دوشنبه , ۱ مهر ۱۳۹۸
خانه / ادبیات مسیحی / تفسیر و بررسی نامه افسسیان بخش ششم

تفسیر و بررسی نامه افسسیان بخش ششم

بررسی افسسیان بخش ۶

افسسیان ۲: ۱۱- ۱۳

غریبه های آشنا

در این بخش میخوانیم: «۱۱ لهذا بیاد آورید که شما در زمان سلف (ای امتهای در جسم که آنانی که به اهل ختنه نامیده میشوند اما ختنه ایشان در جسم و ساخته شده بدست است شما را مختون میخوانند،) ۱۲ که شما در آن زمان از مسیح جدا و از وطنیت خاندان اسراییل اجنبی و از عهدهای وعده بیگانه و بی امید و بی خدا در دنیا بودید.  ۱۳لیکن الحال در مسیح عیسی شما که در آن وقت دور بودید به خون مسیح نزدیک شده اید

لطفا دقت کنید به دو عبارت بسیار مهم در آغاز و در طول این چند خط. یکی حرف ربط « لهذا» یا « بنابر این» یا « به این دلیل،» است و دیگری « شما » یا سوم شخص جمع. در مورد اول، یک خواننده کنجکاو که این حرف ربط را میخواند باید از خودش بپرسد: بنابر چه؟ به کدام دلیل؟ پاسخ این سوال عالی جای دوری نیست، آنها را قبلا با هم مطالعه کرده ایم، انها ایات ۱ تا ۱۰ همین بخش هستند. یعنی آنچه تاکنون از آیات ۱ تا ۱۰ گفته بود را در با یک حرف ربط به آنچه که قصد دارد پس از این حرف ربط بگوید وصل میکند. این برای ما بینهایت حایز اهمیت است چون آنچه در آیات ۱ تا ۱۰ با زبانی بسیار پرقدرت و جدی گفته بود را در آیات ۱۱ به بعد جمعبندی میکند و دلیل جدی بودن خود را توضیح میدهد.

اما در خصوص « شما،… لهذا بیاد آورید که شما؛» مجددا برای خواننده کنجکاو این باید تاکنون جا افتاده باشد که پولس رسول از آغاز این نامه با دو اسم جمع اول شخص جمع و سوم شخص جمع و سعی نموده است تا پیام خود را به ایمانداران شهر افسس یا کلیسای خداوند مراوده نماید. لطفا در نظر داشته باشید اهمیت این « ما » و « شما » در این نامه. ما تاکنون دانسته ایم که خوانندگان نامه غیر یهودیان ایمانداران مسیحی شهر افسس هستند. پولس رسول در رساندن پیام خود نمیخواهد مطلبی را بگوید که گویی خواننده او کاملا میفهمد که منظور او چیست. تصور کنید شما نامه ایی به دوست نانوای خود مینویسید و در این نامه در باره فرمولهای شیمیایی و ترکیب اتمی آن صحبت میکنید بدون اینکه دوست نانوای شما هیچ از این امور بداند یا حتی هیچ اطلاعاتی داشته باشد. آیا او از شما تعجب نمیکند؟ یا اینکه به شما نمیگوید آیه این نامه برای من نوشته بودید چون من هیچ از این اسم سدیم و کلسیم نفهمیدم!

در همان آغاز نامه افسسیان بدلیل اینکه خوانندگان یا دریافت کنندگان نامه مسیحیان غیریهودی بودند، پولس رسول بارها از « ما » و « شما » برای رساندن پیام اصلی خود استفاده کرده است. همانطور که در آیه ۱ فصل ۲ میخواندیم ما بخوبی این ما و شما را با هم در یک تشخیص بسیار قدرتمند تاثیر گناه و خطا با هم دیدیم. با هم دیدیم که اگر خوانندگان مسیحی غیریهودی نامه در خطاها و گناهان مرده بودند، « و شما را که در خطایا و گناهان مرده بودید،» حتی یهودیان نیز مانند آنها در خطاها و گناهان خود مرده بودند، « که در میان ایشان همه ما نیز در شهوات جسمانی خود قبل از این زندگی میکردیم.»

پولس رسول به همین لحن خود در ادامه نامه خود که در حال بررسی آن هستیم ادامه داده است. همانطور که بالاتر قید کردم، حرف ربط، « لهذا» یا به این دلیل یا از اینرو را باید در ارتباط با آنچه قبل از آن گفته شده است بدانیم و دیدیم که در واقع پس از آنچه پولس از ایه ۱ تا ۱۰ گفته بود آمده است. آنجایی که پولس ابتدا رو به ایمانداران مسیحی غیر یهودی شهر افسس کرده و سپس رو به خودشان، ایمانداران یهودی مسیحی کرده و با قوت و صراحت بیان کرده بود که هر دو گروه در خطاها و گناهانشان مرده میداند. هر دو گروه  تمام فکر و احساس و باور آنها تحت فرماندهی و اقتدار نیروهای شیطانی بوده و آنها در آنها رفتار میکردند. هر دو گروه فرزندان معصیت یا نااطاعتی بودند، اسیر شهوات جسمانی و ارضاء آن بودند و هر دو گروه در زیر خشم و غضب خدایی بودند که آتش خشم او سوزنده و ویران کننده است.

اگر پولس به این استدلال خود ادامه میداد و زمینه و گذشته دینی و فرهنگی و سنتی آنها را قید نمیکرد( جدا از طبیعت مشترک گناه آلود انسان که ذاتا گناهکار از نسل آدم بدنیا آمده است. رومیان ۵ : ۱۲ ) به نظر میرسید با گروهی سخن میگفت که گویی از ابتدا در باره رحمانیت خدا و محبت عظیم او در مسیح از قبل میدانستند، گویی از قبل با مسیح آشنایی داشتند از وعده های آسمانی و دولت بیکران جلال آینده باخبر بودند و راه ایمان را میدانستند که فقط بخشش خداست، فیض خداست نه از راه اعمال و کارهای انسانی. اگر پولس به ایمانداران افسس در خصوص گذشته فکری و دینی و مذهبی و جهان بینی آنها سخن نمی گفت و به آنها نمی گفت که چه کسی بودند؟ چه اتفاقی افتاد؟ و اکنون چه شدند؟ گویی تمام استدلالا پولس مشتی سخنان روحانی ایی بود که به باورهای ناستیک آن زمان نزدیک بود. گروهی که باور داشتند همه چیز از عالم بالا آمده است، انسان جسم است و آلوده به گناه و نهایتا به جلال و نور روحانی مبدل شده و به عالم بالا برمیگردد. جسم و زمین آلوده است و باید از آن دوری کرد و فقط باید به آسمان و امور روحانی اندیشید. عیسای مسیح و باور و تعالیم او و اراده یهوه خدای قدوس در انجام و پیشبرد ملکوت آسمانی خود توسط فرزند یگانه خود به مراتب گسترده تر و عظیم تر از این باور تخیلی و تماما روحانی ناستیک ها بود. پس پولس رسول باید با آنها از خودشان و گذشته آنها سخن میگفت.

