دوشنبه , ۱ مهر ۱۳۹۸
خانه / دفاعیات مسیحی / درک محبت آگاپه در مسیح و مسیحیت

درک محبت آگاپه در مسیح و مسیحیت

چه محبتی!

                   درک محبت ” آگاپه ” در مسیح و مسیحیت

          ” خلل پذیر بود هر بنا که می بینی

                                      مگر بنای محبت که خالی از خلل است.”

                                                                             ( حافظ )

 نوشتۀ : ح گ

دو هزار سال از عمر زمینی مسیح گذشته است.بزرگترین خاطرات ما در کوران حوادث زندگی فراموش شده و دیگر به یادمان نمی آیند و اگر می آیند گویی مانند سایه ای هستند در خورشید سرد غروب.دو هزار سال از عمر زمینی عیسای مسیح گذشته است اما اگر همین امروز در این عصر تکنولوژی و علم زده که روابط عاطفی بین انسانها سرد،بی معنی و خالی از روح می باشد؛اگر از کسی بپرسی از مسیح چه می داند؟اگر از اصل و نسب او هیچ نداند یا از الوهیت او هیچ نداند و یا از مرگش بر صلیب و یا از قیامش و یا از بازگشتش هیچ نداند و یا اگر هم می داند ممزوجی از نادرستی و کج اندیشی باشد؛تنها یک چیز را از مسیح به وضوح و اطمینان می داند و آن را با صدای رسا بیان میکند:” محبت او “.نمی گویم این تنها چیزی ست که باید از او بدانیم.میگویم آنچه دنیا از مسیح می داند، چیزی ست که مسیح برای آن آمد،آن را اجرا کرد و آن را از خود بجا گذاشت. خاطره ای چنان درخشان که در تمامی اذهان مردم این سیاره همواره درخشان بوده است.این خاطره و یادگار مسیح که هر کسی از آن خبر دارد؛سنگ زاویۀ هستی شد.ریشۀ مسیحیت گشت.

آنچه که در نام مسیح و مسیحیت راستین چون آتشفشانی خروشان همواره حیرت انگیز و گاهاً مهیب و ترسناک روبروی ما قد علم می نماید،محبت مسیح و محبت مسیح در مسیحیت است.بگذریم از اینکه نازک اندیشان و کورذهنان ورطۀ مذهب و قوانین شریعت دینی ( حال چه در مسیحیت یا اسلام یا بودایست ) این را بعنوان یک ضعف و نا باروی می پندارند.و قادر به هضم آن در ذهن مذهب زده و تحصیل کردۀ خود نیستند اما واقعیت این است که اساس درک این واژه ستون غیر قابل تغییر و استوار مسیحیت است.چرا؟

آیا شما فکر میکنید اگر آدم و حوا خدای خود را که تنها روزی قبل،آنها را از خاک سرخ بی روح و بی ماهیت به شخصیت و مقام در آورده بود،محبت می نمودند و فرمان او را گوش گرفته و از سر محبت تن به شهوت خود نمی دادند،خون جوان سی و سه سالۀ بی گناهی در اوج قساوت و بی رحمی ریخته می شد؟هرگز.

اگر طرح خدا بر این قرار شد،دلیلش این بود که آدم و حوا خدا را محبت ننمودند و از او سرپیچی کردند.( آن هم به میل خودشان ) پس در می یابیم که درک و نیاز این محبت،بودن آن ،درک آن،زیستن در آن،اساس هستی و پایۀ تمام خلقت است.

اما این چه محبتی است؟ و معیار و میزان چیست؟ یعنی چه که محبت؟آیا همین اندازه که بگوییم خدا را دوست دارم کافیست تا آنچه را خدا از ما انتظار دارد برآورده سازیم؟یا اینکه همۀ ما به همان داستان پوسیدۀ من در آوردۀ موسی و شبان اشاره خواهیم کرد که:به ما چه که از رابطۀ انسانها با خدا بپرسیم.مردم را به حال خودشان بگذارید!اگر این بود و باشد،چه خدای مهمل و پوچی را ما باید سجده کنیم که ما را در حماقت مان می خواهد نه در به شکل او در آمدن و چون او شدن.یعنی دقیقا همانی که از خلقت ما در ابتدا نظر داشت.پس در می یابیم رابطۀ ما با خدا مستلزم دقت و اهمیت به مراتب بیشتری از تنها بیان دوست داشتن اوست. محبت و دوست داشتنی که قلب من مسلمان زاده را چنان مفتون و شیدای خود ساخت که راهی به جزء تسلیم شدن به او ندید و غلامی او را کردن.

اجازه بدهید تا با هم نگاهی به این محبت مسیح بیاندازیم.

الف- شناخت محبت خدا و ریشۀ آن

ب- محبتی که از آسمان آمد.

پ- یک فرمان تازه و اهمیت اجرای آن

ت- شریعت خدا یا محبت خدا؟

ث- تشخیص و قدرت محبت

ج- دعای پولس رسول

***

الف- شناخت محبت خدا و ریشۀ آن

در کتابمقدس مسیحی بارها و بارها از محبت سخن رفته است.اما معنای آن تماما با یکدیگر متفاوت بوده و کاربرد آن نیز.از آنجایی که نسخۀ اصلی کتابمقدس ( عهد جدید ) از زبان یونانی به انگلیسی برگردانده شده،جا دارد تا با هم نگاهی مختصر به واژه های محبت در نسخۀ اصلی به زبان یونانی بیاندازیم:

از میان معنا و لغت های متفاوت یونانی در خصوص محبت تنها تعدادی از آن توجه ما را به خود عمیقا جلب کرده،در حقیقت درک آن پایۀ این مقاله می باشد که قصد دارد تا پیام خود را به گوش خوانندۀ عزیز برساند.

عبارت محبت در زبان یونانی به چندین معنا قید شده است:

۱-  آگاپه ( agape ) محبت وجودی.تمام وجود.خالصانه.بی ریا.

