دوشنبه , ۲۹ مهر ۱۳۹۸
خانه / ادبیات مسیحی / قدیم و تازه در مسیح به کمال رسید

قدیم و تازه در مسیح به کمال رسید

قدیم و تازه در مسیح به کمال رسید!

چگونه عیسای مسیح آخرین است؟

نوشتۀ: ح.گ

گفتگو در خصوص این مقاله هرگز به مجال و زمان کوتاه ما بسنده نمیکند. اما به جا دیدم که برای روشنگرایی و دادن نمایی کلی به تمامی ایماندارانی که از دین اسلام به راه و ایمان مسیحی قدم گذاشته‏اند و برای آنانی که در بین دو راه گام برمیدارند و هنوز مطمئن نیستند که چه کسی راست میگوید و چه کسی دروغ! یا برای آنانی که در پی ثابت کردن برداشتهای خود در خصوص باور غیر مسیحی خود هستند و بر آن تاکید میکنند و چنگ به دین پدری خود زده و آن را حجتی برای خود میدانند بجا دیدم تا بر طبق سندیت کتابمقدس خلاصۀ فشرده‏ایی از آنچه کتابمقدس در خصوص ماهیت عیسای مسیح و نقش او در هستی با ما سخن میگوید با شما در چند خط به طور خلاصه سخن بگویم. میدانم تشنگی بسیاری را رفع نخواهد کرد، دعای من این است که چشمۀ حیات عیسای مسیح از درون شما سر باز کند، زیرا تنها او سیراب کنندۀ جان و روح میباشد.آمین

وقتی به عیسای مسیح و آنچه او بر روی زمین انجام داد بر طبق سندیت کتابمقدس( تنها منبع الهی و موثق همۀ ما) در می یابیم که عیسای مسیح به طرز شگفت انگیزی نقطۀ عطف آسمان و زمین بوده است. نردبانی که از آن انسان گناهکار همواره قادر است از آن به آسمان، نزد خالق خود بالا رود. پلی که انسان گناهکار میتواند از آن با سلامت و اطمینان عبور کرده و برای همیشه فاصلۀ عظیم خود و خالق خود را پایان بخشد. و حضوری که انسان توبه کننده و دل شکسته همواره میتواند در آن ماوا گرفته و در آن شفاعت ضعف و ناتوانی خود را بطلبد و مطمئن باشد که خدای او دعایش را شفاعتش را و ناله‏هایش را قطعا خواهد شنید و مفری برای رهایی او مهیا خواهد ساخت. تمام این چگونه میسر گشت؟ فقط به دلیل آنچه عیسای مسیح بر روی زمین انجام داد. عیسای مسیح مرکز و هستۀ اصلی و غیرقابل تغییر و ثابت تمام خداشناسی و الهیات راستین میباشد. عیسای مسیح را حذف کنید، نه خدایی را خواهیم شناخت و نه میدانیم خداشناسی چیست؟ اما چگونه عیسای مسیح به چنین پیروزی و کاملیتی دست یافت؟

من در پاسخگویی به اعتراض بسیاری از دوستان مسلمان و طالبان حقیقت در اثبات این مطلب بلافاصله به کتابمقدس رجوع میکنم. و این را به آنها بر طبق آیات متعدد کتابمقدس یادآوری میکنم که:” تمام کتابمقدس از عیسای مسیح سخن میگوید. عیسای مسیح را از این مرکزیت بردارید تمام کتابمقدس از هم پاشیده میشود و به هیچ عنوان معنایی برای ما ندارد. ”

عیسای مسیح رو به جماعت یهود و دانایان دین و شریعت آنان کرده و فرمود:” کتب را تفتیش کنید زیرا شما گمان میبرید که در آنها حیات جاودانی دارید و آنها است که به من شهادت میدهد.”( یوحنا ۵: ۳۸)

