دوشنبه , ۱ مهر ۱۳۹۸
خانه / ادبیات مسیحی / درّه رویا. بخش اول

درّه رویا. بخش اول

دّره رویاء

مجموعه گردآوری شده دعاها و مناجات پیورتن های مسیحی

تدوین شده توسط: آرتور بنت

خلاصه نویسی و ترجمه: ح.گ

مقدمه مترجم

نام این کتاب برگرفته از کتاب اشعیاء نبی باب ۲۲ میباشد که نبی اینگونه میسراید: « وحی در باره دّره رویاء. الان ترا چه شد که سراپا بر بامها برآمدی؟»( ۲۲: ۱ )  و در ادامه در همین فصل بار دیگر میگوید: « زیرا خداوند یهوه صبایوت روز آشفتگی و پایمالی و پریشانی در دّره رویاء دارد، دیوارها را منهدم میسازند و صدای استغاثه تا به کوهها میرسد.» ( ۲۲: ۵  ) در صفحات ابتدایی این کتاب از طرف تدوین کننده و گردهم آوری کننده این دعاها، آقای بنت میخوانیم که « دعاهای این کتاب بطور عمده از میان دعاهای فراموش شده و تمرینات روحانی افراد پیورتن مسیحی در طول تاریخ جمع آوری شده است.»

این مترجم قصد ندارد که در باره باورهای ایمانی و تاریخ پیورتن ها مطلبی بگوید که خود را در مقام آن نمیداند. و در نه در خصوص مهم دعا کردن و نحوه و چگونگی آن در ایمان مسیحی که خود مطلبی بسیار عمیق و گسترده است. قصد فقط این است که این دعاها در دسترس خوانندگان فارسی زبان قرار گیرد چرا که ما از دینی وارد باور مسیحی شدیم که دعا کردن، در انواع و اقسام آن بینهایت متداول است و کمتر کسی را میشناسیم که با آن رشد نکرده باشد. در میان ایمانداران مسیحی که از دین اسلام آمده اند من کمتر کسی را میشناسم که شرح نداده باشد که چگونه شب ها در مراسم های مختلف در مساجد ساعتها دعای کمیل یا ندبه یا دعاهای دیگر با نام های دیگر را قرایت میکردند. و من میدانم و شما نیز میدانید که ما این دعاهای عربی را با لهجه فارسی خودمان میخواندیم بدون اینکه هیچ از معنا و مفهوم آن سر در بیاوریم! مثل نمازهای عربی ما و قرایت قرآن عربی ما! و ما تمام این را انجام میدادیم با یک نیت: الله را پرستش کنیم. آیا حقیقتا پرستش میکردیم؟ ما ایمانداران مسیحی باور داریم که خود خدا ابتدا توسط کلام خود با انسانها سخن گفت، ما امروز آن را نوشته شده و ثبت شده و به رسمیت شناخته شده در دستان خودمان داریم بنام « کتابمقدس.» و وقتی ما دعا میکنیم، این ما هستیم که با خدا گفتگو میکنیم. چه بسا بعضی ها بگویند که خدا زبان ما را نمیخواهد بلکه دل ما را، پس اگر حتی عربی یا هر زبانی دیگر نیز دعا کنیم چون دل ما با خداست پس خدا دعای ما را میپذیرد. و این دو اشکال بزرگ الهیاتی و شناخت خدا بین یک ایماندار مسیحی و هر ایماندار هر دین دیگری دارد. اول اینکه، چه میگوییم و با چه دانش و فهمی میگوییم بینهایت برای خدای قدوس و دانا و قادر متعال مهم است. عیسای مسیح رو به شاگردان خود در باره دعا کردن چنین فرمود که خداوند دعای ریاکارانی که در خیابانها میایستند تا به مردم نشان بدهند دعا میکنند را به همان اندازه نمپیذیرد که دعای آن افرادی که کلماتی را تکرار میکنند بدون اینکه بدانند چه میگویند بدون اینکه بدانند خود خدا مجذوب تکرار بی معنی دعاها نمیشود بلکه دل انسان دعاگو را جویاست و آنچه دعا میکند.( متی ۶ : ۵- ۸ ) سپس به آنها نمونه دعایی را میدهد که چگونه دعا کنند.

