یکشنبه , ۲۹ دی ۱۳۹۸
خانه / ادبیات مسیحی / به دنبال من بیا بخش دوم

به دنبال من بیا بخش دوم

بدنبال من بیا ( ۲ )

از خلقت دنیا تا تولد عیسای مسیح

حضور قانون الهی در ذات انسان

 همانطور که عیسای مسیح به شاگردان و به مردم بسیاری فرمود که :” بدنبال من بیا.” میخواهیم با او برویم.اما قبل از اینکه با او به راه بیافتیم، او قصد دارد تا ما را با خود به سفری در گذشته ببرد.از آغاز ،تا دلیل و انگیزۀ بودن نام او را بر پهنای هستی درک کنیم.

                    برای شدن و رویداد هر پدیده ای دلیلی الهی نهفته است و هیچ چیز و هیچ عملی بدون خواسته و دانش خدا انجام نمی گردد.او  بقول خودمان از افتادن برگی از درخت در دورترین نقطۀ عالم بیخبر نیست.

پس دلیل اینکه باید مسیح بدنیا می آمد چه بود؟آیا خدا می دانست کسی خواهد آمد و خود را پسر او معرفی میکند و نوشته ها از قول او صدایش را اعتراف به شنیدن میکنند که از آسمان ندا داده بوده است : ” این است پسر عزیز من که از او خشنودم.” در بخش اول این مقاله با هم دیدیم که عیسای مسیح وقتی پا بر روی زمین گذاشت برای یک دلیل بزرگ و غیر قابل نفی بود و بس.مرگ بر صلیب.که همان پرداخت کفارۀ گناهان انسان بود.اکنون قصد داریم تا عیسای مسیح را دلیل تولد و آمدنش را در نگاهی گذرا ببینیم.

کتاب پیدایش اولین نوشته از مجموعه نوشتجات کتابمقدس با این جمله آغاز می شود :” در ابتدا…”.سوال!اینجا مسیح کجا بود؟در این ” در ابتدا…” مسیح کجا حضور داشت؟پاسخ ها می توانند بسیار متفاوت و حتی خود سوال شاید گیج کننده و سوالی باشد که انتظار آن را نمی داشتید!اما قصد ما این است که شما اندکی از قدرت تصور خود استفاده کرده و این را از خود بپرسید که : وقتی موسی این را با هدایت روح خدا می نویسد که :” در ابتدا خدا آسمانها و زمین را آفرید.” عیسای مسیح کجا بود؟شاید بگویید که او هنوز به دنیا نیامده بوده است.شاید پاسخ این باشد که اصلا اسمی از او نبوده است.اما پاسخ کتابمقدس به این سوال بسیار عمیق و عظیم است.یوحنا در انجیل به قلم خود و چه در رساله بنام خود به این سوال پاسخ می دهد :” در ازل کلمه بود . کلمه با خدا بود و کلمه خود خدا بود ، از ازل کلمه با خدا بود ” ( یوحنا ۱: ۱ ) ( در اینجا مقصود  ” کلمه ” عیسای مسیح می باشد ) پس مسیح در ” ابتدا..” ی خلقت کجا بود؟عیسای مسیح در همان ابتدای خلقت نزد خدا وجود داشت.از همان ابتدای خلقت.درک این پاسخ که تنها و تنها با هدایت روح مقدس خدا میسر می باشد به ما کمک می کند که آمدن مسیح بر روی زمین را تماما درک کرده و آن را تصادفی و در مسیر تکامل ادیان ندانیم!!( بقول مفسرین دین اسلام ) شما در ادامۀ این مقالات این را بیشتر و بیشتر لمس خواهید نمود.

خدا به آدم و حوا در روز آفرینش قانونی را داد که آنها باید از آن اطاعت می کردند.عدم اطاعت آنان مرگ و دوری از خدا را به همراه داشت،اما آن دو بنا به میل آزاد و اختیار انتخابی که خود خدا به آنان داده بود ،اسیر تفسیرات و برداشتهای نفسانی خود شده ،قانون خدا را شکستند،نااطاعتی کردند ،بنابراین مرگ بر وجود انسانی که بنابر اراده و طرح الهی بنابود در صلح و آرامش ابدی نزد خدا زندگی کند وارد شده و آن را خدشه دار نمود.سوال در زمان نااطاعتی انسان مسیح کجا بود؟ مسیح شاهد نااطاعتی انسان بود و آماده گشت تا به زمین آید.پس خدا در تنبیهی که آدم و حوا و مار(شیطان) را شامل ساخت  و به شیطان فرمود :” در بین تو و زن کینه می گذارم.نسل او و نسل تو  همیشه دشمن هم خواهند بود.او سر تو را خواهد کوبید و تو پاشنۀ او را خواهی گزید.” ( پیدایش ۳ : ۱۵ ) این کسی که باید سر مار را می زد ،خود عیسای مسیح بود.و آن پاشنه ای که از زن زده می شد:درد مرگ صلیب جوان سی و سه سالۀ مریم بود که مانند خنجری بر پهلوی او وارد می شد.