این آن اشکال عظیم و درد جانکاه کلیساها و خدمات مسیحی فارسی زبان امروز است. همه آنها مدعی هستند که قصد دارند ایران را نجات بدهند(!) و ایرانی را مسیحی کنند(!) و ساعتها و روزها و ماهها و سالها در تعالیم و فعالیتهای خود از کتابمقدس و مسیح والهیات مسیحی سخن میگویند اما بندرت به گوش میرسد و میبینیم که واعظی، معلمی از زمینه و فرهنگ و باور و دین گذشته ایرانیان حرفی بزند. نه برای توهین کردن به این شخص و آن شخص و نه اینکه مسخره کردن باورهای دین اسلام و قرآن، بلکه انگشت گذاشتن به آن جهان بینی و دیدگاه و بافتی که بابت این دین و این تعلیم از نیاکان ما به نسل ما، به خود ما، به من و شما، رسیده است و آنها در بافت فکری و روحی و احساسی ما هستند. هیچکس نمیخواهد در عمق این تاریکی و منجلاب فرو رود و آن را بالا بیاورد و آنها را در برابر نور پرفروغ انجیل مسیح قرار بدهد. این آن کاری است که پولس رسول در آیه ۱۱ به بعد انجام داده است.

او رو به ایمانداران مسیحی غیریهودی شهر افسس چنین ادامه میدهد: «لهذا بیاد آورید که شما در زمان سلف( ای امتهای در جسم که آنانی که به اهل ختنه نامیده میشوند اما ختنه ایشان در جسم و ساخته شده بدست است شما را نامختون میخوانند.) » جمله تمام نشده است پس باید آن را ادامه داد، « که شما در آن زمان از مسیح جدا و از وطنیت خاندان اسراییل اجنبی و از عهدهای وعده بیگانه و بی امید و بی خدا در دنیا بودید

لطفا دقت کنید به مسیری که جملات پولس رسول طی کرده است تا به مقصد آنچه که در نظر دارد که بیان کند برسد. او ابتدا از خوانندگان نامه خود میخواهد به زمانی فکر کنند یا بخاطر بیاورند که از طرف یهودیان به عنوان امت نامختون یا ختنه نشده معروف بودند. یعنی چه؟ برای خواننده قرن بیست و یکم این شاید هیچ ارزش گفتگو نداشته باشد اما این موضوع ریشه ایی عمیق در باور و سنت دیرینه ثبت شده در کتابمقدس دارد. اجازه بدهید تا کمی در این خصوص سخن بگوییم.

عهد ختنه در باور یهود و باور اهمیت آن

برای ما که از دین اسلام آمده ایم موضوع ختنه شدن کاملا عادی و جا افتاده است. این در باره کل جماعت مسلمان در خاورمیانه صدق میکند. هر چند اگر از مسلمانان بپرسید چرا شما پسران خودتان را ختنه میکنید بعید میدانیم که دلیل قانع کننده ایی بر طبق نوشتجات خودشان یعنی قرآن و احادیث و روایان آنها داشته باشیم. زیرا ختنه کردن مختص به یهود و اعراب نبود. در خاورمیانه و مصر سالها قبل از ابراهیم این سنت وجود داشته است. اما چرا وارد نوشتجات کتابمقدس شد و دلیل آن چه بود؟ پس چه چیزی منحصربفرد در خصوص فرمان خدا برای ختنه شدن در عهد عتیق بود؟

برای اولین بار ما در باره موضوع ختنه از قلم موسی در شرح حال زندگی ابراهیم میخوانیم. نکته بینهایت مهم و حایز اهمیت در خصوص ابراهیم و ختنه شدن او و پسرانش در زمان وقوع آن در زندگی ابراهیم است. زیرا با درک زمان و مکان روی دادن آن پرده بزرگی از پیش روی فکر ما در درک درست این موضوع برداشته میشود. ابراهیم از پایان فصل ۱۱ کتاب پیدایش به قلم موسی وارد نوشتجات کتابمقدس میشود. یا بهتر بگویم ، ابرام، زیرا در این زمان او ابراهیم نبود. در این زمان ابرام و خانواده او در اور کلدانیان بسر میبرند. تقریبا در جنوب غربی رودهای دجله و فرات در عراق فعلی. آیا در این زمان ابرام خدای یکتا و یهوه خدای قدوس که ما از آن آگاهی داریم را میپرستید؟ آیا ابراهیم ختنه شده بود؟

در آغاز باب ۱۲ خداوند با ابراهیم در خصوص برگزیدگی او و نسل او سخن میگوید که چگونه او و نسل او برکت برای خود و برای تمام دنیا خواهند بود. در این زمان ابراهیم ۷۵ ساله است و هنوز ختنه نشده است.( ۱۲: ۴ ) این وعده عهد خدا به ابراهیم مجددا در پیدایش ۱۵ : ۴- ۵ تکرار میشود که خداوند به ابراهیم میفرماید او را برکت عظیمی خواهد داد. سپس موسی مینویسد: « و بخداوند ایمان آورد(ابراهیم) و او( خدا) این را برای وی عدالت محسوب کرد.» ( ۶- ۷ ) نه قبل از این عادل شمردگی و نه پس از این میخوانیم که خداوند به ابراهیم بگوید حال چون ترا عادل شمرده ام، به دلیل ایمانت، پس حال باید ختنه شوی! ابراهیم هیچکاری برای انتخاب شدن خود نزد خدا نکرده بود. این خود خدا بود که ابراهیم را انتخاب کرده بود درست قبل از اینکه ختنه شود و درست قبل از اینکه به او وعده بدهد که زمین کنعان را به نسل او خواهد داد. 

