سه شنبه , ۲۱ آبان ۱۳۹۸
خانه / دسته‌بندی نشده / شما به چه چیزی چنگ زده اید؟

شما به چه چیزی چنگ زده اید؟

شما به چه چیزی چنگ زده اید؟

نگاهی به کتاب روت ۱: ۱۵- ۱۷ و انجیل به قلم یوحنا ۶: ۶۶- ۶۸

نوشتۀ: ح.گ

اوایل عوض شدن رژیم و سبک سیاسی ایران در سالهای ۱۳۵۷ بود که یک شعار عربی را میتوانستی بر روی پرچم ها، در نمازهای جمعه و بر سر مساجد ببینی که اینطور خوانده میشد: ” واعتصو به حبل‏الله جمیعا و لاتفرقو ” ترجمۀ پارسی این آیۀ عربی تاحدودی این است که ” به ریسمان الله چنگ بزنید و متفرق نشوید”. برای حکومت اسلامی اهمیت و اجرای این شعار در دوران هشت سال جنگ خانمانسوز و ترورهای سیاسی، زندانیان سیاسی، قتل های زنجیره ایی، و تشتت آرا و آزادی‏ایی که وعده داده شده بود و مردم چنان در افسردگی و ناامیدی و یاس بسر میبردند که هیچ امیدی به فردای خودشان نداشتند بسیار حائز اهمیت بود. اما مردم آن سالها به چه چیزی چنگ زده بودند؟  به هر چه چنگ زده بودند، تاریخ ایران از سال ۱۳۵۷ تاکنون هرگز اتحاد ملی و یگانگی فکری را نه در بین رهبران کشور و نه در بین مردم در خود دیده است. اشکال کجاست؟ یا در آنچه که مردم به آن خوانده شده، دعوت شده و تشویق و تعلیم داده شده که چنگ بزنند نیست؟ آنها به الله چنگ زده و چنگ میزنند و ما نه ثمرۀ این چنگ زدن به چنین خدا و چنین جهان بینی را در ایران بلکه در فکر و اندیشه و جهان بینی مریدان چنین خدایی در سراسر دنیا دیده و خواهیم دید.

 اما شما امروز به چه چیز و چه خدا و چه باوری چنگ زده اید؟

در کتاب روت که بلافاصله پس از کتاب داوران قرار گرفته است ماجرایی را داریم که خیلی به درک این سوال من کمک میکند.( امیدوارم!) در ابتدا مهم است که زمینۀ این کتاب را بدانیم:

اسرائیل به دلیل تکرار گناهان و شرارتهای مکرر در زمان داوران که خدا برای آنها برمیگزید مورد خشم خدا قرار میگیرند. سرزمین آنها در قحطی سختی فرو میرود. و این قحطی باعث میشود تا یک خانوادۀ اسرائیلی که در سرزمین یهودا زندگی میکردند برای نجات جان خودشان سرزمین خود را ترک کرده و وارد سرزمینی شوند که خدای اسرائیل را پرستش نمیکردند، از دید اسرائیلی ها بیگانگان بودند. کسانی بودند که موسی و یوشع از قوم خواسته بود تا آنها را از سرزمین کنعان بیرون کنند. نام این سرزمین موآب بود. تقریبا دویست کیلومتر در شرق یهودا، آنسوی رود اردن. یک خانوادۀ چهار نفری که شامل شوهر( الیملک) و همسر( نعومی) و دو پسر( محلون و کلیون)بود وارد سرزمین موآب میشوند. شوهر پس از مدتی فوت میکند. سپس این دو پسر با دو دختر موآبی( به نامهای عرفه و روت)ازدواج میکنند. ده سال میگذرد. هر دو پسر فوت میکنند. میماند نعومی، عرفه و روت.

