دوشنبه , ۱ مهر ۱۳۹۸
خانه / ادبیات مسیحی / ما کی هستیم ۲۳

ما کی هستیم ۲۳

ما کی هستیم ( ۲۳ )

کشف کردۀ معرفت خدا

این نباید به این مفهوم برای ما باشد که ما معرفت خدا را به عنوان کل شناخته ایم. هرگز! اما در مسیحیت و ایمان یهودیان ، یهوه خدای ما خود را بواسطۀ عیسای مسیح به معرفی کرده است و ما را دعوت کرده و فرمان داده است که او را بشناسیم، سپس او را بپرستیم. پولس رسول در رسالۀ خود به کلیسای افسس چنین برای آنها دعا میکند: “تا خدای خداوند ما عیسای مسیح که پدر ذوالجلال است روح حکمت و کشف را در معرفت خود به شما عطا فرماید. تا چشمان دل شما روشن گشته بدانید که امید دعوت او چیست و کدام است دولت جلال میراث او در مقدسین. و چه مقدار است عظمت بینهایت قوت او نسبت به ما مومنین بر حسب عمل توانایی قوت او. که در مسیح عمل کرد چون او را از مردگان برخیزانید و بدست راست خود در جایهای آسمانی نشانید.” ( افسسیان ۱: ۱۷- ۲۰ ) پولس این دعا را ادامه داده و بیشتر و بیشتر از مقام الهی عیسای مسیح، خداوند و نجات ما با ایمانداران افسس سخن میگوید. اما لطفا خوب دقت کنید که تمام آیات مورد نظر از آیۀ ۱۷ تا ۲۳ این بخش بر روی چه چیز استوار شده است؟ چه فعلی در این ایات مرکزیت و اساس دیگر افعال بیان شده در این ایات هستند؟ به نظر میرسد تمامی آیات بر روی فعل کشف کردن استوار شده است. اگر خوب دقت کنید، پولس رسول برای ایمانداران افسس دعا میکند که تمامی رازهای الهی در خصوص مقام مسیح، صلیب مسیح، نجات مسیح و وعدۀ زندۀ مسیح به آنها در روح کشف کردن آن راز نهفته است. اما چگونه آنها ممکن بودند تا چنین رازهای الهی در خصوص مقام مسیح را کشف کنند. به نظر میرسد پولس رسول به ما سر نخ را داده است! خود خداوند ما عیسای مسیح به ما ” روح حکمت و کشف” را عطا خواهد کرد. دقیقا چطوری او به ما عطا خواهد کرد؟ میدانیم که روح مقدس خدا در ما ساکن است و روح خدا با خود هدایای نهفتۀ ما را عیان میسازد. اما این دلیل بر این نیست که او روح کشف و شناخت خدا را شبانه و ناگهانی به ما بدهد. اگر غیر از این باشد همۀ آنهایی که به مسیح ایمان میاورند این معرفت خدا را کشف کرده و دارند. پس چرا باید عیسای خداوند به رغم معجزات و شگفتی های این گروه به آنها در روز داوری بگوید: از من دور شوید زیرا شما را هرگز نشناختم؟ پاسخ برمیگردد به آن کشف. به آن باور فکر. که آنها پس از ایمان آوردن چگوه با تفکر مسیحی خود زیستند و چگونه آن را خوراک دادند. مگر عیسای مسیح میتواند مرواریدهای خود را به زیر پای خوکان بریزد؟ مگر او این روح را به هر کس که از راه برسد خواهد داد؟ و آیا هر که به مسیح ایمان آورد، فردا چنین کشفی را در خصوص عیسای مسیح بطور ناخودآگاه خواهد کرد؟ اگر چنین بود، ما نباید امروز ایمانداران گمراه داشته باشیم؛ یا معملین دروغین، یا رهبران دروغین. زیرا اگر کشف راز الهی بطور شبانه و ناخودآگاه ممکن بود و اگر با دریافت چنین رازهای الهی و کشفی ما دیگر انسان قبلی نبودیم، دیگر باید تماما مطیع مسیح و انجیل او میشدیم، آیا شدیم؟ ایا شدند؟ اگر نشدند، ایراد از معرفت خدا نبود یا روح خدا که چنین معرفتی را به ما عطا فرمود. پس مشکل کجا بوده است؟