۲-   فیلادلفیا ( philadelphia ) محبت برادرانه. نسبتی.خویشاوندی .خونی.

۳-  فیلارگو ( philargo ) محبت و علاقۀ به دنیا و پول و مادیات

۴-  اِروس ( eros ) محبت دلبسته به شهوت و نفس و ارضای آن

این مقاله نه قصد بررسی تمام این محبت ها را دارد که میتوان کتاب ها در این خصوص نوشت.کما اینکه نوشته شده است.در این مقاله شما فقط با محبت آگاپه روبرو خواهید شد.

در تمام طول کتابمقدس هر گاه ما از محبت خدا و مسیح می خوانیم محبت آگاپه قید شده است.جالب است بدانید آن محبتی که خدا از ما انتظار دارد یعنی همانی که او از آدم و حوا انتظار داشت ( نه به این معنا که او نیازمند محبت ماست ) محبت آگاپه می باشد.اجازه بدهید تا با هم به یکی از فرمایشات فراموش نشدنی عیسای مسیح برای درک این بخش اشاره نمایم:

وقتی فریسیان که دانای مذهب و تمامی ۶۰۰ قوانین یهود بوده و خود را بسیار زاهد و متقی میدانستند برای امتحان کردن عیسای مسیح از او پرسیدند که کدام از این ۶۰۰ قانون موسی بالاتر از همه است،عیسای مسیح به آنان پاسخ داد :” خداوند،خدای خود را با تمام دل و تمام جان و تمام عقل خود دوست بدار ” این عبارت ” دوست داشتن ” که عیسای مسیح از آن استفاده نموده ” آگاپه ” است.سپس او به شگفتی فریسیان می افزاید آنگاه که ادامه داده و می فرماید:” دومین حکمی که به همان اندازه مهم است شبیه اولی است،یعنی  همسایۀ خود را مانند خویش دوست بدار.” مجددا این عبارت ” دوست بدار ” در اینجا در نسخۀ یونانی ” آگاپه ” قید شده است.

عیسای مسیح به مذهبیون پرهیزکار!می فرماید باید خدا را با محبتی ” آگاپه ” مانند دوست بداری.سوال:این چه محبتی است؟ پاسخ: ” با تمام دل و تمام جان و تمام عقل “.پس محبت ” آگاپه ” ریشه در دل و جان و عقل ما دارد.زیبایی و اسرار انگیز ترین تعلیم مسیح این است که او می فرماید: ” همان محبت ” آگاپه ” که به خدا داریم باید همان را با همسایۀ خود داشته باشیم!و او اهمیت این دو را برابر هم می داند!

برای بازگشایی بیشتر این بخش مثالی دیگر می زنم:

عیسای مسیح از مرگ پیروزمندانه قیام فرموده است و با شاگردان خود در کنار دریای جلیل صبحانه می خورد.یکی از زیباترین و پر معنا ترین رابطۀ ما با عیسای مسیح در این خطوط بر پوست هستی برای ابد حک شده است و ما آن را مدیون یوحنا شاگرد مسیح هستیم که این واقعه را به تحریر در آورده است:

( ترجمۀ عصر جدید  انجیل یوحنا باب ۲۱ ایات ۱۵ تا ۱۷ )

” بعد از صبحانه،عیسی به شمعون پطرس گفت:” ای شمعون پسر یونا،آیا مرا بیشتر از اینها محبت می نمایی؟” اینجا عیسای مسیح از پطرس می پرسد که آیا او را محبت می نماید.این محبت مورد نظر مسیح که آن را از پطرس شاگرد خود می خواهد،محبت رفاقتی،رابطه ای،قرابتی ( محبت فیلادلفیا و یا محبت برادرانه ) نیست بلکه ” آگاپه ” است.عیسی از پطرس می پرسد که ” پطرس پسر یونا آیا مرا بیش از تمامی آنچه که هم اکنون داری دوست داری؟” محبتی با تمام دل و عقل و جان؟ جالب است بدانید که پطرس در پاسخ به این سوال گفت:” آری ای خداوندا،تو میدانی که تو را دوست دارم.” اینجا پطرس وقتی از عبارت دوست داشتن برای احساس خود به مسیح استفاده کرد ” آگاپه ” نبود بلکه ” فیلئو ” که ریشۀ ” فیلادلفیا و فیلارگو ” می باشد استفاده میکند!حساس بودن این گفتگو زمانی بالا می گیرد که مسیح گویی از پاسخ شاگرد خود راضی نباشد مجددا سوال خود را تکرار میکند:” ای شمعون پسر یونا آیا مرا محبت مینمایی؟” دوباره مسیح از پطرس میخواهد که او را محبت ” آگاپه ” داشته باشد.آیا داری ای پطرس؟و پطرس همان پاسخ خود را گویی تکرار میکند:” ای خداوند تو میدانی که تو را دوست دارم.” و حتی این بار نیز پطرس در پاسخ به نوع محبتی که مسیح از او پرسیده و خواسته بود او از محبت ” فیلئو ” استفاده میکند.اکنون زیباترین بخش این گفتگو روی میدهد جایی که عیسای مسیح برای بار سوم از پطرس می پرسد:” ای شمعون پسر یونا آیا مرا دوست داری؟” زیبایی می دانید در چیست در اینجاست که مسیح بار سوم دیگر از پطرس نپرسید که آیا او را محبت ” آگاپه ” دارد،بلکه مسیح از پطرس می خواهد که او را همان محبت ” فیلئو ” داشته باشد.یعنی همانی که پطرس دو بار آن را تکرار کرد و مجددا در سومین پاسخ خود به استادش تکرار می کند.محبت ” فیلئو “.تعجب نمی کنم اگر از خودتان بپرسید چرا؟چرا مسیح بار سوم مانند دوبار قبلی از پطرس همان محبت ” آگاپه ” را درخواست نکرد بلکه تنها محبت ” فیلئو ” را از او خواست؟می دانید چرا؟همین چند شب پیش بود که پطرس در اوج کم لطفی و ناسپاسی استاد خود را سه بار انکار کرد و حتی خودش را لعنت کرد.او چگونه می توانست بگوید او عیسی را محبت ” آگاپه ” دارد؟با تمام دل و جان و عقل.او به استاد خود خیانت کرده بود.اما نگاه کنید به محبت و فیض بیکران خداوندمان عیسای مسیح که پطرس دل شکسته و مغموم را در کنار دریای جلیل پس از نگرفتن پاسخ خود در دومین سوال ترک نکرد.عیسای مسیح از قادر نبودن پطرس در پاسخ به محبت ” آگاپۀ ” او آگاه بود به همین جهت بار سوم از زبان و قابلیت خود پطرس، خواست که او را محبت ” فیلئو ” داشته باشد.او قصد نداشت تا پطرس را خوار سازد و به او بگوید که او قادر نیست که محبت ” آگاپه ” را به استاد خود نشان دهد.همۀ ما میدانیم که در گذشت زمان و سالها در زیستن در محبت ” آگاپۀ ” استاد خود،پطرس رشد کرد،جوانه زد و میوه هایی فراوان آورد.او در آخر عمر خود محبت ” آگاپۀ ” خود را به استاد خود نشان داد وقتی بخاطر رساندن و دفاع از پیام نجات عیسای مسیح در روم به درخواست خود وارونه مصلوب شد تا اوج فداکاری محبت خود را که همان محبت ” آگاپه ” می باشد را به استاد خود نشان دهد.هر چند در کنار دریاچۀ جلیل آن را پاسخ نداد،اما سالها بعد بر صلیبی در روم آن را پاسخ داد.

