دوشنبه , ۲۹ مهر ۱۳۹۸
خانه / کلیسا / عیسای مسیح، کلیسای او و نقش من. بخش دوم

عیسای مسیح، کلیسای او و نقش من. بخش دوم

عیسای مسیح،کلیسای او و من(۲)
بررسی نامۀ افسسیان باب ۲ آیات ۱ تا ۸
نوشتۀ: حسن گل هاشم

در قسمت اول این مقاله با هم دیدیم که ما در مسیح که هستیم و هدف خدا از اینکه ما را از سراسر زمین؛ از ” بیرون ” به ” درون ” تنها به دور یک نام و به نام کلیسا فراخوانده است چیست؟ دیدیم که کلیسا یعنی چه و آنانی که دور هم در کلیسا جمع می گردند انگیزه و دلیل آنها چیست،قصد خدا از این چیست و عیسای مسیح بعنوان صاحب و داماد کلیسا از کلیسای خود چه انتظاری دارد.
در این مقاله قصد من بیشتر تمرکز بر شخصیت و ماهیت اعضای کلیساست؛که ما که بودیم و چه شدیم و بناست تا چه بشویم؛و در این راه،امید و معیار تغییر و تحول ما چیست؟ آیا شدنی است یا اینکه تنها شعاری توخالی و ناممکن است؟ آیا میتوان کلیسای مسیح را شایسته و بر طبق خواستۀ صاحب او حفظ نمود؟در این نمایش الهی نقش ما کجاست و چگونه آن را باید بازی کنیم؟و آیا قادر هستیم تا کارگردان و طراح این نمایش عظیم الهی را خشنود سازیم و کلیسایش را طبق فرمان او پاک و منزه،پر بار و زنده حفظ کنیم؟مگر نمی گوییم که ما انسان هستیم و مادامی که در جسم فانی بسر می بریم خطر وسوسه و گناه همواره وجود دارد،کما اینکه خود عیسای خداوند به شاگردانش فرمود:” زیرا که لابد است از وقوع لغزش ها “(انجیل متی باب ۱۸ آیۀ ۷).پس چگونه ممکن است هر چند ” به دنبال ” او می رویم و در ” نزد ” او هستیم و ” می رویم ” بشارت می دهیم و ” می رویم ” و ” میوه بار می آوریم ” ولی باز گویی بارها و بارها کتابمقدس به ما هشدار داده که سقوط و لغزش وجود دارد. شکست وجود دارد. چنانچه از زبان خود عیسای خداوند این را می خوانیم: ” در جهان برای شما زحمت خواهد شد و لکن خاطر جمع دارید زیرا که من بر جهان غالب شده ام.”(انجیل یوحنا باب ۱۶ آیۀ ۳۳ ) از زبان شاگرد او:” هوشیار و بیدار باشید زیرا که دشمن شما ابلیس مانند شیر غران گردش می کند و کسی را می طلبد تا ببلعد.”(نامۀ اول پطرس باب ۵ آیۀ ۸).و از زبان ایمان آورنده به او:” پس آنکه گمان برد قایم است با خبر باشد که نیفتد.”(رسالۀ اول قرنتیان باب ۱۰ آیۀ ۱۲). چرا اینقدر کتابمقدس به ما هشدار می دهد؟ پس اگر این خطرات سقوط و به خواب رفتگی در ایماندار وجود دارد،میتواند در کلیسا نیز باشد – مگر نه اینکه ما کلیسا هستیم؟
ما اهمیت این هشدارها و اهمیت ” هوشیار و بیدار ” بودن که بارها و بارها در کتابمقدس به ما تذکر داده شده را در مسیح و در کلیسا زمانی عمیقا درک میکنیم که نامۀ عیسای خداوند به هفت کلیسا در مکاشفۀ یوحنای رسول را می خوانیم. با کمی دقت و تمرکز در مطالعۀ این هفت نامه به هفت کلیسا تازه ما در می یابیم,عیسای خداوند بعنوان صاحب و داماد کلیسا از کلیسا که من و تو هستیم چه می خواهد و ما چگونه معیاری برای دستیابی به خشنود کردن خدا و مسیح و روح القدس روبروی خود داریم. چگونه من و تو که کلیسا هستیم میتوانیم از به خواب برنگشتن روحانی،سقوط روحانی،فربه گی روحانی و بی حاصلی روحانی نجات یابیم.( بررسی این هفت نامه را در بخش سوم این مقاله خواهید خواند).