روح خدا بر همۀ ایمانداران به مسیح به طور یکسان ریخته شده است. معرفت و شناخت عیسای مسیح به طور یکسان به همه داده شده است، اما چه کسی از چنین فیضی استفاده کرده است و آن را ازآن خود ساخته است؟ آن کس که در پی درک چنین موهبت الهی در مسیح قدم برداشته است. آن کس که تمام وجود خودش را در پی درک چنین شناختی از مسیح متمرکز کرده است. چگونه؟ با تفکر و اندیشیدن به عیسای مسیح. با بکار بردن فکر. با تمرکز کردن و گسترش دادن تفکر خود بر شناخت مسیح با اندیشیدن بر مقام الهی او که توسط روح القدس خدا که در ما ساکن است به ما داده شده است. اما متاسفانه ما بیشتر اسیر و شیفتۀ آثار عمومی و نمایشات و تظاهر هستیم تا اندیشیدن عمیق و تفکر کردن ژرف در خصوص مقام عیسای مسیح، آنچه او کرد، انجیل او، وعده های او.

عزیزان، ما نمیتوانیم از آنچه مسیح برای ما انجام داده و انجام خواهد داد شناختی داشته باشیم تا آن شناختی که توسط روح مقدس او در انتظار ماست تا به ما تفویض شود را طلب نکنیم. روح مقدس خدا چگونه برای ما چنین میکند؟ آیا با دست گذاشتن بر سر ما تمامی معرفت الهی را ناگهانی به ما فرو میکند! یا در رویا یک شبه به ما داده میشود! شاید نمایی، یا سایه‏ایی ، یا علامتی را از جانب خود خدا برای دریافت چنین معرفتی دریافت کنیم، اما عطا شدن آن به ما توسط روح مقدس خدا فقط توسط کلام مقدس او میسر است. روح خدا معرفت و شناخت مسیح را قالب تفکر ما نمیکند بلکه آن را بواسطۀ کلام مقدس خود، که در هدایت خدای پدر  و پسر به ما باید داده شود را عطا میفرماید. کلمه. کلمۀ مقدس. لوگوس. با شناخت لوگوس ما به آن معرفت شناخت خدا دست یافته ایم. چگونه لوگوس، کلمۀ خدا را میشناسیم؟ او خود، خود را به ما شناسانده است. توسط وجود خود. زندگی خود بر روی زمین. آنچه انجام داد.  تعلیم خود. کلام خود. پس ما با شناخت از کلام او، تفکر و تعمق بر کلام او به شناخت معرفت خدا دست خواهیم یافت.

دقیقا به همین دلیل است که خدای ما در مسیحیت خدای عدم شناخت و غیرقابل شناخت نیست. خدایی که نباید در خصوص او تفکر کرد زیرا او بسیار از ما دور است. یا ما هرگز شایسته نباشیم که نام او را بیاوریم. تمام این طرز تفکر تا حدودی منش بت پرستانه در خصوص خدای ما دارد. خدای ما خدای ناشناخته نیست. ما هر آنچه که باید از خدای پدر بدانیم عیسای مسیح به ما شناسانده است. و اوست که میفرماید اگر ما او را بشناسیم در واقع پدر را شناخته ایم. ( یوحنا ۱۴: ۷ )و ما او را در مدتی که بر روی زمین بود توسط شاهدان بسیار شناختیم و از کلام او شنیدیم.

عزیزان مسیحی! یهوه به موسی بندۀ خود فرمان داد که قوم اسرائیل باید او را با تمام دل و فکر و جان خود محبت کنند.( تثنیه ۶: ۴ ) و عیسای خداوند دقیقا این فرمان را بزرگتر از تمامی تقریبا ۶۰۰ فرامین شریعت موسی دانست.( متی ۲۲: ۳۶- ۳۷ ) فکرت را به همراه روح مقدس خدا که در تو ساکن است، در ازدواج با کلام خدا قرار بده و این ترکیب و این اتحاد را هرگز از هم مگسل!

ما کی هستیم؟

ما در عیسای مسیح و روح مقدس خدا که در ما ساکن است، معرفت شناخت تثلیث اقدس را داریم. ما در مسیح، پدر را میشناسیم و روح مقدس او به این در ما به ما شهادت میدهد.

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

پیدایش باب ۲۷

کتاب پیدایش باب ۲۷: ۱- ۴۶ اسحاق به سن پیری خود رسیده و نویسنده میگوید ...