اما شاید از خودتان پرسید اگر انسان قادر نیست محبت ” آگاپه ” را به خدا نشان دهد آیا خدا امری غیر ممکن از انسان می خواهد؟امری نشدنی؟و یا اصلا این محبت آگاپه چگونه عمل میکند؟این ما را به بخش دوم گفتگوی ما می برد:

ب- محبتی که از آسمان آمد.

یوحنا که به رسول محبت شهرت دارد در رسالۀ اول خود به نکتۀ جالبی اشاره میکند او می نویسد:” محبتی ( آگاپه ) که من از آن سخن می گویم محبت ( آگاپه ) ما نسبت به خدا نیست،بلکه محبت ( آگاپه ) خدا نسبت به ماست.” ( رسالۀ اول یوحنا باب ۴ ایۀ ۱۰ ).منظور یوحنا چیست که این خدا بود که در ابتدا محبت نمود.گویی یوحنا قصد دارد تا از یک تاریخ سخن بگوید،تاریخ محبت خدا به ما.

موسی در آخرین کتاب خود ” تثنیه ” می نویسد:” لیکن از این جهت خداوند شما را دوست ( آگاپه ) می داشت و می خواست قسم خود را که برای پدران شما خورده بود بجا آورد.” ( تثنیه باب ۷ آیۀ ۸ ) موسی بالاتر به قوم می گوید که این محبت به دلیل لیاقت آنها نبوده بلکه تنها به دلیل فیض و محبت خود خدا بوده است.

زمانی که عیسای مسیح به زمین آمد.این محبت خدا را با خود از آسمان به زمین آورد.” همچنانکه پدر مرا محبت ( آگاپه ) نمود من نیز شما را محبت ( آگاپه ) نمودم،در محبت ( آگاپه ) من بمانید.” ( یوحنا باب ۱۵ ایۀ ۹ ).این محبت خدا در مسیح را ما بارها در گفتگوهای خود مسیح به وضوح می بینیم.او فرمود هر کس به نزد او بیاید سیراب خواهد شد.او خود را نان آسمانی نامید که گرسنگان روح را سیر خواهد کرد.خود را شراب تازه نامید که با نوشیدن او مست از روح القدس و حضور خدا در خود می شویم.خود را شبان مهربان نامید که جانش را برای گوسفندان خود می دهد.در غیاب ما در بهشت،رفت منزل هایی برای ما ساخت ،سپس برگشت و ما را با خود برد،گفت در سختی و اضطراب،نام خدا را بخوانیم و به او نیز ایمان داشته باشیم که در کنار ماست،خود را نوری در تاریکی خواند.دری بود بسوی چمنزار های صلح و برکات الهی.صخره ای بود استوار در طوفان.قلبی بود اشک ریزان برای اندوه دیگران.جانی تشنه بود برای نجات گمشده گان و فقیران در روح.و نهایتا این محبت مسیح نه تنها در تعالیم او ثابت شد بلکه در زمان ثابت کردن آن!” زیرا خدا جهان را اینقدر محبت ( آگاپه ) نمود که پسر یگانۀ خود را داد تا هر که بر او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودانی یابد.” ( یوحنا باب ۳ آیۀ ۱۶ ) اما چگونه خدا این محبت ( آگاپه ) را به ما ثابت نمود؟این محبت آنچنان وسیع بود که پولس نوشت ” لکن خدا محبت ( آگاپه ) خود را در ما ثابت میکند از اینکه هنگامیکه ما هنوز گناهکار بودیم مسیح در راه ما مرد.” ( رسالۀ رومیان باب ۵ ایۀ ۸ ).یعنی چه؟یعنی محبت خدا از روز ازل وجود داشته است.یک شبه و یا اتفاقی و یا از روی هوس نبود.یعنی محبت خدا با خدا بوده از همان ابتدای خلقت.بیهوده نیست که یوحنا می نویسد:” خدا محبت ( آگاپه ) است.”.اما این محبت در زمانی معین از آسمان قدم در بین ما گذاشت ” و ما آن را لمس کردیم “.در کتاب ارمیاء می خوانیم :” خداوند از جای دور به من ظاهر شد ( و گفت ) با محبت ازلی ترا دوست داشتم از این جهت ترا به رحمت جذب نمودم.” (ارمیا باب ۳۱ آیۀ ۳ ).داود در مزمور خود می گوید:” ای خداوند احسانات و رحمت های خود را بیاد آور چونکه آنها از ازل بوده است.” ( مزمور ۲۵ آیۀ ۶ ).خود داود مجددا می گوید:” لیکن رحمت خداوند بر ترسنده گانش از ازل تا ابدالآباد است.” ( مزمور ۱۰۳ آیۀ ۱۷ ).خود عیسای مسیح از ماهیت خود به یهودیان می فرماید:” من آن نان زنده هستم که از آسمان آمده است.” ( یوحنا باب ۶ آیۀ ۵۱ ).اگر عیسای مسیح فرمایش خود را تمام می کرد و ادامه نمی داد بی شک او نیز مانند یکی از هزار خدایان یونانیان می گشت که روزانه با زندگی انسانها از آسمانها و ستاره ها در رابطه بودند.خدایانی بی جان و غیر متحرک و تخیلی.اما عیسای خداوند فرمایش خود را ادامه داده که :” نانی که من خواهم داد بدن خودم می باشد که آن را بخاطر حیات جهانیان می دهم.” ( یوحنا باب ۶ آیۀ ۵۱ ).این عمل مسیح از همان محبت ” آگاپه ” نشات می گیرد.محبتی که جان خود را برای ما داد.