در باب ۱۷ اکنون ابراهیم که ۹۹ ساله است و ۲۴ سال پیش از حران وارد کنعان شده بود، خداوند یهوه با او عهد میبندد. یهوه او را ابراهیم پدر امتهای فراوان میگرداند. و میفرماید: « و عهد خویش را در میان خود و تو  و ذریتت بعد از تو استوار گردانم که نسلا بعد نسل عهد جاودانی باشد تا ترا و ذریت ترا خدا باشم.» سپس یهوه به ابراهیم میفرماید: « اما تو عهد مرا نگاه دار، تو و بعد از تو در نسلهای ایشان.» ( ۱۷ : ۱- ۹ ) این چه نوع عهدی بود؟ یک عهدی بود که تماما بین ابراهیم و خدای نادیده بود. در آن زمان وقتی کسی با کس دیگر عهد یا پیمانی میبست بابت آن وثیقه یا مبلغ یا چیزی بعنوان ضامنیت اجرایی آن عهد میگرفت. مثل آن عهدی که تامار با یهودا بست.( پیدایش ۳۸ : ۱۶- ۱۸ )

اقوام دیگر نیز در آن زمان ختنه کردن مردان را داشتند. این مذاهب ابتدا مردان را ختنه میکردند تا آنها مقبول خدایان خود شده تا خدایان به آنها برکت بدهند و اطاعت خود را نشان بدهند. اما خدای یهوه ابتدا برکت داده است، وعده داده است، آن را تکرار کرده است و حتی نشان عهد خود را نیز در تولد اسماعیل به ابراهیم قبل از ختنه شدنش داده بود( هر چند اسماعیل فرزند وعده نبود) اما خدا نشان داده که قادر است از غیرممکن ، ممکن بسازد تا وفاداری خود را به عهد خود ثابت نماید.

اما در خصوص عهد خدا با ابراهیم وقتی خدا با ابراهیم عهد بست، خدای نادیده چه میتوانست بعنوان تضمین عهد خود به ابراهیم بدهد. او نشان ختنه را داد که بعنوان یک عهد جسمانی و بیرونی و قابل روبت بود و از دید خدای قدوس هیچ ارزش و بهای نجات و رستگاری و نیکو شمردن شخص نداست.( رومیان ۴: ۹ – ۱۲ و غلاطیان ۵: ۶ و اول قرنتیان ۷ : ۱۹ ) پس هر وقت ابراهیم نشان ختنه خود را میدید آن عهد خدا را با او به یاد میاورد. و پسرانش نیز و یعقوب نیز و تمامی اسراییل. عهد ختنه همواره نشان وفاداری خدا به عهد خود بود و همواره نشان این بود که اسراییل میبایست وفاداری خدا را به عهدهای خود تمجید کرده و بیشتر و بیشتر خدای خود را پرستش میکرد. اما متاسفانه با مرور زمان، بخش جسمانی ختنه ماند و بخش پرستش خدای عهدها فراموش شد.

به مرور زمان اسراییل ختنه را میزان و معیار نسل برگزیده بوده دانست اما فراموش کرده بود که این نسل برگزیده همچنین برگزیده شده بود که کاهنان خدای زنده بر روی زمین باشند( خروج ۱۹: ۵- ۶ )  و بواسطه اسراییل و بواسطه نشانه خوب و پسندیده و رفتار و اعمال و افکار آنها تمامی اقوام دنیا، آنهایی که خدای غیر را پرستش کرده یا اصلا خدایی را پرستش نمیکردند توبه و بازگشت کرده و خدای اسراییل را خدای خود بدانند. در طول تاریخ اسراییل انسانهایی بیشماری که غیر اسراییلی بودند اما چون رفتار خداپسندانه و نیکوی اسراییلیان را دیدند خدای غیر را ترک کرده و خدای یهوه را پرستش کردند. نمونه بارز و آشکار این، روت است چون با نعومی و رفتار او اشنا شد، خدایان نیاکان خود را ترک کرد و انتخاب کرد تا خدای نعومی را خدای خود بداند.

همچنین باید اضافه کرد که اسراییل نه تنها چنین نکرد، نه تنها نمونه پاک و مقدسی از خدای یهوه در بین اقوام نبود بلکه بدلیل آنها اقوام دنیا خدای یهوه را توهین میکردند. اما ریاکاری و ظاهرپرستی اسراییل ادامه یافت و ختنه و ختنه شدن را میزان و ملاک اسراییلی بودن، برگزیدگان خدای حی بودن، و تمامی برکات وعده را دریافت کردن دانستند. و آنقدر در این برداشت غلط و نادرست پیش رفتند که اقوام غیر اسراییلی را قوم نامختون نامیدند و از اینرو آنها را ناپاک و ملعون شده محسوب کردند و با نامیدن آنان بعنوان نامختون آنها را تماما از میراث و برکات وعده داده شده به ابراهیم به تمامی اقوام دنیا مجزا و محروم دانستند. ( داوران ۱۵ : ۱۸ و اول سموییل ۱۷ : ۲۶ و ۳۶ و اشعیاء نبی ۵۲: ۱ و حزقیال نبی ۳۱: ۱۸)

