پنج شنبه , ۲۱ آذر ۱۳۹۸
خانه / ادبیات مسیحی / روزی که توانستم در صلح زندگی کنم

روزی که توانستم در صلح زندگی کنم

روزی که توانستم در آرامش و صلح زندگی کنم

                          آرامش و صلحی بالاتر از فهم بشر در انتظار شماست 

آدمیزاد تخم اضطراب و دلهره را زمانی در دل خود کاشت که از خالق و سازندۀ خود به دلیل گناه دور شد.تنها شد.بی او شد.مانند گوسفندی که از چوپان و گله دور می افتد طعمۀ لذیذی شد برای درندگان دلهره و آشوب.خدایان اضطراب.دیوهای سراسیمگی ، حشرات موذی آشفتگی ،بی قراری.

در همین چند سال گذشته درآمدی که پزشکان روانشناس برای مداوای بیماران خود به حساب بانکی خود ریخته  و منفعت هنگفتی که کارخانه ها و تولید کنندگان داروهای ضد اضطراب و دلهره گی به جیب زده اند آنقدر نجومی بوده که بشر با آن می توانست فقر و گرسنگی را در قارۀ افریقا برای ابد ریشه کن کند!تحقیقات پزشکی نشان داده است که تنها در کشور پیشرفتۀ آمریکا که بنظر می رسد زندگی و زیستن در آن بسیار ایده آل دنیا می باشد و مردم رویای آمدن و زندگی کردن به آن را دارند ،سالیانه قریب به ۱۷ میلیون نفر از بیماری دلهرگی و اضطراب رنج می برند.از حدود سنی دوازده سالگی تا صد سالگی!هزینۀ مداوای این تعداد را تقریبا ۵۲ بیلیون دلار تخمین زده اند(!).اکنون این با شماست که کشورهای تحت فشار فقر و استبداد و دیکتاتوری را در نظر بگیرید که میزان پزشکی و مداوای این بیماران هرگز به چشم دنیا نمی آید.و بقولنا مردم میسوزند و میسازند!

اشتباه نکنید ،بدن انسان متشکل از خون و گوشت و سلول ها و میلیون ها بافت می باشد.اگر هر کدام از آنها نامنظم عمل نماید فردا صبح در مطب دکتر خواهیم بود ! و هیچ کس با این عمل مخالف نیست.بیماری باید علاج شود و به همین دلیل خداوند پزشکان را به دانش خود مجهز نمود.اما قریب به نود درصد دلهرگی و اضطراب و دلشورگی در زندگی نه در بافت های جسمی و فیزیکی ،نه در خون و گوشت و پوست بلکه در روان آدمی شکل میگیرد.در شخصیت آدمی.و دلیل پیدا شدن سر و کلۀ آن بسیار واضح است : دلهرگی و اضطراب زمانی بوجود می اید که صلح و آرامش نیست!

 دلهرگی و اضطراب زمانی بوجود می اید که جایی ،زمانی در گذشته یا حال تمامی بودن و معنای زیستن زندگی بنابه دلایل فراوانی به زیر سوال می رود.ضربه ای در گذشته.زیستن در زیر فشارهای روانی از هر جهت ،چه در گذشته و چه در حال.تمام این ترکیبات برای آدمی دریایی را می سازد طوفانی که گویی قصد بلعیدن کشتی و سرنشینان و ساحل و دنیا را دارد.پس مردمی که در اینچنین شرایطی زندگی کرده و می کنند ،چون پاسخی برای دلیل آن نمی یابند و مستأصل و ناامید زندگی خود را بی معنا و بی دلیل می دانند.دست به خودکشی زده و یا در بیشتر موارد نه تنها خود بلکه مردم اطراف خود را نیز با خود می کشند.تیر اندازی در مراکز فروش،مدارس ،خیابانها،و در سطح جهانی جنگ ها ،انزجارها و دشمنی های بی پایان بین کشورهای اطراف.پس صلح کجاست؟آرامش چرا گویی مانند اکثیری می ماند؟