وقتی پس از رستاخیز خود از مرگ با دو نفر از ایمانداران خود در راه آنها به روستایی ملاقات کرد میخوانیم که:” پس از موسی و سائر انبیاء شروع کرده اخبار خود را در تمام کتب برای ایشان شرح فرمود.” سپس به تمام شاگردان خود میفرماید:” همین است سخنانی که وقتی با شما بودم گفتم ضروریست که آنچه در تورات موسی و صحف انبیاء و زبور داود در بارۀ من مکتوب است به انجام رسد.”( لوقا ۲۴: ۲۷ و ۴۴) لطفا دقت کنید که در هر مورد عیسای مسیح به تمام کتابمقدس اشاره دارد. تمامی ۳۹ کتاب و کتب دیگری که تا قبل از تولد عیسای مسیح نوشته شده بود. با علم بر این حقیقتی که از زبان خود عیسای مسیح خواندیم میتوانیم در چهار مورد اساسی عیسای مسیح را ببینیم که طرح و ارادۀ الهی خدای خالق را بر روی زمین در بین انسانها چنان کامل نمود که دیگر به هیچ نبی یا دین یا راه و ایمان تازه‏ایی برای نشان دادن و سخن گفتن از آن نیازی نیست:

 

  • عیسای مسیح تمامی سخنان انبیاء دیرین و قبل از خود را تحقق بخشید. در حقیقت تمامی انبیاء تا قبل از عیسای مسیح( از بدو آفرینش تا زمان تولد عیسای مسیح) به نحوی مشتاق دیدن عیسای مسیح  بودند و رویای او را در دل داشتند.

من قصد ندارم تا برای اثبات این موارد به تمام کتابمقدس رجوع کنم( هر چند میدانم منابع و اشارات فراوانی را میتوان ارائه داد) بلکه فقط به نکات مهم و اساسی و نقل قول شده از دهان آنانی که شاهدان زنده و آورندۀ پیام راستین این حقیقت توسط روح مقدس خدا برای همۀ ما بوده اند اشاره میکنم. پس در اثبات حقیقت شمارۀ یک به نوشتۀ پطرس رسول اشاره میکنم. شاگرد عیسای مسیح، یک یهودی که مقید و متولد شده در شریعت و قوانین و بزرگ شده در میان تمامی انبیاء و پیامبران یهود بوده است در نامۀ خود مینویسد: “ که در بارۀ این نجات انبیایی که از فیضی که برای شما مقرر بود اخبار نمودند تفتیش  و تفحص میکردند. و دریافت مینمودند که کدام و چگونه زمان است که روح مسیح که در ایشان بود از آن خبر میداد چون از زحماتی که برای مسیح مقرر بود و جلالهایی که  بعد از آن خواهد بود شهادت میداد.”( اول پطرس ۱: ۹- ۱۱) پطرس رسول میگوید که روح عیسای مسیح در تمامی انبیاء وجود داشته( از هابیل تا یحیی تعمید دهنده) و آنها با هدایت روح مسیح(روح‏القدس) به عیسای مسیح، خداوندی او، تولد او، رنج و عذاب او، مرگ او بر صلیب، قیام او از مرگ، و پادشاهی ازلی او در کنار خدای خالق سخن گفته‏اند.

در رسالۀ عبرانیان در تایید همین باور میخوانیم:” خدا که در زمان سلف به اقسام متعدد و طریقهای مختلف بوساطت انبیاء به پدران ما تکلم نمود در این ایام آخر به ما بوساطت پسر خود متکلم شد که او را وارث جمیع موجودات قرار داد و بوسیلۀ او عالمها را آفرید. که فروغ جلالش و خاتم جوهرش بوده و به کلمۀ قوت خود حامل همۀ موجودات بوده چون طهارت گناهان را به اتمام رسانید بدست راست کبریاء در اعلی علیین بنشست. و از فرشتگان افضال گردید به مقدار آنکه اسمی بزرگتر از ایشان به میراث یافته بود.”( عبرانیان ۱: ۱-۴)

 

