سه شنبه , ۲۸ آبان ۱۳۹۸
خانه / ادبیات مسیحی / ما کی هستیم؟ ۲۹ ما در مسیح رفتار میکنیم.

ما کی هستیم؟ ۲۹ ما در مسیح رفتار میکنیم.

ما کی هستیم ۲۹

ما در مسیح رفتار میکنیم!

در مسیر نقشه الهی خود، یهوه خدای قدوس، شخصی را برگزید بنام ابراهیم تا بواسطه او، آن کس که روزی از نسل زن بدنیا خواهد آمد و بر شیطان و گناه و مرگ غلبه نماید، بصورت جسم انسانی به روی زمین بیاید، از هر لحاظ پاک و بیگناه باشد تا قادر باشد برای گناهان دنیا کفاره گردد و خون او آمرزش ابدی را به همراه بیاورد، این شخص کسی نبود جز عیسای ناصری، که مسیح و خداوند بود. و او در زمان معین خداوند به روی زمین آمد و آن نقشه و طرح الهی خدا را که در باغ عدن ریخته شده بود را یکبار برای همیشه به کمال برساند.

اما هر چند نقشه خدا فقط این بود اما فقط این نبود! این بود که دنیا در انتظار نجات دهنده باشد و نجات دهنده بیاید و بر صلیب بمیرد و گناهان را بیامرزد و به آسمان بازگردد و خداوند در انتظار داوری نهایی بماند تا بار دیگر همه چیز را به آن نظم اولین بازگرداند و فرزند یگانه خود را بر همه چیز و همه چیز پادشاه و سرور گرداند. اما نقشه خدا فقط این نبود که ایماندار مسیحی مانند تافته ایی جدا بافته بماند. از یکشنبه تا یکشنبه بعد در دنیا باشد و به سیاق دنیا عمل کند و گویی هرگز نه ماموریتی برای مقدس زیستن بر روی زمین دارد و نه ماموریتی برای رساندن و پخش کردن این انجیل فیض بخش که بواسطه آن خداوند یهوه با دنیای گناهکار صلح و آشتی نمود.

 این انسان کهنه و قدیمی به انسان تازه ایی در مسیح مبدل شده بود، و او آن نقشه خدا برای ایجاد یک نسل خداپرست بود. نسلی که خدا را شناخته و با تمام فکر و جان و دل او را پرستش نماید. این هدف اصلی او از خلقت آدم و حوا بود تا این انسان از نسل این دو بر تمام روی زمین گسترش یابند. همین هدف پس از سقوط انسان بدون هیچ کمی و یا نقصان به قوم برگزیده ایی که از نسل ابراهیم حاصل گشته بود تکرار و بار دیگر تثبیت شد. به رغم سقوط و به رغم گناه و شرارت انسان، خدای قدوس قومی را برگزید تا از آن نجات دهنده به روی زمین جسم گیرد اما تا زمانی که نجات دهنده بیاید به این قوم یک سرلوحه و الگوی رفتار کردن و زندگی کردن را داد و نتایج اجرا کردن این اصول و عواقب اجرا نکردن این اصول را به آنها به روشنی تاکید کرد. به انها فرمود: « و اکنون اگر آواز مرا فی الحقیقه بشنوید و عهد مرا نگاه دارید همانا خزانه خاص من از جمیع قومها خواهید بود زیرا که تمامی جهان از آن من است و شما برای من مملکت کهنه و امت مقدس خواهید بود.» ( خروح ۱۹: ۵- ۶ ) به آنها فرمود: « امروز یهوه خدایت ترا امر میفرماید که این فرایض و احکام را بجا آوری پس آنها را به تمامی دل و تمامی جان خود نگاه داشته بجا آور.» ( تثنیه ۲۶: ۱۶ ) بجا آوردن این فرامین خدا در راستای برگزیدگی قوم بود تا برای خدا کاهنان و مقدسان بر روی زمین باشند نه برای اینکه فقط مال و سلامتی و ثروت زمینی بدست بیاورند. آنها با اجرا کردن فرامین خدا و اطاعت از خدای قدوس و عادل و رحیم در واقع سرسپردگی خود را به خدای خود ثابت میکردند، نه در میان همدیگر و روابط بین همدیگر ثابت میکردند که خدای آنها واحد است و در بین آنها حکومت میکند و آنها را به هم وصل کرده و عامل و انگیزه داشتن این رابطه پاک و مقدس بین هم میباشد بلکه مهمتر از همه به دنیای تاریک اطراف که بر ضد خدا و قدوسیت و مقام او طغیان کرده و او را پرستش نمیکردند و به راه خطاها و شرارتها و فساد خود میرفتند نشان بدهند و ثابت کنند که خدای آنها زنده و حقیقی است و آنها را دعوت به بازگشت از گناهان و فساد خود کرده و برای خدا بر روی زمین گناهکار کاهنانی باشند تا با زندگی و رفتار خود اقوام دیگر را به سمت او جذب کنند.

