یکشنبه , ۲۹ دی ۱۳۹۸
خانه / درس‌های مقدماتی از شاگردسازی تا رهبری / توازن در خدمت کلیسا و شخص مسیحی

توازن در خدمت کلیسا و شخص مسیحی

توازن در خدمت کلیسا و شخص مسیحی

نگاهی به کتاب نحمیا باب ۵

نوشتۀ: ح.گ

روزهای ابتدای ایمانم به مسیح روزهای پرشوری بود، انگاری تو هوا راه میرفتم! دوست داشتم با همه از عیسای مسیح، انجیل او صحبت کنم. خدمت من در کلیسا و کمک کردن به رشد و گسترش کلیسایی که در آن تعمید گرفته بودم، شده بود آرزوی بزرگ من. لیکن در تمام این مدت تلاش من این بود که توازن خودم را بین خانه و وظیفه ایی که بعنوان یک پدر بر من محول شده بود، کار و رتق و فتق امور زندگی را به نحوی میسر انجام بدهم. نمیگویم عالی و بی عیب بودم، اما سعی نکردم تا فقط گویندۀ کلام باشم بلکه عمل کنندۀ کلام و میدانستم که آن ابتدا از خانه و خانوادۀ خودم من آغاز میشد.

با تمام دقت و توجه در طول سالهای ایمان مسیحی خودم، اعتراف میکنم که گاها غفلت کرده ام و آنطور که باید وظیفۀ خودم را انجام نداده ام. شاید همسر و فرزندانم با من موافق نباشند و بگویند که نه، من شوهر یا پدری خوبی بودم. اما خودم میدانم که گاها این توازن در ماموریت و خدمت مسیحی را از دست داده ام. من نیاز دارم تا این تمرکز و این توازن در خدمت مسیحی خودم را همواره حفظ کنم و اگر نه شهادت من بی ارزش و خدمت من بی ثمر خواهد بود.

در مسیر مطالعات کتابقمدس، عهد عتیق،  به بخشی از کتاب نحمیا رسیدم که برای درس گرفتن از آن در این خصوص بی نهایت درخور و شایسته میباشد و دوست دارم آن را با شما شریک شوم. پولس رسول در نامۀ خود به ایمانداران روم در خصوص تجارب گذشتگان چنین قید میکند “ زیرا همۀ چیزهایی که از قبل مکتوب شد برای تعلیم ما نوشته شد تا به صبر و تسلی کتاب امیدوار باشیم.” ( رومیان ۱۵: ۴ )

در کتاب نحمیا به بخشی برمیخوریم که نحمیا پس از گرفتن اجازه بازسازی دیوار اورشلیم از اردشیر پادشاه ایران، به همراه دیگر یهودیان در حال بنا کردن دیوار خراب شدۀ اورشلیم است. کار بازسازی دیوار اورشلیم ساده نبود. دشمنان اسرائیل و دوستانی که از دشمن بدتر بودند! مدام در حال کارشکنی پیشرفت کار نحمیا و یهودیان در این امر بودند. کار به جایی میرسد که در بخش چهارم این کتاب میخوانیم که دشمنان آنها در پی حمله کردن به آنها هستند تا از کار بازسازی دیوار که در فیض خداوند به خوبی پیش میرفت، جلوگیری کنند. نحمیا از تهدید خطر حملۀ آنها نمیترسد. نزد یهوه دعا میکند و تصمیم میگیرد که نه تنها از کار بازسازی دیوار بازنایستد بلکه به رغم تهدید حملۀ دشمنان به آنها به آن ادامه دهد و برای اینکار، دستور میدهد تا همه روز و شب با سلاح از اورشلیم، دیوارها و دروازه های ساخته شده دفاع کنند. در کمر آنها شمشیر بود و در دستانشان آجر! نحمیا در کتاب خوب میگوید که کار به جایی رسیده بود که آنها حتی لباس و سلاح رزم خود را در هنگام شب از خود در نمیاوردند.( نحمیا ۴: ۲۳)

نحمیا گویی تنها یک ماموریت را بیشتر پیش روی خود نمیدید، بازسازی دیوار و دروازه های اورشلیم و کار را به اتمام رسانیدن و بازگشتن به نزد اردشیر پادشاه طبق آنچه که به او قول داده بود. زیرا او ساقی دربار بود.( نحمیا ۲: ۶)