  • عیسای مسیح پادشاهی خدا را تحقق بخشید. این پادشاهی به اقسام مختلف خود را در کتابمقدس به ما نشان داده است. آغاز این پادشاهی؛ سقوط و انقراض آن؛ وعده دادن آن؛ پیشگویی آمدن آن و نهایتا تشریح آن وقتی عیسای مسیح پا بر روی زمین گذاشت و سرانجام و نهایت آن که یک ملکوت جاودانه و ازلی در حضور خدا خواهد بود و ما به آن سمت در حرکت هستیم. عیسای مسیح از همین ملکوت سخن گفت او ملکوتی را با خود بر روی زمین آورد و آن ملکوتی را به ما وعده داد که در تمامی طول تاریخ اسرائیل نیاکان آنها برای آمدن آن، تحقق آن، اجرای آن روزشماری میکردند. نگاه کنید به تعالیم عیسای مسیح و خودتان ببینید که مرکزیت این تعالیم چیست؟ آیا به غیر از ” ملکوت خدا “؟ از خودتان بپرسید این ملکوت خدا چیست؟چگونه است؟ و چرا باید عیسای مسیح اینقدر به آن تاکید کند و اینگونه مرکزیت تمامی تعالیم خود را بر دور هستۀ مرکزی ” ملکوت خدا ” پایه ریزی کند؟ به اناجیل رجوع کنید قریب به صد بار شما عبارت ” ملکوت خدا ” یا ” ملکوت آسمان” را در تعالیم عیسای خداوند پیدا خواهید کرد! و وقتی شما مزمور ۶۷ را میخوانید نمایی کلی از این پادشاهی خدا بر روی زمین و بر قلب آدمی را میبینید:” خدا بر ما رحم کند و ما را مبارک سازد؛ و نور روی خود را بر ما متجلی فرماید سلاه. تا راه تو در جهان معروف گردد؛ و نجات تو به جمیع امتها. ای خدا قومها ترا حمد گویند؛ جمیع قومها ترا حمد گویند. امتها شادی و ترنم خواهند نمود؛ زیرا قومها را با انصاف حکم خواهی نمود؛ و امتهای جهان را هدایت خواهی کرد سلاه. ای خدا قومها ترا حمد گویند؛ جمیع قومها ترا حمد گویند. آنگاه زمین محصول خود را خواهد داد، و خدا خدای ما را مبارک خواهد فرمود. خدا ما را مبارک خواهد فرمود و تمامی اقصای جهان از او خواهند ترسید.” این نجات و این مطلق بودن خدا در ما، اینگونه که دو بار داود میگوید:” ای خدا قومها ترا حمد گویند، جمیع قومها ترا حمد گویند.” چگونه میسر میشود؟ این ” خدای ما ” کیست که خدا او را مبارک میخواند؟ چگونه این روی خواهد داد؟ این همان پادشاهی مطلق خدا بر جان و فکر و دل آدمی است.

اسرائیل هرگز نباید پادشاهی میداشت. این خدا بود که میبایست پادشاه آنان میبود:” خداوند سلطنت خواهد کرد تا ابدلاباد.“( خروج ۱۵: ۱۸) و با این حال خداوند به دلیل فیض خود به قوم فرمود اگر هم خواستند پادشاهی برای خود انتخاب کنند، کسی را انتخاب کنند تا تمامی فرامین او را اطاعت نماید( تثنیه ۱۷: ۱۴- ۲۰) آنها از مضرات و خطرات پادشاه هشدار داده شدند، اما هرگز به آن گوش نداند.( اول سموئیل ۸: ۱- ۲۱) و  تاریخ اسرائیل به ما ثابت میکند که هیچکدام از پادشاهان اسرائیل نیت و قصد یهوه را کامل نکردند، همۀ آنها به نحوی سقوط کردند؛ و به دلیل فساد و گناه این پادشاهان و رهبریت نادرست آنها بود که بارها و بارها آنها از دست دشمنانشان شکست خورده و به اسارت رفته و ماهیت و مالکیت سرزمین موعود را از دست دادند. وقتی عیسای خداوند پا به روی زمین گذاشت، اولین کلامی که از دهانش بیرون آمد این بود:” وقت تمام شد و ملکوت خدا نزدیک است.”( مرقس ۱: ۸) و این پادشاهی در بین مردم حرکت کرد و زندگی کرد و به آنها نمونه آن پادشاهی ازلی و بی پایان را داد:” لیکن هر گاه من به روح خدا دیوها را اخراج میکنم هر آینه ملکوت خدا بر شما رسیده است.”( متی ۱۲: ۲۸) و او در امثال، روایات، تعالیم خود چگونگی این ملکوت خدا، ماهیت آن، و آنانی که به آن وارد شده یا و آنانی که هرگز به آن وارد نخواهند شد را به ما تعلیم داد.

