یکشنبه , ۲۹ دی ۱۳۹۸
خانه / عیسای مسیح / تولد عیسی مسیح / به مناسبت تولد عیسای مسیح: کارت پستال پادشاهی خدا

به مناسبت تولد عیسای مسیح: کارت پستال پادشاهی خدا

کارت پستال پادشاهی خدا

بررسی مرقس ۱: ۱۴- ۱۵

قرایتی چند از انجیل لوقا:

فصل ۱ ایات ۵، ۱۳ ، ۲۶ ، ۳۰ – ۳۳ ، ۳۹ – ۴۳ ، ۵۱ – ۵۳ ، ۶۸ – ۷۵

فصل ۲ آیات ۴ – ۱۴

آیا تا حالا کارت پستال دیدید؟ کارت پستالهای از شهرهای خودمان در ایران: جنگلهای زیبای شمال، کوههای پربرف البرز، کوه سربلند دماوند و شقایق های زیبایی که در دامنه آن مثل دانه های اناری پاشیده شدند روی سبزه ها. اینجا چطور؟ از ایالتهایی مانند وایومینگ، معین، اریزونا، یا کالفرنیا. نفس گیر هستند! این کارت پستالها گویا و نشان دهنده یک مکانی هستند که وجود دارند هر چند شما آنجا هرگز نبوده باشید یا شاید هم بودید اما چنین مناظری را ندیده بودید یا اینکه اصلا در همان تصویری که میبنید بودید. به هر حال ااین کارت پستالها از زیبایی های این مکانها با ما سخن میگویند. من قصد دارم تا یک کارت پستال را به شما نشان بدهم که تصاویر روی آن نفس گیر است، کمی گیج کننده است، نامفهوم است، اما زیبا و پرجلال است! خیره کننده است! من میخواهم امروز در باره این کارت پستال صحبت کنم: پادشاهی خدا.

هفته پیش در باره پیشگویی ایی تولد عیسای مسیح از قلم میکاء نبی خواندیم.( میکاء نبی ۵: ۱- ۵ ) نمیدانم که یادتان میاید یا نه که میکاء نبی در باره شخصیت عیسای مسیح چه چیزی را تقریبا هفتصد سال قبل از تولد او با هدایت روح القدس خدا گفت که از بیت لحم کسی خواهد آمد که بر اسراییل حکمرانی خواهد کرد. آمدن او قبل از آفرینش هستی و از ازل پیشگویی شده، او استوار خواهد ایستاد و در اسم یهوه و با قدرت او بر قوم خود حکومت خواهد کرد و حکومت او در آرامش خواهد بود و ( ایه ۵ گفت که )صلح خواهد بود( شالوم)، نه اینکه فقط صلح میاورد بلکه خود او صلح و شالوم خواهد بود. او منبع و سرچشمه آن خواهد بود. در میکاء نبی خواندیم که پادشاه بدنیا خواهد آمد، امروز میخواهیم بینیم که وقتی این پادشاه آمد چه گفت و چه کرد.

سه روایت زندگی عیسای مسیح در متی، مرقس و لوقا که شرح حال زندگی و تعالیم عیسای مسیح میباشند بر این نکته اشتراک نظر دارند و کاملا موافق هستند که پیام مرکزی تعلیم عیسای مسیح بر یک امر استوار بود و آن پادشاهی آسمانی یا پادشاهی خدا بود. ( همچنین این مرکز تعالیم و بشارت پولس رسول بود) اما وقتی در باره مسیح عیسی میخوانیم از همان ابتدای تولدش میخوانیم کسانی که از شرق برای ملاقات نوزاد آمده بود گفتند « کجاست آن مولود که پادشاه یهود است زیرا که ستاره او را در مشرق دیده ایم و برای پرستش او آمده ایم.» ( متی ۲: ۲ ) پس گویی اناجیل از پادشاه و پادشاهی او سخن میگویند. با مطالعه دقیق اناجیل این را به خوبی میتوانیم درک کنیم که در روایت متی او پادشاه یهود است. در مرقس او پادشاه مقتدر و قدرتمند است. در لوقا او پادشاه تمام دنیاست. در یوحنا این خود خداست که پادشاه است.