پس برای خدای قدوس اسراییل هرگز ختنه مهم نبود و هیچ ارزش روحانی و رابطه ایی و برگزیدگی و انتخاب شدن یک قوم و نه قوم دیگر نداشت. خداوند دل ختنه شده از گناه و ختنه شده از شرارت و پلیدی و فساد را میخواست نه فقط جسم ختنه شده را. این را بارها انبیاء اسراییل تاکید کرده بودند. در همان کتاب تثنیه به قلم موسی میخوانیم: « پس غلفه دلهای خود را مختون سازید و دیگر گردنکشی منمایید. زیرا یهوه خدای شما خدای خدایان و رب الارباب و خدای عظیم و پرقدرت و مهیب است.» ( تثنیه ۱۰ : ۱۶- ۱۷ ) و « و یهوه خدایت دل تو و دل ذریت ترا مختون خواهد ساخت تا یهوه خدایت را به تمامی دل و تمامی جان خود دوست داشته زنده بمانی.» ( تثنیه ۳۰ : ۶ ) در کتاب دیگر موسی در لاویان همین مضمون را میخوانیم:« پس اگر دل نامختون ایشان متواضع شود و سزای گناهان خود را بپذیرند. آنگاه عهد خود را با یعقوب به یاد خواهم آورد و عهد خود را با اسحق نیز و عهد خود را با ابراهیم نیز بیاد خواهم آورد و آن زمین را بیاد خواهم آورد.» ( لاویان ۲۶ : ۴۱- ۴۲ )  بی شک ارمیاء نبی او که نهایتا به همراه اسیران دیگر به دست نبوکدنصر به بابل برده شد، بیش از هر نبی دیگر اسراییل به ارزش و عمق معنای ختنه روحانی دل و جان و فکر از شرارت و فساد و نااطاعتی پی برده بود. او از جانب خدا با هدایت روح القدس میگوید: « ای مردان یهودا و ساکنان اورشلیم خویشتن را برای خداوند مختون سازید و غلفه دلهای خود را دور کنید مبادا حدت خشم من بسبب بدی اعمال شما مثل آتش صادر شده افروخته گردد و کسی آن را خاموش نتوان کرد.» ( ارمیاء نبی ۴ : ۴ ) « کیستند که به ایشان تکلم نموده شهادت دهم تا بشنوند؟ هان گوش ایشان نامختون است که نتوانند شنید. اینک کلام خداوند برای ایشان عار گردیده است و در آن رغبت ندارند.» ( ارمیاء ۶: ۱۰ ) و  « زیرا که جمیع این امتها نامختونانند و تمامی خاندان اسراییل در دل نامختون اند.» ( ارمیاء نبی ۹ : ۲۶ )

بعد از آمدن عیسای مسیح بر روی زمین و آوردن انجیل فیض و رستگاری خدا و دادن روح القدس خدا و تعمید از او، این نامختونی دل و فکر و جان یکبار برای همیشه از بین رفت و دیگر مختون بودن جسم هیچ ارزشی نداشت و بالیدن و نازیدن به آن نیز هیچ نشانه عهد خدا با شخص نمیشد. و به هیچ عنوان مانع نرساندن پیام انجیل به آنها و وارد شدن آنها به کلیسای مسیح نمیشد. در ابتدای تاریخ کلیسای مسیح، ایمانداران یهودی با این اصل مشکل بسیار شدیدی داشتند که آن را یکبار برای همیشه در شورای کلیسای اورشلیم حل کردند.( اعمال ۱۵: ۱- ۲۹ )

پس وقتی پولس در افسسیان میگوید که : «لهذا بیاد آورید که شما در زمان سلف( ای امتهای در جسم که آنانی که به اهل ختنه نامیده میشوند اما ختنه ایشان در جسم و ساخته شده بدست است شما را نامختون میخوانند.) » او قصد دارد تا زیر سه چیز خط بکشد!

۱- شما یک گذشته ایی دارید که با قوم یهود متفاوت است.

۲- به دلیل این تفاوت یهودیان شما را نامختون و بدور از عهد و برکات وعده خدا به ابراهیم صدا میکردند. 

۳-اما ختنه یهودیان فقط یک ختنه انسانی و در جسم بود و نه ختنه روح و فکر و جان از شرارت و فساد و گناه.

سپس در آیه بعدی از این فرق بین دو قوم و دو ملت و دو نسل و نژاد استفاده کرده و نه بر ختنه نبودن و بودن آنها یا بر اهمیت موضوع ختنه،( در نظر داشته باشید کار فیض خدا را! پولس رسول یک یهودی زاده بود و خود او، مانند عیسای مسیح، در سن مشخصی در زیر شریعت موسی ختنه شده بودند، اما اکنون چیزی را ورای یک عمل شریعت بیان میکند!) بلکه بر فرق اساسی آنها با خدای کتابمقدس :« در زمان سلف،» یا قبل از اینکه به مسیح عیسی ایمان بیاورند. پس ادامه میدهد، « که شما در آن زمان از مسیح جدا و از وطنیت خاندان اسراییل اجنبی و از عهدهای وعده بیگانه و بی امید و بی خدا در دنیا بودید

خواننده عزیز فارسی زبان، آیا در این آیه گذشته خودمان و نیاکانمان را نمبینیم؟ من وشما فکر میکردیم که الله را بعنوان یک خدا میپرستیدیم یا واقعا خدا را میپرستدیم؟ خوب نگاه کنید به این پنج موردی که پولس رسول به ایمانداران غیریهودی افسس میگوید آنها چه نداشتند و چه نبودند. سپس پای خودتان را در کفش ایمانداران شهر افسس و کلیسای خداوند بگذارید. ایا قرابت و شباهتی بین ما نیست؟

لطفا در نظر داشته باشید که سالها قبل از این نامه در نامه به ایمانداران شهر روم بنام « رومیان » پولس رسول به طور خاصی آنچه خداوند در انتخاب و برگزیدگی قوم اسراییل در اجرا و پیشبرد طرح الهی خود انجام داده و به کمال رسانیده بود را میخوانیم. در نامه رومیان ابتدا میخوانیم که کلام خدا به یهود داده شد.( رومیان ۳: ۲ ) و سپس مزیت و برتری یهود را نام میبرد : « که ایشان اسراییلی اند و پسر خواندگی و جلال و عهدها و امانت شریعت و عبادت و وعده ها از آن ایشان است. که پدران از آن ایشانند و از ایشان مسیح به حسب جسم شد که فوق از همه است خدای متبارک تا ابدالاباد. آمین.» ( رومیان ۹ : ۴- ۵ )

 در این بخش از نامه افسسیان او کمبود و نقصان غیریهود را نام میبرد: ۱-از مسیح جدا ۲- از وطنیت خاندان اسراییل اجنبی ۳- از عهدهای وعده بیگانه ۴- بی امید ۵ – بی خدا در دنیا.

اجازه بدهید نگاهی مختصر به این ۵ مورد بیاندازیم و ببینیم منظور پولس رسول از بیان اینها چیست.