 

  • عیسای مسیح عهد جدید را تحقق بخشید. ( متاسفانه مسلمانان فکر میکنند، آنها یهودی نیستند پس با آنان فرق میکنند؛ آنها بهتر تسلیم خدا هستند و او را اطاعت میکنند! آیا آنها انسان هستند و از زن متولد شده‏اند؟ پس درونشان فاسد است و اعمال نیک آنها به ریا و مکر آلوده است. همه گناه کرده اند و هیچکس لیاقت وارد شدن به بهشت را ندارد، هیچکس. مگر بواسطۀ عهد تازۀ مسیح). عهد عتیق عهدی که خدا با قوم اسرائیل بست بر سنگ و چوب و چرم نوشته و حک شد. این عهدها بارها و بارها به قوم تذکر داده شد، اما قوم همواره به درون پر از فساد و شرارت خود بازگشت. گویی شریعت و قوانین ثبت شدۀ خدا که در برابر چشمان آنان قابل رویت بود قادر نبود تا آنان را به سمت تقدس و پاکی سوق دهد. نه اینکه عهدهای خداوند و پیمانهای خداوند ضعیف بودند، خیر، بلکه دل فاسد انسان حتی در کارهای نیک و عادل خود نیز فساد و شرارت را با خود داشت. برای همین است که خداوند، یهوه، از زبان اشعیاء نبی میگوید:” زیرا که جمیع ما مثل شخص نجس شده‏ایم و همۀ اعمال عادلۀ ما مانند لتۀ ملوث میباشد؛ و همگی ما مثل برگ پژمرده شده گناهان ما مثل باد ما را میرباید.”( اشعیاء ۶۴: ۶) نه فقط کارهای بد ما، بلکه کارهای خوب ما نیز به بدی و شرارت آلوده است. دانیال نبی، این مرد صادق و نیکو در اعترافات خود نزد یهوه چنین میگوید:” ای خداوند عدالت از آن تو است و رسوایی از آن ما است…زیرا که به تو گناه ورزیده‏ایم…تمامی اسرائیل از شریعت تو تجاوز نموده و روی گردان شده به آواز تو گوش نگرفته اند…”( دانیال ۹: ۷ و ۱۱) دانیال در این بخش دائما به شرارت و گناهان خود و قوم اشاره میکند. به ناتوانی خود، به عدم رعایت کردن و به دل سپردن شریعت خدا، به عدم مقدس ماندن و تسلیم قدوسیت خدا شدن. سوال اینجاست: آیا خدا از انسان صرفنظر کرد؟ آیا دستانش را به انسان شست؟ و گفت از او خسته شده است و بگذار تا نابود شود؟ خیر! خدای پر از فیض و رحمت ما، وعدۀ تحقق روزی را داد که در آن روز کاری را برای انسان انجام خواهد داد که هرگز انسان آن را فراموش نکند. او از زبان ارمیاء نبی چنین فرمود:” خداوند میگوید اینک ایامی میاید که با خاندان اسرائیل و خاندان یهودا عهد تازه خواهم بست. نه مثل عهدی که با پدران ایشان بستم در روزی که ایشان را دستگیری نمودم تا از زمین مصر بیرون آورم زیرا که ایشان عهد مرا شکستند با آنکه خداوند میگوید من شوهر ایشان هستم. اما خداوند میگوید اینست عهدی که بعد از این ایام با خاندان اسرائیل خواهم بست؛ شریعت خود را در باطن ایشان خواهم نهاد و آن را بر دل ایشان خواهم نوشت و من خدای ایشان خواهم بود و ایشان قوم من خواهند بود.”( ارمیاء نبی ۳۱: ۳۱- ۳۳) دقت کنید به نوشتۀ بالا: ” نه مثل عهدی که با پدران ایشان بستم.” کدام عهد؟ عهدی که با موسی بست و موسی آن را بر روی لوحۀ سنگ حک کرد. خداوند میفرماید عهدی که در آینده با قوم خود خواهد بست مانند عهد قدیم او با قوم نیست، بلکه عهدی تازه است. نه بر روی لوحه و چرم و سنگ بلکه با کلام و روح خود بر قلب و جان و فکر آدمی. عیسای مسیح بارها از این عهد به گونه‏های متفاوت سخن گفت و نهایتا در ساعتهای آخر زندگی زمینی خود وقتی درست ساعتی قبل از مصلوب شدن خود، در بالا خانۀ منزلی با شاگردان خود آخرین شام خود را با آنها صرف میکرد، در آن شب پیالۀ شراب را برداشت و رو به شاگردان خود چنین فرمود:” این پیالۀ عهد جدید است در خون من که برای شما ریخته میشود.“( لوقا ۲۲: ۲۰) این عهدی که عیسای مسیح از آن سخن گفت همان عهدی بود که یهوه از زبان ارمیاء نبی تقریبا ۵۵۰ سال قبل از تولد عیسای مسیح پیشگویی کرده بود و فرموده بود که روزی آن را تحقق خواهد بخشید.