تاریخ اسراییل را میدانیم! اسراییل هرگز چنین نکرد! نه تنها نااطاعتی از خدای خود نمود که باعث تنبیه خداوند و ریختن خشم او بر سر آنها شد که به اسارت برده شدند، بلکه اقوام دیگر نیز با دیدن اسراییل خدای اسراییل را مسخ و بیهوده نامیدند و نامش را بیحرمت کردند. پولس رسول در نامه خود به ایمانداران روم دقیقا به همین اشاره میکند که « و به شریعت فخر میکنی آیا به تجاوز از شریعت خدا را اهانت نمیکنی. زیرا که بسبب شما در میان امتها اسم خدا را کفر میگویند چنانکه مکتوبست.» ( رومیان ۲: ۲۴ ) کجا مکتوب بود؟ در اشعیاء نبی سخن خداوند یهوه را در خصوص اسراییل میخوانیم:« اما الان خداوند میگوید در اینجا مرا چه کار است که قوم من مجانا گرفتار شده اند و خداوند میگوید آنانی که بر ایشان تسلط دارند صیحه میزنند و نام من دایما هر روز اهانت میشود.» ( اشعیاء نبی ۵۲: ۵- ۶ ) ناتان نبی وقتی گناهان داود را با او روبرو میکرد به او چنین گفت: « لیکن چون از این امر باعث کفر گفتن دشمنان خداوند شده ایی پسری نیز که برای تو زاییده شده است البته خواهد مرد.» ( دوم سموییل ۱۲: ۱۴ )

این نوشته شد تا برای اسراییل و بعدا برای کلیسا درس عبرتی باشد که آنها چنین نکنند. آنها نام خداوند و نجات دهنده خود را بیحرمت نکنند. چگونه بیحرمت میکنند؟ پاسخ ساده به این سوال این است که « با نزیستن یا رفتار نکردن مسیحی در زندگی مسیحی خود.» پاسخ دشوار به این سوال این است که « با نداشتن تولد تازه در مسیح. » اشتباه نکنید، منظور من این نیست که اگر من و شما لغزشی در قدم زدن خود با مسیح در طول ایمان مسیحی و زندگی خود داشته باشیم ما تولد تازه نداریم یا ایماندار نیستیم، هرگز منظورم این نیست، بلکه منظور من خو گرفتن و زیستن در رفتارهای قدیمی و طبیعت قدیمی و بازگشت کردن و یا خو گرفتن به دنیای تاریک و گناه آلود خودمان است که به مرور زمان این راه رفتن ما با عیسای خداوند را کمتر و کمتر میکند تا جایی که ناگهان به پشت سر نگاه میکنیم و خودمان را تنها و گمشده پیدا میکنیم.

اگر فرمان خداوند برای اسراییل این بود که کاهنان و امت مقدس برای خداوند باشند عین همین فرمان امروز برای کلیسا و تک تک ایمانداران مسیحی است. کلیسای حقیقی و راستین نه تنها از پشت منبر عیسای مسیح کتابمقدس را به دنیا معرفی میکند بلکه با زیستن و رفتار مسیحی اعضای خود در دنیا. ما به این خوانده شده ایم تا با رفتار مسیحی خود عیسای مسیح را معرفی کنیم. عیسای خداوند در شب آخر رو به شاگردانش چنین فرمود: « به شما حکمی تازه میدهم که یکدیگر را محبت نمایید چنانکه من شما را محبت نمودم تا شما نیز یکدیگر را محبت نمایید. به همین همه خواهند فهمید که شاگرد من هستید اگر محبت یکدیگر را داشته باشید.» ( یوحنا ۱۳ : ۳۴- ۳۵ ) پیام پطرس رسول به همه ایمانداران متفرق و پخش شده سرزمینهای اطراف این بود که « لکن شما قبیله برگزیده و کهانت ملوکانه و امت مقدس و قومی که ملک خاص خدا باشد هستید.» این سوالی را در دل خود دارد ؟ هستید که چه بشود؟ این همه تفاصیل پرقدرت و پر فیض و پر از معنای روحانی را پطرس رسول به ایمانداران مسیحی میدهد که آنها چطوری این را ثابت کنند که قبیله برگزیده و کاهنان پادشاه پادشاهان و امت مقدس و قوم خاص پادشاهی خاص خدای ما باشند؟ او به کمال به زیبایی ادامه داده است« تا فضایل او را که شما را از ظلمت به نور عجیب خود خوانده است اعلام نمایید.» ( اول پطرس ۲: ۹- ۱۰ )

