دوشنبه , ۲۹ مهر ۱۳۹۸
خانه / دفاعیات مسیحی / درک مسایل روحانی در انسان غیر روحانی

درک مسایل روحانی در انسان غیر روحانی

عدم درک مسایل روحانی در انسان غیر روحانی

نوشتۀ ح. گ

کلام خداوند میفرماید:” خداوند خدا پس آدم را از خاک زمین بسرشت و در بینی وی روح حیات دمید و آدم نفس زنده شد.”

( پیدایش ۲ : ۷ ) این قبل از شکستن قانون خدا توسط انسان بود.پس از ارتکاب گناه توسط او ،کلام خدا میفرماید:” و خداوند گفت روح من در انسان دائما داوری نخواهد کرد زیرا که او نیز بشر است.” سپس کلام ادامه میدهد که :” و خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است و هر تصور از خیال های دل وی دایما محض شرارت است.” ( پیدایش ۶ : ۳ و ۵ )  آیا میتوانیم بگوییم که : با بودن روح خدا در انسان سرشته شده از گِل: دانستن خطا ،مشارکت زن و مرد ، شرم از گناه خود و شرم از خدا بدلیل گناه خود؛ در یک کلام  معرفت و درک روحانی وجود داشت و بنا بود باشد؛با انجام گناه و لکه دار شدن مکان روح پاک که دیگر ماندنش در منزلی ناپاک میسر نبود در یک کلام  درک معرفت و روحانیتِ زندگی ،انسان را ترک کرد.نتایج این واقعه یعنی عدم معرفت روحانی و درک درست و صحیح از آن تکان دهنده و موحش بود:

قائن بدون آن برادر خود را کشت.نوح بدون آن مست شراب شد.ابراهیم بدون آن دروغ گفت ،اسحاق فرزند او نیز.اسماعیل بدون او با برادرانش همواره در جنگ بود.یعقوب بدون آن با نیرنگ نخست زاده گی ای را که متعلق به او نبود را از برادرش گرفت.یوسف بدون آن برکت منسی را بر افرایم ترجیح داد.موسی بدون آن پنج بار با خدا مخالفت نمود.هارون کاهن بدون آن برای قوم اسرائیل گوسالۀ طلایی را ساخت.قوم اسرائیل بدون آن  پادشاهی انسان را بر پادشاهی خدا ترجیح داد.شائول بدون آن قصد قتل داود را کرد و داود بدون آن در یک آن در گناه افتاد.سلیمان که بنظر می آمد به اندازۀ کافی از آن را باید میداشت گویا لحظه ای بدون آن بت پرست شد و وجود خدا را به زیر سوال برد… تا آن روز معین خدا، روزی که عیسای مسیح پایش را بر روی زمین گذاشت.تا این رابطۀ خراب شدۀ انسان با خدا را گویی برای همیشه شفا بخشد.رابطه ای که تنها به یک شرط ممکن بود شفا یابد.اگر شرارت گناه انسان و عدم درک روحانیت و معرفت شناخت خدا در انسان او را مقروض و بدهکار به خدا کرده و نتیجتا محکوم به مرگ ابدی کرده بود .مرگ مسیح بر بالای صلیب پرداخت کنندۀ آن بدهی و قرض انسان به خدا و برگردانندۀ آن درک روحانیت و معرفت شناخت خدا به انسان و پایان آن محکومیت بود آن هم برای همیشه. به چه دلیل این را ادعا می کنیم؟تنها کسی میتوانست با ما از معرفت و درک مسایل روحانی سخن بگوید و ما را در روح دوباره زنده سازد که اولا خود هرگز گناه را نشناخته باشد یعنی معرفت روحانی او کامل و بی نقص می بود دوما میتوانست ما را از روح  و معرفت آسمانی پر ساخته تا ما از این سنگینی و خماری زمین در آمده سوما ما را از تعالیم روحانی خود سرشار سازد چهارما تماما دید و نگاه ما را به اطراف خود نه اینکه تازه کند بلکه تماما عوض سازد .اگر تا دیروز سیاه می دیدیم اکنون سفید ببینیم؛و این بدون زایشی دوباره برای انسانِ سنگین شده در تباهی و سیاهی گناه میسر نبود ؛و ما میدانیم که هر زایشی با درد و گریه و فشاری غیر قابل تحمل همراه میباشد شاید به همین دلیل است که بسیاری از مردم امروز ترجیح میدهند تا آن را تجربه ننمایند و قانع باشند به همانی که دارند!اما تولد روحانی بدون آبستن شدن روحانی ممکن نخواهد بود؛ و این دقیقا کاری بود که عیسای مسیح در سه سالی که در بین مردم روی زمین بود انجام داد و آن را تمام کرد.برای آنان از اسراری سخن گفت که تاکنون هیچ کس با آنها سخن نگفته بود یعنی از آسمان. به همین دلیل بود که او به شاگردان خود فرمود :” بدانید که پیامبران و نیک مردان بسیاری آرزو داشتند که آنچه را شما اکنون می بینید ببینند و ندیدند و آنچه را شما میشنوید بشنوند و نشنیدند.” ( متی ۱۳ : ۱۷ ) یعنی همانطور که مزمور نویس قبلا در بارۀ ” ماشیح ” یا مسیحای موعود نوشته بود:” چیزهایی را بیان خواهم نمود که از بدو خلقت عالم پوشیده مانده است.” ( مزمور ۷۸ : ۲ و متی ۱۳ : ۳۵ ) اما آیا مردم زمان مسیح گفته های آسمانی او را درک میکردند؟پاسخ بسیار صریح و روشن است.اگر مسیح قصد میکرد تا بدون گفتن مثل ها  این تعالیم را به انسان می داد آنها نمی فهمیدند و گویی کاسۀ مغز آنها کشش آن را نمی داشت.آنچه که در آن می ریخت بیشتر از حجم ظرف مغز انسان بود!” و به مثل های بسیار مانند اینها بقدری که استطاعت شنیده داشتند کلام را بدیشان بیان فرمود.” ( مرقس ۴ : ۳۳ ) و درست در شبی که تسلیم دشمنان و گناهکاران می گشت به شاگردان خود فرمود :” بسیار چیزهای دیگر نیز دارم به شما بگویم لکن الان طاقت تحمل آنها را ندارید.” ( یوحنا ۱۶ : ۱۲ ) متاسفانه گویی این ضعف امروز نیز در بین همان انسان ها وجود دارد.چرا؟ اشکال این عدم درک روحانی کجاست ؟عیسای مسیح به این سوال پاسخ می دهد:” زیرا هر جا گنج تو است دل تو نیز در آنجا خواهد بود.” ( متی ۶ : ۲۱ ) اگر دل مردم زمان مسیح در شریعت و بت ها و فلسفه های تازه اسیر بود و روحانیت او را درک نمی کردند ،دل و ذهن مردم امروز در قدرت ” من ” ،شهوت قدرت و مقام ” من ” ، پیشرفت ” من ” ، تکنولوژی و علم  ” من ” نهفته است  از اینرو روحانیت را درک نمیکند و این مرز و محدودیت  ندارد.عدم درک مسایل روحانی مختص قشر خاص و طبقۀ معلومی نیست همه با هر درجه و نامی چه در زمان مسیح و چه امروز روحانیت تعالیم عیسای مسیح را درک نکردند و نمی کنند.بنده قصد دارم تا شما را با شش رویداد کاملا مجزا و متفاوت در زمان و مکانی متفاوت رودررو نمایم تا شما خود ببینید که درک مسایل و هضم پدیده های الهی تنها مخصوص قشر بیسواد و غیر روحانی نیست!حتی اعضای حوزۀ علمیه ، فقها  و انبیاء نیز در درک آن گیج خواهند بود به همان اندازه که فردی عادی!سپس نگاهی خواهید داشت به اینکه چگونه میتوانیم این پدیده ها و تعالیم آسمانی مسیح را درک نماییم.