 

  • عیسای مسیح شریعت خدا را کامل کرد و تحقق بخشید.

این نکتۀ بسیار حائز اهمیتی به خصوص برای ما که از دین اسلام به مسیحیت آمده‏ایم میباشد. عیسای مسیح در همان ابتدای سخنان خود رو به شاگردان فرمود:” گمان مبرید که آمده‏ام تا تورات یا صحف انبیاء را باطل سازم نیامده‏ام تا باطل نمایم بلکه تا تمام کنم.”( متی ۵:۱۷) لطفا خوب دقت کنید! عیسای مسیح نفرمود که تورات و صحف انبیاء را رد میکند. او نفرمود که آن را قبول ندارد. نفرمود که با آن کاری ندارد.( موسی به دین خود عیسی به دین خود!!) خیر! او تمام نوشتجات و صحف انبیاء را تایید میکند( زیرا در بالا دیدیم که این نوشتجات و صحف انبیاء در واقع از ماهیت و شخصیت او سخن میگویند) سپس گویی مطلبی در خصوص نوشتجات و صحف انبیاء اضافه میکند، نه اینکه آن را رد یا باطل یا بی اعتنا از آن رد شود، بلکه میفرماید که او آمده است تا آن را ” تمام ” کند. تمام چه را؟ تمام نوشتجات تورات، صحف انبیاء، هر آنچه که تا قبل از مسیح تبت شده بود، وعده داده شده بود. کلمۀ “ تمام ” در اینجا یک کلمۀ یونانی و به معنای به انجام رسیدن به مقصد رسیدن، به تکامل و به غایت رسیدن معنا میدهد. عین همین عبارت را عیسای مسیح در بالای صلیب وقتی آخرین نفسهای خود را میکشید بکار برد:” چون عیسی سرکه را گرفت گفت: تمام شد. و سر خود را پایین آورده جان بداد.” ( یوحنا ۱۹: ۳۰) اما این تمام کردن یا کامل کردن شریعت چگونه انجام شد؟ در رسالۀ رومیان این را از زبان یک شخص یهودی که شدیدا پایبند شریعت یهود و تحصیل کرده و شهرۀ آن بود میخوانیم:” لکن الحال بدون شریعت عدالت خدا ظاهر شده است چنانکه تورات و انبیاء بر آن شهادت میدهند.” ( رومیان ۳: ۲۱) دقت کنید به اشارۀ پولس: شریعت قبلا نشان دهندۀ عدالت خدا بود، اما چون مسیح آمد، بدون شریعت این عدالت خدا ظاهر گشت. و سپس ادامه میدهد:” پس هیچ قصاص نیست بر آنانی که در مسیح عیسی هستند. زیرا که شریعت روح حیات در مسیح عیسی مرا از شریعت گناه و موت آزاد گردانید. زیرا آنچه از شریعت محال بود چونکه به سبب جسم ضعیف بود خدا پسر خود را در شبیه جسم گناه و برای گناه فرستاده بر گناه در جسم فتوی داد. تا عدالت شریعت کامل گردد در مایانی که نه به حسب جسم بلکه بر حسب روح رفتار میکنیم.