پ- یک فرمان تازه و اهمیت اجرای آن

شاید دنیایی که به مسیح ایمان ندارد و یا به مسیحی ایمان ندارد که مسیح بود،این عمل مسیح را درک نکند که نکرد و نمی کند و نخواهد کرد،اما برای کسانی که به او ایمان می آورند این عمل مسیح از تعلیم باید به عمل تبدیل گردد.چرا؟ زیرا :” ما از محبت خدا نسبت به خود آگاهیم و به آن اطمینان داریم.خدا محبت است و هر که با محبت زندگی می کند در خدا ساکن است و خدا در او.” ( اول یوحنا باب ۴ ایۀ ۱۶ ).عیسای مسیح تعلیم نداد و نگفت که او از سر محبت با میل خود برای کفارۀ گناهان بشر می میرد که بمیرد.او مرد تا با مرگ خود ما را تبدیل سازد.این تبدیل در مرگ او و با مرگ او باید از محبت آغاز شده،در محبت رشد کند و در محبت خاتمه یابد.نه محبت ” فیلئو ” که او را برادرانه دوست داشته باشیم،و نه محبت ” فیلارگو ” که او را مانند یکی از متعلقات خود دوست داشته باشیم.بلکه محبت ” آگاپه “،محبتی با تمام دل و عقل و جان خود.یعنی همان محبتی که او به ما داشت،اکنون ما باید آن را داشته باشیم و آن را درخواست کنیم.و این برای آنانی که کار مسیح بر صلیب ایمانی ندارند و تنها مسیح را رهبر و معلم اخلاق و یا پیامبری معصوم می دانند،قابل درک،هضم و اجرا نیست،اما برای یک مسیحی یک فرمان است نه اینکه ببیند که آیا میتواند آن را اجرا کند؟،او باید آن را اجرا کند،او خوانده شده است برای اجرای یکچنین محبتی.محبت ” آگاپه “.” به شما فرمان تازه ای می دهم:یکدیگر را دوست بدارید( آگاپه ).همانطور که من شما را دوست داشته ام ( آگاپه ) شما نیز یکدیگر را دوست بدارید( آگاپه ).”( یوحنا ۱۳ : ۳۴ ).

اکنون قصد دارم تا در حقیقتی عظیم با شما شریک شوم.بالاتر خواندیم که از مسیح پرسیدند: کدامیک از فرامین موسی بالاتر از همه است.مسیح فرمود: خدا را محبت ” آگاپه ” داشته باش و همسایه ات را همچنین.” اما اینجا عیسای مسیح می فرماید ” فرمان تازه ای ” به شما می دهم.مگر دو فرمان قبلی فرمانی بزرگ نبودند.مگر خود او نفرمود:” تمام احکام شریعت در این دو خلاصه می گردد “پس چرا باید به شاگردان خود بگوید که من ” فرمان تازه ای ” به شما می دهم.آیا او گفتگوی خود را رد میکند؟یا اینکه اهمیت محبت ” آگاپه ” به خدا و همسایه را رد می کند؟خیر ابدا!او نه تنها دو حکم واحد قبلی را رد و یا ضعیف نمی کند،بلکه به آن قدرتی دو چندان داده آن را تایید کرده و به ما میگوید چگونه میتوانیم به آن دست یابیم.او به شاگردان خود در واقع می گوید:” محبت آگاپه به خدا و همسایه میسر نیست اگر شما در ابتدا همدیگر را دوست نداشته باشید.اگر در ابتدا شما خودتان را دوست نداشته باشید که دیگران را دوست داشته باشید که خدا را دوست داشته باشید و همسایۀ خود را.آنچه که شما می بایست دریافت کنید که خود را با خدا آشتی دهید ( دوم قرنتیان باب ۵ ایۀ ۲۰ و کولسیان باب ۱ ایۀ ۲۰ ) و این مصالحه و آشتی را از طرف خدا دریافت کنید ( رومیان باب ۵ ایۀ ۱۰ ) که دیگران را دوست داشته باشید در محبت آگاپۀ من به شما عملی شده است.شما به چشم دیدید و آن را لمس نمودید.( اول یوحنا باب ۱ آیۀ ۱ ).اکنون بعد از دریافت این محبت آگاپۀ من،من به شما فرمان تازه ای می دهم:” یکدیگر را دوست بدارید ( آگاپه ).همانطور که من شما را دوست داشته ام ( آگاپه ) شما نیز یکدیگر را دوست بدارید( آگاپه ).” ( یوحنا ۱۳ : ۳۴ ).این فرمان مسیح را شما بی اغراق در تمام نوشته های رسولان در کتابمقدس ( عهد جدید ) خواهید دید.قدرت اجرایی این فرمان چیست و آیا اجرای آن به میل و شرایط ما بستگی دارد؟ بخاطر داشته باشید یک پیشنهاد نیست.یا یک نصیحت.یک فرمان است.مانند تمامی فرامین خدا.و شما می دانید که شکستن فرامین خدا بی شک گناه محسوب میگردد.مسیح فرمان تازه ای به ما داد.نتیجتا شکستن فرمان مسیح نیز گناه محسوب می گردد.یوحنای رسول چشیده و زیسته و رشد کرده در محبت ” آگاپۀ ” عیسای مسیح در رسالۀ اول خود این را عمیقا به ما ( نه به غیر ایمانداران به عیسای مسیح )هشدار می دهد:” هر که دیگران را دوست ندارد هنوز در قلمرو مرگ زندگی میکند.” ( اول یوحنا باب ۳ ایۀ ۱۴ ) ” هر که محبت دارد فرزند خدا است و خدا را میشناسد. اما،آن که محبت ندارد از خدا کاملا بی خبر است.” ( اول یوحنا باب ۴ ایۀ ۷ ).” اگر کسی بگوید :” من خدا را دوست دارم.” در حالیکه از برادر خود نفرت دارد،دروغگو ست زیرا اگر او برادری را که دیده است دوست ندارد،محال است خدایی را که ندیده است دوست بدارد.” ( اول یوحنا باب ۴ آیۀ ۲۰ ).

