سه شنبه , ۲۱ آبان ۱۳۹۸

ما کی هستیم ۲۴

ما کی هستیم (۲۴)

وفاداران به کلام خدا

مبحث و گفتگو در خصوص خود کتابمقدس و نحوۀ فراهم آمدن آن آنقدر وسیع و عمیق میباشد که هرگز در این مقالۀ کوتاه ما گنجایش ندارد. در این مقاله در پی سلسله مقالات “ ما کی هستیم ” قصد داریم تا به شما این مهم را یادآوری کنیم که یک ایماندار مسیح چه وظیفه و چه نقشی باید نسبت به کتابمقدس خدا داشته باشد، یا اینکه درستر آن را قید کنیم ” دارد” ؟

آیات مکرری در طول کتابمقدس در خصوص اهمیت و ارزش کتابمقدس یا بقولنا ” کلام خدا ” برای ما در خود کتابمقدس ثبت شده است. مضمون این مقاله در این زمانۀ حاضر آنگاه اهمیت خود را نشان میدهد که متاسفانه نه تنها دشمنان کمر بستۀ مسیحیت، کلیسا و کتابمقدس پیگیرانه در پی مسخ و بی اهمیت نشان دادن کتابمقدس هستند، بلکه خود آنانی که خود را مسیحی میدانند و عضو کلیسایی که نام مسیح بر آن است، با عدم درک درست از کلام خدا، یا بر ضد مسیحیت کهن و نوین میباشند یا اینکه با درک نادرست از کلام مقدس، تعالیم نادرست و نابجایی را به شنوندگان خود میدهند که هرگز در تمام کتابمقدس به آن اشاره نشده است. این افراد و این کلیساها دانه هایی را میکارند که اگر چه خود غافل از آن باشند، اما در دراز مدت، به یک علف هرز دیگر در میان هرزهای دیگر در مزرعۀ خدا مبدل میشوند.

وظیفۀ ما چیست؟همۀ وظیفۀ مسیحی ما نسبت به کتابمقدس شاید در یک جمله خلاصه شود: به کتابمقدس وفادار باشیم.

شما به همسر خود وفادار هستید. برخورد شما چگونه است؟

الف- او را از خطر دشمنانش دفاع خواهید کرد.

ب- سعی خواهید کرد تا او را درک کنید.

پ- به آزادی و اقتدار او احترام خواهید گذاشت.

ت- به او اعتماد خواهید کرد.

ث- به او گوش خواهید کرد و به او اهمیت خواهید داد.

ج- و نهایتا اگر لازم باشد برای او جان خودتان را خواهید داد.

اما چرا من باید به  حقانیت و اقتدار کتابقمدس وفادار باشم و از آن دفاع کنم؟ قبل از هر دلیل دیگر و هر سخن دیگر چون ما ایمان داریم که کتابمقدس کلام خود خداست به آن وفادار هستیم. ” تمامی کتب از الهام خدا است ” ( دوم تیموتی ۳: ۱۶ ) و ” اینرا نخست بدانید که هیچ نبوت کتاب از تفسیر خود نبی نیست. زیرا که نبوت به ارادۀ انسان هرگز آورده نشد بلکه مردمان به روح القدس مجذوب شده از جانب خدا سخن گفتند.” ( دوم پطرس ۱: ۲۰- ۲۱ ) و وقتی آن را کلام خدا میخوانیم، این را بخوبی درک کرده ایم که ما نباید به آن چیزی اضافه کنیم، نه چیزی از آن کم کنیم و نه منبع دیگر یا کتاب دیگر بعنوان مکمل یا تمام کنندۀ آن اضافه کنیم. این را ما نمیگوییم و یا رهبران مذهبی یا مشتی معلم و کشیش این را ادعا نمیکنند، این را خود خدا مدعی میشود.

