دوشنبه , ۲۹ مهر ۱۳۹۸
خانه / ادبیات مسیحی / داوری کنیم یا نه؟

داوری کنیم یا نه؟

داوری کنیم یا نه؟

و مرز بین این دو!

بر اساس متی ۷: ۱- ۵

نوشتۀ: ح.گ

لغت داوری کردن در لغت نامۀ فارسی اینگونه تعریف شده است که تشخیص دادن و جدا کردن خوب از بد. لغت نامۀ انگلیسی وبستر میگوید: تشکیل دادن یک رای یا نظر با سنجش دقیق شواهد و اسناد و دلایل قانع کننده در آن خصوص. به نظر میرسد که آدمی از داوری و قضاوت نکردن بر دیگران مصون نیست و همواره درگیر آن است. ما اصولا بر اموری چند در خصوص افراد و اطراف خود داوری میکنیم و به قضاوت مینشینیم. در میان دنیای غیر ایمانداران مسیحی بارها شنیده اید که با تحکم و شدت به شما گفته اند: شما کی هستید که داوری میکنید؟ و عین همین سوال را به کرات از جانب ایمانداران مسیحی نیز شنیده اید. نکتۀ ظریفی که در این گزاره وجود دارد و ما از آن غافل هستیم این است که، آن کسی که چنین به من و شما میگوید که ” شما کی هستید که بر من یا دیگری داوری میکنید؟” خود این شخص بر نظر و رای شما داوری کرده است! زیرا این شخص نظر شما را بر طبق برداشت خود و نتیجه ایی که از آن گرفته است رد کرده و آن را سنجیده پس بر نظر شما داوری کرده است. نکتۀ مهم و قابل اهمیتی که قصد دارم بگویم این است که ایمانداران مسیحی هرگز نباید در این دام و حیلۀ شیطان بیافتند و این سوال در آنها رخنه کند که اگر من گناه و شرارت و اخلاق فاسد کسی را دیدم به خودم بگویم: ” من کی هستم که بر فلانی و فلانی داوری کنم!” این خطر بی تفاوت شدن نسبت به اعتراض کردن به رفتارهای فاسد و اعمال شریرانۀ افراد و دنیا میباشد. باید از این دام بر حذر باشیم. اما برای اینکه جهان بینی درستی در این خصوص داشته باشیم باید با هم نگاهی دقیق به فرمایش عیسای خداوند بیاندازیم.

در موعظۀ سر کوه، عیسای مسیح در ادامۀ سخنان خود به ماهیت و شخصیت یک ایماندار مسیحی در پادشاهی خدا میرسد و رابطۀ او با دیگران و دنیای اطراف در این پادشاهی. چنین میخوانیم( از ترجمۀ قدیم):

” ۱حکم مکنید تا بر شما حکم نشود. ۲زیرا بدان طریقی که حکم کنید بر شما حکم خواهد شد و بدان پیمانه ایی که به پیمایید برای شما خواهند پیمود. ۳و چونست خس را در چشم برادر خود میبینی و چوبی که در چشم خود داری نمی یابی. ۴یا چگونه به برادر خود میگویی اجازه ده تا خس را از چشمت بیرون کنم و اینک چوب در چشم تست. ۵ای ریاکار اول چوب را از چشم خود بیرون کن آنکاه نیک خواهی دید تا خس را از چشم برادرت بیرون کنی.”( متی ۷: ۱- ۵ )