چطوری من مسیحی میتوانم فضایل خداوند خود را به آنانی که در تاریکی هستند اعلام کنم اگر نور عیسای مسیح در زندگی من مرا متحول نساخته است و من هنوز در تاریکی قدم میزنم؟ پولس رسول بی شک یکی از آن شاگردان مسیح خداوند بود که زندگی مسیحی و رفتار مسیحی را بدون هیچ اغراق در تمام سیزده نامه خود با روشنی و با جدیت و با همت بیان کرده، تشریح کرده، تشویق کرده و حتی از آن اعمال زشت و زننده تقبیح و منفور کرده است. یکی از این نامه ها نامه افسسیان است. در این نامه پولس رسول به روشنی و به زیبایی پنج رفتار را با زیبایی برای ایماندار مسیحی و کلیسای مسیح تشریح کرده است.

عبارت رفتار کردن در نوشتجات پولس رسول با لغت یونانی« پریپاتیو » آمده است به معنای قدم زدن و این سو و آن سو رفتن و مراوده روزانه داشتن است. یعنی آنچه در مسیر روز یا زندگی از شما بروز میدهد. در نامه افسسیان ما بیش از ۵ بار این عبارت را به صورت منظم و مکرر میخوانیم. در فصل دوم این نامه به ایمانداران افسس در خصوص طبیعت گناه آلود قبل از ایمان آوردن به مسیح آنها سخن میگوید و به آنها چنین یادآوری میکند: « و شما را که در خطایا و گناهان مرده بودید زنده گردانید. که در آنها قبل رفتار میکردید بر حسب دوره اینجهان بر وفق رییس قدرت هوا یعنی آن روحی که الحال در فرزندان معصیت عمل میکند.» ( ۲: ۱- ۲ ) سپس به آنها میگوید به رغم این، بدلیل فیض خدا نه بدلیل اعمال و کارهای آنها، آنها نجات یافته اند. از مرگ از اسارت در گناه از ناامیدی از بی ارث بودن در ملکوت خدا از وعده های خدا، از اینکه دیگر زیر قدرت شیطان نیستند بلکه زیر قدرت مسیح. اما این تبدیل و این جابجایی برای ایمانداران یک دعوت و خواندگی و یا تعهد را به همراه دارد. این همان نقشه خداوند یهوه که در ابتدای خلقت بود. این آن طرح الهی خدا در فرستادن نجات دهنده در پیدایش فصل ۳ بود که بالاتر قید کردم. این چه نقشه ایی بود؟ اینکه پس از نجات یافتن در فرزند یگانه خدا، عیسای مسیح، ما دیگر « صنعت او هستیم آفریده شده در مسیح عیسی برای کارهای نیکو که خدا قبل مهیا نمود تا در آنها رفتار نماییم.» ( ۲: ۱۰ )

در ادامه نامه پولس رسول این رفتار کردن در این آفریده شدن ما در مسیح را بسط میدهد. در بخش ۴ آیه ۱ از ایمانداران این را میخواهد و فرمان میدهد که: « از شما استدعا دارم که به شایستگی آن دعوتی که به آن خوانده شده اید رفتار کنید.» ( ۴: ۱ ) پس عزیزان ما دعوت شده ایم ما خوانده شده ایم یعنی همان خوانده شدن ما برای نجات ازلی ( ۱: ۵) که در کارهای نیکویی که خدا از قبل برای ما مهیا نموده است رفتار  کنیم. پولس رسول آن را در پنج رفتار در نامه خود شرح داده است. ما خوانده شده ایم تا:

۱-در یگانگی رفتار کنیم.

«  و سعی کنید که یگانگی روح را در رشته سلامتی نگاه دارید.» ( ۴: ۳ )

این روح القدس است که یگانگی را برای کلیسا باید بیاورد. پولس نگفت روح یگانگی بلکه یگانگی روح. ما نمیتوانیم با تلاشهای انسانی این یگانگی را ایجاد کنیم بلکه باید در آن یگانگی و اتحادی که در روح القدس است رشد کنیم. یگانگی در روح القدس است پس باید در پی این باشیم که اتحاد در ایمان و در دل و در فکر در کلیسا ایجاد کنیم. همه ما یک پدر در اسمان داریم یک نجات دهنده از آن هر دوی ماست و در نام تثلیث مقدس همه ما تعمید یافته ایم. این یگانگی ما را تشویق میکند که هر چند شاید هدایای ما با هم متفاوت باشد اما در پی ایجاد صلح و اتحاد در کلیسا باشیم.