پس از دست ما،ما که انسانی فانی و پر هوس و پر از وسوسه های گناه آلود هستیم برای حفظ کلیسای پربار و پر روح او چه بر می آید؟چرا می گویم حفظ کردن،زیرا ما کلیسای مسیح را نمی سازیم،کلیسای مسیح قبل از آفرینش ساخته شده بوده است،ما تنها در آن قرار می گیریم و آن را بنا می کنیم. ما در بنایی ساخته شده بنایی بنا می کنیم. ستون ها و اساس آن قبلا پایه ریزی شده،ما در آن می آییم و در آنچه که به ما سپرده شده زندگی میکنیم و از ” بیرون ” فراخوانده و در ” درون ” میمانیم و خود را برای او پاک ” حفظ ” می کنیم. پاکی ای را که او قبل از آفرینش آغاز نمود و در بالای صلیبی بر جلجتا تمام شد و با قیام او از مرگ کامل گردید. پس کار خدا در مسیح برای زنده کردن و بیدار کردن ما تمام و کامل شده است. اما ما هنوز انسان هستیم! و این انسان دو پا تا به مقام قدوسیت در جسم برسد،بقول نویسندگان عهد عتیق ” از بهایم ” است.(مزمور ۴۹ ایۀ ۱۲ و جامعه ۳ آیات ۱۸ تا ۲۰ ).اکنون با دانستن این ضعف آدمی،این حفظ کردن پاکی ای که خدا در خون مسیح به ما از فیض خود عطا نموده،که همان حفظ کردن پاکی کلیسا می باشد چگونه میسر است؟
یادتان باشد مسیح برای گناهان ما مُرد تا جریمۀ گناه اول را ( گناه آدم و حوا ) را به خدا پرداخت نماید. اما هیچ جای کتابمقدس نمیگوید مسیح برای میل و وسوسۀ گناه آلود و ضعف های ما مُرد. ” از زخم های او ما شفا یافتیم ” تا به آن زخم اولین خود باز نگردیم،نه اینکه دوباره زخمی نخواهیم شد. مسیح نمی گوید او مُرد تا ما دیگر وسوسه نشویم،او مُرد تا ما دیگر در وسوسه زندگی نکنیم. پرداخت جریمۀ گناهِ او بر بالای صلیب در یک ” آن ” گناه را از ما پاک نمود،در یک ” آن ” خشم خدا را فرو نشاند. در یک ” آن ” ” ولایتی در یک روز مولود گردد و قومی یکدفعه زائیده شود “(اشعیاء نبی ۶۶ ایۀ ۸).اما طینت و نطفۀ گناه آلود ما را شبانه پاک و بیعیب نساخت،بلکه قدرت به ما داد تا هر شب پاک و بی عیب فکر کنیم و زندگی کنیم؛من هنوز وجود دارم،طینت من هنوز وجود دارد؛پس وسوسه هنوز وجود دارد،سقوط و مرگ روحانی وجود دارد. و چون بر من وجود دارد بر کلیسای مسیح نیز وجود دارد. راه حل چیست؟ قصد بنده بررسی و موشکافی دلایل و انگیزه های سقوط روحانی نیست. من می دانم هر کس بخوبی میتواند دلایلی چند در این مورد بیان کند. اما حقیقت این است که کتابمقدس فرمولی برای سقوط نکردن روحانی به ما نمی دهد!هشدار می دهد،اما حرف آخر را من و تو می زنیم!
