دوشنبه , ۲۹ مهر ۱۳۹۸
خانه / ادبیات مسیحی / سرخ و سبز و زرد، هدیه غیر قابل وصف خدا

سرخ و سبز و زرد، هدیه غیر قابل وصف خدا

سرخ و سبز و زرد، هدیه غیرقابل وصف خدا

نوشتۀ: ح.گ

تولد عیسای مسیح بر شما مبارکباد! دو روز دیگر ایمانداران مسیحی شاید هم کسانی که مسیحی نیستند دور درختی که به زیبایی تزیین شده است مینشینند. چشمان همه از خرد و کلان به هدایای به زیبایی و ظرافت بسته بندی شده زیر درخت خیره گشته است. در اوج چنین التهاب صبح زیبایی که دل ما شیفته ندانستی های پیچیده شده در بسته هایی با کاغذهایی زیبا و براق و دلپسند و خوش نما میباشد، در اوج حل شدن در میان رسمی مکرر و یک بی حسی که دلیلش را نمیدانم چیست، درست زمانی که چشمان همه به زیر درخت خیره گشته است، چه بسا چشمی به هدیه ایی که بر درخت آویخته گشته است هیچ نظر نکند.

در این صبح بسیار زیبا در اوج بیقراری و شوق کودکان، هدایای بسته بندی شده را یکی پس از دیگری از زیر درخت بیرون کشیده و آن را باز میکنند. بوی چایی داغ اتاق را پر کرده و اگر اهل قهوه باشید، بوی غلیظ قهوه انگاری در لابلای شاخه های درخت کریسمس و مبلها فضای خانه را اشباع کرده است. همهمه است و شوق زندگی. همه در لباسهای راحتی خود دور هم مینشینند و زمان باز کردن هدایا در یک صبحی که گویی خارج از تمامی هیاهوی امور زندگی و مشغلات کار و دنیا باشد آغاز میشود. و گاها این جمله بارها و بارها تکرار میشود: کریسمس مبارک! خنده هست و شوق هست و غافل گیر شدن از هدایا و قهقهه مستانه شادمانی بیحد. همه از هدایای خود صحبت میکنند چه چقدر آن را دوست دارند. آن را وصف میکنند که چقدر آن را نیاز داشتند. و هدیه خود را چون چیزی بسیار عزیز یا در آغوش میگیرند یا آن را میبوسند یا آن را چون چیزی ظریف و عزیز در دستان خود میگیرند.

من نمیخواهم آقای گرینچ باشم و این کریسمس را از شما بدزدم! نه قصدش را دارم و نه جرات آن را! اما قصد دارم برای فقط یک لحظه، قول میدهم فقط برای یک لحظه، دگمه توقف را فشار بدهم. و صبح روز کریسمس را برای چند لحظه متوقف کنم! میخواهم با شما در باره آن هدیه ایی که بر روی درخت است سخن بگویم. این هدیه غیر قابل وصف خدا!

ابتدا میخواهم شما را ببرم بر فراز شهری که ساکن هستید درست قبل از صبح کریسمس. یعنی شبی که به گمان و باور ما شب تولد عیسای مسیح است. تمام شهر با سه نور اصلی درخشان و براق است. اگر شهرهای شما شهری برفی باشد این زیبایی حتی دو برابر میشود. سفید و قرمز و سبز و زرد. خلوت شب! سکوت. هر گونه صدایی که بتواند شیاری و خطی در این خلاء زمان ایجاد کند گویی محو شده است. و شما در آه و حسرت این زیبایی گویی در بینهایت معلق هستید؛ و اما من در چنین شبی میخواهم که ما به این سه رنگ فکر کنیم؟ به آنها خیره شویم و سعی کنیم معنایی که این رنگها در پس پشت خود دارند وصف کنیم. تنها مگر، اما تنها مگر چشمان باور ما در رنگهایی خفته که تاریخ و سنت و آیین و رسوم دیرینه و خو گرفته شده ما در آنها اشباع شده و هر آنچه میبینیم رنگهایی دیگری باشند رنگهایی در باور ما که آسمان شهر و دیار ما را رنگین کرده اند و پنجره خانه های ما رو به این رنگها باز میشوند، تنها در این زمان است که وصف این رنگهای سرخ و سبز و زرد با آن پیامی که در خود و با خود دارند برای ما دشوار و غیرممکن می نمایاند.