انسانِ امروز بی صبرانه بدنبال آرامش است.دست به هر راه و شیوه ای می زند تا به آن برسد.و دنیای بیرون راههای فراوانی برای به چنگ آوردن این آرامش به انسان به بن بست رسیده پیشنهاد می کند.از ورزش ها و تمرین های یوگا گرفته تا مسافرت ها و زیستن در کلبه ها و خانه های دوردست در دل طبیعت.از روش و نوع تغذیه تا خواندن و رفتن به جلسات گوناگون.از تمرکز ذهن گرفته تا پناه آوردن به تمرین ها و مراسم دعا خوانی به زبانهایی که اصلا با آن آشنایی ندارد.خلاصه او مانند اسپندی بر روی آتش دود می شود به بالا و پایین می پرد تا به این آرامش دست یابد.آیا موفق شده و یا خواهد شد؟آیا انسان قادر خواهد بود تا به آرامش موقت بدست آمده توسط راههایی که دنیا و علم و متفکران و مذهبیون به او پیشنهاد می دهد چنگ بزند و آن را از آن خود بداند.در آن زندگی کند.در تمام شرایط.در هر اوضاع وخیمی.حتی در دریای طوفانی؟

این مقاله قصد دارد تا تنها راه حل پایان دادن به تمامی آشوب ها و اضطرابهای شما را پیش روی شما بگذارد.این با شماست که آن را بپذیرید و با آن زندگی کنید و به دنیای آن پا بگذارید و یا اینکه برگردید به جایی که از آن آمدید.

  سرچشمۀ آرامش و صلح

مزمور نویس می نویسد:” خدا ملجاء ماست و مددکاری که در تنگی ها فورا یافت می شود.پس نخواهیم ترسید اگر چه جهان مبدل گردد و کوهها در قعر دریا بلرزش آید .اگر چه آبهایش آشوب کنند و به جوش آیند و کوهها از سرکشی آن متزلزل گردند.” ( مزمور ۴۶ : ۱-۳ )

مزمور نویس اینجا بالای منبر نرفته و نفسش هم از جای گرم در نمی آید!او از خود نیز می گوید. ” ملجاء ماست ” ، ” نخواهیم ترسید “.

در ضمن او از اوضاع و شرایطی بسیار وخیم سخن می گوید : جهان مبدل شود…زلزله های عظیم روی دهد…دریا آشوب کند و تا بالای کوهها بالا رود…سپس می گوید : او نخواهد ترسید…به رغم وجود تمام این شرایط او نخواهد ترسید…چرا؟

 لطفا نگاه کنید که چگونه همه چیز و تمامی وقایع بر روی یک ستون ایستاده است. ” خدا ” .خداست که در این مزمور ملجاست.مددکار است.نخواهم ترسید چون او اینجاست.اگر که کوهها و دریا بلرزش آیند باز هم نمی ترسم چون ” خدا پناهگاه من است.” و همین را داود در سرود خود می خواند :

” خداوند شبان من است …چون از وادی سایۀ موت نیز راه روم از بدی نخواهم ترسید زیرا تو با من هستی.” ( مزمور ۲۳ : ۱ و ۴ )

نکته ای که باید به آن اشاره کرد این است که در هر دو ایه از وجود تنگی و ترس و آشوب و سایۀ موت سخن رفته است.منظورمان چیست؟وجود تمامی آن انگیزه هایی که انسان را به اضطراب و دلهرگی می برد قطعی و غیر قابل انکار است.در حقیقت انسان با آن به دنیا می آید.این نکته ایست که مذاهب دنیا و علم امروز و محققین به شما نمی گویند و اشاره نخواهند کرد.

پژوهشگران نشان داده اند که از تمدن بشری تا خوی حیوانی و طینت گناه آلود انسان فقط بیست سال فاصله است!نوزاد بدنیا آمده را از تمامی نشانه های تمدن دور کنید و او را پرورش دهید.آن موجودی که قرآن آن را اشرف مخلوقات می نامد و می گوید: خدا به فرشته ها گفت در مقابل او زانو بزنند!!حیوان درنده ای خواهد شد که تنها خون می تواند او را سیر سازد.چرا؟زیرا آدمی در ذات گناه آلود بدنیا می آید.