ببینید!مگر عیسای مسیح برای شاگردان خود نمرد؟مگر شاگردان با او به مدت سه سال و خانوادۀ او به مدت سی و سه سال با او زندگی نکردند،پس چرا بارها و بارها به آنها هشدار می دهد که ” بیدار باشید ” و یا ” بیدار بمانید “( متی ۲۴ ایۀ ۱۳ و متی ۲۵ آیۀ ۱۳،مرقس ۱۳ آیۀ ۳۷ و لوقا ۱۲ آیۀ ۳۵ ).
مسیح ما را از خواب و مرگ روحانی بیدار کرد و برای بیدار کردن ما برای ما بر بالای صلیب مُرد،اما عیسای مسیح برای بیدار ماندن ما و به خواب برنگشتن ما نمرد. این تماما به من و به تو بستگی دارد،این به کلیسا بستگی دارد. سوال اینجاست چگونه من میتوانم به خواب بر نگردم؟بیدار بمانم؟آیا این به من بستگی دارد یا به خود خدا که مرا به خواب بر نگرداند!آیا این تلاش من در حیطۀ طرح الهی پیش برگزیدگی معنا می دهد یا نه؟آیا این دست من است که به خواب بروم یا نه؟!دوست عزیز!اگر نمی داد و اگر دست من نبود،عیسای خداوند این را به ما هشدار نمی داد! اگر به خدا بستگی داشت و نه به ما،عیسای خداوند می گفت:” شاگردان من نگران بیدار ماندن خودتان نباشید،اگر اسیر لذت دنیا شدی و بازیگوشی کردی و خواب ماندی،من ترا بیدار میکنم،راحت باش!!”…
بیدار شو ای دوست!ای رفیق! وقتی عیسی برای بار اول آمد،او آمد تا ما را از خواب بیدار کند و کرد،به قیمت خون گرانبهای خود؛بار دوم که می آید،بهتر است که ما بیدار باشیم اگر نمی خواهیم پشت در بسته بمانیم،در را بکوبیم و این را بشنویم که :” اصلا شما را نمی شناسم “( متی ۲۵ آیات ۱۱ -۱۳).
بیدار ماندن ما در مسیح،زیستن روزانۀ ما را در مسیح می طلبد؛زیستن روزانۀ ما در مسیح،مُردن روزانۀ وسوسه ها و امیال ما را در مسیح می طلبد. باید این را همواره بخاطر داشته باشیم که مسیح برای ما بر بالای صلیب مُرد تا ما از خواب بیدار شویم. خدا برای بیدار کردن ما از خواب قیمت بسیار گزافی پرداخت،او هرگز سهل انگاری ما را در بیدار ماندن مان نمی پذیرد. هر چند بالاتر گفتیم که بیدار ماندن ما به ما بستگی دارد،اما خدای مهربان و پر فیض حتی در این امر نیز ما را یاری می رساند و طبق وعدۀ خودش ما را تنها و بی کس رها نمی سازد. او مانند مادری که پستان پر شیر خود را در دهان نوزادش میگذارد و صبر میکند تا نوزادش آن را بِمَکَد،بر ما نیز صبر دارد تا ما این بیدار ماندن را به دلیل فیض عظیم او در یابیم و آن را مِک بزنیم و از آن سیر شویم و به قوت آن بیدار بمانیم، این پستان را ما باید مِک بزنیم نه خدا برای ما!ما به شیر نیاز داریم تا تقویت شویم نه او!

یاد آوری خود،یاد آوری کار خدا در ماست

اما برای دستیابی به این امر،خدا همواره در طول طرح الهی خود بر روی هستی از انسان خواسته که در شکست ها و ناامیدی ها و ناتوانی ها به قوت او،به فیض او و دست مهربان و پربرکت او رجوع نماید و آن را دوباره بخاطر بیاورد که چسان در روزهای پر درد و پریشانی،قوم خود را نجات داد و سعی نمود تا به آنان قوت بخشد که در ایمان خود بیدار بمانند،به آن پستان رجوع نمایند و از آن سیر شوند،روزانه.