“( رومیان ۸: ۱- ۴) پولس رسول سخن خود را در خصوص به کمال رسیدن شریعت در عیسای خداوند توسط فیض بیکران خدا با کلیسای غلاطیه اینگونه گسترش میبخشد:” اما قبل از آمدن ایمان زیر شریعت نگاه داشته بودیم و برای آن ایمانی که میبایست مکشوف شود بسته شده بودیم. پس شریعت لالای ما شد تا به مسیح برساند تا از ایمان عادل شمرده شویم.”( غلاطیان ۳: ۲۳- ۲۴ ) در حقیقت پولس رسول میگوید، آنچه شریعت خدا میبایست برای تقدس و پاک زیستن آدمی انجام دهد، آنچه مراسم و مقررات دینی میبایست انجام دهد تا من گناهکار را از گناه دور سازد و برای خدا پاک و مقدس حفظ کند؛ تماما در خون عیسای مسیح ” تمام “ شد. و به کمال رسید. شریعت سایۀ آمدن عیسای مسیح بود. نشان دهندۀ این که عیسای مسیح باید بیاید، او که رویای انبیاء بود و روح او در آنها بود، او که پادشاهی خدا را بر روی زمین میاورد، بر قلب آدمی؛ او که عهد تازه را در قلب آدمی حک و ثبت میکرد، او همان کامل کننده بود، و او این را با مرگ و قیام خود از مرگ به کمال رساند. و پس از او شریعت و دین و آیین مذهبی پوچ و بی معنی و خالی از هر گونه تاثیر روحانی میباشد؛ اگر که به آن چنگ زده ایم تا ما را رستگار سازد و به ما حیات جاودانی بخشد و ما را به سوی تقدس و پاکی نزد خدا رهنمون سازند. به قول مارتین لوتر که میگوید:

” شریعت میگوید این را انجام بده و زنده خواهی ماند!

  انجیل مسیح میگوید، تمام شده است، حال زنده بمان.”

 

 

دوست عزیز!

عیسای مسیح ابتدا و انتها میباشد. آلفا و امگا. آغاز و پایان. او خاتمه دهنده بر تمامی آنچه خدا بر روی زمین باید برای انسان انجام میداد تا انسان به رستگاری و نجات دست یافته؛ وارد حیات جاودان گردد و از جهنم و نابودی مطلق برای ابد رهایی یابد میباشد. پس امروز قلبت را به او بده و بگذار تا این تحقق راستین تمامی وجود ترا فرا گیرد. توبه کن! اعتراف کن که گناهکار هستی، ایمان بیاور که عیسای مسیح برای گناهان تو بر بالای صلیب مُرد، دفن شد و روز سوم قیام کرد و امروز زنده است و روزی باز خواهد گشت تا بر جهان داوری نماید. خودت را به او بسپار! و بگذار تا این تحقق راستین در تو، در تمام وجود تو خودش را ثابت کند. آمین.

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

پیدایش باب ۲۷

کتاب پیدایش باب ۲۷: ۱- ۴۶ اسحاق به سن پیری خود رسیده و نویسنده میگوید ...