۲-در تقدس رفتار کنیم.

« پس این را میگویم و در خداوند شهادت میدهم که شما دیگر رفتار منمایید چنانکه امتها در بطالت ذهن خود رفتار مینمایند.» ( ۴: ۱۷ )

این بطالت ذهن امتها، زیستن در شرارت و ناپاکی و گناه بود. ما باید آن خصایل و رفتارهای قدیمی را مانند لباسی از خود کنده و لباس تازه را در مسیح بر تن کنیم. باید به روح القدسی که در ما سکونت دارد تازه شویم تا روح جان ما را تازه ساخته و در تقدس و پاکی او رفتار کنیم. در زیستن چنین تقدسی است که ما در آمرزیدن و بخشیدن آنانی که با ما موافق نیستند و بر خلاف ما همیشه کوشا باشیم.

۳-در محبت رفتار کنیم.

« و در محبت رفتار نمایید چنانکه مسیح هم ما را محبت نمود و خویشتن را برای ما به خدا هدیه و قربانی برای عطر خوشبوی گذرانید.» ( ۵: ۲ )

این محبت یک محبت « آگاپه » است، یعنی محبتی ورای محبت انسانی. یک محبت آسمانی. این محبت چنان خود را در صلیب مسیح در خدای پدر به دنیا نشان داده شد که پولس رسول میگوید قربانی مسیح مانند هدیه ایی خوشبو و معطر به نزد پدر بود. یعنی مسیح خود را اینگونه فدای فرمان پدر کرد. چرا؟ زیرا ما را که دوست داشت و محبت نمود تا به آخر محبت نمود. پس این یک استدلال منطقی میتواند باشد که محبت کردن ما به دیگران نیز مانند هدیه ایی خوشبو و معطر نزد خدا بالا میرود.  

۴-در نور رفتار کنیم.

« زیرا که پیشتر ظلمت بودید لیکن الحال در خداوند نور میباشید چون فرزندان نور رفتار کنید.» ( ۵: ۸ )

پولس نمیگوید شما قبلا در تاریکی بودید، بلکه میگوید شما قبلا تاریکی بودید. خود شما عامل و تولید کننده تاریکی بودید، خطا و شرارت و فساد از شما به دنیای اطراف شما گسترش میبافت. سپس به آنها نمیگوید که شما نور هستیدِ بلکه میگوید در خداوند نور هستید. این نور ما نیست، بلکه نور مسیح است. عیسای مسیح فرمود من نور عالم هستم. در موعظه سرکوه فرمود« شما نور جهانید.» این نور، نور ما نبود و نیست و نخواهد بود. این نور، نور مسیح است که در ماست. ما نور مسیح را از خود ساطع میکنیم. زیرا ما چطور میتوانیم نور باشیم اگر قبلا تاریکی بودیم. اما نور مسیح را داشتن باید ثمره نور را تولید کند.

و ۵- در حکمت رفتار کنیم.

«پس باخبر باشید که چگونه به دقت رفتار نمایید نه چون جاهلان بلکه چون حکیمان.» ( ۵: ۱۵ )

مجددا، این حکمت از ما نیست در مدارس الهیاتی و سواد علمی حاصل نمیگردد. این حکمت از آسمان است. پولس رسول در نامه اول قرنتیان میگوید که عیسای مسیح حکمت ماست( ۱: ۳۰ ) اگر مسیح حکمت ماست، و ما در مسیح هستیم، پس رفتارهای ما باید در حکمت مسیح باشد. باید در این حکمت در پی اراده خدا باشیم. از روح القدس با ترنم سرودها و با پرستش و در خداترسی مطیع همدیگر شدن پر شویم. نشان بدهیم که چگونه همسر و والدین و رییس کار هستیم. همواره عیسای مسیح را محبت کنیم و او را در مرکز این روابط خود قرار دهیم.

ما کی هستیم؟

ما پیروان مسیح هستیم که نه تنها ایمان خود را با اعتراف ایمان خود به زبان در باره انجیل خداوندمان و پادشاهی او اعتراف و اعلام میکنیم بلکه همچنین با زیستن و رفتار کردن روزانه مسیحی خود در خانواده، در کلیسا و در دنیای بیرون.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ما کی هستیم ۳۱

ما کی هستیم ۳۱ ما بسوی کمال سبقت میجوییم. « بنابر این از کلام ابتدای ...