        تمامی این موارد را که من بطور خلاصه تشریح کردم آنها را در تعالیم و زندگی عیسای مسیح مشاهده میکنیم. او بطور واضح و روشن از تمامی این موارد سخن گفت. در حقیقت یک ایماندار مسیح آن خدایی را پرستش میکند که عیسای مسیح از او سخن گفت در باره او تعلیم داد و چون زمان آن فرا رسید او را آنطور اطاعت نمود که حاضر شد تا جام مرگ را از دستان او بگیرد و برای کفاره گناهان تمامی انسانهای دنیا با مرگی رقت بار بر بالای صلیب بمیرد. خود عیسای مسیح رو به شاگردان خود چنین میفرماید:  « من راه و راستی و حیات هستم، هیچکس نزد پدر جز بوسیله من نمی اید. اگر مرا میشناختید پدر مرا نیز میشناختید و بعد از این او را میشناسید و او را دیده اید.» سپس رو به شاگرد خود چنین ادامه میدهد: « ای فیلپیس در این مدت با شما بوده ام آیا مرا نشناخته ایی؟ کسی که مرا دید پدر را دیده است.» ( یوحنا ۱۴ : ۶- ۹ ) از اینرو یک ایماندار مسیحی نزد خدا دعا میکند اما هیچ دعایی بدون حتی تصور اینکه در نام مسیح نزد خدا پیشکش نشده و بالا نرود، یک دعای مسیحی نیست! در نامه افسسیان پولس رسول میگوید: « که ما را از قبل تعیین نمود تا او را پسرخوانده شویم بوساطت عیسی مسیح بر حسب خشنودی اراده خود.» ( ۱: ۵ )

این مقدمه را قید کردم تا این را بیان کنم که مجموعه دعاهای جمع آوری شده پیورتن ها در این کتاب، تحقیقا و حقیقتا از قلب پرستش گویانه جاری گشته است. اما من قلبا با خود آقای آرتور بنت که در مقدمه بیان کرده است موافق هستم که قید میکند: « قصد این کتاب این نیست که خواننده آن را بعنوان یک دعای همراه یا روزانه بخواند. روح فرا میگیرد که دعا کند، چرا که دعا کردن، مشارکت و همنشینی با خدای قادر مطلق و دانای مطلق است که بر اساس ذات و طبیعت و شخصیت خود با تمام توانایی و قدرت خود تمامی جانهای رستگار شده را برای تقدیس و پرستش و ستایش خود فرامیخواند.» سپس ادامه میدهد « از اینرو این دعاها باید بعنوان یک تشویق و تقویت و شکوفایی برای نحوه و چگونگی دعا کردن بکار برده شود.»

برکات الهی را از جانب خدای پدر که توسط پسر نازنین خود بیدریغ و به فراوانی اینجا و اکنون و چه فراوان در آینده ایی که بسوی آن قدم میزنیم بواسطه روح مقدس خود در وفاداری وعده های بیکران و زنده خود به برگزیدگان خود عطا نموده و چه بسا افزون عطا خواهد نمود را برای شما قلبا خواهانم. باشد تا این دعاها شما را مشوق گردد به اهمیت بیدریغ دعا کردن. دعا کردن با دانش و فهم درست باور مسیحی. دعا کردن اساس باور مسیحی ماست و بخش لاینفک رشد روحانی تک تک ما. آن ایماندار مسیحی هیچ سلاح کارساز و پیروزمند دیگری در روز جنگ و نبرد بر علیه تیرهای آتشین شیطان ندارد جز پوشیدن « اسلحه تام خدا،» «و با دعا و التماس تمام در هر وقت در روح دعا کنید.» ( افسسیان ۶: ۱۱ و ۱۸ ) 

دعای آغازین این کتاب

دره رویاء

خداوندا، والا و قدوس، فروتن و افتاده،

تو مرا به دّره رویاء آورده ایی،

آنجا که من در اعماق آن بسر میبرم لیکن ترا در آسمانها مشاهده میکنم؛

حصار شده از کوههای گناه من جلال ترا نظاره میکنم.

بگذار تا از تناقضات یاد بگیرم

که راه بالا رفتن همان پایین رفتن است،

که افتاده بودن والا بودن است،

که قلب شکسته قلب شفا یافته است،

که روح پشیمان روح پرشور است،

که جان توبه کار جان ظفرمند است،

که هیچ چیز نداشتن همان همه چیز داشتن است،

که بردن صلیب همان به سر گذاشتن تاج است،

که دادن گرفتن است،

که دره مکان رویاء ست.

خداوندا، در روشنایی روز نیز میتوان ستاره ها را

از ته چاه ها دید،

و هر چه چاه ها عمیقتر

ستاره ها روشن تر میدرخشند؛

بگذار تا نور ترا در تاریکی خود بازیابم،

حیات تو در مرگم،

خوشی تو در اندوهم،

فیض تو در گناهم،

ثروت تو در فقرم،

جلال تو در دّره ام.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

پیدایش باب ۲۷

کتاب پیدایش باب ۲۷: ۱- ۴۶ اسحاق به سن پیری خود رسیده و نویسنده میگوید ...