اما برای ما پارسیان رنگها هرگز غریبه نیستند. فرشهای زیبا و نفس گیر پارسی که با پنجه های زیبا و ماهرانه دختران زیبای دیار ما در خلوتگاه کارگاها بافته شده است شهرت قرون را دارد. اما پدران ما و خود ما نیز بطور زنده و گویایی غریب به چهل سال است که با رنگهای سیاه و سبز بخوبی اشنایی پیدا کرده ایم! بر تن جوانان سیاه پوشانیدند و بر سر مادران و خواهران ما سیاه! سپاه پرچم های سبز و سپاه سیاهی در خیابانهای سیاه با آسمانی سیاه، زمینی سیاه و قامتی که به سیاهی میگرایید و بس! یادتان میاید؟ ان پرچم های سیاه و سبز که در دست جوانان زیبا روی ما که هنوز مویی بر پشت لبهایشان درنیامده بود به اهتراز در میامد و پیشانی بندهای سبز که چشمان زیبا و ساده لوحانه آنها را گریان میکرد و ما نه چندان میگذشت که قامت زیبایی آنها را در تابوتهای چوبی بر شانه های خود میبردیم؟ یادتان میاید؟ رنگهایی که میدیدم سیاه بود و سبز بود! و انگاری در ذهن و باور و جایی در سلولهای مغزی ما برای ابد ثبت شده است. این رنگها تاریخ ما هستند. این رنگها ناله های خفته شبانه ما، رویاهای به خون کشیده ما، آرزوهای خفه شده، ازادی به گور سپرده شده ما هستند.

یادتان میاید به ما میگفتند: « لاکن ملت ما به این گریه ها و ماتم و عزا زنده است.» میگفتند: « این تاسوعاها و عاشوراهاست که ما را زنده نگه داشته است.» به نظر میرسد اگر زنده ماندن ملت ما در این نهفته بود، میوه آن را امروز نسل جوان ما بعنوان حسرت ها و امیدها و آرزوها و آزادی و رویاهای مرده شده خود برداشت کرده و میخورند. این رنگ ها ماییم. و ما از بطن این رنگها زاده شده و در این دیاری که گفته اند مزد گورکن از بهای آزادی انسان افزون تر است چشم بازکردیم.

اما زنده ماندن من و شما و ملت ما و هر انسانی از هر رنگ و هر نژاد و هر زبانی به باوری است که به آن چنگ زده ایم. به رنگهایی ست که ایمان ما، باور ما، رویاها و آرزوهای ما بر آنها استوار است. به ایمانی ست که نه فقط لقمه نانی به ما بدهد که زنده بمانیم و پنجره کوچکی برای ما باز کند که هوای کمی تنفس کنیم و چشمانمان را چشمبندی بزند که مانند اسبان و قاطران با افسار هدایت بشویم بلکه ایمانی که بواسطه آن هدایت و راه او را دریابیم تا از دل تاریک شب تا سپیده دمان گام برداریم. از میان گرگان و لاشخوران و عقربها و راهزنان عبور کنیم و به شهری برسیم که دیگر نه دردی و نه اشکی و نه آهی و نه حسرتی وجود خواهد داشت. شهری که دیگر شب در آن نیست. دروازه هایش همواره باز و هیچ دیواری آن را محاصره نکرده است. شهری که نور پرفروغ خورشید آن میدرخشد، میدرخشد، میدرخشد. در این شهر دیگر دریای جدای ها و طوفانها و جایی که دزدان و غارتگران بر ما یورش برند نخواهد بود.  آیا حاضرید با من راهی این شهر شوید؟

پس بگذارید در چنین شب زیبایی در چنین خلوتی در چنین سکوتی آسمانی که گویی فرشتگان با ما همراه هستند لحظه ایی به این رنگها تعمق کنیم: به این سه رنگ قرمز و سبز و زرد!