چهار گروه متفاوت و یک عدم درک روحانی

گروه اول ،بخش اول : شاگردان عیسای مسیح

( انجیل متی فصل ۱۵ آیات ۱۰ تا ۲۰ )

فریسیان و مذهبیون دینی یهود از مسیح و شاگردان او ایراد میگیرند که آنها آداب و رسوم شریعت را دنبال نمیکنند.البته تمام ایراد آنها بر این بود که چرا شاگردان او قبل از خوردن غذا دستهایشان را نمی شویند.مسیح نیز آنها را نه با ظاهر شریعت موسی بلکه با بطن و قلب شریعت موسی رودررو میسازد.محبت .گذشت.احترام.وقتی گفتگوی او با مذهبیون یهود تمامی میشود او مردم را پیش خود میخواند و به آنها میفرماید:” به من گوش دهید و این را بدانید که انسان بوسیلۀ آنچه میخورد و می نوشد نجس نمی شود بلکه آن چیزی که از دهان او بیرون می آید و او را نجس می سازد.” ما در پایان این فرمایش سوالی از مردم برای درک این مطلب نمی خوانیم .اما شاگردان ،متی میگوید پطرس و مرقس میگوید شاگردان ،بعدا که با استاد خود تنها شدند از او پرسیدند.که این را برایشان توضیح دهد.پاسخ مسیح نه به پطرس بلکه به همۀ شاگردان است:” پس شما هنوز هم این چیزها را درک نمیکنید؟” مرقس جامع تر مینویسد:” آیا شما هم مثل دیگران کودن هستید؟” سپس عیسای مسیح گفتۀ خود را میشکافد و آنها میفهمند.

گروه اول،بخش دوم :شاگردان عیسای مسیح

( انجیل متی فصل ۱۵ آیات ۳۲ تا ۳۹ و متی ۱۶ : ۵ تا ۱۲ )

تازه عیسای مسیح در معجزۀ عظیمی غریب به چهار هزار نفر را با تعدادی ماهی  کوچک و هفت قرص نان سیر کرده بود.همه خورده و سیر شده بودند.شاگردان و مردم تماما بهت زده و غرق این شگفتی عظیم بودند.این دومین باری بود که او به یکچنین معجزۀ بزرگی دست زده بود.سپس دین داران و مذهبیون به حضور مسیح آمده و از او معجزه می خواهند و او که نیاز آنان را و دل آنان را می دانست معجزه ای برای آنان نکرد در عوض به شاگردان فرمود :” آگاه باشید که از خمیر مایۀ فریسیان و صدوقیان احتیاط کنید.” کلام میگوید که شاگردان در این لحظه پچپچه کردند و :” در خود تفکر نموده و گفتند از آن است که نان بر نداشته ایم.” اینها همان شاگردانی بودند که با دست خود هفت قرص نان و چند تکه ماهی را بین چهار هزار نفر پخش کرده و با چشم خود دیده بودند که همه خورده و سیر شده بودند پس چرا باید یک چنین شکی به خود راه میدادند؟و یا چنین گیجی ای از درک اصل مطلب مورد نظر مسیح؟پس عیسای خداوند به آنان به این گیجی آنان اینگونه پاسخ میدهد :” ای سست ایمانان چرا در خود تفکر می کنید از آن جهت که نان نیاورده اید؟آیا هنوز نفهمیده و یاد نیاورده اید آن پنج نان و پنج هزار نفر و چند سبد را که برداشتید و نه آن هفت نان و چهار هزار نفر و چند زنبیلی را که برداشتید؟پس چرا نفهمیدید که در بارۀ نان شما را نگفتم که از خمیر مایۀ فریسیان و صدوقیان احتیاط کنید.” کلام سپس اضافه میکند تازه آنگاه بود که شاگردان او به اصل مطلب مورد اشارۀ مسیح پس بردند.” آنگاه دریافتند که نه از خمیر مایۀ نان بلکه از تعلیم فریسیان و صدوقیان حکم به احتیاط فرموده است.”

