دوشنبه , ۲۹ مهر ۱۳۹۸
خانه / دفاعیات مسیحی / ما کی هستیم؟ ۳۰

ما کی هستیم؟ ۳۰

ما کی هستیم ۳۰

ما اسلحه تام خدا را پوشیده ایم

« اسلحه تام خدا را بپوشید تا بتوانید با مکرهای ابلیس مقاومت کنید.» ( افسسیان ۶: ۱۱ )

هر چند بررسی و نتیجه گیری از یک آیه یک تفسیر درست نیست اما من سعی خواهم کرد تا حدودی زمینه ایی کلی در خصوص این آیه و آنچه در مسیر این نامه تا به این نامه و در ادامه این آیه پولس رسول به ایمانداران افسس نوشته است را با شما برای هدف این نوشته در میان بگذارم.

خیلی از مفسرین یا منتقدین کتابمقدس در شگفت هستند که پولس رسول از کجا این مضمون سلاح خدا و جنگیدن و سپس ادوات جنگی را که از ایه ۱۱ آغاز کرده و  در ادامه همین نامه در آیات ۱۴ تا ۱۷ بیان کرده را قرض گرفته یا نسخه برداری کرده است. پاسخ ساده نیست اما غریب هم نیست. ما از ادوات و سلاحهای روحانی در کتابمقدس بارها میخوانیم و اشعیاء نبی بطور عمده.( اشعیاء نبی ۱۱: ۵ و  ۵۹: ۱۶- ۱۷ و ۶۱: ۱۰ و ۵۲: ۷ و ۴۹: ۲ و هوشع ۶: ۵ و مزامیر ۱۲۰: ۴ و خروح ج ۱۲: ۱۱ در اول پطرس ۴: ۱ و ۱: ۱۳ و لوقا ۱۲: ۳۵ و اول تسالونیکیان ۵: ۸ و دوم قرنتیان ۶: ۷ و رومیان ۱۰: ۱۵ و اول یوحنا ۵: ۴ و عبرانیان ۴: ۱۲ ). همچنین در یکی از کتابهایی که در بین یهود مرسوم بود بنام « حکمت » فصل ۵ آیه ۱۷ چنین میخوانیم که  « خداوند غیرت خویش را چون ردای جنگی خویش برداشته. »

اما فرق اساسی بکارگیری پولس رسول از این ادوات در نحوه بکارگیری و ارتباط همه این سلاح ها به شخص خود عیسای مسیح میباشد که آن را خواهیم دید.

در مسیر این نامه نفیس و ارزشمند به ایمانداران شهر افسس و به کلیسای مسیح، او که تاکنون بارها از آنها خواسته بود تا بعنوان یک ایماندار و پیرو مسیح زندگی و رفتار نمایند، یعنی در یگانگی روح( باب ۴: ۱- ۱۶ ) در تقدس و پاکی( ۴: ۱۷- ۳۲ )در محبت( ۵ : ۱- ۶ ) در نور( ۵: ۷- ۱۶ ) و در حکمت رفتار نمایید.( ۵: ۱۷- ۳۳ و ۶: ۱- ۹ ) اکنون در مسیر این نامه به آنها دیگر نمیگوید « رفتار نمایید» یا به زبان یونانی « پریپاتیو» یعنی « قدم زدن» بلکه به آنها میگوید تا «‌مقاومت کنید.» که به یونانی همان « هیستیمی » یا « ایستادن دنباله دار و دایمی » میباشد. اما نکته جالب اینجاست که درست قبل از این آیه بالا و درست پس از پایان این ۵ مورد قدم زدن یا رفتار کردن پولس گفته بود: «خلاصه در خداوند و در توانایی قوت او زورآور شوید.» عبارت خلاصه که در زبان یونانی زمانی بعنوان به ابتدای جمله وصل میگردد که نویسنده قصد داشته تا مطلبی دیگر در تکمیل مطالبی که تاکنون در مسیر سخن یا نامه خود گفته بوده است را بگوید، گویی یک جمعبندی کلی در تکمیل آنچه از خواننده نامه خواسته بود را در نیت داشته است. یعنی اینکه درست که پولس رسول پنج بار از خوانندگان نامه افسس میخواهد که در مسیح چگونه رفتار نمایند، اما در پایان این رفتارها به آنها گفته است« خلاصه در خداوند و در توانایی قوت او زورآور شوید.» به نظر من این خلاصه نقش بینهایت مهمی را در این پایان نامه افسسیان بازی کرده است. به این نیت که تمامی آنچه پولس رسول از فصل ۴ تا آیه ۹ فصل ۶ بیان کرده است بدون آیه ۱۰ میسر نیست. و ایه ۱۰ تکمیل تمام بخش رفتاری نامه افسسیان است. چرا؟ زیرا آیه ۱۰ خواننده را آماده میکند تا برای هر آنچه پولس رسول از ابتدای نامه بیان کرده بود یعنی از همان ابتدای فصل ۱ تا فصل ۶ آیه ۱۰ در یک نبرد روحانی برای دفاع از باور و ایمان خود بایستد. زیرا ایماندار مسیحی خارج از جنیست آنها، مرد یا زن (به همین دلیل نسخه اصلی « خلاصه ای برادران » را ندارد بلکه فقط « خلاصه ») برای دفاع از ایمان مسیحی خود در این دنیا باید زورآور شود. زور آور باشد. زورآور عمل کند. از اینرو خداوند بلافاصله در ادامه آیه ۱۰ برای این زورآور شدن و گشتن و عمل کردن هر ایماندار مسیحی فرمان داده است که « اسلحه تام خدا را بپوشید تا بتوانید با مکرهای ابلیس مقاومت کنید