اکنون در بخش پنجم کتاب نحمیا هستیم. آنها در حال بازسازی دیوار اورشلیم هستند که ناگهان در میان خود یهودیان در خصوص اموری اشکالات اساسی مطرح میشود که تا آن زمان گویی نحمیا از آن بی خبر بود. در بین یهودیان فقر رشد میکرد. بدلیل فقر شدید و مال و خراجی که آنها باید پرداخت میکردند بعضی از یهودیان بی بضاعت مجبور شده بودند تا اموال و زمین خود را بفروشند. از دیگر یهودیان ثروتمند وام بگیرند تا بدهی های خود را پرداخت کنند. اما آنها قادر به پرداخت کردن وام خود به دلیل عدم درآمد نبودند و آن یهودیانی که وام را قرض داده بودند، زمین و خانه و حتی فرزندان دیگر یهودیان را بعنوان بدهی وام خود درخواست کرده بودند. به زبان ساده در بین خود یهودیان برده داری رواج می یافت. آنها دختر و پسران خودشان را به یهودیان دیگر میفروختند.( نحمیا ۵: ۱- ۵ ) وقتی خبر به گوش نحمیا رسید او خشمگین شد( ایۀ ۶) سپس او با حکمت و دعا برای حل این معضل قدم برداشت. چرا؟ زیرا هر چند نحمیا امید پایان دادن به دیوار خراب شدۀ اورشلیم را به رغم تهدید دشمنان خود داشت اما معضل و فسادی در بین اسرائیلیان، همانهایی که تازه از تبعید بازگشته بودند، رشد کرده بود که از ساختن دیوار اهمیت بی نهایت بیشتری داشت.

او رهبران و بزرگان قوم را جمع میکند و به آنها علنا میگوید که آنها ” برادران خود را مورد ستم قرار داده اید.” ( آیۀ ۷ از ترجمۀ عصر جدید) خیلی شرم آور بود که خود یهودیان بین خودشان برده داری را آغاز کرده و همدیگر را بردۀ خود کرده بودند. نحمیا آنها را شدیدا مواخذه میکند به آنها یادآوری میکند که آنها که بودند و از کجا آمدند و چرا خداوند آزادی آنها را بار دیگر به آنها پس داده است پس نباید با عمل زشت و قبیح خود باعث تمسخر و سرزنش بیگانگان شوند.( ایۀ ۹) نحمیا پس از هشدار دادن به آنها از آنها میخواهد که تمامی اموالی را که تاکنون از همدیگر گرفته اند را به همدیگر پس بدهند. هیچ کس از هیچ کس دیگر بدهی و وام نداشته باشد و آنهایی که طلب دارند باید طلب خود را ببخشند. ( آیات ۱۰ و ۱۱ ) سخنان جدی و پرقدرت نحمیا بلافاصله کارساز میشود و همۀ آنهایی که از یهودی دیگر بدهی یا وامی داشتند یا هر چه را از آنها گرفته بودند به آنها باز گردانده و تمام بدهی ها را میبخشند و عهد میبندند که دیگر دست به چنین کاری نزنند.

سپس خود نحمیا از آیات ۱۴ تا ۱۸ از نمونۀ خودش و آنچه او در این مدت با توجه به قدرتی که داشت اما از آن استفاده نکرده بود سخن میگوید. او اعتراف میکند که او هرگز پول و یا اجرتی از کسی نگرفته بود. باری بر دوش مردم برای دادن وجهی برای پادشاه یا امیری نگذاشته بود. زمینی و اندوخته ایی برای خودش ذخیره نکرده بود. او نه تنها از مال و دارایی دیگران برای امور زندگی خودش استفاده نکرده بود بلکه خود او نیز و آنچه از خود و دارایی خود داشت برای رتق و فتق امور کارهایشان بکار برده بود.

دی ای کارسون در کتاب خود بنام ” بخاطر محبت خدا ” جلد دوم، نوشتۀ زیبایی در خصوص این عمل نحمیا و آنچه او در بخش پنجم انجام میدهد دارد. او مینویسد:

” اطاعت از خدا، پر از احساس و شفقت بودن نسبت به یکدیگر، توازن و نظم دائمی در رهبری، تعهد و با وفا بودن که باعث میشود تا برای خدمت خداوند با دلخوشی هدیه بدهیم، توبه و بنا شدن در اموری که شرارت و گناه وجود داشته است؛ تمام اینها به مراتب مهمتر و اساسی تر از بازسازی دیوار هستند. اگر دیوار بازسازی میشد بدون اینکه مردم بازسازی شوند، پیروزی ناچیز شمرده میشد.”

دوست عزیز مسیحی!

چه دیواری را قصد بازسازی داری؟ در کجای خدمت خودت هستی؟ به اطراف نگاه کن به آن گله ایی را که خداوند در اختیار تو گذاشته است؛ به آن رابطه ایی که با ایماندار دیگر داری و یا آن کسی که در خانه و کار و شهر بعنوان یک مسیحی هستی. اگر خدمت و کار کلیسایی آنقدر تو را مشغول کرده است که آنچه یک ” کلیسا ” باید باشد و برای آن شبان اعظم کلیسا جان خودش را برای آن فدا کرده است، نیستی؛ و آنچه که یک مسیحی باید باشد که مسیح برای او بر صلیب رفت و نیستی، اگر من و تو دلیل و انگیزۀ مسیح را برای زندگی مسیحی خود از دست داده ایم یا میدهیم، تمامی خدمت من و شما پوچ و تمام تلاش ما بیهوده و تمام افتخارات ما بی ارزش و پیرزویهای روحانی ما وجهی ندارد.

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

به مناسبت تولد عیسای مسیح: کارت پستال پادشاهی خدا

کارت پستال پادشاهی خدا بررسی مرقس ۱: ۱۴- ۱۵ قرایتی چند از انجیل لوقا: فصل ...