خدا تغییر ناپذیر است،پس به ما نیز در مسیح یاری می رساند که خود را باز یابیم و دریابیم که،که بودیم،که هستیم،مسیح برای ما چه کرد و ما چه باید کنیم تا به قوت او بیدار بمانیم، کلیسایی زنده داشته باشیم و خود را به قوت او پاک و بی عیب و بی چین و چروک برای او حفظ نماییم.

پولس رسول در نامۀ خود به کلیسای افسس قبل از اینکه به جایی برسد که قید کند ” مسیح هم کلیسا را محبت نمود و خویشتن را برای آن داد.”(افسسیان ۵ آیۀ ۲۵).از بهای عظیم خون مسیح،قدرت بلامنازعۀ او،طوری که خدا ما را از پیش در او برگزیده است (افسسیان ۱ آیۀ ۳ و ۴)،سخن می گوید. سپس در همان ایۀ ۴ پولس قید می کند که این پیش برگزیدگی در مسیح ساختگی و فقط مراسم مذهبی نیست بلکه برای اینکه ما در ” حضور او در محبت مقدس و بی عیب باشیم “.او قبل از اینکه وارد جزئیات این طرح الهی شود گویی قصد دارد که این را به ما یاد آوری کند که دلیل این کار برای ” ستایش جلال فیض ” خدا در ما بوده است. سپس او این فیض را اینگونه بیان میکند:” که در وی بسبب خون او فدیه یعنی آمرزش گناهان را به اندازۀ فیض او یافته ایم.”( فصل ۱ آیۀ ۷).نگاه کنید به ” بسبب “- ” خون ” – ” فدیه “- “آمرزش گناهان ” – ” به اندازۀ فیض ” و نهایتا فعل ” یافته ایم.”. تمامی این اشارات پر معنای پولس بخودی خود جای بحث و گفتگو دارد. اما قصد من تنها متوجه کردن شما به فعل این جمله است. ” یافته ایم “. پولس رسول،این رسول بیان فیض مسیح ،قصد دارد تا این را بگوید که هر آنچه خدا برای ما در مسیح قبل از آفرینش در نظر گرفته بوده،قبلا یافته ایم. چگونه؟ تصور کنید شخصی به بانک می رود تا حسابی برای خودش باز کند اما بانک دار به او می گوید:” ببخشید اما شما در حال حاضر با ما حساب بانکی دارید!” بعد شخص مبهوت می خواهد بپرسد:” چطور چنین چیزی ممکن است؟” که او ادامه داده و به تعجب آن شخص می افزاید:” اتفاقا شما فلان قدر پول هم در آن دارید!” ( نمی دانم شما چه می کردید،اما من آن بانک دار را ماچ می کردم!!) خدای زنده قبل از آفرینش هستی،ما را در مسیح برگزید و قبلا این فیض در مسیح را به ما عطا کرده بود. چرا؟فقط و فقط به دلیل جلال و عظمت خود در نام پر قدرت مسیح. خدا در مسیح این قدرت را به ما داد و ما آن را در خود ” یافته ایم “- ” داریم “- ” همین الان با ماست “- ” در ما حضور دارد “،نه به دلیل کار خود و خوب بودن ما،بلکه بدلیل خود خدا و کار عظیم او در صلیب مسیح.