رنگ قرمز

رنگ قرمز رنگ خون است؛ و در خون جان است. و جان خلق گشت تا ازلی باشد نه اینکه در خاک شود، فنا شود بر باد شود. خلق گشت تا دریک حیات جاودان با خالق خود بسر برد. اما چنین نگشت. همه چیز در طوفان طغیان و یاغی گری بر ضد خالق بر باد شد، بر خاک شد. پس باید این جان گمشده، مرده در گناه و شرارت بار دیگر زنده میشد. زنده میشد تا با خالق خود تا به ابد در یک حیات ابدی بسر برد. در آن شهر آسمانی بسر برد. پس ابتدا باید از آب زنده میشد. سپس به خون حیات جاودان را می یافت. عیسی به زن سامری فرمود: « لیکن کسی که از آبی که من به او میدهم بنوشد ابدا تشنه نخواهد شد بلکه آن آبی که به او میدهم در او چشمه آبی گردد تا حیات جاودانی میجوشد.» ( یوحنا ۴ : ۱۳ ) به یکی از فقه های دین فرمود:« تا هر که به او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودان یابد. زیرا خدا جهانیان را اینقدر محبت نمود که پسر یگانه خود را داد تا هر که به او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودان یابد.» ( یوحنا ۳ : ۱۵- ۱۶ )

رنگ سبز

رنگ سبز رنگ بقا و دوام است. رنگ قوت آسمانی که هرگز پژمرده نمیشود. تازگی آن ازلی و قوت آن بی پایان است. و ما دایما درپی یافتن قوتی هستیم که ما را دایما با خود ببرد. ما را دلیل زیستن دهد. ما را پر کند از وجود خود و چشمانمان را ببندد به تمامی وسوسه های ویرانگر و اشتهاء ما را به خوراکهای جهنمی. ما را از آسمان تغذیه نماید. تا هر آنچه از دهان خالق میاید را با دل شنیده و با جان اجرا نماییم.

و «عیسای مسیح فرمود:« من نان حیات هستم. (یوحنا۶: ۴۸ )، « من هستم آن نان زنده که از آسمان نازل شد، اگر کسی از این نان بخورد تا ابد زنده خواهد ماند و نانی که من عطا میکنم جسم من است که آن را به جهت حیات جهان میبخشم.» ( یوحنا ۶ : ۵۱ )

رنگ زرد

رنگ زرد رنگ نور است. رنگ روشنایی. نه روشنایی برگرفته از دانش محدود انسان نه روشنایی از منیت و غرور انسانی نه روشنایی موقتی نه روشنایی زودگذر نه روشنایی فقط پیش روی ما. بلکه روشنایی که تمام فکر و جان و روح ما را منور کند. روشنایی که چشمان فکر ما را باز کند تا ببینیم آنچه را که انسان خاکی و فانی قادر به دیدن آن نیست. نوری که مادامی که بر روی زمین گام برمیداریم پیش روی ما را، کنار ما را، پشت سر ما را، زیر پای ما را و فراز سر ما را منور سازد.

و «عیسی فرمود: ” من نور عالم هستم؛ کسی که مرا متابعت کند در ظلمت سالک نشود بلکه نور حیات را یابد” ( یوحنا ۸ : ۱۲). ” من نوری در جهان آمدم تا هر که به من ایمان آورد در ظلمت نماند،” ( یوحنا ۱۲ : ۴۶).

آیا میبینید آنچه که من میبینم؟ آیا میخوانید آنچه من میخوانم؟ آیا میشنوید انچه من میشنوم؟ عجیب است نه؟ عیسی نمیگوید سعی کن انسان مذهبی باشی و شریعت را دنبال کنی آنگاه حیات و اراده خدا را خواهی یافت. نمیگوید در پی این باش که قوت و تازگی دایمی برای خود در زندگی پیدا کنی. نمیگوید سعی کن تا نور را پیدا کنی، سعی کن بدرخشی. سعی کن انسان خوبی باشی.  نه اینکه نباید بود نباید شد نباید چنین شد، اما حقیقت است که انسان خطاکار و مرده در گناه و شرارت قادر به زنده شدن با کار و تلاش و خوبی خود نیست. هیچ خوبی ایی در او نیست. همه از سیاهی در سیاهی به سیاهی زاده شده اند. دقیقا به همین دلیل است که عیسی میگوید: من آب حیات هستم. من نان آسمانی هستم. من نور عالم هستم. مرا داشته باش تمام این سه را صاحب هستی یعنی: آب و نان و نور!