هر چهار روایت زندگی مسیح از واقعه صلیب که سخن میگویند از این سخن گفته اند که هیرودیس ادعای اینکه یهودیان میگفتند او( عیسای مسیح) مدعی شده است که پادشاه یهود است( این تنها دلیلی بود که روم معترضین را از بین میبرد) تا روم او را مصلوب سازد و او را لعنت سازد، را تاحدودی جدی گرفت و در زمان مصلوب کردن عیسی بر روی تخته چوبی که بر بالای صلیب میخکوب شد نوشت: پادشاه یهود( لوقا و یوحنا میگویند به سه زبان این نوشته شد: عبرانی-یونانی-لاتین) ( متی ۲۷ : ۳۷ ، مرقس ۱۵ : ۲۶ ، لوقا ۲۳ : ۳۸ ، یوحنا ۱۹ : ۱۹ ). در این عملکرد روم هر چند ریشخند و درس انتقام به تمامی مدعین برقراری پادشاهی بر خلاف پادشاهی قیصر بود، اما حقیقت الهی شخصیت مسیح و ماموریت او نهفته بود.

مرقس و متی با هم موافق هستند که اولین پیامی که از دهان عیسای مسیح پس از تعمید گرفتن او از یحیای تعمید دهنده بیرون آمد در باره پادشاهی آسمانی بود.( متی ۴: ۱۷ ) و ایه ایی که پیش روی خودمان داریم. در حقیقت پادشاه به روی زمین میاید تا در باره پادشاهی خود سخن بگوید. نکته حایز اهمیت این است: اگر آمدن عیسای مسیح بعنوان پادشاه ازلی، قبل از آفرینش و « قدیم الایام» ( بر طبق پیشگویی میکاء نبی ۵: ۲ ) پیشگویی شده بوده است، اگر اولین جمله عیسای مسیح بر روی زمین در شروع خدمت او: در باره پادشاهی آسمانی بوده است، اگر هسته مرکزی تعالیم و معجزات او بر اساس نشان دادن پادشاهی آسمانی بوده است، اگر بر بالای صلیب، دشمنانش ناخواسته پادشاهی او را بر تخته چوبی به سه زبان رسمی دنیای آن زمان اعلام میکنند، اگر پادشاهی او با نشستن او بر دست راست حضرت اعلی در نوشتجات عهد جدید تعلیم داده شده است، و اگر کتاب مکاشفه در باب ۲۱ با به تصویر کشیدن آمدن آسمان و زمین تازه و برقرار آن پادشاهی بیزوال که دیگر در آن نه شیطان و قدرت مرگ و دیگر نه بیماری و نه رنج و مصیبت میباشد و همه چیز و در هر چیز جلال و قدوسیت خدا نمایان شده و انسان تا به ابد در این قدوسیت و جلال ساکن خواهد شد، زیرا خدا با قوم خود ساکن گشته است( مکاشفه ۲۱ : ۳ ) خاتمه یافته است؛ پس برای کلیسای او امروز تعلیم دادن و تاکید کردن بر این پادشاهی آسمانی باید تمام تلاش و مرکزیت وجود باشد.

بررسی مرقس ۱: ۱۴- ۱۵

نگاه کنید به آغاز انجیل مرقس تا آیه ۱۴:

۱-معرفی مسیح بعنوان پسر خدا، ۲-معرفی یحیی، ۳-تعمید عیسی از یحیی

در مرقس نمیخوانیم که از این زمان تا زمان گرفتاری یحیی، عیسی کجا بود. اما میخوانیم:

« ۱۴و بعد از گرفتاری یحیی عیسی به جلیل آمده به بشارت ملکوت خدا موعظه کرده ۱۵ میگفت وقت تمام شد و ملکوت خدا نزدیکست پس توبه کنید و به انجیل ایمان بیاورید.»