 یک روز نعومی میشنود که خداوند فیض خودش را شامل اسرائیل کرده و قحطی تمام شده است، پس تصمیم میگیرد که به نزد خانوادۀ خودش به یهودا بازگردد. اما دو عروس او قصد دارند تا دنبال او بروند. اما نعومی این را نمیخواهد(در نظر داشته باشید که این سنت و فرهنگ آن زمان بود که عروس بیوه برای همیشه با پدر و مادر شوهر خود میماند، تا اینکه آنها به او اجازۀ ازدواج مجدد را میدادند و اگر نه باید پیش آنها تا آخر عمر بیوه میماندند). پس در زمان خداحافظی نعومی در فیض و محبتی که به این دو عروس بیوۀ خود نشان میدهد به رغم غم و ماتمی که خودش داشت از آنها میخواهد که دنبال او به سرزمینی غریبه نیایند؛ همینجا نزد خانوادۀ خود مانده تا شوهر دیگری پیدا کنند و زندگی خود را ادامه دهند. بخاطر این خوش قلبی و سخنان تکان دهندۀ نعومی هر سه به گریه میافتند( ۱: ۹ ). اما دو عروس او به نعومی میگویند که خیر، آنها با او به اسرائیل خواهند رفت:” به او گفتند نی بلکه همراه تو نزد قوم تو خواهیم برگشت“( ۱: ۱۰). اما نعومی به ماندن آنها اصرار میکند او رو به آنها چنین ابراز احساسات میکند: ” جانم برای شما بسیار تلخ است چونکه دست خداوند بر من دراز شده است.”( ایۀ ۱۴) در واقع نعومی اینطور می دید( هر چند از حیث الهیات مسیحی درست نیست) که خدا او و خانوادۀ او را تنبیه کرده است و دود این تنبیه به چشمان عروس او رفته است؛ پس از آنها گویی برای مصیبت و بخت تلخ آنها که خانوادۀ او باعث شده بود عذرخواهی میکند! و با این سخن نعومی بار دیگر احساسات آنها جریحه دار شده و هر سه بار دیگر به گریه میافتند( آیۀ ۱۴). ( چه عروسی نیست که آرزوی داشتن چنین مادر شوهری را نداشته باشد!!)

پس از گریۀ دوم کلام میگوید ” و عرفه مادر شوهر خود را بوسید.” به منزلۀ خداحافظی با نعومی، پس عرفه برمیگردد. اما وقتی که به روت میرسد، کلام میگوید که ” اما روت بوی چسبید.” ( ایۀ ۱۴) همین عبارت ” چسبیدن” یکبار دیگر در کتاب پیدایش فصل دوم آیۀ ۲۴ وقتی خداوند پیمان ازدواج را بین آدم و حوا مقرر کرد داریم ” از این سبب مرد پدر و مادر خود را ترک کرده با زن خویش خواهد پیوست( خواهد چسبید) و یک تن خواهند بود.” روت به نعومی چنگ میزند. اما نعومی قصد میکند تا نظر او را عوض کند پس به او میگوید ” زن برادر شوهرت نزد قوم خود و خدایان خویش برگشته است تو نیز در عقب زن شوهر برادرت برگرد.”( آیۀ ۱۵) اما روت گویی تصمیم خود را از خیلی قبل گرفته بود پس رو به مادر شوهر خودش کرده و چنین میگوید ” بر من اصرار مکن که ترا ترک کنم و از نزد تو برگردم زیرا هر جایی که روی میایم و هر جایی که منزل کنی منزل میکنم قوم تو قوم من و خدای تو خدای من خواهد بود. جاییکه بمیری میمیرم و در آنجا دفن خواهم شد خداوند به من چنین بلکه زیاده بر این کند اگر چیزی غیر از موت مرا از تو جدا نماید.” ( ۱۶- ۱۷ )

خوب نگاه کنید به آنچه روت به مادر شوهرش میگوید:

اولا دیگر بر من اصرار نکن که بروم و ترا ترک کنم، من هرگز چنین کاری نخواهم کرد. نه تنها ترا ترک نخواهم کرد بلکه:

ا- هر جایی که تو بروی من با تو میروم.

ب- هر جایی که ساکن شوی من با تو ساکن میشوم.

پ- من بیگانه هستم، اما قوم تو قوم من خواهد بود.

ت- من بت و خدایان را میپرستیدم، اما از امروز خدای تو خدای من خواهد بود.

ث- و در جایی که بمیری و دفن شوی؛ من همان جا خواهم مُرد و دفن خواهم شد.

پس از بروز تمام آنچه که در دل خود نسبت به مادر شوهرش داشت در آخر به او چنین میگوید ” خداوند به من چنین بلکه زیاده بر این کند اگر چیزی غیر از موت مرا از تو جدا نماید.”