سپس پولس پس از اینکه عظمت و قدرت نام مسیح و فیض گرانبهای او و ارزش آن را برای ما روشن ساخت،می گوید همین مسیح که چنین کار عظیمی برای ما انجام داد با ” فدیه شدن ” برای ما،و ” یافته شدن ” در چنین قدرتی در ما،اکنون خدا ” همه چیز را زیر پای های او نهاد و او را سر همه چیز به کلیسا داد ” سپس پولس یکبار دیگر این کلیسا را اینگونه تشریح میکند:” که بدن اوست یعنی پُری او که همه را در همه پُر می سازد.”(افسسیان ۱ آیۀ ۲۲ و ۲۳ ) آنگاه پولس که تا به اینجا ستون هایی برای گفته های بعدی خود پایه ریزی کرده،شروع به ساختن دیوارهای خود بر روی این ستون میکند. تاکنون او از محبت ازلی خدا در مسیح، فیض بیکران او،قربانی شدن مسیح برای نشان دادن این محبت و این فیض،سخن گفته است؛و به اعضای کلیسای افسس گویی یاد آوری نموده که آنها چه گنجینۀ گرانبهایی در مسیح دارند. اما بلافاصله پولس رسول گویی کلیسای افسس را به بالای تپۀ جلجتا برده،جایی که سر شیطان بر آن کوبیده شد و خدا تمامی بخواب رفتگان و مردگان در گذشته را یکبار و برای همیشه بیدار و زنده ساخت. و پولس گویی قصد دارد تا از بالای این تپه کلیسای افسس را کمک کند تا ” مصر ” خود را ببیند. تا ” بیابان سرگردانی ” خود را ببیند. تا جادۀ دردناک به سوی کنعان را بخاطر آورد،کنعانی که تصاحب آن ” به قیمت خون بره ای پاک و بی عیب ” میسر گردید. او برای نشان دادن این نما به کلیسای افسس نوشتۀ خود را اینگونه ادامه می دهد:
” و شما را که در خطایا و گناهان مرده بودید زنده گردانید. که در آنها قبل رفتار می کردید بر حسب دورۀ این جهان بر وفق رئیس قدرت هوا یعنی آن روحی که الحال در فرزندان معصیت عمل می کند. که در میان ایشان همۀ ما نیز در شهوات جسمانی خود قبل از این زندگی می کردیم و هوس های جسمانی و افکار خود را به عمل می آوردیم و طبعا فرزندان غضب بودیم چنانکه دیگران.”(افسسیان باب ۲ ایات ۱ تا ۳).
شاید بپرسید مگر خدا از طریق فیض خود ما را در مسیح بیدار و زنده نکرده است پس چرا ما باید دوباره گذشتۀ خود را بخاطر بیاوریم؟آیا این کار هنوز محبت خدا را ثابت می کند یا اینکه از محبت خدا کاسته و آن را شرطی می سازد؟اگر پولس این خطوط را ادامه نمی داد و در همینجا آن را تمام میکرد به احتمال زیاد برداشت شما درست می بود اما در ادامۀ این نوشته می خوانیم که :” لیکن خدا که در رحمانیّت دولتمند است از حیثیت محبت عظیم خود که با ما نمود،ما را نیز که در خطایا مُرده بودیم با مسیح زنده گردانید.”( آیۀ ۴ و ۵ ).
در مقاله اول برای اینکه گذشتۀ کسانی را که به کلیسا می آیند را بررسی کنیم دیدیم که همۀ ما گناه کار بودیم و از جلال خدا قاصر؛اینجا می بینیم که همۀ ما بدلیل گناهان خود مُرده بودیم. پس همۀ کسانی که به کلیسا می آیند در گناه بودند و در گناه مُرده بودند. یعنی چه در گناه مُرده بودند. یعنی بدلیل حضور سنگین گناه بر زندگی آدمی بر روح انسان نور خدا در آنها نبود و هر جا که نور خدا و حضور خدا نباشد،تاریکی،نابودی و فنا وجود دارد.