۱-از مسیح جدا

در همان ابتدای نامه نوشتیم که یک حرف اضافه نقش بینهایت مهمی را در این نامه پولس رسول ایفا کرده است و آن حرف « در » است عبارت « در مسیح.» یعنی کسانی که بخشی از مسیح هستند. جزیی از مسیح خداوند هستند. اکنون تصور کنید که ایمانداران شهر افسس( همانند من و شما روزی که مسلمان یا بیخدا و بی مسیح بودیم،) ما در مسیح نبودیم. جدا از مسیح بودیم. منظور پولس جدا از مسیح این است که آنها بدون مسیح بودند، فاقد از مسیح بودند. در باور آنها نامی بنام « مسیح » یا « ماشیح» نبود. مسیح یا ماشیحا متعلق به قوم یهود و کتابمقدس نوشته انبیاء آنها بود. پس نه اسم مسیح و نه باور این که او که بود با آنها بود. نمیدانستند که مسیح کیست و چه کرد و چه گفت. مسیح در جهان بینی آنها هیچ جایی نداشت. این همان فقدان و جدایی بود که بقول نویسنده عبرانیان بدون آن نمیتوان خدا را دید. « در پی سلامتی با همه بکوشید و تقدسی که به غیر از آن هیچ کس خداوند را نخواهد دید.» ( عبرانیان ۱۲ : ۱۴ ) برای ما فارسی زبانانی که از زمینه اسلام آمده ایم هیچ کمتر از این نیست. بله ما از عیسی بن مریم میدانستیم. بر طبق احادیث و نوشتجات قران او یکی از پیامبرین معصوم و اوالاالعزم بود و معجزات و کارهای عظیمی به او نسبت داده شده بود. حتی به او کلام الله یا روح الله میگفتند. اما آیا از « مسیح » شنیده بودیم؟آیا با مسیح بودیم؟ از کسی که خدای متجسم بود که میامد و آمرزش گناهان را برای گناهکاران با مرگ خود و تضمین رستاخیز از دنیای مرگ را با رستاخیز خود از مرگ به عنوان فیض عظیمی برای ما گناهکاران به روی زمین میاورد. آیا میدانستیم که این مسیح صورت نادیده خدای قدوس و او نیکی و عدالت و قدوسیت ما گشت؟ ابدا! این یک کفر بود! حتی ذره ایی در باور ما در خصوص این مسیح خطور نکرده و یا اگر کرده بود در پشت ابری غلیظ از شک و تردید و ناباوری گم و پنهان شده بود. ما در آن زمانها اسیر مذهب و شریعت دین پدران خود بودیم. و از هدیه رایگان فیض خدا در مسیح بیخبر و از آن جدا بودیم.

۲-از وطنیت خاندان اسراییل اجنبی

عبارت یونانی وطنیت یا شهروندی فقط یکبار دیگر در نامه اعمال رسولان ۲۲: ۲۸ آمده است که پولس رسول خود را شهروند روم میداند. با دانستن شهروند بودن روم تمامی مزایا و حقوق یک رومی شامل حال پولس میشد. چه از دید سیاسی و چه اجتماعی مجموعه ایی از مزیت ها و برتری ها را بدست میاورد که شهروند غیررومی هرگز قادر به بدست آوردن آن یا انجام آن نداشت. وقتی پولس رسول میگوید شما از وطنیت خاندان اسراییل اجنبی بودید، منظور او این بود که چه از دید سیاسی چه اجتماعی و چه اقتصادی از تمامی مزایا و برتری های یک اسراییلی برخوردار نبوده و بیگانه بودید. شاید منظور پولس این بود که در خاک سرزمین وعده خدا به ابراهیم و در یک خانواده و نسلی که از نسل وعده یعنی اسحاق باشد بدنیا نیامدید. نتیجتا تماما از آن نسلی که خدا به ابراهیم وعده میدهد که آنها را برکت خواهد داد بیگانه بودید. و این مورد سوم را تایید میکند.

۳- و از عهدهای وعده بیگانه

آنچه که خداوند از همان زمان آفرینش پس از سقوط آدم و حوا به آنها داده بود که نجات دهنده ایی برای غلبه بر مرگ و گناه خواهد امد که بر شیطان پیروز خواهد شد و او را نابود خواهد کرد. آیا پولس از این وعده سخن میگوید؟ در نامه اعمال رسولان در اولین سفارت بشارتی خود رو به یهودیان چنین میکند: « پس ما بشما بشارت میدهیم بدان وعده ایی که به پدران ما داده شد. که خدا آن را به ما که فرزندان ایشان میباشیم وفا کرد وقتی که عیسی را برانگیخت.» ( اعمال رسولان ۱۳ : ۳۲- ۳۳ ) اما یهوه به ابراهیم چنین وعده میدهد که: « و عهد خویش را  در میان خود و تو و ذریتت بعد از تو استوار گردانم که نسلا بعد نسل عهد جاودانی باشد تا ترا و بعد از تو ذریت ترا خدا باشم.» ( پیدایش ۱۷ : ۷ ) آیا ما که از دین اسلام آمده ایم هرگز از چنین عهدی با خبر بودیم؟

۴-بی امید

منظور پولس از این امید چیست؟ چه امیدی؟ ارمیاء نبی میگوید که خداوند یهوه امید اسراییل و نجات دهنده او در وقت تنگی بوده است( ارمیاء نبی ۱۴ : ۸ ) و جای دیگر میگوید که او طوری امید اسراییل است که اگر او را ترک کنند، اسراییل شرمنده خواهد شد.( ۱۷ : ۱۳ ). پولس به یهودیان شهر روم میگوید که او او بدلیل موعظه و بشارت « امید اسراییل» در زنجیر افتاده است. ( اعمال ۲۸ : ۲۰ ) میدانیم که منظور پولس از امید اسراییل، شخص عیسای مسیح بود. اما آیا تمام انسانها بی امید هستند؟ و اگر نه سوال دوم این است که امید آنها به چیست؟ آیا در این امید آنها جایی برای خدایی که خالق آنها میباشد وجود دارد؟ آیا اصلا خدا در امید آنها هست؟ ما میدانیم که خدا خود را و امید خود را در دل آنها قرار داده است و خود را به آنها در دل آنها مکشوف کرده بود. اما آنها چه کار کردند؟ انسان گناهکار خواهش و شرارت دل خود را به خدای نادیده ترجیح و برتری داد. « زیرا هر چند خدا را شناختند ولی او را چون خدا تمجید و شکر نکردند بلکه در خیالات خود باطل گردیده دل بی فهم ایشان تاریک گشت.» ( رومیان ۱ : ۲۱ ) و چون دل تاریک گردید روز تاریک میگردد و چون امروز تاریک گردد، فردا و اینده تاریک میگردد از اینرو دیگر امیدی باقی نخواهد ماند.