چند بار متی ۷: ۱  را از دهان برادر یا خواهر خود شنیده اید که آن را در خصوص برخوردهای کلیسایی یا اجتماعی بکار برده اند. ما نمیتوانیم درک درستی از ” حکم مکنید ” بر طبق فرمایش عیسای مسیح در این آیه داشته باشیم، مگر اینکه درک کنیم چرا عیسای مسیح چنین میفرماید و زمینۀ آن چیست؟ ایا حقیقتا عیسای مسیح فرموده است که یک مسیحی اجازه ندارد در بارۀ اموری در اطراف خود به قضاوت یا داوری برود؟ او اجازه ندارد، خسی را که در چشمان برادرش میبیند را به او بگوید، وقتی که خودش چوب بلندی را در چشم خود دارد؟ ایا برداشت ما این است که مسیح میفرماید نباید بر دیگران، بر اعمال و رفتار آنان داوری کنیم زیرا خود ما ضعیف هستیم و هنوز گناه میکنیم؟ اگر چنین برداشتی دارید، باید عرض کنم که بر طبق فرمایش خود عیسای مسیح این برداشتی نادرست است. زیرا خود عیسای مسیح که در متی ۷: ۱ میفرماید: “حکم مکنید تا بر شما حکم نشود.” خود او در آیۀ ۶ میفرماید: ” آنچه مقدس است به سگان مدهید و نه مرواریدهای خود را پیش گرازان اندازید مبادا آنها را پایمال کنند و برگشته شما را بدرند.” چگونه میتوانم بین “سگان” و “گرازان” و آنانی که شنوای مرواریدهای کلام خدا هستند، جدایی قائل شوم، اگر نتوانم در خصوص امور اخلاقی آنها داوری کنم؟ آیا وقتی اجرا کنندۀ این فرمایش میشوم، یعنی مراقب هستم که کلام خدا را به چه کسی میگویم و با چه کسی از امور الهی سخن میگویم،  آیا من بر ماهیت آن شخص داوری نمیکنم؟ بر اساس فرمایش عیسای مسیح من باید قادر باشم بر اخلاق و ماهیت شخص مقابل داوری کنم، تشخیص بدهم که آیا او مرواریدهای کلام خدا را لگد مال نمیکند، این داوری کردن من است. یا وقتی عیسای مسیح در بارۀ شهرهایی که او بیشترین معجزات خود را در آن انجام داد اما آنها به او ایمان نیاوردند، فرمود که سرنوشت آنها از سدوم و عموره وخیم تر خواهد شد( متی ۱۱: ۲۰- ۲۴)، آیا او بر ضد آن شهرها داوری نکرده بود؟ قطعا او بر آنها و ماهیت درونی آنها داوری کرده بود. یا وقتی به شاگردان خود فرمود، وقتی وارد شهری شدید یا داخل خانه ایی شدید و بشارت شما را نپذیرفتند و سلام شما را پاسخ ندادند، گرد و خاک پاهای خودتان را نیز تکان داده و از آنجا بروید، زیرا عاقبت آنها مجددا میفرماید بهتر از سدوم و عموره بهتر خواهد شد( متی ۱۰: ۱۴- ۱۵ ) میخوانیم که شاگردان  در اعمال رسولان در خصوص شهرهایی که آنان را نپذیرفتند چنین میکنند( اعمال ۱۳: ۵۱ و ۱۸: ۶ )آیا شاگردان بر مردم آن شهر داوری نکردند؟ قطعا چنین کردند. اگر من به یک شخصی که خدا را قبول ندارد، یا خداوندی مسیح را قبول ندارد، کتابمقدس را هجو کرده و آن را رد میکند، اگر من در خصوص گناه و عاقبت زندگی او با او سخن بگویم، بر او داوری کرده ام؟ اگر به یک همجنس باز، قمارباز، کلاه بردار،…نتیجه و سرانجام داوری خدا را بر آنها بگویم اگر که توبه نکرده و به خدای زنده ایمان نیاورند، من بر آنها داوری کرده ام؟ اگر بگویم تنها راه رستگاری مسیح است و بس، آیا بر ادیان و مذاهب دیگر دنیا داوری کرده ام؟ مگر عیسای مسیح به دوازده شاگرد خود چنین وعده نمیدهد که آنها روزی بر دوازده قبیلۀ اسرائیل داوری خواهند کرد؟( متی ۱۹: ۲۸ ) مگر نامۀ پولس رسول به ایمانداران قرنتس را نخوانده اید که در آن پولس رسول به آنها مینویسد: ” مگر نمیدانید ایمانداران جهان را داوری خواهند کرد؟” سپس پولس رسول قدرت و اقتدار ایمانداران در مسیح در داوری کردن را حتی فراتر از زمین میبرد و میگوید: ” آیا نمیدانید که ما در بارۀ فرشتگان قضاوت خواهیم کرد؟”( اول قرنتیان ۶: ۱- ۳ از ترجمۀ عصر جدید) موضوع چیست؟ آیا میتوانیم داوری کنیم یا نه؟ بر طبق فرمایش عیسای خداوند و کلام مقدس ایمانداران مسیحی میتوانند داوری یا قضاوت کنند، اما در چهارچوب و قاعدۀ تعالیم عیسای مسیح خداوند و کتابمقدس. این همان راز الهی و بنیادین داوری یا قضاوت کردن بر دیگران است. بعنوان مثال مجددا به متی فصل ۷ ایات ۱ تا ۵ نگاه کنید. عیسای مسیح رو به ایمانداران مسیحی میفرماید، شما نمیتوانید بر برادر یا خواهر هم ایمان خودت در خصوص رفتار و عمل زنندۀ او بر او قضاوت کنی اگر خودت دقیقا همان رفتار و همان عمل را انجام میدهی. اما ایا متی ۷: ۱- ۵ فقط میگوید من حق ندارم بر برادر یا خواهر ایمانداری داوری کرده و حکم کنم حتی اگر واقعا ” خسی ” را هم در چشمان او ببینم؟ پس نگاه کنید به ایۀ ۵:” ای ریاکار اول چوب را از چشم خود بیرون کن آنکاه نیک خواهی دید تا خس را از چشم برادرت بیرون کنی.” با کمی دقت میبینیم که عیسای مسیح در این ایه به ما اجازه و اقتدار داوری کردن بر برادر یا خواهر خود را داده است. خوب دقت کنید! در چشم ما یک چوب هست، در چشم برادر ما یک خس. عیسای مسیح نمیگوید، برادر یا خواهر شما بی خطا نیست، او خسی در چشمان خود دارد، و چه بسا بر شماست که در خصوص رفتار او او را اصلاح کنی، که نهایتا از قدم اول داوری کردن میاید. اما عیسای مسیح بلافاصله میفرماید درست در همین زمان چوبی بلند در چشمان خود ما وجود دارد، ما باید قبل از قضاوت و اصلاح کردن در خصوص خس چشم برادر خود، بر چوب چشم خودمان نیز داوری کنیم، باید ابتدا آن چوب را از چشم خودمان در بیاوریم، خودمان را اصلاح کنیم، سپس خس را از چشم برادر یا خواهر خود؛ چه بسا دیدی بهتر برای برداشتن آن خس از چشمان آنها به ما بدهد!