گروه اول ، بخش سوم : شاگردان عیسای مسیح

( انجیل یوحنا فصل ۴ آیات ۳۱  تا ۳۴ )

 در یک عمل کاملا غیر عادی برای عیسایی که بر باور شاگردان مسیحای موعود بود که بود،او در راه خود از روستای سامره میگذرد .به یاد داشته باشید که اهالی اسرائیل به هیچ عنوان با سامری ها گفتگو و مراوده نداشتند.هیچ اسرائیلی از خاک آنان رد نمی شد.آنها مسیر خود را بسیار طولانی میکردند و سامره را دور میزدند تنها به این دلیل که از آن رد نشوند!تصور کنید عیسای مسیح از میان سامره گذشته در یک ظهر داغ و گرم تابستانی خسته و تشنه نزدیک چاه یعقوب می نشیند به این امید که کسی با دلو خود که از چاه آب می کشد جرعه ای نیز به او دهد.خداوند تشنه بود.در این اثنا زنی سامره به لب چاه می اید گویی به سر قرار خود با خدا.در یک گفتگویی ساده و عمیق زن قلب خود را تسلیم مسیح نموده و بابت شهادت او در شهر خود بسیاری نیز به مسیح ایمان می آورند.در این زمان شاگردان مسیح از راه می رسند و چه می بینند؟عیسای مسیح با یک سامری صحبت میکند آن هم یک زن سامری!همه گیج و مبهوت از منظره ای که دیده اند شروع به خوردن غذایی که از بازار خریده اند می کنند.اما هیچ کس جرات نمیکند از عیسای مسیح بپرسد که چرا با این زن سامری حرف میزنی و یا اینکه موضوع گفتگوی شما چیست؟تا اینکه آنها به مسیح اشاره می کنند که چیزی بخورد.مسیح جواب میدهد:” من غذایی دارم که بخورم و شما آن را نمی دانید.” مسیح قصد دارد تا با یک سنگ دو گنجشک را بزند!هم سوءظن شاگردان را رفع نماید و هم درسی دیگر به آنها دهد.اما استنتاج منطقی انسانی این را حکم میکند که نتیجه بگیریم:

” مگر کسی برای او خوراکی آورده باشد.” یعنی همانی که شاگردان مسیح حدس زده بودند.اما مسیح که خدا بود و از افکار آنان با خبر به فکر آنان این پاسخ را می دهد:” عیسی بدیشان گفت خوراک من آن است که خواهش فرستندۀ خود را به عمل آورم و کار  او را انجام رسانم.”

گروه دوم :پیرمردی استاد شریعت

( انجیل یوحنا فصل ۳ آیات ۱ تا ۳۶ )

اکنون شهرت و آوازۀ مسیح در تمام اورشلیم و یهودیه پخش شده بود.بعد از آنکه در روستای قانا  آب را به شراب تبدیل نموده و در معبد اورشلیم  بازاری ها و کبوتر فروشان را متفرق کرده بود .همه متعجب مانده بودند.آیا او همان ” ماشیح ” یا مسیح موعود است؟ او کیست؟از کجا یکچنین قدرتی دارد تا چنین کاری انجام دهد؟ با چنین شخصی که تعالیم و اعمالی عجیب از خود داشت ، مراوده و گفتگو کردن به منزلۀ در خط انداختن آبرو و مقام و شهرت و آوازۀ شخصی بود.اما پیرمردی تشنه و جویای حقیقت  شبانه تمام اینها را به خطر انداخته و به ملاقات مسیح می آید.اسم او نیقودیموس بود.یوحنا می نویسد ” از روسای یهود بود ” بعدا میخوانیم که او یکی از اعضای شورای یهود ( سنهدرین ) بود.مردی با این مقام بیشک دارای معلومات و دانشی وسیع از نوشتجات انبیاء و شریعت موسی و بندها و قوانین مربوطه میبایست باشد.در ضمن فراموش نکنید که این پیرمرد به سراغ جوانی تقریبا سی و دو،سه ساله آمده است! دلیل آمدن نیقودیموس معلوم نیست.اما آنچه معلوم است دل و نهاد نیقودیموس پیر است که تشنۀ شنیدن و دانستن حقیقتی ست که او یقین داشت در نزد این جوان نجار ناصری بود و او آمده بود تا از آن بشنود و مسیح آن را به او میدهد:” آمین آمین به تو میگویم اگر کسی از سر نو مولود نشود ملکوت خدا را نمیتواند دید.” این مطلب برای نیقودیموس سنگین و غیرقابل هضم آمد:” چگونه ممکن است که انسانی پیر شده باشد مولود گردد آیا می شود که بار دیگر داخل شکم مادر گشته مولود شود؟” این گفتۀ نیقودیموس به ما میگوید که او ابدا گفتۀ مسیح را نفهمیده که هیچ بلکه گیج نیز شده آنقدر که حتی وقتی مسیح در ادامه برای او توضیح میدهد او دوباره سوال خود را تکرار میکند:” چگونه ممکن است که چنین شود.” اینجا بود که مسیح نه او را گویی تمام فیلسوفان و معلمان دنیا آن روز و امروز را از ضعف و خواب عدم درک روحانیت بیدار میکند:” آیا تو معلم اسرائیل هستی و این را نمی دانی؟”