اما امید به چه؟ احتمال اینکه در دید پولس رسول این امید منظور امید رستاخیز از مرگ بوده باشد بینهایت زیاد است. در اولین نامه خود به ایمانداران تسالونیکی پولس رسول مینویسد: « اما ای برادران نمیخواهم شما از حالت خوابیدگان بیخبر باشید که مبادا مثل دیگران که امید ندارند محزون شوید.» ( ۴ : ۱۳ )  در نامه خود به ایمانداران کولسی میگوید: « بسبب امیدی که به جهت شما در آسمان گذاشته شده است که خبر آن را در کلام راستی انجیل سابقا شنیدید.» ( ۱: ۵ ) و ادامه میدهد که : « که خدا اراده نمود تا بشناساند گه چیست دولت جلال این سر در میان امتها که آن مسیح در شما و امید جلال است.» ( ۱: ۲۷ )

پس میتوانیم بگوییم به احتمال بسیار قوی، منظور امید، همان امید رستاخیز از مردگان است. اما همه روزی برمیخیزند( هر چند بعضی از ادیان باوری متفاوت از رستاخیز دارند و آن را بازگشت به زمین به شکل دیگری میدانند یا آن را تماما روحانی میدانند اما امید رستاخیز کتابمقدس، یعنی پیام انجیل مسیح، سخن از رستاخیز حقیقی از مردگان و داوری شدن در پیش روی تخت عیسای مسیح خداوند است. و نیکان برای حیات ازلی و شریران برای عذاب ازلی) آیا ما که از زمینه اسلام آمده ایم چنین امید روشن و واضحی به رستاخیز خود از مرگ داشتیم اگر داشتیم آیا امید به حیات ازلی و شراکت جلال خدای قدوس را داشتیم یا اینکه به انشالله ها و اگر خدا مدد کند و یا به امید خدا، وصل بودیم و در واقع هیچ امیدی نداشتیم؟

۵-بی خدا در دنیا

یعنی در دنیایی که خدا آن را خلق کرد بودید اما بدون خدا در فکر و باور و اعمال و احساس خودتان بودید. یا اینکه خدا داشتید اما آیا او با شما رابطه داشت؟ آیا شما را میشناخت چرا که او در شما شناخته شده بود و شما تشنه و گرسنه حضور او بودید. همه خدا دارند اما هر خدایی خدا نیست. هر خدایی خدای زنده نیست. خدایی نیست که با ما رابطه داشته باشد و ما با او و ما بواسطه رابطه با او با دیگران رابطه داشته باشیم جز خدای زنده کتابمقدس که روزی خود را به شکل و شمایل عیسای مسیح بر روی زمین بر همه اشکار ساخت. و او فرمود هر کس او را دیده است( یعنی هم به چشم جسمانی و هم چشم دل،) پدر را دیده است.( یوحنا ۱۴ : ۹ )

در غلاطیان پولس رسول میگوید: « لیکن در آن زمان چون خدا را نمیشناختید آنانی را که طبیعتا خدایان نبودند بندگی میکردید.» ( ۴ : ۸ ) یعنی خدا داشتند اما این خدایان خدا نبودند. اشعیاء نبی میگوید: «خداوند پادشاه اسراییل و یهوه صبایوت که ولی ایشان است چنین میگوید من اول هستم و من آخر هستم و غیر از من خدایی نیست…ترسان و هراسان مباشید، آیا از زمان قدیم ترا اخبار و اعلام ننمودم و آیا شما شهود من نیستید؟ ایا غیر از من خدایی هست؟ البته صخره ایی نیست و احدی را نمیشناسم.» ( اشعیاء نبی ۴۴ : ۶ و ۸ ) یهوه خدای کتابمقدس، خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب، هیچ خدایی جز خود را به رسمیت نشناخته و نخواهد شناخت.  نه به این معنا که فقط خدای این سه نفر بود و خدای نسل و قوم دیگر روی زمین نیست و نبود، ابدا! بلکه خدایی که خود را و شخصیت خود را و اعمال دست خود را در زندگی این سه نفر، به روشنی و به وضوح آشکار ساخت طوری که نسلی از آنها بدنیا آمد که آن نسل از این خدای زنده و حقیقی سخن گفتند.

ما چه؟ آیا الله ما خدای زنده و حقیقی کتابمقدس بود؟ بنظر میرسید که خدا داشتیم اما ایا حقیقتا  داشتیم؟ اگر داشتیم آن خدا چگونه خود را در رابطه خود با ما و ما با او و ما با همدیگر خود را اشکار کرده بود؟

اگر بخواهیم یک جمعبندی داشته باشیم باید بگوییم که در ایه ۱۱ پولس رسول به ایمانداران افسس میگوید که روزی به آنها توسط یهودیان با توهین و خواری نگاه کرده میشد.  میگوید که اهل ختنه شما را نامختونان خطاب میکردند. و با دادن این لقب در واقع شما را پست و بقولنا کافر و حتی « سگ » میخواندند. این را پولس نمیگوید اما تمام این القاب در نام « نامختون» گنجانده شده بود و یهودیان آن را در خطاب کردن اقوام دیگر بکار میبردند. اما اگر دقت کرده باشید در ایه بعد پولس رسول به این موضوع ختنه هیچ تمرکزی نمیکند اما بلافاصله از یک تفاوت ریشه ایی و عمیق سخن میگوید که هیچ به ختنه شدن یا نشدن ربطی نداشت، بلکه به باور و جهان بینی آنها. پس او در آیه ۱۲ پنج ماحصل جهان بینی و باور گذشته ایمانداران غیریهودی که آنها از مسیح دور ساخته و اجنبی و بیگانه به تمام وعده ها و عهدها و برکات خدا در مسیح ساخته بود را نام میبرد. اما یکبار دیگر برای این حرف ربط « لیکن »! همانطور که آن را بالاتر درست پس از پایان آیه سوم، در آغاز آیه ۴ بکار برده بود، اینجا هم پس از اینکه در پنج مورد شرایط وخیم و ورشکسته روحانی غیریهودیان را نام میبرد با این لیکن ادامه میدهد که « لیکن الحال در مسیح عیسی شما که در آن وقت دور بودید به خون مسیح نزدیک شده اید