ت- شریعت خدا یا محبت خدا؟

اجازه بدهید تا برگردیم کمی بیشتر از رابطۀ شریعت خدا و محبت خدا سخن بگوییم.تنها به این دلیل که امروز دینی در جهان افکار میلیون ها نفر را تسخیر کرده بنام اسلام که بر پایۀ اسلام و شریعت بنا شده است.تکلیف آنها چیست؟آیا آنها خدا را مگر دوست ندارند؟آیا آنها خدا را محبت ” آگاپه ” نمی کنند؟ در کتاب قرآن شما حفره های عمیقی را می بینید که از حقیقت الهی دور مانده و آن را بیان ننموده است.در بارۀ شخصیت و ماهیت خود خدا که قدوسیت، عدالت و رحمت است.در بارۀ اصلیت گناه که سرانجامش مرگ است،هم روحانی و هم جسمانی.در بارۀ ماهیت این که ترازوی این سوی قبر است که بهشت و یا جهنم بودن ما را تعیین میکند نه ترازوی آن سوی قبر.در بارۀ رابطۀ انفرادی و روحانی انسان با خدا که باید از درون به بیرون باشد نه از بیرون به درون.در بارۀ دلیل آفرینش و دلیل مرگ که سرانجام شناخت خدا و پاک بودن خداست.در بارۀ وجود قوانین و شریعت و دلیل آن که دلیلش نشان دادن جدیت شخصیت خداست.در بارۀ دلیل و انگیزۀ قربانی کردن حیوانات در اسلام که دلیلش رابطه ای بوده که می بایست در آینده بیاید و آمد اما محمد و پیروان او آن را درک نکردند.در بارۀ دلیل و ماهیت روحانی ختنه کردن اولاد پسر که خواستۀ روحانی خدا از انسان است نه خواستۀ جسمانی.

در آخر آنچه شما از اسلام می بینید یک دین و مذهب می بینید که بر پایۀ قانون و شریعت شروع شد،رشد کرد و باقی ماند.پس محبت ” آگاپه ” در کجای دین اسلام و بصورت کلی در شریعت هر دینی جا دارد؟

اجازه بدهید از خود عیسای مسیح شروع کنیم.عیسای مسیح از حیث جسمانی در خانواده ای یهود بدنیا آمد.در بین آنان زیست و در بین آنان مرد.عیسای مسیح که کتاب قرآن او را بالاترین و عظیم ترین پیامبری می داند که برای ابد به روی زمین آمده است(هر چند مسیح خود را ورای یک پیامبر می دانست) و مقام او را در جایی حتی بالاتر از محمد در نزد خدا قرار می دهد.در بین شریعت یهود رشد کرده و بزرگ شده بود.اگر شریعت و قوانین یهود ( همان قوانینی که در اسلام وارد شد.) می بایست پاسخ رسیدن به خدا باشد،اگر ۶۰۰ قانون آن باید راه شناخت خدا باشد.اگر راه رهایی و رستگاری بواسطۀ شریعت میسر می بود،چرا عیسای مسیح فرمود: ” سبت برای انسان بوجود آمده،نه انسان برای سبت. بنابر این پسر انسان صاحب اختیار روز سبت هم هست.” ( انجیل مرقس باب ۲ ایۀ ۲۷ و ۲۸ ) و خود را مرکز قانون چهارم خدا به موسی از ده قانونی که به او داده بود خطاب کرد؟چرا عیسای مسیح خودش را بالاتر از معبدی که خدا به سلیمان گفت تا آن را بسازد تا در آنجا اسرائیل او را پرستش کند دانست؟( متی باب ۱۲ آیۀ ۶ ) چرا به زن سامری و غیر یهودی که یهودیان آنها را نجس می دانستند فرمود :” زمانی خواهد آمد که پدر را نه بر روی این کوه پرستش خواهید کرد و نه در اورشلیم( و اگر امروز مسیح اینجا بود می فرمود نه در مکه ) ( یوحنا باب ۴ آیۀ ۲۱ ). چرا او در بارۀ قانون قربانی گناهان که خدا به موسی از بز و میش و گاو و کبوتر و بره داده بود می فرماید ” رحمت می خواهم نه قربانی “؟( متی باب ۱۲ آیۀ ۷ ) چرا به جوان دولتمندی که تمامی قوانین شریعت موسی را از نوجوانی دنبال کرده و پرهیزکار بود نگفت که ” خب!فرزندم تو رستگار شدی برو به سلامت ” اما در عوض به او فرمود:” بیا و از من پیروی کن ” ( متی باب ۱۹ ایۀ ۲۱ ) چرا تمامی ۶۰۰ قانون یهود را در دو قانونی خلاصه نمود که هرگز به عمل انسان و چگونگی اجرای آن دخلی نداشت بلکه تماما به قلب انسان و باور آن با تمام دل و عقل و جان بستگی داشت:” ای استاد کدام یک از احکام شریعت از همه بزرگتر است؟” عیسی جواب داد:” خداوند خدای خود را با تمام دل و تمام جان و تمام عقل خود دوست بدار ( محبت آگاپه ).این اولین و بزرگترین حکم شریعت است.دومین حکمی که به همان اندازه مهم است شبیه اولی است،یعنی همسایۀ خود را مانند خویش دوست بدار.” سپس عیسای مسیح چیزی را می گوید که فراموش نشدنی می گردد،چیزی که تمام چهرۀ هستی را برای همیشه عوض میکند:” در این دو حکم تمام تورات و نوشته های انبیاء خلاصه شده است.” ( متی باب ۲۲ ایات  36 تا ۴۰ )