اما می بینیم که خدا از همان ابتدا بدلیل فیض و محبت خود همین انسان نافرمان و آلوده شده به پلیدی را تنها رها ننمود.تلاش او بر این بود تا انسان گناهکار و نااطاعت را به نزد خود برگرداند.پس خود را به او داد.تا انسان با توکل و تکیه زدن به او در تنگی ها و ترس و آشوب و سایۀ موت نترسد.او را تنها پناهگاه خود بداند.به او تکیه نماید و خود را به او بسپرد.

نوح با توکل نمودن به خدا و اعتماد به او کاری ناممکن کرد.ابراهیم با توکل نمودن به خدا و اعتماد به او بر پشت اسحاق هیزم قربانی را گذاشت و از کوه موریا در حالی که کارد و آتش را در دست داشت بالا رفت.یوسف با توکل نمودن به خدا و اعتماد به او اسارت و زندانها را تحمل نمود.موسی با توکل نمودن به خدا و اعتماد به او قوم را به سرزمینی رهبری نمود که خود هرگز وارد آن نشد.ایلیا با توکل نمودن به خدا و اعتماد به او دوران قحطی را تحمل نمود.داود با توکل نمودن به خدا و اعتماد به او غول فلسطینی را نابود کرد و لحظه ای خود را تنها و بی کس ندید وقتی که برای حفظ جان خود سالها از دست شائول فراری بود.دانیال و دوستانش با توکل نمودن به خدا و اعتماد به او توانستند پیروزمند چاه شیران و کورۀ آتش شوند.اشعیاء با داشتن این توکل و اعتماد  آمدن مسیح موعود ،خدمتگزار وفادار خدا ، را دید ؛ارمیاء عهد تازۀ مسیح موعود را ، حزقیال چوپان فداکار را و میکاء تولد نجات دهنده را با توکل نمودن و اعتماد بر خدای زنده در اوج ناامیدی و یاس با قلبی روشن و مطمئن از برآورده شدن وعدۀ خداوند دیدند.شمعون پیر که در معبد مسیح نوزاد را در آغوش گرفت و چشمان خودش را به دیدن نجات خود و اسرائیل سیراب ساخت تمام طول عمر خود با اطمینان و تکیه زدن به همین خدا در ایمان خود استوار ایستاده بود.

تمامی این انسانها مانند من و شما روزی در اضطراب و دلهرگی بسر بردند.اشک ریختند.دندانهایشان را بر هم سائیدند.اما در تمامی آن دوران نگاهشان به کسی بود که با نگریستن به او به آرامشی دست یافتند که دنیای آن روز هرگز نتوانسته بود به آنها بدهد.تمامی این انسانها در آزمایش های سخت ایمان موفق بیرون آمدند و امروز برای من و شما نمونه ای شده اند که به آنها بنگریم و کار عظیم خدا را در دادن آرامش و نجات آدمی ببینیم و به آن ایمان بیاوریم.

آغاز این آرامش و صلح در کجاست؟

اشعیاء نبی می نویسد:” ای خداوند صلح و آرامش کامل به آنهایی که در اندیشه های خود راسخ اند و به تو توکل دارند عطا فرما.توکل شما تا ابد بر خداوند باشد او همیشه حامی شما خواهد بود.” ( اشعیاء ۲۶ : ۳-۴ )

لطفا نگاه کنید به استنتاج های منطقی این آیات:

اگر در اندیشۀ خود به خدا راسخ باشید و به او توکل کنید  آنگاه صلح و آرامش کامل را خواهید یافت.

                                     (الف )                                                                ( ب )

اگر توکل شما تا ابد بر خدا باشد آنگاه او همیشه حامی شما خواهد بود.