پولس مجددا حرف اضافه « در » را که از ابتدای نامه خود آغاز کرده بود را ادامه میدهد. نه توسط کارهای خودتان یا معلومات خودتان یا تقوی و پرهیزکاریهای خودتان بلکه « در مسیح » شما که روزی منفور قوم بودید و به دور از تمامی برکات وعده در خدای زنده اسراییل، درست زمانی که به دلیل آن پنج انگیزه شما از خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب، پدر خداوند ما عیسای مسیح دور بودید، دور بودید هم به این معنا که از حیث فاصله ایی فیزیکی با اسراییل و سرزمینی که خداوند به نسل برگزیده خود بخشیده بود که در آن نجات دهنده بدنیا آمده دور بودید و در سرزمینی دور میزیستید و هم اینکه از حیث روحانی در رابطه خود با خدای اسراییل دور بودید. از حضور پرجلال خدا و روح القدس خدا که در ایمان به مسیح به همه بعنوان هدیه داده میشود دور بودید. از خدایی دور بودید که خدای عهدها و خدایی پرفروغ است.

در اشعیاء نبی میخوانیم: « خداوند که آفریننده ثمره لبها است میگوید بر آنانی که دورند سلامتی باد و بر آنانی که نزدیکند سلامتی باد و من ایشان را شفا خواهم بخشید.» ( اشعیاء ۵۷ : ۱۹ ) پطرس رسول در موعظه روز پنطیکاست خود همین وعده نجات خداوند را به همه مردم میدهد. « زیرا که این وعده است برای شما و فرزندان شما و همه آنانی که دوراند یعنی هر که خداوند خدای ما او را بخواند.» ( اعمال ۲ : ۳۹ ) پولس رسول در باره ماموریت داده شده به او توسط عیسای خداوند چنین میگوید: «او به من گفت روانه شو زیرا که من ترا به سوی امتهای دور میفرستم.» ( اعمال ۲۲ : ۲۱ )

پولس میگوید چون در آن زمان، درست در زمانی که در خطاها و گناهان خودتان مرده بودید و درست زمانی که از مسیح جدا و از عهدها و وعده ها دور بودید، سپس میگوید: « به خون مسیح نزدیک شده اید.» دو مطلب حایز اهمیت است:

۱-به خون مسیح

۲-نزدیک شده اید.

در باره مطلب اول، عامل این از بین رفتن فاصله بین اقوام غیریهود فقط بدلیل صلیب مسیح و خون ریخته شده عیسای مسیح بود. در آیه ۷ باب اول خوانده بودیم که « که در وی بسبب خون او فدیه یعنی آمرزش گناهان را به اندازه دولت فیض او یافته ایم.» بدون ریختن خون عیسای مسیح بعنوان کفاره گناهان هیج فاصله هرگز از بین نمیرفت. در کولسیان گفته بود: «و اینکه بوساطت او همه چیز را با خود مصالحه دهد چونکه به خون صلیب وی سلامتی را پدید آورد.» ( ۱: ۲۰ )

یکی از من پرسید، مگر خدا راه دیگری جز قربانی برای آمرزیدن گناهان نمیتوانست تهیه کند؟ چرا اصلا باید خونی ریخته میشد؟ سوال خوبی است. اگر بخواهیم بسیار فشرده و خلاصه این را پاسخ بدهیم( هزاران کتاب در این باره نوشته شده است!) دلیل مرکزی آن در دو چیز نهفته است: خدا آدم را موجود زنده ایی خلق کرد و به او قوت و اقتدار بر تمام خلقت خود داد و او را شبیه به خود خلق کرد. دوم اینکه، چون آدم موجود زنده بود و چون شبیه به خدا خلق شد برای خدا ارزش و اهمیت بسزایی داشت. ( مزمور ۸ ) انسان پس از نااطاعتی از فرمان خدا محکوم به مرگ شد. یعنی جانش از او گریخت و حیات او پایان یافت و به خاک بازمیگشت. اما خدا خدای زنده است و نه خدای مرده گان. او انسان مرده را نمیخواهد، پس به او نشانه حیات ازلی را داد که تا به ابد خواهد زیست اما باید قربانی یعنی خون ریخته میشد. ( خروج ۳۰ : ۱۰ و دوم تورایخ ۲۹ : ۲۴ و عبرانیان ۹ : ۲۲ )  چون در خون حیات و زندگی است و این خون ریخته شده خون ریخته شده انسان باید میبود و زندگی گرفته شده حیوان زندگی گرفته شده انسان باید میبود.تمام نشانه قربانی و ریختن خون در نهایت، آن نمای کلی صلیب مسیح و قربانی مسیح بود. چون خون بزها و گاوها قادر به آمرزش گناهان و دادن حیات ابدی نبود اما خون مسیح بود. ( عبرانیان ۹ : ۱۴ و اول یوحنا ۱: ۷ )

یکی از رسومی که در بین مردم خاورمیانه در بین مسلمانان وجود دارد همین قربانی کردن است. بپرسید چرا قربانی میکنید؟ هیچ جواب قانع کننده ایی پیدا نخواهید کرد مگر اینکه به شریعت و سنت دیرینه دین و آداب آن اشاره کنند. حالا از کسی که یکی از نزدیکانش از خطر مرگ نجات یافته و برای او قربانی میکنند همین سوال را کنید. به شما خواهند گفت، خدا را شکر پسرم یا دخترم یا شخص نزدیک به او از مرگ نجات پیدا کرده است. حالا از او بپرسید اما چرا این جان این حیوان را میگیرد و خون این حیوان را بخاطر نجات پیدا کردن این فرد میگیرد؟ پاسخی نخواهد بود جز اینکه به شما مانند یک اجنبی نگاه کنند!