من امروز می توانم به راحتی استنتاج فرمایش مسیح را به دوستان مسلمان خود بکار ببرم :” ای استاد،کدام یک از احکام دین اسلام از همه بزرگتر است؟نماز را مرتب خواندن،قرآن سر گرفتن،خمس دادن،زکات دادن،حج رفتن، جهاد کردن،امر به معروف،نهی منکر،ختنه کردن،صدقه دادن،زیارت قبرها و دیگر قوانین اسلام؟” عیسی جواب داد:” :” خداوند خدای خود را با تمام دل و تمام جان و تمام عقل خود دوست بدار ( محبت آگاپه ).این اولین و بزرگترین حکم شریعت است.دومین حکمی که به همان اندازه مهم است شبیه اولی است،یعنی همسایۀ خود را مانند خویش دوست بدار.” چرا عیسای مسیح در انتقاد و محکوم کردن مذهبیون و شریعت داران دین یهود به آنها می گوید:” آنها بارهای سنگین را می بندند و بر دوش مردم می گذراند ” ( متی باب ۲۳ ایۀ ۴ ) منظور ” بار سنگین ” چیست؟ درک این بار سنگین شریعت و قوانین دینی که مسیح اینجا از آن سخن می گوید،سالها بعد از دهان شاگرد دیگر خود که او نیز یک یهودی بود و قوانین دین را بخوبی می دانست می خوانیم:” پس حالا چرا می خواهید با نهان باری بر دوش این مومنین- باری که نه ما و نه پدران ما قدرت تحمل آن را داشتیم خدا را بیازمایید؟” ( اعمال باب ۱۵ ایۀ ۱۰ ).و پولس رسول او که در شریعت و دین یهود عمیقا رشد کرده و تحصیل کردۀ استاد بزرگ شریعت یهود ” غمالاییق ” بود،بعدها که قلب خود را به مسیح سپرد اینگونه در نامۀ خود نوشت:” زیرا هیچ انسانی در نظر خدا با انجام احکام شریعت نیک شمرده نمی شود.کار شریعت این است که انسان گناه را بشناسد.” ( نامۀ رومیان باب ۳ آیۀ ۲۰ ).خود او در نامه ای دیگر می نویسد:” خوب می دانیم که هیچ کس با اجرای مقررات شریعت در حضور خدا کاملا نیک محسوب نمی شود.” ( نامۀ غلاطیان باب ۲ ایۀ ۱۶ ).شاید از خودتان بپرسید:” پس مقصود از شریعت چیست؟” پولس رسول خود به همین سوال پاسخ می دهد:” شریعت چیزی بود که بعدها برای تشخیص گناه اضافه شد و قرار بود تا زمان ظهور فرزند ابراهیم که وعده به او داده شده بود دوام داشته باشد…به این ترتیب شریعت للۀ ما بود که ما را به مسیح برساند تا بوسیلۀ ایمان کاملا نیک محسوب شویم…تا آزادی کسانی را که در قید شریعت بودند فراهم سازد و تا ما مقام فرزندی را بدست آوریم…آری ما آزادیم،زیرا مسیح ما را رهائی بخشید.پس در این آزادی استوار باشید و نگذارید که بار دیگر یوغ بندگی ( بندگی شریعت ) به گردن شما گذاشته شود…آنچه اهمیت دارد ایمان است که با محبت ( آگاپه ) عمل می کند.” قبلا پولس رسول این محبت ” آگاپه ” را در مرگ مسیح بر صلیب برای تکمیل شریعت دیده بود:” فیض خدا را باطل نمی کنم زیرا اگر نیکی مطلق از راه شریعت حاصل می شد مرگ مسیح بیهوده بود.” ( رسالۀ غلاطیان باب های ۳ آیۀ ۱۹ و ۲۴ و باب ۴ ایۀ ۵ و باب ۵ ایۀ ۱ و ۶ و باب ۲ ایۀ ۲۱ ).

پس دیدیم که در راه این سفر طولانی رابطۀ انسان با خدا شریعت نیست که نقش دارد بلکه محبت است.” محبت آگاپه “.خدا را با تمام قلب و دل و جان دوست داشتن.دوست داشتنی که تمامی شریعت خدا را برای نیک ماندن تکمیل میکند.و دیدیم این محبت از راه شریعت بدست نیامد بلکه توسط قربانی شدن عیسای مسیح و نشان دادن این محبت به انسان.تا انسان این محبت را در دریافت کردن با آن زندگی کند،در تمام پهنای زندگی خود،آنگاه این تمام شریعت خواهد بود.