لطفا دقت کنید به چند نکته مهم در همین یک ایه:

۱-پولس گفته است اسلحه تام خدا، نه اسلحه های تام خدا. یعنی او از یک سلاح سخن گفته است.

۲-پولس گفته اسلحه تام خدا را بپوشید. نه اینکه به دست گیرید نه اینکه باور کنید. نه اینکه تصور کنید. نه اینکه درس دهید و موارد دیگر. بلکه « بپوشید.»

۳-پولس گفته است مکرها و نه مکر. و نگفته است انسان بلکه شیطان. مکرهای شیطان. فریبهای شیطان. فریبهای شیطان یکی یا دو یا ده تا نیست بلکه به فراوانی است.

۴-پولس گفته است مقاومت کنید نه بجنگید. نه نابود کنید. نه پیروز شوید. اسلحه تام خدا برای مقاومت کردن پوشیده شده است نه برای پیروزی در جنگ. در هیچ کجای ایات پیش رو وعده پیروزی به ایماندار داده نشده است بلکه فرمان مقاومت. هر چند پیروزی بی هیچ شک از آن فرزندان خداست زیرا مسیح پادشاه و فرمانده این نبرد قبلا این پیروزی را برای ما مهیا کرده است. پس ما پیروز هستیم اما نه هنوز! ما پیروزی را داریم اما نه هنوز! آنجا هستیم اما نه هنوز!

اما این اسلحه تام خدا که منفرد است چیست؟ در آیات بعدی از ۱۴ تا ۱۷ ما با آن اشنا میشویم. اما دقت کنید، پولس رسول از شش سلاح نام برده است:

الف-کمر بند راستی(۱۴ ) ب- جوشن عدالت( ۱۴ ) پ- نعلین انجیل( ۱۵ ) ت-سپر ایمان( ۱۶ ) ث-کلاهخود نجات( ۱۷ ) د-شمشیر روح( ۱۷ ) و  البته به نظر من لازم به ذکر است که سلاح هفتم نیز در این سلاح ها نیز هست و آن در آیه ۱۸ خود را نشان داده است« با دعا و التماس تمام در هر وقت در روح بیدار باشید.»  نکته ظریف در خصوص مجموعه این شش سلاح بعلاوه یک سلاح این است که شش سلاح اولین را پولس نامیده است که « اسلحه تام خدا.» اما سلاح هفتم « دعا » را از این جدا کرده است. چرا؟ به نظر من شش سلاح اول مال و از جانب خود خدا داده شده است. این جنگ روحانی جنگ خود خدا برای ماست. خداست که برای ما میجنگد. از اینرو این خود خداست که ما را مهیا میسازد با سلاح خود. خدا شش سلاح را مهیا کرده است و ما یک سلاح، این سلاح را ما میاوریم. سلاح « دعا کردن.»

اکنون بجاست که به این سوال پاسخ بدهیم که چرا پولس شش سلاح را معرفی کرده است اما میگوید « اسلحه تام خدا »  و چرا بپوشید؟

ابتدا به سوال دوم پاسخ بدهیم. عبارت پوشیدن و بیرون کردن در نامه های پولس مکررا بکار برده شده که گویای پوشیدن و کندن لباس است. در همین نامه افسسیان او در فصل ۴ آیه ۲۲ میگوید که « انسانیت کهنه را که از شهوات فریبنده فاسد میگردد از خود بیرون کنید.» و بلافاصله دو خط بعدی میگوید:« و انسانیت تازه را که بصورت خدا در عدالت و قدوسیت حقیقی آفریده شده است بپوشید.» این کندن و پوشیدن به منزله دوری کامل و قاطع از طبیعت قدیمی و درآغوش گرفتن و انجام دادن و زیستن در طبیعت تازه در مسیح است.

و وقتی در افسسیان ۶: ۱۱ میخوانیم که اسلحه تام خدا را بپوشید در حقیقت در برگرفتن و باور تمام آنچه به پوشیدن آن فرمان داده شده است میباشد: یعنی پوشیدن اسلحه تام خدا. ما لباس چطور میپوشیم؟ ما لباسی را از تن در میاوریم، سپس لباسی دیگر را به تن میکنیم. ما دو تا کت روی هم نمیپوشیم! یا دو تا شلوار یا دو تا پیراهن! من باور دارم به صداقت کلام خدا، ایماندار مسیحی قادر به پوشیدن اسلحه تام خدا نیست اگر هنوز لباس قدیمی انسان قدیمی را از تن در نیاورده است.