هیچکس آنچه روت برای مادرشوهر خودش انجام داد را فراموش نکرد.( ۲: ۱۱- ۱۳ ) ما هم نمیخواهیم فراموش کنیم. اما سوال اینجاست نعومی چه کرده بود و چه گونه زنی بود که چنین تاثیر شگفتی بر روت گذاشته بود که او تمام سرزمین و خانه و دیار خودش را ترک میکند و به همراه او به سرزمینی وارد میشود که بقول بوعز از آن هیچ قبلا نمیدانست؟ سوال دوم و مهمتر اینجاست که، روت حقیقتا به چه چیز و چه کسی چنگ زده بود، به نعومی بعنوان یک انسان؟ یا که نه بلکه به خدایی که نعومی آن را پرستش میکرد و او را چنین زنی ساخته بود؟ بوعز( که بعدا شوهر روت میشود) به روت میگوید که تو در زیر بالهای یهوه خدای اسرائیل پناه بردی یا در زیر رحمت و فیض خدای نعومی پناه بردی. روت به یهوه، خدای نعومی چنگ زده بود. و امیدش این بود که همین خدا که نعومی را اینچنین تبدیل کرده و به چنین زن پر از فیض و رحمت و خویشتندار و مهربانی مبدل ساخته بود، خودش و آیندۀ خودش و چه بسا فرزندان آینده‏اش را مبدل سازد.

موسی درآخرین روزهای زندگی خودش قوم اسرائیل را اینگونه تشویق و ترغیب میکند ” اما جمیع شما که به یهوه خدای خود ملحق شدید امروز زنده ماندید.” ( تثنیه ۴: ۴ ) عبارت ملحق شدن در اینجا تقریبا همان معنای چنگ زدن و چسبیدن را میدهد. موسی در همین کتاب بار دیگر از قوم اسرائیل میخواهد که به یهوه چنگ بزنند.( ۱۱: ۲۰ ) 

مزمور نویس اینچنین به یهوه چنگ میزند که” در خیمۀ تو ساکن خواهم بود تا ابدالاباد؛ زیر سایۀ بالهای تو پناه خواهم برد سلاه.” ( مزمور ۶۳: ۸ ) عبارت پناه بردن همان چنگ زدن و چسبیدن معنا شده است. و در کتاب زکریای نبی چنین پیشگویی را از جانب نبی میخوانیم ” یهوه صبایوت چنین میگوید در آن روزها ده نفر از همۀ زبانهای امتها به دامن شخص یهودی چنگ زده متمسک خواهند شد و خواهند گفت همراه شما میایم زیرا شنیده ایم که خدا با شماست.” ( زکریاء نبی ۸: ۲۳ )( چقدر این آرزوی قلبی من ابتدا برای خودم و بعد برای همۀ ایمانداران مسیحی در سراسر دنیا است که اینگونه در دنیا بر مردم تاثیر گذار باشند.)

و وقتی که وارد عهد جدید میشویم ما عیسای خداوند را داریم. تاکنون معجزات و کارهای شگفت او تمام سرزمین اسرائیل و اطراف را تحت تاثیر خود قرار داده است. مردم از سراسر دنیای آن روز برای ملاقات او میایند. در یک نشست که با شاگردان خود میباشد او در خصوص مفهوم عمیق و روحانی شام آخر با آنها سخن میگوید. در بارۀ نان به منزلۀ تن خود و شراب به منزلۀ خون خود که باید داده شود تا طرح الهی یهوه خدای پدر بر روی زمین و در بین پیروان او اجرا شود. اما تحمل و قبول تعلیم او برای شاگردان او به نظر میرسد که بسیار دشوار باشد. نه تنها این بلکه عیسای مسیح فشار را بیشتر میکند! به آنها میگوید که نه تنها آنها باید مفهوم حقیقی شام آخر را با تمام وجود خود درک کنند بلکه باید الوهیت و خداوندی او را نیز درک کنند. و این برای شاگردان بسیاری غیر قابل تحمل میشود. ساعتی فرا میرسد که آنها دیگر نمیتوانند با او بمانند. بر آنها فشاری سخت در خصوص هضم و درک تعلیم مسیح وارد میشود و باید انتخاب کنند که بعنوان شاگردان او بمانند یا نه؟ پس گروه وسیعی آن روز تصمیم میگیرند که او را ترک کنند. در یک چنین زمانی است که عیسای مسیح رو به آن دوازده شاگرد خود کرده و از آنها چنین میپرسد ” آیا شما نیز میخواهید بروید؟” ( یوحنا ۶: ۶۷) با این سوال، عیسای مسیح در همان اوایل خدمت خود، شاگردانش را آزاد میگذارد که او را پیروی کنند یا نه. او جلوی آن شاگردانی که پس از تعلیمش او را ترک کرده بودند نگرفت پس چرا باید مانع این دوازده نفر شود؟ همانطور که نعومی به روت گفت زن برادر شوهرت رفت، تو چرا نمیروی؟ زن برادر شوهرت رفت تا خدایان پدران خودش را بپرستد و برگردد به همان دنیایی که بود، چرا تو نمیروی یا بپرسد آیا تو نمیخواهی بروی؟