 

شباهنگ از دور میخواند. بوی برف نم نمک از جایی دور دست میخزد در میان نورها و سکوت شب. بوی آتش از دودکش های خانه در هوا سیلان دارد. نسیمی خنک با خود بوی برگهای پاییزی را بر تمام صورت و قامت ما میریزد. و ما گویی میخواهیم برای ابد در همینجا بمانیم و این نورهای درخشان را بر فراز شهر تا به ابد خیره شویم. گویی میخواهیم هرگز این سکوت و این صلح پایدار را هیچ خدشه ایی در آن وارد نشود. خیره شده به این رنگها در شبی که صلح و آرامش آن گویی تمامی رگ و پی و سلولهای خسته ما را شور و شوقی تازه بخشیده است.

آیا هنوز در کنار منی؟ اکنون میخواهم از فراز این شهر به جایی در دوردستها سفر کنیم. به روستایی دور دست.

در میان تالار زمان در این شب زیبا گویی به یک چشم زدن عبور کرده ایم و خود را اکنون بر فراز روستایی میبینیم. تنها چیزی که به چشم میاید کورسوی فانوسهای روغنی ست. صدای پارس سگها و زوزه شغالان است. آن کورسوی کوچک را میبینی؟ آنجا بیت لحم است. اجازه بدهید پایین و پایین تر برویم و ببینیم که این نور از کجا میاید.

این نور خانه نیست. نه نور مسافرخانه های بین راه. کور سویی آغلی ست. اینجا بوی آغل ناگهان ما را پر میکند. بوی سرگین قاطران و اسبان. دخترکی جوان که رنگ رخسارش به زردی میگراید در نگاهی که گویی در آن دیگر هیچ قوتی نیست به نوزادی خیره گشته پیچیده شده در پارچه هایی رنگارنگ اما فقیرانه. در کنار او مرد جوان با شگفتی و درماندگی گاهی به دختر گاهی به نوزاد گاهی به نور فانوس گاهی به اسبان و قاطرانی که در آخورگاه بسته شده بودند نظر میکند. اما نوزاد در غریب ترین، فقیرترین، و محزون ترین وصف خود در قنداقی پیچیده گشته و در جایی قرار گرفته که اسبان و قاطران در آن خوراک خود را پیدا میکردند یعنی بر آخور سنگی. نه بر دور سرش هاله ایی نقش بسته و نه فرشتگان دور او با چنگ های زمردین چرخ میزنند و نه نوری از آسمان بر او می تابد و نه صدایی از آسمان میاید. نوزاد است و شب و بوی سرگین آغل و صدای نشخوار اسبان و قاطران.

اما آیا باور میکنی همین نوزاد، همین پیچیده شده در این ژنده گی در میان این بوی آغل و صدای نشخوار چهارپایان، این نوزاد همان « من » است؟ همان آب و نان و نور؟  و همین « من » میگریست با صدایی گوشخراش و به شیر گرم پستان مادر خویش محتاج بود تا قوت گیرد! و این تنها چیزی بود که سخن میگفت.  اما نامش را عمانوییل نهادند یعنی خدا با ما؟ عیسی نامیدندش یعنی آن کس که قوم خود را از گناهانشان خواهد رهانید؟ عمانوییل، عیسی آن نوزادی بود که چه بسا چندین بار باید کهنه اش را عوض میکردند!

