶ ) و او ادامه داده می فرماید:” زیرا خیالات ایشان را نیز که امروز دارند می دانم قبل از آنکه ایشان را به زمینی که در بارۀ آن قسم خوردم در آورم.”

( همان فصل آیۀ ۲۱ )

یوشع خادم موسی و بندۀ خدمتگزار خدا در ادامۀ راه دردبار موسی که قوم را به سرزمین موعود رهبری نمود ( سرزمینی که باید مسیح موعود در آن بدنیا می آمد )  رو به قوم گناهکار اسرائیل چه زیبا گفت:” پس الان از یهوه بترسید و او را به خلوص و راستی عبادت نمائید و خدایانی را که پدران شما به آن طرف نهر در مصر عبادت نمودند از خود دور کرده یهوه را عبادت نمایید.” ( یوشع ۲۴ : ۱۴-۱۵ ) یوشع چه می گفت؟یوشع چه می دید؟یوشع می گفت:قوانین خدا را دارید و آن را انجام نمی دهید.قوانین خدا را دارید و از آن به شیوه ای تماما نادرست استفاده می نمایید.قوانینی که برای شما آمد نه شما برای قوانین!قوم اسرائیل ! نگاه کنید اکنون از خدا بترسید.او را با خلوص نیت پرستش کنید.پرستش شما تظاهر نباشد.آنچه یوشع بیان می نمود ریشۀ آن تغییری بود که به زودی خدا آن را بر زندگی آدمی صورت می داد.یوشع چه می دید؟ آنچه یوشع می دید نیاز تغییری نه در شیوۀ اجرا و انجام شریعت و قوانین موسی بود بلکه نیاز تغییری در دل و روح آدمی بود.او به قوم گفت از خدا بترسید.او را با خلوص و راستی عبادت نمایید.تمام این سه عمل :ترسیدن ،خالص بودن ،درستکار بودن، تغییری بود که باید در روح و جان آدمی انجام می پذیرفت.در دل آدم نه در ظاهر آدم.

تمام این جدیت در تاکید یوشع چه را می رساند؟چرا یوشع تاکید داشت که قوم باید خدا را با ترس و خلوص و راستی پرستش نمایند ،زیرا او به قدوسیت و پاکی خدا پی برده بود.” پس یوشع به قوم گفت نمی توانید یهوه را عبادت کنید زیرا که او خدای قدوس است و او خدای غیور است که عصیان و گناهان شما را نخواهد آمرزید.” ( یوشع ۲۴ : ۱۹ ) پس آنگاه که قوانین و شریعت به انسان گناهکار ثابت نمودند که او قادر به خشنود کردن این خدا نیستند ،باید دل آدمی به این تعهد روی می آورد.از اینرو یوشع به قوم می گوید: ” پس الان خدایان غیر را که در میان شما هستند دور کنید و دل های خود را به یهوه خدای اسرائیل مایل سازید.”

( یوشع ۲۴ : ۲۳ ) یوشع نگفت شریعت را بیشتر انجام دهید و به آن بیشتر و بیشتر پایبند باشید.یوشع ورای شریعت را می دید.از اینرو در سخنان خود به قوم تاکید نمود که آنها با این شیوۀ کنونی خود که انجام قوانین باشد نمیتوانند خدا را عبادت نمایند.

سالها گذشت.قوم اسرائیل در سرزمین وعده داده شده به آنان یعنی کنعان ساکن گشت.خدا بعد از وفات موسی و یوشع افرادی را برگزید تا بر قوم او نظارت داشته باشند.آنها را داوران می نامیدند.سپس دورۀ پادشاهان اسرائیل رسید.در تمامی این دوران بودند افرادی که بارها و بارها سعی نمودند تا قلب و دل قوم اسرائیل را به خدا بازگردانند.اما قوم گویی مانند کشتی ایه شکسته ای ذره ذره در آب فرو می رفت.حتی انسانهایی مانند داود در گناه آلود شدند.و این داود بود که به خدا گفت:” زیرا قربانی را دوست نداشتی و الا می دادم ،قربانی سوختنی پسند نکردی.قربانیهای خدا روح شکسته است.خدایا دل شکسته و کوبیده را خوار نخواهی شمرد.”

( مزمور ۵۱ : ۱۶ ) داود که تمامی قوانین شریعت را انجام می داد به این نتیجۀ روشن واضح رسیده بود که خدا دل انسان را می خواهد نه ظاهر او.چرا داود به این نتیجۀ الهی ،نتیجه ای که خدا قصد داشت تا آن را به انسان بازگو نماید رسیده بود؟زیرا داود با هدایت روح خدا در درون خود این را دریافته بود که :” من به معصیت خود اعتراف می کنم و گناهم همیشه در نظر من است.به تو و به تو تنها گناه ورزیده و در نظر تو این بدی را کرده ام تا در کلام خود مصدق گردی و در داوری خویش مزکی شوی .اینک در معصیت سرشته شدم و مادرم در گناه به من آبستن گردید.” ( مزمور ۵۱ : ۳-۵ )

 

از تاریخ آمدن قوانین و شریعت تا پادشاهی داود قریب به ۴۰۰ سال گذشته بود.اما هنوز انسان در انجام ندادن گناه و دوری از آن  و قدوس زیستن ناتوان بود.و ۷۰۰ سال بعد از پادشاهی داود و تقریبا ۱۱۰۰ سال بعد از شریعت موسی ،اشعیاء نبی از قول خدا در کتاب خود نوشت:” گاو مالک خویش را و الاغ آخور صاحب خود را می شناسد اما اسرائیل نمی شناسند و قوم من فهم ندارند….خداوند را ترک کردند و قدوس اسرائیل را اهانت نمودند و به سوی عقب منحرف شدند…تمامی سر بیمار است و تمامی دل مریض.از کف پا تا به سر در آن تندرستی نیست بلکه جراحت و کوفتگی و زخم متعفن که نه بخیه شده و نه بسته گشته و نه با روغن التیام شده است.”