ث- تشخیص و قدرت محبت

تاکنون از محبت آگاپه سخن گفته ایم،اما چگونه می توان این محبت را با دیگر محبت هایی که دیروز و امروز مذاهب گوناگون و ادیان متفرقه آن را مدعی بوده که در حال اجرای آن هستند تشخیص داد؟ بودا هم در موعظۀ بلند خود به شاگردان خود دستور خویشتنداری و محبت هم نوع خود حتی دشمنان خود را داد.کنفسیوس هم محبت کردن را یکی از اساس باورهای خود می دانست.در مذهب شینتو دوست داشتن وطن در راس تفکر یک ژاپنی باید باشد.یهود نیز گویی محبت را اجرا میکرد،و یونانی ها در فلسفۀ افلاطونی و عشق آن می زیستند.اسلام نیز دم از محبت و مهربانی زد.پس چگونه ما می توانیم این محبت را در باور مسیحی خود و دیگران تشخیص بدهیم و حقیقی بودن آن را باور کنیم؟ اجازه ندهید تا شما را بفریبند که ” هر کس به شیوۀ خود خدا را محبت می کند و این درست است.” اگر این استنتاج درست می بود،مذاهب دیروز و امروز دنیا همدیگر را قلع و قمع نمی کردند!!اگر همه یک خدای واحد را می پرستیدند و همه او را یکسان محبت میکردند،پس نتیجۀ این محبت باید یکسان و بارآوری آن هماهنگ می بود.چه در روستایی در هند ،چه در شهری در آتن ،چه در اورشلیم،چه در بیابانی در عربستان، و چه شهری در آلمان.اما می بینیم که نبوده و نیست و مطمئن باشید که نخواهد بود.خدا واحد است و رسیدن به این خدا تنها به یک راه میسر است و درک او نیز و زیستن با او و رابطۀ با او تنها به یک راه ممکن است و آن هم طبق فرمایش خود عیسای مسیح ” هر کس که او را دارد،پدر را دارد ” و ” من راه و راستی و حیات هستم، هیچکس به نزد پدر جزء بوسیلۀ من نمی آید.” کدام من؟عیسای مسیح؟مگر او چه کار کرد؟محبت خدا را به ما ثابت نمود.محبت آگاپه.و ما با دریافت این محبت،در این محبت زندگی می کنیم و خدا را با تمام دل و عقل و جان خود پرستش می کنیم.حال چه در هند،چه در آتن،چه در اورشلیم،چه در مکه،چه در شهری در ایران بنام سمنان.در تمام این مکان ها و در تمام آدم های متفاوت از هر رنگ و نژاد و پوست،محبت خدا در قربانی شدن عیسای مسیح که محبتی آگاپه بود یکسان و هماهنگ عمل می کند،و زندگی انسان ها را تماما در یک هارمونی یکسان رشد می دهد.تنها در آن زمان است که شما برای تشخیص دادن یک چنین محبت آگاپه ای هرگز مشکل نخواهید داشت.زیرا این محبت یک محبت الهی ست،محبتی از طرف خدا به ما،نه از طرف ما به خدا.

یوحنای رسول در رسالۀ غنی خود که رسالۀ محبت است بارها به این محبت آگاپه اشاره نموده است.او به ایمانداران به مسیح می گوید:” ما معنی محبت را درک کرده ایم زیرا مسیح جان خود را در راه ما فدا کرد.پی ما نیز باید جان خود را در راه برادران خود فدا سازیم…ای عزیزان،اگر محبت خدا به ما چنین است،ما نیز باید یکدیگر را دوست بداریم…ما به دیگران محبت می کنیم چون اول خدا به ما محبت کرد.” ( اول یوحنا باب ۳ آیۀ ۱۶،باب ۴ ایۀ ۱۱ و ۱۹ ).یوحنا نمی نویسد که ما محبت باید بکنیم که وظیفۀ دینی ماست یا اینکه مشت غلام ذنبۀ همدیگر نباشیم!یا اینکه از این دست بدهیم تا از دست دیگر بگیریم یا اینکه اصول دین را اجرا کنیم.نه!یوحنا می گوید ما باید محبت کنیم چون خدا در ابتدا به ما محبت کرد.ما اکنون نمونه ای برای محبت کردن و چگونه محبت کردن و با چه انگیزه ای محبت کردن و با چه نیتی محبت کردن داریم.گل رُز تصمیم نمی گیرد تا بوی خوش بدهد!یا نسیم تصمیم بگیرد که امروز آرام بوزد و فردا تند.شبنم هرگز تصمیم نمی گیرد که  به لطافت بر سبزه ها بنشیند و خورشید که دمید بخار شود!آنها در خود ماهیت وجودی خود را با خود و جنسیت خود دارند.محبت مسیح ماهیت وجودی است نه اختیاری.محبت خدا در مسیح هنگامی که بر قلب انسان می نشیند با خود تمامی رنگ ها و بوها و لطافت خود را می آورد.چه انسان سیاه باشد چه سفید چه سرخ!به همین دلیل شناخت محبت خدا چون واحد و یکسان است تشخیص آن نیز دشوار نیست.

 پولس رسول میزان و معیار چگونگی تشخیص این محبت را به چه زیبایی بیان می کند:” بردبار و مهربان است…( در او ) حسادت و خود بینی و تکبر نیست.رفتار نا شایسته ندارد.خودخواه نیست. خشمگین نمی شود و کینه به دل نمی گیرد….از ناراستی خوشحال نمی شود ولی از راستی شادمان می گردد….در همه حال صبر می کند و در هر حال خوش باور و امیدوار است و هر باری را تحمل می کند.” ( اول قرنتیان باب ۱۳ ایات ۴ تا ۷ ).پولس رسول در این نامه و در این بخش برای تشخیص این محبت آگاپه و اهمیت بنیادین آن مطالبی را عنوان می کند که فراموش نشدنی است.او می گوید: اگر محبت نداشته باشی اما پیامبر باشی،هیچ ارزشی ندارد.اگر محبت نداشته باشی اما تمامی اسرار الهی را بدانی،هیچ ارزش ندارد.اگر تمامی دانش های روی زمین را داشته باشی اما محبت نداشته باشی،ارزش ندارد.اگر در راه خدا جهاد کنی و بدن خودت را منفجر کنی و یا بسوزانی اما محبت نداشته باشی،ارزش ندارد.اگر قدرت داشته باشی که کوهی را جابجا کنی اما محبت نداشته باشی،ارزش ندارد.اکنون هر کسی میتواند محبت را تشخیص دهد.اگر انسانی دیگر از مرام و مذهب دیگر ادعای محبت میکند،اگر میتواند معنایی به غیر از آنچه پولس رسول آن را در محبت مسیح ترسیم کرده است اضافه کند ،این گوی و این میدان!دنیا منتظر است تا آن را بشنود.