بنابر این به نظر من بر طبق تعالیم مستقیم و زندۀ کتابمقدس ما بعنوان ایماندار مسیحی بر اساس چهار اصل نمیتوانیم و اجازه نداریم بر دیگران داوری نماییم اگر که:

الف- بر حسب ظاهر داوری کنیم و نه بر حسب راستی و حقیقت.( یوحنا ۷: ۲۴ )

ب- خود ما شدیدا در زنجیرهای قدیمی همان اعمال و رفتاری که شخص مقابل انجام میدهد اسیر هستیم، خودمان نتوانسته ایم خودمان را از آن زنجیرها ازاد کنیم، بر دیگران داوری میکنیم که چرا آنها در زنجیر هستند و چرا آنها خودشان را ازاد  نمیکنند!( رومیان ۲: ۱ : لهذا ای آدمی که حکم میکنی هر که باشی عذری نداری زیرا که به آنچه بر دیگری حکم میکنی فتوی بر خود میدهی زیرا تو که حکم میکنی همان کارها را به عمل میاوری.)

پ- برای باورها و اعتقاداتی خارج از چهارچوب کتابمقدس که ما را شکل داده و در ما عجین شده اند( طبیعت قدیمی ما) میایستیم و دیگران را بر طبق این طبیعت قدیمی خودمان داوری میکنیم و نه بر طبق طبیعت تازه ایی که در مسیح دریافت کرده ایم.( دوم تواریخ ۱۹: ۶ : با حذر باشید که به چطور رفتار مینمایید زیرا که برای انسان داوری نمی نمایید بلکه برای خداوند و او در حکم نمودن با شما خواهد بود.”)

ت- داوری کردن ما در پس تضعیف و شکست دادن طرف مقابل است و نه بنا کردن و ساختن آن شخص.( غلاطیان ۶: ۱ : اما ای برادران اگر کسی به خطایی گرفتار شود شما که روحانی هستید چنین شخص را به روح تواضع اصلاح کنید و خود را ملاحظه کن که مبادا تو نیز در تجربه افتی.)

 

 

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

پیدایش باب ۲۷

کتاب پیدایش باب ۲۷: ۱- ۴۶ اسحاق به سن پیری خود رسیده و نویسنده میگوید ...