از میان دوازده شاگرد عیسای مسیح این پطرس رسول است که چنین پاسخ میدهد ” خداوندا نزد که برویم؟ کلمات حیات جاودانی نزد تو است.” ( یوحنا ۶: ۶۸)

همانطور که روت به نعومی چنگ زده بود، اینجا پطرس رسول به عنوان نماینده از طرف دوازده شاگرد عیسای مسیح، به او چنگ میزند. پطرس به چه چیزی چنگ زده بود؟ به یک جلد تازه منتشر شدۀ کتابمقدس با جلد چرمی؟! او که به ردای عیسی در آن زمان چنگ نزده بود. او به آنچه که عیسی بود چنگ زده بود. او به آن شخصیتی که عیسای مسیح بود چنگ زده بود، یعنی ” صاحب و دارندۀ کلمات حیات” برای پطرس که قلب خود را مسیح خداوند داده بود و تاکنون با او آشنا شده و کارهای عظیم و تعلیم شگفت انگیز او را شنیده بود، دیگر هیچ چیز جز کلام خدا مهم نبود. زیرا نه تنها برای پطرس بلکه برای تمام جویندگان حقیقت الهی کلام خدا و سخنان خدا اهمیت حیاتی را داشت. قرنها پیش نبی اسرائیل از زبان خداوند چنین پیشگویی کرده بود ” اینک خداوند یهوه میگوید ایامی میاید که گرسنگی بر زمین خواهم فرستاد نه گرسنگی از نان و نه تشنگی از آب بلکه از شنیدن کلام خداوند.” ( عاموس ۸: ۱۱- ۱۲ ) و پطرس میدید که خداوند خودش این قحطی و این تشنگی را از میان قوم خودش برداشته است و او به فراوانی خودش را در اختیار مردم قرار داده است تا از کلام او بخورند و بنوشند. پس چرا باید پطرس مسیح را ترک میکرد؟ خیلی ها ادعا میکنند و اعتراف میکنند که عیسی جان من با تو میمانم مانند عرفه که ابتدا به نعومی گفت، اما چه کسی در آخر به دامن نعومی چنگ زد و گفت : فقط مرگ میتواند مرا از تو جدا کند؟

امروز چه کسی به مسیح چنگ زده است و میخواهد با او برای ابد بماند؟ در هر شرایط و هر مکان و هر محیط و هر درد و هر رنج، حتی تا مرگ؟

پطرس به چه چیزی چنگ زده بود؟ به آنچه عیسای مسیح بود. به خود او. زیرا در باور و ایمان پطرس رسول نسبت به عیسای مسیح بر طبق شواهد عینی و زنده در خصوص او با داشتن و بودن با مسیح :

ا- حیات ازلی بود.( ۱۱۹: ۴۱ )

ب- حیات روحانی بود.( ۱۱۹: ۵۷- ۵۹ )

پ-  تقدیس و دوری از گناه بود.( ۱۱۹: ۱۱)

ت- خوراک روحانی بود.( ۱۱۹: ۱۰۳- ۱۰۴)

ث- نوری در تاریکی بود.( ۱۱۹: ۱۰۵)

هم روت و هم پطرس به خدایی زنده که پر از فیض و رحمت و بخشش است چنگ زدند. ما دیگر نامی از عرفه عروس نعومی در کتابمقدس نداریم. اما به دلیل چنگ زدن روت به خدای نعومی، یهوه خدای خالق، نه تنها نام او برای ابد در دفتر حیات ثبت گشت بلکه از نسل او بود که پادشاه پادشاهان، خداوند خدایان، عیسای مسیح پا به روی زمین گذاشت.

همچنین ما دیگر نامی از آن شاگردانی که مسیح را ترک کردند نداریم، اما نام پطرس رسول را داریم که با مقدسین نوشته شده و سهم عظیم خدمت او به عیسای مسیح در دنیای دیروز و امروز و فردا.

خوانندۀ عزیز! شما امروز به چه چیز چنگ زده اید؟ آیا آن خدا یا خدایان یا آن باور و عقیده ایی که شما امروز به آن چنگ زده اید قادر است شما را اینچنین متحول کند؟ اگر نه، عیسای مسیح شما را فرامیخواند تا نامش را صدا کنید و بخواهید با تمام وجودتان به او چنگ بزنید. زیرا روزی که به او چنگ بزنید دیگر هرگز تا زمان مرگ او را رها نخواهید کرد. به امید آن روز در حرارت روح مقدس خدا برای شما در دعا هستم. آمین

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

بررسی و تفسیر رساله افسسیان بخش ۱۰

افسسیان بخش ۱۰ افسسیان ۳: ۱۳- ۲۱ پس از سخن گفتن از سَر خدا در ...