                   (الف )                                          ( ب )

در این دو ایه ما رابطه ای مستقیم و زنده بین درون ما و کار خدا می بینیم.مادامی که ما به خدا توکل داریم و در اندیشه های خود به او راسخ هستیم ما صلح و آرامش کامل را خواهیم یافت و او حامی ابدی ما خواهد بود و حمایت او از ما و بودن او با ما دقیقا همان زیستن در صلح و آرامش به رغم طوفان ها و ناملایمات هاست.چرا؟ زیرا او صاحب و بانی آرامش است.او سرچشمۀ آن است.او معدن غنی آن است.او آن زمین نا متزلزل است.پناهگاه ابدی ست. تنها ملجاء نامتغیر نه با شرایط و اوضاع اطراف و نه با شرایط درون ماست . ثابت است.هر چند شرایط ما ممکن است تغییر کند اما حمایت او از ما و پشتیبانی او از ما هرگز تغییر نخواهد یافت.حمایت او از ما همراه با سرزنش و سرکوفت و تحقیر نیست.همراه با سود شخصی نیست.همراهی او گمراهی نیست.اگر بود تمامی پدران ایمان هرگز در بارۀ او بعنوان تنها صخرۀ جاودان سخن نمی گفتند.از او بعنوان تنها نور و امید و شادمانی و نجات ابدی سخن نمی گفتند.

لیکن تمامی داشتن این خدا که خود را اینگونه به ما هدیه داده است به این نکتۀ ظریف اما حیاتی و سرنوشت ساز بستگی دارد: به او توکل نماییم.یعنی به او تکیه کنیم.به او و از او و در او نیاز خود را ببینیم.تنها او.آیا ما دریافت کمک از انسانها را رد می کنیم و رابطۀ اجتماعی آنها را.هرگز.ما در دنیایی زندگی میکنیم که به هم نیازمندیم.دست یاری به سوی انسانی دیگر و یا ایمانداری دیگر دراز کردن دلیل این نیست که ما به خدا توکل نداریم.اما اگر با دست ما دل ما بسوی آن انسان و دست انسان برود آنوقت ما به خدا توکل نکرده ایم.زیرا خدا خدای دلهاست.این دل ماست که باید متعلق به او باشد.به او توکل نماید و از او و در او و با او به آرامش به رغم آشوب ها و اضطراب برسد نه توسط وابستگی به انسان.اینجا جایی ست که خدا شدیدا به ما هشدار داده است و هرگز آن را چشم پوشی نمیکند.ارمیاء نبی با هدایت روح می نویسد:

” خداوند می گوید : کسی را که از من روی بگرداند و به انسان ،به قدرت انسان فانی توکل کند محکوم خواهم کرد.چنین شخصی مثل بوته ای است که در کویر در بیابان بی آب و علف یا در سرزمین شوره زار می روید و خیر و برکتی نخواهد دید.اما به کسی که به من توکل کرده است برکت خواهم داد.او مثل درختی است که در کنار آبی روئیده و در زمین پر آب ریشه دوانیده است.از هوای گرم هراسی ندارد ،چون برگ هایش همچنان سبز می مانند از نباریدن باران نیز نگران نیست ،و همچنان میوه خواهد آورد.” ( ارمیاء ۱۷ : ۵- ۸ )

آنچه خدا به ما پیشنهاد می دهد تمام خود اوست.پس آیا ما نباید تمام خودمان را به او بدهیم؟

یادآوری

نکته ای که ما نباید آن را هرگز فراموش کنیم این است که توکل نمودن و زیستن در آرامش خدا تنها برای روزهای آفتابی زندگی نیست و کتابمقدس نیز قصد ندارد که این را بیان کند.بیشتر ادیان حاضر دنیا و فلسفه های موجود دنیا درست در دریای طوفانی زندگی ست که کشتی خود را غرق شده می بینند و تمامی خود را به باد داده و به سر خود زده که :” در حال غرق شدن هستیم!”.آنها نمی دانند آنجایی که باید آرامش داشته و به خدا توکل نمایند تنها در روزهای آرام زندگی نیست.بلکه در روزهای آشفتۀ زندگی بیشتر.اگر آشوب و اضطراب رسید و ما با توکل به خدا آرام شده و زیستیم آنگاه سبب می گردد که در روزهای آرام زندگی هرگز بی شکرگزاری از خدا بسر نبریم.تا مجددا برای طوفان بعدی آماده باشیم که آرامش خود را حفظ نموده و در آن تنفس نماییم.

گشته ایم ما یافتمی نشود!