در بالا وقتی پولس این چند خط را به کلیسای موفق و پر ثمر افسس،کلیسایی که خود او روزی آن را با دعاهای شبانه روز و تعلیم خود کاشته و آبیاری کرده بود و اکنون ثمر آورده بود،اما گویی پولس قصد دارد تا آنها را از مطلبی آگاه سازد که شاید آنها فراموش کرده باشند و یا شاید آنها در روند روزانۀ رشد کلیسایی خود آن را فراموش کنند. موسی به قوم اسرائیل گفت:” این روز را که از مصر از خانۀ غلامی بیرون آمدید یاد دارید.”(خروج ۱۳ ایۀ ۳).پولس از همین فضا استفاده کرده و به کلیسای افسس می گوید:بخاطر داشته باش که روزی در خطاها و گناهان خودت مُرده بودی و نور و حضور خدا هرگز در تو نبود. بخاطر بیاور روزی را که اسیر حیله های شیطان و تاریکی بودی،اسیر آن- غلام آن؛و از اینرو خشم و غضب خدا بر شما بود،آن روز ها را بخاطر داشته باشید. و ای کلیسای افسس بخاطر داشته باش که درست زمانی که در زیر خشم خدا بودی،اسیر و غلام هوس ها و شهوات خودت بودی،از خدا دور بودی،در تاریکی بودی؛بخاطر داشته باش که درست در همین زمان،خدای سرمدی عیسای مسیح را برای تو بر بالای صلیب قربانی کرده بود،تا با ایمان به او از خشم خدا رهایی یابی و فرزندان نور خوانده شوید. درست زمانی که گناهکار بودی،بی خدا بودی،بت پرست و شهوت پرست و قاتل و زناکار و دزد و راهزن بودی خدا اجازه داد عیسای مسیح،آن کس که خدا:” همه چیز را زیر پای های او نهاد و او را سر همه چیز به کلیسا داد ” و او را بر همۀ کائنات و خلقت خود صاحب گردانید،برای تو به رقّت بارترین شیوه،توهین، مصلوب و کشته شود؛ای کلیسای افسس…ای کلیسای مسیح…ای ایمانداری که امروز روی صندلی نشسته ای و عضوی از اعضای بدن او هستی بدان که کجا نشستی!و به چه قیمتی!
یادآوری روزانۀ این کار عظیم خدا در زندگی ما اولین کاری که در روح ما میکند این است که ما را به زانو در می آورد و خدا را پرستش خواهیم کرد. دومین کاری که میکند ما را بر روی زانو نگه می دارد و مسیح را پرستش خواهیم کرد و سومین کاری که میکند ما را به قوت روح مقدس خدا برمیخیزاند،بیدار ماندن ما را و هوشیاری ما را مسبب میگردد.
خدا از دادن نعمات و برکات الهی به فرزندان نیک خود و به کلیسای خود بیدریغ است،در حقیقت آن را قبل از اینکه ما آن را بطلبیم به ما داده است و ما آن را ” یافته ایم “.اما چگونه خدا می تواند این نعمات و برکات سرشار روحانی و الهی را به کلیسای مسیح بدهد اگر کلیسا از آن قدردان نیست و اهمیت و ارزش آن را نمی داند و یا برای او کم رنگ میگردد. همان اتفاقی که برای فرزندان یعقوب افتاد وقتی از اسارت و غلامی مصر بنا به فیض خدا رهایی یافتند و وارد سرزمین موعود گردیدند،اما چیزی نگذشت که به رغم تاکید،هشدار خدا برای پاک ماندن قوم برگزیدۀ خود آنها با مردم بیگانه و بت پرست و شهوت پرست سرزمین موعود تبانی کرده و بدنهای خود را که بنا بود متعلق به خدا و رهانندۀ آنها یعنی یهوه باشد را به شرارت و پلیدی آلوده ساختند،روزهای اسارت مصر را فراموش کرده،بر علیۀ خدا طغیان کرده و نیک مردان خدا را سنگسار کردند. کارشان به جایی رسید که رسولان و فرستاده گان خدا را کشتند و تماما پشت به خدا کردند.
آیا کلیسای مسیح امروز روزهای اسارت و بردگی خود را بیاد می آورد؟آیا عروس (کلیسای مسیح ) امروز به تعهدات خود به داماد پایدار مانده است؟ آیا عروس بخاطر دارد که داماد جان خودش را برای او داده است و او فیض خدا را حتی قبل از اینکه لباس عروسی را بپوشد داشته است؟

ادامه دارد

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

از یکشنبه ورود به اورشلیم تا یکشنبه قیام

از یکشنبۀ ورود مسیح به اورشلیم تا یکشنبۀ قیام از مرگ چه گذشت؟ در نام ...