گروه سوم: یک زن 

( انجیل یوحنا فصل ۴  آیات ۱ تا ۴۲ )

برگردیم به همان ظهر داغ روستای سامره.جایی که مسیح تشنه در انتظار کسی است تا آبی از چاه کشیده و او را کمی آب دهد.زنی سامری از راه میرسد مسیح از او میخواهد تا به او کمی آب دهد.این بار این زن سامری است که خود متعجب است که این اسرائیلی با او حرف میزند که هیچ ،آب هم از او میخواهد.مسیح در تعجب زن به او میگوید:” اگر بخشش خدا را میدانستی و کیست که بتو می گوید آب به من بده هر آینه تو از او خواهش می کردی و به تو آب زنده عطا می کرد.” اصلا چه لزومی داشت مسیح این را به زن بگوید؟او تشنه بود و آب میخواست .آب را میگرفت،میخورد و بدون کلامی حرف منتظر شاگردانش میماند.اسرائیلی دیگری شاید اینکار را میکرد اما نه عیسای مسیح.آن زن با پای خود و بنا به قرار الهی در آنجا بود.زن نمی دانست اما مسیح این را بخوبی میدانست.پس فرصت را غنیمت شمرد و نه ناگهان بلکه گوشه ای از پردۀ الهی را برای زن به آرامی کنار زد.زن ابدا کشش درک این ” آب زنده ” را نداشت که مسیح داشت  و میتوانست به او بدهد.پس در تعجب پرسید:” ای آقا دلو نداری و چاه عمیق است پس از کجا آب زنده داری؟” بعد زن به چاه یعقوب که در آنجا بود گویی مینازد!اما مسیح بار دیگر آن پرده را اینبار کمی بیشتر کنار میزند:” هر که از این آب بنوشد باز تشنه گردد ( کمی مکث کنید و سعی کنید تا چهرۀ زن را در روبروی خود تصور کنید.چه میبینید؟دو چشم گرد شده که به هم فشرده میشد.دهانی نیمه باز.صورتی سفت و سخت.و بدنی که تکان نمیخورد ) لیکن کسی که از آبی که من به او میدهم بنوشد ابدا تشنه نخواهد شد بلکه آن آبی که به او میدهم در او چشمۀ آبی گردد که تا حیات جاودانی می جوشد.” اولین چیزی که زن با شنیدن این جمله به ذهنش رسید این بود که دیگر از آب کشیدن و گذاشت کوزۀ سفالی بر سر خود راحت شده است و این جوان قصد دارد تا این کار را برایش انجام دهد.پس میگوید:” ای آقا آن آب را به من بده تا دیگر تشنه نگردم و به اینجا به جهت آب کشیدن نیایم.”

گروه چهارم: یک نبی

( انجیل لوقا فصل ۷ آیات ۱۸ تا ۲۳ )