با نگاه کردن به این دو آیه من به دو سوال پاسخ میدهم:

۱-در چه زمانی خدمت پادشاه آغاز شد؟

۲- پیام پادشاه چه بود؟

۱-در چه زمانی خدمت پادشاه آغاز شد؟

آیه ۱۴ تقریبا به این سوال پاسخ میدهد:

«۱۴و بعد از گرفتاری یحیی عیسی به جلیل آمده به بشارت ملکوت خدا موعظه کرده »

در چه زمانی خدمت پادشاه آغاز شد؟ مرقس میگوید:

« و بعد از گرفتاری یحیی عیسی»

فعال گرفتاری به معنای : تسلم کردن. واگذاردن کسی به مقامهای دولتی. تحویل دادن.

موضوع چیست؟ در همین جمله کوچک ما میتوانیم از زمینه و تاریخ و دوران خدمت نه تنها یحیی بلکه عیسای خداوند آگاه شویم. و به این سوال درست پاسخ بدهیم که : در چه زمانی خدمت مسیح آغاز شد؟ تقریبا صد سال پس از ورود و تسخیر اسراییل توسط روم. ( ۶۴ قبل از میلاد تا ۳۰ بعد از میلاد)

۱- ۱- تاریخ مختصر اسراییل تا زمان تولد مسیح

۱- ۲- امپراطوری روم در اسراییل و شرایط آنها ( دعاهای مریم و  زکریاء نبی لوقا ۱: ۶۸- ۷۹ )

 ۱- ۳- یحیی که بود؟ نبی خدا- پیشقراول مسیح- خویشاوند مسیح( لوقا)-زندگی ساده او- شهرت یحیی در تمام اسراییل- دلیل زندانی شدن او: چه کسی یحیی را گرفته بود؟ هیرودیس فرماندار جلیل که زیر نظر روم بود. که در آن زمان طیبریوس قیصر امپراطوری وقت بود. چرا یحیی گرفته شده بود؟ بدلیل اعتراض یحیی به ازدواج هیرودیس با دختر برادر خود هیرودیا: برای اعلان و دفاع کردن از شریعت خداوند.

سوال: شما اگر جای مسیح بودید و دو هزار سال پیش فرستاده میشدید تا پیام خدا را به مردم ایران در دو هزار سال پیش که در زیر شرایط امپراطوری روم بودند و خویشاوند دیندار شما را هم زندانی کرده بودند و فساد و فحشاء و فقر حاکم بود چه میگفتید؟

« بعد از گرفتاری یحیی عیسی به جلیل آمده به بشارت ملکوت خدا موعظه کرده.»

یعنی عیسی خدمت خودش را شروع نکرد تا زمانی که یحیی تعمید میداد. در این به خودی خود اقتدار و طرح الهی خدا وجود دارد حتی در دستگیری یحیی و نهایتا شهادت او.

-به استان جلیل آمد، استان شمالی. که در آن ناصره و کفرناحوم و دریاچه جلیل و روستای قانا و مجدل و نایین آنجا بود. و ناصره محل رشد و زندگی عیسی بود.