اما انسان پس از دور شدن از خدا و زیستن بر روی زمین چگونه می توانست خدا را خشنود سازد؟از زمان گناه انسان تا آمدن مسیح موعود زمانی معلوم نشده بود و آدم آن را در تقویم خود ننوشته بود!سوال.پس خدا چگونه انتظار داشت که انسان او را اطاعت نماید و دیگر مرتکب گناه نگردد؟تا نیامدن مسیح خدا بر انسان چگونه داوری می نمود؟بر مبنای چه میزانی؟

وقتی در پیدایش ۲ آیۀ ۷ می خوانیم :” پس از آن خداوند مقداری خاک از زمین برداشت و از آن آدم را ساخت و در بینی او روح حیات دمید و او یک موجود زنده گردید.” این عبارت ” دمید ” عینا در زمانی که عیسای مسیح قیام کرده خود را به شاگردان متحیر و نگران نشان داد و یوحنا می نویسد که :” بعد از گفتن این سخن عیسی بر آنان دمید و گفت :” روح القدس را بیابید.” ( یوحنا ۲۰-۲۲ ) این دمیدن روح چه در روز آفرینش و چه در روز رستاخیز مسیح به معنای دادن قدرت و فکر و قابلیت انجام می باشد.دقیقا به همین دلیل بود که آدم و حوا قابلیت شناخت خوب و بد را داشتند پس دیگر نیازی نبود که از درخت معرفت شناخت نیک و بد که از آن منع شده بودند بخورند.وقتی خدا در انسان این قابلیت تشخیص و یا بقول ما وجدان را قرار داد ،آنگاه خدا از انسان انتظار داشت که او بر طبق همین وجدان و معرفت الهی که در ذات او نهفته شده بود ،خدا را اطاعت نماید و او را خشنود سازد.با خدا راه رود و کامل گردد.یعنی کاری که هابیل نمود سپس شیث فرزند دیگر آدم و حوا ،سپس خنوخ ( پیدایش ۵ : ۲۴ ) ،آنگاه نوح  ( پیدایش ۶ :  ۹ ) و بعد ابراهیم ( پیدایش ۲۶ : ۵ ) ،اسحاق ،یعقوب ،یهودا ،یوسف و موسی و یترون پدر زن موسی ( خروج ۱۸ : ۱۲ ) انجام می دادند.

 داوری خدا بر انسان گناهکار قبل از ورود شریعت و آمدن مسیح

 پس اکنون دانستیم که خدا چگونه بر انسان گناهکار قبل از آنکه به او قانون و شریعت ثبت شده را بدهد داوری مینمود.اگر انسانهایی بودند که توانستند بدون شریعت و با ایمان نزد خدا مقبول محسوب گردند ،چرا دیگر انسانها نگردند؟اگر خدا ابراهیم را که پدرانش در آنسوی بین النهرین بت می پرستیدند را بواسطۀ ایمان نیک محسوب کرد چرا دیگران را نکند؟اما چرا آنها مقبول نگشتند،چرا سدوم و عموره نابود گشت؟بدلیل گناه انسان.چرا لوط با آنان از بین نرفت؟بدلیل ایمان لوط ،هر چند ضعیف ،هر چند نا استوار.پس میزان سنجش داوری انسان در گذشته قبل از آمدن شریعت و ورود عیسای مسیح بر روی زمین ،ایمان انسان به خدا و زیستن بر مبنای قانونی الهی ای که در جان خود داشتند بود.دقیقا پولس رسول در نامۀ رومیان این را تاکیدا و به روشنی بیان می نماید که برای کسی هیچ شک و شبه های  در خصوص مراحل آمدن مسیح و دلیل آمدن او باقی نماند.او می نویسد:” زیرا آنچه آدمیان در بارۀ خدا می توانند بدانند بر آنها آشکار است زیرا خدا آن را در پیش چشمان ایشان قرار داده است.از زمان آفرینش دنیا صفات نادیدنی او یعنی قدرت ازلی و الوهیت او در چیزهائیکه او آفریده است به روشنی مشاهده می شود و از آن رو آنها ابدی عذری ندارند.” (رومیان ۱ : ۱۹-۲۰ ) و سپس پولس ادامه می دهد که بتواند دنیا را برای درک زمان قبل از آمدن مسیح روشن سازد :” با وجود اینکه شریعت کتبی ندارند رفتارشان نشان می دهد که مقررات شریعت بر قلبهای شان نوشته شده و وجدان های ایشان نیز درستی این را تایید می کند زیرا افکارشان یا آنها را متهم می کند و یا از آنها دفاع می نماید.”( رومیان ۲ : ۱۵ ) آیا کسی را می شناسید که از این مستثنی باشد؟چه دیروز و چه امروز برای گناه آدمی هیچ عذری نبوده است.دیروز بنابر وجدان الهی انسان نباید گناه میکرده است.امروز نیز.اگر دیروز انسان قدرتی نداشت که گناه نکند امروز عیسای مسیح و روحالقدس را دارد که گناه نکند.داوری انسان دیروز بر مبنای وجدان آنان و شریعت ثبت شده بود.داوری انسان امروز ، کسانی که نام مسیح را نشنیده اند همچنان همان وجدان الهی می باشد.آنانی که پیام مسیح را شنیده اند و هنوز ایمان نیاورده اند با خود مسیح .

پس شریعت موسی چه؟آن برای چه آمد؟این ما را به مرحلۀ سوم گفتگوی ما می برد.تا ببینیم بعد از اینکه وجدان انسان تماما به گناه آلوده شد و نتوانست خدا را خشنود سازد ،خدا به انسان قانون و شریعت را داد تا بدین وسیله بتواند خود را از دنیای گناه آلود و فاسد آن زمان جدا ساخته و خود را مقدس سازد زیرا او مقدس است.

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

به مناسبت تولد عیسای مسیح: کارت پستال پادشاهی خدا

کارت پستال پادشاهی خدا بررسی مرقس ۱: ۱۴- ۱۵ قرایتی چند از انجیل لوقا: فصل ...