شاید غریب به یک سال از تعمید مسیح از دستان یحیی گذشته بود.یحیی اما بدلیل ایستادن در برابر حقیقت شریعت و بیان گستاخانۀ آن در زندان افتاده بود.در زندان بود که گویی یحیی تمام کارهای خودش را تعمید هایی که داده بود،موعظه هایی که کرده بود را برای خود به زیر سوال میبرد که آیا درست بوده یا نه؟اگر برای خدمت به خدا بوده پس چرا باید در زندان باشد؟اگر در زندان است پس چرا خدا او را آزاد نمیکند؟ وقایع موجود نه تنها خودش خودش را به زیر سوال میبرد بلکه به محض شنیدن خبر عجیب زنده شدن پسر مرده ای بدست مسیح او تماما مبهوت گردید.پس شاگردان خود را به نزد مسیح میفرستد با این سوال که :” آیا تو آن کسی هستی که قرار است بیاید یا منتظر دیگری باشیم؟” بیاد داشته باشید که این همان یحیی بود که در رود اردن مسیح را مانع شد تا از او تعمید بگیرد و گفت که او باید از مسیح تعمید بگیرد.در ضمن این یحیی بود که به شاگردان خود رو کرده و گفته بود که ببینید آن برۀ خدا را که گناهان دنیا را بر می دارد.در ضمن این خود یحیی بود که خود را حتی لایق نمی دید تا بندهای کفش مسیح  را ببندد.پس چه شده بود؟چه بر سر یحیی آمده بود؟یحیای نبی.پاسخ سرد و گستاخانه است.او درک روحانی و فهم آن را در زیر فشار زندان و روزهای سخت خود از دست داده بود.

همانطور که دیدیم درک نکردن مفهوم سخنان مسیح که تماما آسمانی بود طیفی بزرگ را شامل میگشت.تازه آن زمان است که در

می یابیم که چرا مسیح بیشتر پیام ها و تعالیم خود را در قالب مثل ها با مردم در میان میگذاشت.از اصطلاحات کشاورزی و عامۀ روز و وسایل و گفتگوهای روزمره استفاده میکرد.خدا در مثال های او باغبان بود.کلام خدا دانۀ بذر.خودش را به شبانی یا شاخۀ تاک یا غلامی معرفی میکرد.شاگردانش را به کارگران.ایمانداران را به مهمانان. درد و سختی روزگار را به درد زایمان.پادشاهی آسمانی را به دانۀ خردل.به مروارید.به سه پیالۀ آرد.تور ماهیگیری… اگر عیسای مسیح قصد مینمود تا با این زبان و مثالها با ما سخن نگوید ما امروز از او هیچ نمی دانستیم.او که گویی از سیاره ای دیگر به کرۀ خاکی و گناه آلود ما پا گذاشته بود.اگر عیسای مسیح در مقابل سختی درک شاگردان و مردم از گفته های خود اگر با سخاوت و فروتنی خالص و بی ریا معنا و مفهوم آنها را برای آنان نمی شکافت،امروز در دست ما کلافی سردرگم و یک گیجی مطلق بود.شخصیت او شناخته نمیشد.نجات و مژدۀ آن غیر قابل هضم میگشت و راه او راهی متعلق به موجودات آسمانی و فرشتگان میگشت که تنها آنها می توانند درک کنند و آن را بفهمند.اما خدا را و فیض او را شکر میگوییم که از سر برکت و خویشتنداری و مهر خود از زبانی ساده و روستایی و با صبر و بردباری ،سخت دلی و کند ذهنی انسان را تحمل نمود و ذره ذره آنها را از منابع  آسمانی خود سرشار نمود.به همین دلیل امروز ما میتوانیم بر حسب آنچه که برای ما از کتابمقدس باقی مانده و البته از امتیاز زمان ،زمانی که تمام کتابمقدس جمع آوری شده و به زبان من و تو ترجمه شده است سود ببریم و بازگشایی این اسرار و معارف الهی را در یک جمع بندی جامع ملاحظه کنیم.ببینیم که چگونه میتوانیم گفته ها و تعالیم مسیح را درک نماییم و زندگی ای سراسر روحانی در دنیایی سراسر غیر روحانی داشته باشیم.

درک مسایل روحانی چگونه میسر است؟

بنده قصد ندارم مانند دکتری نسخه برای شما بنویسم!اما با جمع بندی تعالیم عیسای خداوند و نوشتجات رسولان و موجودیت و صداقت کتابمقدس میتوان درک مسایل روحانی را اصولا از چند پایگاه اساسی آغاز و تقویت نمود:

  1. هرگز به دانش و معلومات و حکمت خود نبالیم.خدا به همۀ ما ثابت نموده است که ” حکمت این جهان پوچ و بی معنی است.”