اما درست در چنین شبی در پیش روی ما چیزی شگفت در حال روی دادن بود که حتی مادر نوزاد از آن هیچ نمیدانست.ابتدا گروهی از چوپانان از راه رسیده و سکوت آغل را به هم زدند در یک هراس و شگفتی با چشمانی خیره و دهانی که از بهت و حیرت فراخ باز مانده بود به کودک خیره گشتند. خیره گشتند. شادمانی بر چهره آنها نقش بسته بود که تمامی تاریک شب را منور میساخت. آنها برای مادر نوزاد چنین شرح دادند که در بیابان بودند که ناگهان فوجی از فرشتگان سرودخوانان بر آنها ظاهر شده و به آنها گفته بودند که : «مترسید زیرا اینک بشارت خوشی عظیم به شما میدهم که برای جمیع قوم خواهد بود. که امروز برای شما در شهر داود نجات دهنده ایی که مسیح خداوند باشد متولد شد.» ( لوقا ۲ : ۱۰- ۱۱ )

سپس چیزی از رفتن چوپانان نگذشته بود که بار دیگر سکوت آغل با ورود گروهی به هم خورد. گروهی با شمایل و سیمایی غریب. پوشاکی غریب. زبانی غریب. همین که آنها وارد آغل شده و مادر و طفل را پیچیده در قنداق دیدند، زانو زده و تماما خم شده و نوزاد را آغاز به پرستیدن کردند. آنها گفتند « کجاست آن مولود که پادشاه یهود است زیرا که ستاره او را در مشرق دیده ایم و برای پرستش او آمده ایم.» ( متی ۲ : ۲ ) آنها خود را مجوسیانی از مشرق نامیدند. سپس هدایایی را که با خود روزها و ماهها در راه آورده بودند تا به نوزاد تقدیم کنند را به زیر پاهای نوزاد گذاشتند:  طلا به نشان مقام و پادشاهی او و کندر به نشان کهانت و مقام روحانی او و مر که برای مراسم کفن و دفن بکار برده میشد.

آیا هنوز با منی؟  باری، ای نازنین اینطور نبود که این شب همه پر از خوشی و شادمانی باشد. پس چون خبر تولد این نوزاد که پادشاه یهود، عیسی، عمانوییل خوانده شده بود در شهر اورشلیم پخش شد ترسی عظیم در تمام شهر ریخته شد. پادشاه و کاهنان و رهبران دینی و مذهبی در اضطراب و وحشتی فرو رفتند. آنها هراس از قدرتهای زمینی خود داشتند، انها هراس از تخت خود داشتند از مقام خود که مبادا آن را از دست بدهند.

و اینچنین شد که نوزاد در قنداق بود که برای جانش سربازان را فرستادند و شمشیرها بر ضد او برخاست. بخاطر یافتن او چه نوزادانی که به خون کشیده نشدند. و راحیل  بر فرزندان خود میگریست و تسلی نمی یافت( متی ۲: ۱۷- ۱۸ ) و هنوز در قنداق بود که جلای وطن نمودند و در دیاری غریب چند صباحی ساکن گشتند. و به وطن خویش بازگشت، و چون یکی از کودکان من و شما در همسایگی ما رشد کرد. زمان سپری میشد و او « در حکمت و قامت و رضامندی نزد خدا و مردم ترقی میکرد.» ( لوقا ۲ : ۵۲ )

و چون ساعت فرا رسید، همین نوزاد چون سی ساله شد، پا از خانه بیرون گذاشت، پا به رود اردن گذاشت از یحیی تعمید گرفت. و از این زمان، پادشاه، همان نوزاد، خبر پادشاهی خود را اعلام نمود: « توبه کنید زیرا پادشاهی آسمانی نزدیک است.» به مدت سه سال، او این پادشاهی را تعلیم داد: ما را مطیع اراده پدر آسمانی ساخت.  این پادشاهی را نمونه شد: چون غلامی خدمت کرد. این پادشاهی را نشان داد که چگونه خواهد بود: پس آب را به شراب مبدل کرد. نان را برکت داد. طوفان را ارام ساخت. مرده را زنده کرد. کور مادرزاد را بینا ساخت. این پادشاهی را زیست: اینطور که تمام اقوام دنیا را از هر رنگ و هر نژاد و هر آیینی در شام ضیافت پادشاهی خود دعوت نمود.

و چون ساعت آن فرا رسید نه با لشکری با شمشیرها و پرچم هایی سیاه و سبز به نیت غارت و چپاول و قربانی کردن وارد شهر شد. هر چند  فوج فوج فرشتگان حضرت اعلی در زیر فرمان و خدمت او بود، لیکن سوار بر کره الاغی در فروتنی و در میان غوغای صدای شیرین کودکان شهر، پا به قربانگاه خود گذاشت.