– « در نسخه اصلی نمیگوید بشارت ملکوت خدا بلکه میگوید: موعظه کردن انجیل خدا. فعل موعظه کردن: به اعلانیه علنی در ملاء عام است. به آواز بلند اعلام کردن. انجیل خدا: خبرخوش خدا! خبر خوش خدا چیست؟ خبر خوش پایان امپراطوری روم؟ مرگ دشمنان ملت و قوم؟ خبر خوش عوض شدن حکومت؟ خبر خوش بازگشت همه به سرزمین مادری؟ انجیل خدا یا خبر خوش خدا، نه خبر مرگ دشمنان بود و نه خبر تغییر حکومت و رژیم، بلکه خبر خوش اعلان پایان جنگ بود. خبر خوش پایان جنگ با کی؟ با روم؟ با دشمنان شریعت؟ با جمهوری اسلامی؟ خبر خوش پایان جنگ با خود خدا. پایان جنگ انسان با مقام و پادشاهی خدا. جنگی که از پیدایش فصل ۳ آغاز شد. این خبر خوش انجیل خدا که خبر خوش پادشاهی خدا بود، در حقیقت پایان دادن به این جنگ خانمانسوزی بود که از پیدایش فصل ۳ با طغیان انسان بر ضد خدا و مقام پادشاهی او آغاز شد. و این جنگ نه تنها انسان را زیر لعنت خدا، خشم و غضب خدا و مرگ انسان را آورد بلکه تمام طبیعت و هستی را.  انواع و اقسام بیماری ها، طبیعتی که در پی آوردن تمامی مصیبتها بر انسان بود، روابط انسانها، روابط زناشویی، طلاق، امور جنسی، موارد مخدر، همه و همه ثمره جنگ انسان با خداست. و برای پایان دادن به این جنگ خود پادشاه چون زمان به کمال میرسد وارد صحنه میشود تا خودش بانی و اساس این پایان جنگ و آوردن آرامش و صلح باشد. ( میکاء نبی گفته بود او صلح خواهد بود.)

 پس این انجیل خدا همان خبر خوش پادشاهی خداست. به همین دلیل بلافاصله میخوانیم:

« وقت تمام شد و ملکوت خدا نزدیک است پس توبه کنید و به انجیل ایمان بیاورید.»

۲-پیام پادشاه چه بود؟

و این همان کارت پستالی است  که گفتم میخواهم از آن صحبت کنم. کارت پستال پادشاهی خدا. اما وقتی به آن خوب نگاه میکنیم ما فقط یک طرف آن نقاشی و تصاویر زیبا نمی بینیم بلکه در دو طرف آن. هر دو طرف آن نقاشی شده است و تصاویر خیره کننده خودش را دارد

 ۲- ۱- یکطرف این کارت پستال نقاشی شده که: وقت تمام شد و ملکوت خدا نزدیک است.

 ۲- ۲- طرف دوم این کارت پستال نقاشی شده که: توبه کنید و به انجیل ایمان بیاورید.

عزیزان پادشاهی آسمانی خدا باور و حقیقتی است که دو سمت دارد: پادشاهی خدا که هنوز به طور کامل به آن دست نیافته ایم، و  پادشاهی خدا که امروز در آن هستیم. میگوییم: الان، اما نه هنوز.

 ۲- ۱- عزیران طرف اول آن سمت پادشاهی است که چشم به آینده دارد تا پادشاه آمده و با تمام شکوه و اقتدار خود بار دیگر همه را در اقتدار و قدرت خود در بیاورد.

۲ – ۲- طرف دوم آن سمت پادشاهی چشم به زمان حال دارد تا ما دعوت را بپذیریم، وارد این پادشاهی بشویم، در آن زندگی کنیم و تا به آخر استوار و وفادار بایستیم.

 ۲- ۱- ۱- طرف اول میگوید-«وقت تمام شد و ملکوت خدا نزدیک است»: « وقت تمام شد،» به کمال رسید. پیمانه پر شد. به سرانجام رسید.  غلاطیان ۴: ۴ میخوانیم: « لیکن چون زمان به کمال رسید خدا پسر خود را فرستاد که از زن زاییده شد و زیر شریعت متولد.» این وقت تمام شدن در حقیقت به کمال رسیدن با تولد عیسای مسیح به وقوع پیوست. « و ملکوت خدا نزدیک است،» یعنی در حال رسیدن به آن نقطه ایست که قرار است باشد هنوز نرسیده اما به آن سمت حرکت میکند و رسیدن آن قریب الوقوع است. این طرف پادشاهی خدا از پادشاهی خدا سخن میگوید که بار دیگر همه چیز را به اقتدار و نظم اولین خود در میاورد. همان نظم پیدایش فصل ۱ و ۲ . دیگر نه آشوبی خواهد بود و نه جنگی و نه لشکرکشی و نه بیماری و نه حوادث طبیعی. دیگر نه امپراطوری خونخواری خواهد بود و نه حکومت فاسد و جلادی که چهل سال خون مردمش را در شیشه کرده و بر گرده آنها سواره چون خدای دروغین را برای آنها روضه میخواند. دیگر نه مرگی خواهد بود و نه اشکی. برای اثبات و نشان دادن این پادشاهی عیسای مسیح ثابت کرد:

۱-با معجزات :

و فرمود:« لیکن هر گاه به انگشت خدا دیوها را بیرون میکنم هر آینه پادشاهی خدا ناگهان بر شما آمده است.» ( لوقا ۱۱: ۲۰ )

۲- با پیروزی بر طبیعت:

و با تبدیل کردن آب به شراب.  آرام کردن طوفان. قدم زدن بر روی آب. با گذاشتن سکه ها در دهان ماهی ها برای پرداخت مالیات. با هدایت ماهی ها به سمتی که صید شوند. با خشک کردن درخت انجیری که میوه نداد. با برکت دادن پنج نان و دو ماهی طوری که هزاران نفر از آن سیر شوند. اقتدار و پادشاهی خودش را بر طبیعت ثابت کرد. طبیعتی که روزی مطیع خداوند و اقتدار او خواهد شد. «زیرا خلقت مطیع بطالت شد نه به اراده خود بلکه بخاطر او که آن را مطیع گردانید. در امید که خود خلقت نیز از قید فساد خلاصی خواهد یافت تا در آزادی جلال فرزندان خدا شریک شود. زیرا میدانیم که تمام خلقت تا الان با هم در آه کشیدن و درد زه میباشد.» ( رومیان ۸: ۲۰ – ۲۲ )

۳-با پیروزی بر مرگ:

با مرگ بر صلیب برای گناهان ما. دفن شدن و رستاخیز از مرگ. عبرانیان میگوید:« پس چون فرزندان در خون و جسم شراکت دارند او نیز همچنان در این هر دو شریک شد تا بواسطت موت صاحب قدرت موت یعنی ابلیس را تباه سازد. و آنانی راکه از ترس موت تمام عمر خود گرفتار بندگی میبودند آزاد گرداند.» ( عبرانیان ۲: ۱۴- ‍۱۵ )

تمام این موارد هنوز به کمال نرسیده است. هنوز بیماری است. هنوز ویرانی طبیعت است. هنوز مرگ است. اما کتاب مکاشفه عیسای مسیح به یوحنا نشان داده است که روزی مرگ و بیماری از بین خواهد رفت و طبیعت نیز رستگار شده و از درد خود رهایی پیدا خواهد کرد. میخوانیم:« و دیدم آسمانی جدید و زمینی جدید چونکه آسمان اول و زمین اول در گذشت و دریا دیگر نمیباشد…و خدا هر اشکی از چشمان ایشان پاک خواهد کرد و بعد از آن موت نخواهد بود و ماتم و ناله و درد دیگر رو نخواهد نمود زیرا که چیزهای اول در گذشت.» ( مکاشفه ۲۱: ۱ ، ۴ )  این آن سمت کارت پستال است که ما را امیدوار میسازد. ما را امیدوار میسازد که برای رسیدن به آن هر چند آن را تماما نداریم و آن را تماما بدست نیاورده ایم تا آخر وفادار بایستیم و متمرکز باشیم به اینده ایی که هر آن خواهد رسید زیرا نزدیک است.

۲ -۲ – طرف دوم این کارت پستال میگوید: « پس توبه کنید و به انجیل ایمان بیاورید.»