                                                                                                                       ( اول قرنتیان ۱ : ۲۰ )

۲- حکمت را نه از انسان و نه از دنیا بلکه از خدا درخواست کنیم. ” اگر کسی از شما فاقد حکمت باشد آن را از خدا بخواهد و خدایی که همه چیز را با سخاوت می بخشد و انسان را سرزنش نمیکند آن را به او خواهد داد.” ( یعقوب ۱ : ۵ )

    3- باید آماده و تشنۀ یک سفر روحانی باشیم تا روحانیت را بتوانیم آغاز نماییم.” هم شکل این جهان نشوید بلکه بوسیلۀ تجدید افکار وجود شما تغییر شکل یابد تا بتوانید ارادۀ خدا را تشخیص بدهید.” ( رومیان ۱۱ : ۲ )

  • تماما در زیستن در مسیح تازه و نو شویم.” باید از آن زندگی ای که در گذشته داشتید دست بکشید و آن آدمی که در پیش بودید از خود دور سازید.” ( افسسیان ۴ : ۲۲ )
  • مطالعۀ مستقیم ، زنده و پویای کتابمقدس را فراموش نکنیم.” تمام کتابمقدس از الهام خداست و برای تعلیم حقیقت ،سرزنش خطا ،اصلاح معایب و پرورش ما در نیکی مفید است.تا مرد خدا را برای هر کار نیکو کاملا آماده و مجهز باشد.” ( دوم تیموتائوس ۳ : ۱۶ )
  • گفته ها و نظرات بیرون و خود را با میزان و معیار کتابمقدس بسنجیم تا حقانیت و خالص بودن آن را بتوانیم دریابیم.” مرا موافق کلام خود برپا بدار.” ( مزمور ۱۱۹ : ۲۹ )
  • شنوندگان خوبی باشیم.” ای خدا به گوش های خود شنیده ایم.” ( مزمور ۴۴ : ۱ ) و ” ایمان از شنیدن پیام پدید می آید.”

                                                                                                                               ( رومیان ۱۰ : ۱۷ )

  • روح خود را به همت روح القدس آماده سازیم تا بتوانیم به اعماق روحانیت فرو رویم. ” دعا میکنم که …بوسیلۀ روح او در درون خود قوی و نیرومند شوید…در محبت ریشه دوانیده و بر پایۀ محبت بنا شوید تا با همۀ مقدسین قدرت داشته باشید به پهنا و درازا و بلندی و عمق محبت مسیح پی ببرید و آن محبت را دریابید اگر چه مافوق فهم بشر است تا از پری کامل خدا کاملا پر شوید.” ( افسسیان ۳ : ۱۶ – ۱۹ )
  • هرگز فراموش نکنیم که روحانی زندگی کردن و روحانی فکر کردن به معنای ترک دنیا و فاصله گرفتن از دنیا نیست بلکه نحوۀ چگونه زیستن و شیوۀ مقابله با شرارت اطراف ما در زندگی ماست.:” به درگاه تو دعا میکنم نه برای اینکه آنان را از جهان ببری بلکه تا آنان را از شرارت و شیطان محافظت فرمایی.” ( یوحنا ۱۷ : ۱۵ )
  • هرگز فراموش نکنیم  همانگونه که ” دانه باید در دل خاک بمیرد تا رشد کند “ ما نیز باید در گذشتۀ غیر روحانی خود بمیریم تا در روحانیت رشد کنیم.” همین طور شما نیز باید خود را نسبت به گناه مرده اما نسبت به خدا در اتحاد با مسیح عیسی زنده بدانید.” ( رومیان ۶ : ۱۱ )
  • روحانیت و درک آن ممکن است یک آن باشد اما زیستن و تبدیل شدن به آن تمام عمر است.:” به تدریج در جلالی روز افزون به شکل او مبدل می شویم و این کار ،کار خداوند یعنی روح القدس است.” ( دوم قرنتیان ۳ : ۱۸ )

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

پیدایش باب ۲۷

کتاب پیدایش باب ۲۷: ۱- ۴۶ اسحاق به سن پیری خود رسیده و نویسنده میگوید ...