و چون ساعت آن فرا رسید، وفادارنش او را ترک کردند و دوستدارش او را نهی نمود و تنهای تنها، بر زانوهای خود به شام ضیافت با پدر آسمانی خود نشست هر چند میتوانست جام را که پدر به او داده بود را پس زند، اما آن را از دستان پدر گرفت، ان را تا به قطره آخر نوشید و سرود خوانان پا به قربانگاه خود گذاشت. هر چند  میتوانست سخن بگوید و بر ضد سه دادگاه کاذب و پر از نیرنگ و افتراء شورش کرده و آن را پایان بخشد و میتوانست آتش از آسمان بر تمام آنانی بریزد که او را مسخ کرده، توهین کرده، دیوانه اش خوانده بودند و حرامزاده ایی، اما مانند بره ایی ساکت و خاموش پا به قربانگاه خود گذاشت.

و چون ساعت آن فرا رسید برای نشستن بر تخت پادشاهی خود پا پیش گذاشت. تخت او درختی بود و تاج او حلقه ایی از خار خلنده، و ردای ارغوانی خواری و مضحکه؛ چوگان پادشاهی ایی که به دستانش سپردند، نی ایی لغزان. اینگونه  پا به قربانگاه خود گذاشت. پا به قربانگاه خود گذاشت و در این قربانگاه بود که او را با سه میخ آهنین که جهنمی بود بر همین درخت آویختند.

و او چون بر تخت خود صعود نمود، یعنی بر فراز این درخت، زمینی ها را با خود به آسمان بالا برد. از فراز این درخت بود که هر کس به او نظر نمود (و همین امروز اگر بنماید )از نیش کشنده و مهلک مار مرگ و جهنم برای همیشه نجات یافت. از فراز این درخت بود که زنجیرهای پوسیده شریعت و دین را پاره کرد و ما را با طناب فیض و محبت عظیم خود به خود وصل کرد. ما را جذب کرد. ما را در خود و با خود و از خود یکی کرد. که دیگر هیچ نیرویی یا قدرتی یا حکومتی چه در آسمان چه بر روی زمین و چه در زیر زمین قادر نخواهد بود ما را از این محبت ازلی جدا سازد. او از فراز این درخت ما را با خود به جلال برد به ابدیت، به آن شهر آسمانی، به خانه و سرزمینی که از آن دور افتاده بودیم، گم شده بودیم و میراث ما چیزی جز خاک و کرم و پوسیدگی نبود. از فراز این درخت بود که خالق هستی، خدای سرمدی، پدر پرجلال، قدوس و رحیم و دیر غضب و پر از فیض و پر از عدالت، مالک تمامی کهکشانها، با تمام خلقت خود یکبار و برای همیشه آشتی نمود.

آه ای عزیز من! ای هم دیار من! هر زبان و هر کلامی در وصف او که بر آن درخت آویخته گشت تا اینگونه خاکیان فانی را آسمانی و ازلی سازد حقیقتا عاجز است. وصف این هدیه غیرقابل وصف خدا. یعنی خود عیسای مسیح: آن آب و نان و نور! آن قرمز و سبز و زرد!

 

هیاهوی اتاق ناگهان ما را به خود میاورد. بوی چایی داغ و بوی غلیظ قهوه هنوز اتاق را پر کرده و اکنون طعم شیرین نان که در داخل اجاق پخته میشود، دلهایمان را گرم میکند. صبح به تنفس خود در میان شور و غوغای کودکان که هدایای خود را با گرمی و شوق در آغوش کشیده اند ادامه میدهد. همه به هدایای زیر درخت نظر دارند. اما چه کسی به آن هدیه ایی که بر بالای درخت است چشم دوخته است؟ تو؟ این هدیه از آن تست! برخیز و او را بردار! بردار و در آغوش بگیر، او را با خود ببر! تولد عیسای مسیح بر شما مبارکباد!

 

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

پیدایش باب ۲۷

کتاب پیدایش باب ۲۷: ۱- ۴۶ اسحاق به سن پیری خود رسیده و نویسنده میگوید ...