( اشعیاء نبی ۱ : ۳-۶ ) تمامی این انسانهایی که خدا از زبان اشعیاء در بارۀ آنان سخن می گوید،قوانین و شریعت موسی را انجام می دادند و هنوز اینجا بودند!!( مثل ما که قبلا مسلمان بودیم و تمام شریعت اسلام را انجام می دادیم و همین حال و روز را داشتیم!) چرا این را می گویم.در همین نامه کمی جلوتر خدای قدوس خود با زبان خود این را بیان می فرماید:” از کثرت قربانیهای شما مرا چه فایده است؟از قربانیهای سوختنی و قوچ ها و پیه پرواری ها سیر شده ام و به خون گاوان و بره ها و بزها رغبت ندارم…نقرۀ تو به دُرد مبدل شده و شراب تو از آب ممزوج گشته است.” ( اشعیاء ۱ : ۱۱ و ۲۲ ) ( در اینجا لازم می دانم تا به مطلبی بسیار جدی اشاره نمایم.حال و روز مردم اسرائیل حال و روز دنیای آن روز بود.هیچ قومی در دنیای آن روز از این ضعف و شکست در برابر قدوسیت خدا مستثنی نبود.بنابر این فرزندان اسماعیل و قوم عرب نیز بخشی از این بودند!آنها به قوم خود در کتاب خود ننویسند که یهود خدا را خشمناک کرد و آنها از خدا روی گردان شدند.فرزندان اسماعیل نیز همان سر بیمار و دل مریض را داشتند.فرزندان اسماعیل نیز از کف پاهایشان تا سر تندرستی نداشتند.جراحت و کوفتگی و زخم آنها هم متعفن شده بود.) و این فریاد را نه تنها اشعیاء زد بلکه ارمیا نیز تکرار کرد سپس نبی دیگر حزقیال و دانیال نیز به این ضعف و آلودگی در گناه به رغم  داشتن شریعت و قانون اشاره نمودند.و از دانیال تا به آخرین نبی ای که تقریبا ۴۴۰ سال قبل از تولد یحیی تعمید دهنده برای  قوم اسرائیل فرستاده شد یعنی ملاکی نبی ،همین را فریاد زدند.

پس راه حل چه بود؟خدا چه کرد؟خدای پر فیض و مهربان از زبان این انبیاء که قلب و جانشان از نااطاعتی و اسارت قوم در زنجیرهای شریعت به درد آمده بود وعده داد که :

– ” شریعت خود را در باطن ایشان خواهم نهاد و آن را بر دل ایشان خواهم نوشت.” ( ارمیا ۳۱ : ۳۳ )

– ” ایشان را یک دل خواهم داد و در اندرون ایشان روح تازه خواهم نهاد و دل سنگی را از جسد ایشان دور کرده و دل گوشتی به ایشان خواهم بخشید.” ( حزقیال ۱۱ : ۱۹ )

-” زیرا که رحمت را پسند کردم و نه قربانی را و معرفت خدا را بیشتر از قربانی های سوختنی.” ( هوشع ۶ : ۶ )

-” دل خود را چاک زنید نه رخت خویش را.” ( یوئیل ۲ : ۱۳ )

اما چه کسی باید این روح  و این تغییر را ایجاد مینمود؟پاسخ از ابتدای این سفر چهار روزه با ما بوده است! و خداوند دنیا را مناسب دید  و دید که اکنون وقت آن فرا رسیده که نجات دهنده به زمین برود.همانطور که نویسندۀ غلاطیان نوشت:” اما وقتی زمان معین فرا رسید خدا فرزند خود را که از یک زن و در قید شریعت متولد شده بود فرستاد تا آزادی کسانی را که در قید شریعت بودند فراهم سازد.” ( غلاطیان ۴ : ۴ -۵ ) یعنی همان مژده ای که ۷۰۰ سال قبل از تولد او خدای قدوس از زبان نبی وعده داده بود که:

” بنابراین خود خداوند به شما آیتی خواهد داد اینک باکره ای حامله شده پسری خواهد زائید و نام او را عمانوئیل خواهد خواند.” ( اشعیاء نبی ۷ : ۱۴ )

اما در زمان تولد نجات دهنده سرزمین و قوم اسرائیل  چه شرایطی داشتند؟عمانوئیل ،آن کسی که باید بدنیا می آمد تا سر مار را بکوبد ( پیدایش ۳ : ۱۵ ) آن پیامبری که موسی گفته بود که باید از بین قوم اسرائیل بیاید.( تثنیه ۱۸ : ۱۵ ) آن کسی که باید دلی تازه و روحی تازه به انسان گناهکار می داد.برای گناهان او قربانی می شد و رستگاری را به ارمغان می آورد.( اشعیاء ۵۳ : ۱۲ ) در چه حال و هوایِ این سرزمین جسم گرفت و به زمین آمد؟آماده شوید برای سفر پنجم!

 

 

 

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

پیدایش باب ۲۷

کتاب پیدایش باب ۲۷: ۱- ۴۶ اسحاق به سن پیری خود رسیده و نویسنده میگوید ...