دقت میکنید، ما هم بدلیل نجات یافتن جان یکنفر از یک بیماری کشنده یا تصادف قربانی میکنیم. اما در ریختن خون آن حیوان همان راز قربانی شدن مسیح برای گناهان ما نهفته است. ما نمیدانستیم اما امروز میدانیم. ما باید میمردیم، بدلیل گناه و شرارت ما و نااطاعتی ما از خدای قدوس، خون ما باید ریخته میشد، اما خدا فرزند یگانه خود را برای ما و بجای ما قربانی کرد. او مرد، تا ما زنده بمانیم. همینطور او برخاست از مرگ تا ما نیز از مرگ برخیزیم. 

۲-نزدیک شده اید

یک بار دیگر باید تاکید کنیم: این ما نبودیم که نزدیک شدیم، چرا ما نه؟ زیرا در ۲: ۱ خواندیم که ما در خطاها و گناهان خود مرده بودیم. آدم مرده تکان نمیخورد! آدم مرده از حیث روحانی که از خدا دور است و در فساد و شرارت و گناهان خود مرده است نمیتواند به خدا نزدیک شود بلکه این خود خداست که به او نزدیک شده است، این خود خداست که به دنبال این انسان مرده آمده است، و او برای دو هزار سال است که هنوز میاید! چرا؟ فیض عظیم خدا! «ما را نیز که در خطایا مرده بودیم با مسیح زنده گردانید زیرا که محض فیض نجات یافته اید.» ( ۲ : ۵ ) و در نامه رومیان میخوانیم: « لکن خدا محبت خود را در ما ثابت میکند از اینکه هنگامی که ما هنوز گناهکار بودیم مسیح در راه ما مرد.» ( رومیان ۵ : ۸ )

این نزدیک شدن در نمای کلی الهیات مسیحی، در حقیقت نزدیک شدن به خود خدا و حضور پرجلال خداست. ما انسان گناهکار و ناپاک دل و ناپاک لب چگونه میتوانستیم به خدایی قدوس و مهیب نزدیک شویم؟ این ترس نزدیک شدن به خدای قدوس در کتاب خروج میخوانیم به زیبایی ترسیم شده است. وقتی یهوه به موسی فرمان میدهد که نزد او بالای کوه برود، قوم را از نزدیک شدن منع میکند: «و حدود برای قوم از هر طرف قرار ده و بگو با حذر باشید از اینکه به فراز کوه برآیید…و خداوند به موسی گفت پایین برو و قوم را قدغن نما مبادا نزد خداوند برای نظر کردن از حد تجاوز نمایند که بسیاری از ایشان هلاک خواهند شد.» ( خروج ۱۹ : ۱۲- ۱۳ و ۲۱ ) و در زمان تثبیت عهد خود با قوم این فقط موسی بود که نزدیک خداوند شد. « و به موسی گفت نزد خداوند بالا بیا و تو و هارون و ناداب و ابیهو و هفتاد نفر از مشایخ اسراییل و از دور سجده کنید. و موسی تنها نزدیک خداوند بیاید و ایشان نزدیک نیایند و قوم همراه او بالا نیایند.» ( خروج ۲۴ : ۱- ۲ )

ما در باور گذشته خود گمان داشتیم که نزدیک به خدا هستیم. نماز میخواندیم، روزه میگرفتیم، صدقه به فقرا میدادیم و کار خوب میکردیم. ما گمان میکردیم به خدا نزدیک بودیم، کمااینکه امروز تمامی اهل سرزمین ما چنین گمان میکنند. این نیست که ما تلاش میکنیم که نزدیک خدا بیاییم، ما هرگز قادر نیستیم. شاید بتوانیم، اما نه زیاد! اگر خدا نزدیک ما نیاید ما نمیتوانیم و قادر نیستیم نزدیک خدا برویم. در دین و باور مذاهب دنیا، یهود و اسلام و کاتولیک و بهایی و هندو و بودیست مدام تلاش انسانی ماست که به ما این را توجیح میکنند که ما نزدیک به خدا هستیم. اگر این نزدیکی به خدا هیچ نمایی در زندگی روزانه ما و در زندگی سردمداران و قدرتمندان سرزمین ما ندارد که خود را ولی و فقیه مردم میدانند و هر روز در سرزمین آنها بیعدالتی و ظلم و ستم و فقر و فحشاء در زیر ساتورها و چاقوهای ترس و ارعاب و وحشت پنهان شده است و هیچکس جرات نمیکند تا حرفی بزند،  این ثمره تلاش ما برای به خدا نزدیک شدن است!

خلاصه این بخش

پولس رسول به ایمانداران افسس که غیریهودی بودند دو تا گذشته را یادآوری میکند: گذشته ایی که یهودیان آنها را نامختون لقب میدادند و با این لقب آنها را خوار میکردند. در حالی که خود یهودیان آنچه که به آن میبالیدند یعنی ختنه، چیزی نبود جز یک عمل جسمانی. یهودیان این را درک نکردند. درک نکردند که خداوند یهوه در دادن ختنه به ابراهیم در حقیقت نشانه عهد خود را به ابراهیم داد: از من اطاعت کن و من ترا برکت میدهم. نه تنها ترا بلکه فرزندان ترا. اسراییل از این سقوط کرد. غیراسرایلیان نیز از این سقوط کردند زیرا خدای حقیقی را نپرستیدند بلکه بتها را.

پولس به آنها یادآوری میکند که روزی آنها به خدا اسراییل، خدای زنده و قدوس و پرفیض اجنبی بودند. دور بودند از عهدها و  وعدها و پیمانها. اما خدا را شکر که خود خدا با خون فرزند خود عیسای مسیح آنها را که روزی دور و گم بودند را به نزد خود آورده است و امروز در حضور خدای قدوس به سر میبرند.

خدا را حقیقتا هزاران بار شکر برای خون نه تنها ارزشمند بلکه قدرتمند عیسای مسیح، زیرا درست زمانی که ما در خطاها و گناهان خود مرده بودیم، دور بودیم، گمشده بودیم، ابتدا ما را زنده کرد، سپس ما را برخیزانید و آنگاه ما را به حضور خدای پرجلال و قدوس نزدیک ساخت. ما را در خود به خدای قدوس و پرجلال نزدیک ساخت.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

پیدایش باب ۲۷

کتاب پیدایش باب ۲۷: ۱- ۴۶ اسحاق به سن پیری خود رسیده و نویسنده میگوید ...