دقت کنید به حرف ربط « پس » چون وقت تمام شد و چون ملکوت خدا نزدیک است « پس توبه کنید و به انجیل ایمان بیاورید.» چون پادشاه میاید و پادشاهی خودش را تثبیت خواهد کرد « پس توبه کنید و به انجیل ایمان بیاورید.»

این طرف کارت پستال از ترکیب « توبه کنید،» قبول پادشاهی خدا، از ورود به پادشاهی خدا و همچنین « به انجیل ایمان » آوردن میباشد. توبه از گناهان باید توامان با ایمان به انجیل یا خبر خوش نجات، انجیل پادشاهی مسیح باشد. از توبه کردن از کردن و ورود به پادشاهی و زیستن در پادشاهی و پایداری در ایمان به انجیل تا به آخر.  

۲- ۲- ۱- ابتدا از توبه کردن آغاز میشود.

  ۲- ۲- ۱- ۱-گناه طغیان بر ضد مقام پادشاهی خدا بود.

  ۲ -۲- ۱- ۲- گناه فساد و شرارت را در تمام هستی، قلمرو پادشاهی خدا آورد.

   ۲- ۲- ۱- ۳- گناه باعث مرگ پادشاه برگزیده خدا گردید.

۲- ۲- ۱- ۲- از ورود به این پادشاهی تنها وقتی که از اب و روح متولد شد. ( یوحنا ۳ : ۵ : آمین آمین به تو میگویم اگر کسی از آب و روح مولود نگردد ممکن نیست که داخل ملکوت خدا شود.»)   

۲- ۲- -۱- ۳ از پذیرفتن این پادشاهی مانند کودکان.( مرقس ۱۰: ۱۵: هر اینه به شما میگویم هر که ملکوت خدا را مثل بچه کوچک قبول نکند داخل آن نشود.»)

۲ -۲ -۱- ۴- از خود را ترک کردن و به دنبال مسیح رفتن.( مرقس ۸: ۳۴ : هر که خواهد ار عقب من آید خویشتن را انکار کند و صلیب خود را برداشته مرا متابعت نماید.» )

۲- ۲- ۱- ۵- از متحمل شدن جفاها و مصیبتها برای نام مسیح و ایمان مسیحی( اعمال رسولان ۱۴ : ۲۲ : « و دلهای شاگردان را تقویت داده پند میدادند که در ایمان ثابت بمانند و اینکه با مصیبتهای بسیار میباید داخل پادشاهی خدا گردیم.»

۲ -۲- ۱- ۶- از زیستن بعنوان ساکنین پادشاهی خدا. ( اول تسالونیکیان ۲: ۱۲ « و وصیت میکردیم که رفتار بکنید بطور شایسته خدایی که شما را به پادشاهی و جلال خود میخواند.» )

۲- ۲- ۱- ۷- از منتظر بازگشت پادشاه ماندن برای رهایی آخر.( عبرانیان ۹: ۲۸ « همچنین مسیح نیز چون یکبار قربانی شد تا گناهان بسیاری را رفع نماید بار دیگر بدون گناه برای کسانی که منتظر او میباشند ظاهر خواهد شد برای نجات.»

نتیجه گیری:

چهار گروه امروز این پیام مرا شنیدند: گروه اول، این کارت پستال را سالها پیش گرفتند اما کاملا در باره آن فراموش کردند آن را زیر یک مشت کارت پستالهای دیگه گذاشتند. گروه دوم، این کارت پستال را گرفتند و به یاد هم میاورند اما منتظر یک کارت پستال قشنگ تر هستند. گروه سوم، کارت پستال را گرفتند انقدر مشغول فعالیتهای کلیسایی و فرقه ایی و الهیات هستند که تماما کارت پستال را فراموش کردند که دارند. و نهایتا گروه چهارم آنهایی که در باره کارت پستال شنیدند اما هنوز آن را نگرفتند.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

در باره تولد عیسای مسیح: آن نوزاد کیست؟

” وعلامت برای شما این است که طفلی در قنداقه پیچیده و در آخور خوابیده ...