شاید سوال کنید که :من چگونه میتوانم به این باور توکل و تکیه کردن به خدا برسم و بدانم که رسیده ام؟بدانم که اعتماد و اطمینان به او را در روزهای سخت و دشوار زندگی در خود و با خود دارم؟از اینرو میتوانم در آرامش زندگی کنم.

دوست من!

اگر خدای که باید به آن تکیه کنی را نمی شناسی چگونه میتوانی به او توکل نمایی؟اگر نمی دانی که او در روزهای طوفانی کجاست چگونه می توانی به او تکیه کنی؟اگر اسمش را نمی دانی چه می خواهی صدایش کنی؟!توکل کردن و دریافت اعتماد خدا به قلب و جان خود در روزهای طوفانی زندگی بدون شناخت او ناممکن است.راه توکل و تکیه کردن به خدا از طریق دنبال کردن مراسم مذهبی و تکرار مجموعه ای از دعاها و ذکرهای که حتی بت پرستان و جادو گران آن را می دانند نیست.درک این توکل و تکیه کردن به خدا از زمانی آغاز میگردد که شما به نزد تخت داوری خدا رفته خودتان را به او تقدیم نموده ،خود را تسلیم او کرده ،گناهان و نافرمانی خود را به او اعتراف کرده و هدیۀ او را (همان آرامش و حیات ابدی ) دریافت نمایید:

 یعنی عیسای مسیح .

زمانی که عیسای مسیح به شاگردانش فرمود:” دل های شما مضطرب نشود به خدا توکل نمایید ،به من نیز ایمان داشته باشید.” ( یوحنا ۱۴ : ۱ ) در حقیقت تمامی خدا را به ما داد.تا ما با ایمان به او تمام خدا را دریافت نموده ،دل هایمان مضطرب نشود به خدا توکل نموده و در تکمیل شدن این طرح الهی به او نیز ایمان بیاوریم .نتیجۀ الهی این اتحاد ما در مسیح و ایمان به او این را حاصل می کند که :” نگران هیچ چیز نباشید بلکه همیشه در هر مورد با دعا و مناجات و سپاسگزاری تقاضاهای خود را در پیشگاه خدا ابراز نمایید و آرامش الهی که بالاتر از فهم بشر است دل ها و افکار شما را در مسیح عیسی حفظ خواهد کرد.” ( فیلیپیان ۴ :۶-۷ )

این هدیه و آرامش الهی ،عیسای مسیح ، در انتظار شماست. شما یا آن را دریافت مینمایید یا نه. پزشکان و محققین علم پزشکی ثابت نموده اند که دیر یا زود هر کس به دورانی می رسد که به بیماری اضطراب و نگرانی دچار می شود.اگر روزی به اینجا رسیدید و به اطراف خود نگاه کردید و دریافتید که همه شما را ترک کرده اند و شما در این آشوب و دلهرگی تنها هستید.نامش را به زبان بیاورید ، او برای بیماران روح و جسم آمده ، او آنجا خواهد بود.با شما. در کنار شما.هر چند شما در باغ جتسیمانی جایی که “جانش از شدت غم و اندوه در اضطراب مرگ بود “به خواب رفته بودید یا که اصلا آنجا نبودید .ساعتی هم که او به دست سربازان و بیگانگان توهین و خوار شد ،شلاق خورد ،توهین شد ،آب دهان بر رویش انداخته شد شما آنجا نبودید. لحظه ای که بالای صلیب بر میخ ها زجر کشید آنجا نبودید.در قبر تاریک هم  شما با او نبودید.در دنیای مرگ هم با او نبودید.هر چند شما در هیچکدام از این ساعتهای طوفانی زندگی او که پر از آشوب و اضطراب بود با او نبودید.اما او ،همین که از مرگ قیام کرد و زنده برخاست به نزد تو آمد و رو به تو فرمود :” صلح و سلامتی و آرامش بر تو باد “…

او را بگیر!از آن تست!مال تست!تصاحبش کن!

بندۀ خدا ،غلام مسیح

ح گ.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

درّه رویا، دعای پیورتن های مسیحی ۳

خدای همه چیز ای خدایی که همه چیز را پیروزمند خواهی شد هیچ آسایشی در ...