اما این اسلحه تام خدا چیست؟ و چرا نه اسلحه های تام خدا؟

ما نوع سلاحها را بالا خواندیم. کمربند راستی. جوشن عدالت. نعلین انجیل. سپر ایمان. کلاهخود نجات. شمشیر کلام خدا.

یوحنای رسول میگوید که فیض و راستی بواسطه عیسای مسیح آمد.( ۱: ۱۷ ) و در این انجیل عیسای خداوند خود را راه و راستی و حیات معرفی میکند.( ۱۴ : ۶ ) عیسای مسیح خود راستی است.

اشعیاء نبی در باره مسیح موعود میگوید که او عدالت را در میان امتها گسترش داده و آن را به پیروزی خواهد رسانید. ( ۱۱: ۱- ۵ و ۶۱: ۱- ۲ ) پولس رسول میگوید که عیسای مسیح عدالت و قدوسیت و رستگاری ما گشت. ( اول قرنتیان ۱: ۳۰ )عیسای مسیح خود عدالت است.  

در همین نامه افسسیان کمی جلوتر خود پولس رسول اعلام کرده بود که خود عیسای مسیح سلامتی ما گردید. انجیل معروف است به انجیل عیسای مسیح. اگر عیسای مسیح خود سلامتی است و عیسای مسیح خود انجیل است، انجیل سلامتی کیست؟ خود عیسای مسیح.

ایمان مانند یک سپر است. اما عدالت خدا، کلام خدا میگوید، بر ما بواسطه ایمان به مسیح عیسی آشکار گردید. ( رومیان ۳: ۲۲ ) ایمان ما، عیسای مسیح است. خود مسیح.

نجات مانند یک کلاهخود است که سر رزمنده را، باور رزمنده را، تفکر رزمنده را محافظت مینماید. و خداست که نجات دهنده ماست. خود خدا نجات ماست.( مزمور ۲۵: ۵ و ۶۲: ۲ )

شمشیر روح در واقع همان خود کلام خداست. یوحنا میگوید که در ابتدا کلمه بود و کلمه خود خدا بود.

چه چیزی را درخواهیم یافت. که خود عیسای مسیح راستی و عدالت و سلامتی و ایمان و نجات و شمشیر روح ماست. پس این اسلحه تام خدا، خود عیسای مسیح است.

اما عزیزان، خود عیسای مسیح اسلحه تام خدا برای ماست که او را برای وارد شدن در این نبرد تماما بپوشیم تا قادر به ایستادن و مقاومت کردن در برابر تمامی فریبهای شیطان و نفس قدیمی خود باشیم اما این میسر نیست اگر از اهمیت دعای مستمر و با التماس و دایمی که سهم ما برای این نبرد و این مقاومت هست غفلت کنیم. خدا اسلحه تام خود را، عیسای مسیح را، برای ما مهیا کرده است، پیروزی و قوت از آن خداست و به ما داده شده است لیکن ما باید سهم خود را در این نبرد با سلاح دعا به خوبی و به کمال ایفا کنیم. در آن شب آخر در باغ جتسیمانی در حساس ترین زندگی پیروان او که میبایست وفاداری خود را به خداوند خود نشان دهند همه در خواب فرو رفتند و قادر نبودند که ساعتی با او بیدار بمانند. در آن شب مسیح خداوند به آنان چنین فرمود:« بیدار باشید و دعا کنید تا در معرض آزمایش نیفتید روح راغبست لیکن جسم ناتوان.» ( متی ۲۶: ۴۱ ) تمام این آیه روی خود را به پیروان مسیح دارد. تمام این ایه کار و نقش ما در ایمان مسیحی ماست. اسلحه تام خدا زمانی پوشیدن آن میسر و کاربردی است که ما در بیداری آن را بپوشیم و در بیداری تا به آخر بایستیم. چطور میتوانیم رغبت روح را بیشتر کرده و ناتوانی جسم را کمتر و کمتر؟ با درک و پوشیدن اسلحه تام خدا، تمام عیسای مسیح و سپس در دعای مستمر و پایدار دایما ماندن.

ما کی هستیم؟

ما پیروان عیسای مسیح خداوند و نجات دهنده خود هستیم. او را میپوشیم که « اسلحه تام خدا » برای ماست. برای مقاومت کردن در برابر تمامی مکرها و فریبهای شیطان. در برابر تمامی مکرها و فریبهای طبیعت قدیمی که ما را به سوی خود سوق داده و جذب میکند. ما این اسلحه تام خدا را میپوشیم و در قوت و توانایی خود خدا که خود این اسلحه تام خداست زورآور شده و تا به آخر در برابر تمامی فریبهای شیطان و نیروهای شیطانی و فرزندان تاریک آن خواهیم ایستاد.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

پیدایش باب ۲۷

کتاب پیدایش باب ۲۷: ۱- ۴۶ اسحاق به سن پیری خود رسیده و نویسنده میگوید ...