اگر پایۀ آمدن عیسای مسیح بر روی زمین را محبت خدا بدانیم.اگر تمامی تعالیم او را از نشان دادن این محبت بدانیم.اگر مرگ او را برای ثابت کردن این محبت بدانیم.اگر تمامی هر آنچه او از خود برای دنیای دیروز و امروز و فردا باقی گذاشت را همین محبت ” آگاپه ” بدانیم.اهمیت این محبت را زمانی درک میکنیم که عیسی فرمود:” آسمان و زمین از بین خواهد رفت اما سخنان من هرگز از بین نخواهد رفت.” ( لوقا باب ۲۱ آیۀ ۳۳ ).کدام سخنان؟سخنانی که از محبت خدا سخن می گفت.محبت خدا به انسان گناهکار.همان انسانهایی که مسیح برای آنان درست زمانی که گناهکار بودند بدلیل ثابت کردن محبت خدا مرد.در واقع مسیح می فرماید:” آسمان و زمین از بین خواهد رفت اما محبت من هرگز از بین نخواهد رفت.”

ج- دعای پولس رسول

من هرگز نمی توانستم زیباتر و عمیق تر از پولس رسول این نوشته را که در جهت درک محبت الهی خدا در مسیح برای دنیا بود را به پایان برسانم.دعای من نمی توانست دعایی دیگری به غیر از دعای او باشد:

” بنابر این من در برابر پدری زانو می زنم که هر خانواده در آسمان و زمین نام خود را از او گرفته است و دعا می کنم که از گنجهای جلال خود به وسیلۀ روح او در درون خود قوی و نیرومند شوید.و خدا عطا فرماید که مسیح از راه ایمان شما در قلب هایتان ساکن شود و دعا می کنم که شما در محبت ( آگاپه ) ریشه دوانیده و بر پایۀ محبت ( آگاپه ) بنا شوید.تا با همۀ مقدسین قدرت داشته باشید به پهنا و درازا و بلندی و عمق محبت ( آگاپه ) مسیح پی ببرید و آن محبت ( آگاپه ) را در یابید؛اگر چه مافوق فهم بشر است تا از پُری کامل خدا کاملا پُر شوید.” ( نامۀ افسسیان باب ۳ ایات ۱۴ تا ۱۹ ).

ایماندار عزیز به مسیح!

ما محبت آگاپۀ خدا در مسیح که برای گناهان ما بر صلیب مرد را دریافت کرده ایم.این محبت باید در ما جذب شود.و ریشه بدواند،پی بردن به پهنا و درازا و بلندی و عمق مسیح میسر نمی گردد،اگر مسیح در قلب ما ساکن نیست.اگر تمام آن را تسخیر ننموده است.برای دریافت عمق این محبت آگاپه،باید در عمق باشیم نه در سطح!و به عمق محبت مسیح رفتن با زیستن روزانه در این محبت میسر است.عمل کردن به آن.نشان دادن آن.عیسی به شاگردان خود فرمود:” اگر نسبت به همدیگر محبت ( آگاپه ) داشته باشید،همه خواهند فهمید که شاگردان من هستید.” ( یوحنا باب ۱۳ آیۀ ۳۵ ).شاگردان کی؟شاگردان کسی که محبت آگاپۀ خود را به تک تک آنها نشان داد و ثابت کرد.نه تنها در حرف بلکه بر بالای صلیب.همان محبت اولین.محبتی که خود خداوند به ما هشدار می دهد که حاشا که آن را از دست بدهیم.که از چه مقام بلندی سقوط خواهیم کرد.( مکاشفه باب ۲ آیۀ ۴ و ۵ ).

دوست عزیز!خوانندۀ گرامی!

این محبت رایگان است.برای دریافت آن تنها باید به نزد مسیح بیایی و آن را از او بطلبی.تمام محبت آگاپۀ مسیح از آن تست.تمامی قدرت آن.مقام زیستن در آن.تمامی ابعاد آن برای تست. هر که هستی،هر چه هستی،به نزد او بیا و او را بپذیر.محبت او را.اگر نمی دانی چگونه این محبت را دریافت کنی.به سادگی در قلب خود دعا کن که :

” خدایا من گناهکارم.من بتو پشت کرده بودم.من نتوانستم و نمی توانم تو را با اعمال مذهبی خودم خشنود کنم.خدایا من به عیسای مسیح ایمان می آورم که برای گناهان من بر بالای صلیب قربانی شد.مرد.دفن شد.روز سوم قیام کرد.من همین امروز و در همین زمان او را به قلب خودم دعوت میکنم.تا او بیاید و پادشاه قلب من گردد.”

من بر حسب وعدۀ خدا در کلام خود به شما این مژدۀ خوش را می دهم که شما امروز حیات ابدی را در نزد خدا دریافت کرده اید.در محبت خدا ساکن شده اید.محبت آگاپه.در او بمان و در این محبت ریشه کن.جوانه بزن.شکوفه بده.و بارور شو.به امید آن روز برای تو و اهل خانه ات.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

پیدایش باب ۲۷

کتاب پیدایش باب ۲۷: ۱- ۴۶ اسحاق به سن پیری خود رسیده و نویسنده میگوید ...