و خدا تکلم فرمود و همۀ این کلمات را بگفت.” ( خروج ۲۰: ۱ )

 ” و موسی تمامی سخنان خداوند را نوشت…و کتاب عهد را گرفته به سمع قوم خواند پس گفتند هر آنچه خداوند گفته است خواهیم کرد و گوش خواهیم گرفت.” ( خروج ۲۴: ۱ و ۷ )

 ” بر کلامی که من به شما امر میفرمایم چیزی میافزایید و چیزی از آن کم منمایید تا اوامر یهوه خدای خود را که به شما امر میفرمایم نگاه دارید.”( تثنیه ۴: ۲ )

” گیاه خشک شد و گُل پژمرده گردید لیکن کلام خدای ما تا ابدالاباد استوار خواهد ماند.” ( اشعیاء نبی ۴۰: ۸)

” آسمان و زمین زایل میشود لیکن سخنان من زایل نخواهد شد.”( لوقا ۲۱: ۳۳)

یکی دیگر از نکات بسیار قابل اهمیت در خصوص اهمیت اقتدار تمامیت کتابمقدس خصوصا برای ایرانیها یا مسلمانانی که به عیسای مسیح ایمان میاورند این است که آنها با کتب عهد قدیم مشکلی دیرینه دارند. بارها میشنویم که آنها سایۀ قرآن را در نوشتجات عهد قدیم میبینند و چون از قرآن دل خوشی ندارند، همان برداشت را نسبت به نوشتجات عهد قدیم دارند. این یک قصور و کوتاهی عظیم است. و ما اشکال عمدۀ آن را بر شانۀ کشیشان و رهبران کلیساهای ایرانی میگذاریم زیرا این شجاعت و دلیری را در خودشان پیدا نمیکنند که تازه ایمانداران ایرانی را همانطور که با سخنان عیسای مسیح و پولس و پطرس و یوحنا آشتی داده اند با سخنان موسی و یوشع و داود و هوشع و اشعیاء و ارمیاء و حزقیال نبی با تعلیم مستمر و بنیادین از نوشتجات عهد قدیم آشتی بدهند. عهد قدیم فقط امثال سلیمان و مزمور داود نیست که کلیساهای ایرانی به آنها فقط روزهای یکشنبه آن هم یک بخش یا یک مزمور یا چند آیه رجوع میکنند!

اهمیت نوشتجات عهد قدیم را باید در میان سخنان عیسای مسیح مشاهده کنیم. شما فکر میکنید اگر نوشتحات عهد قدیم وجود نداشت، وجود عیسای مسیح هیچ معنایی پیدا میکرد تا ما آن را درک کنیم؟ اگر ماجرای آفرینش و نحوۀ ناطاعتی آدم و حوا ثبت نمیشد، اگر وعدۀ یهوه به ابراهیم ثبت نمیشد، اگر ماجرای یوسف گفته نمیشد و ثبت نمیشد و اسرائیل به مصر رفت و از مصر بیرون آمد نبود، اگر واقعۀ ثبت شدۀ شام فصح و قربانی کردن برۀ فصح نبود، اگر قربانی روز کفاره نبود، اگر خیمۀ عبادت نبود، اگر وعدۀ خدا به ازلی بودن سلطنت نسلی که از داود خواهد آمد نبود، اگر معبد اورشلیم و رویای دانیال نبود، اگر قوت ایلیاء نبی نبود، اگر اشعیاء نبی و خدمتگزار رنجدیدۀ او نبود، اگر هیچکدام اینها نبود یا بعضی ها بود و بعضی دیگر نبود، چگونه عیسای مسیح میتوانست صلیب و قیام و خداوندی خود را ثابت کند؟ مگر این عیسای مسیح نبود که از تمام کتابمقدس ( تورات موسی، مزامیر داود و نوشتۀ انبیاء یهود) استفاده کرد و چشم دل آن دو نفر را در راه عموآس و شاگردان  خود باز نکرد تا دلیل مرگ و رستاخیز او را درک کنند؟(لوقا ۲۴: ۲۵- ۲۷ و ۴۴- ۴۵ )

گفتیم که باید از تمامیت اقتدار کلام مقدس دفاع کنیم. چگونه؟

الف- با مطالعۀ مستمر آن

یکی از راههای نشان دادن وفاداری ما به کتابمقدس، مطالعۀ روزانه و مستمر و پیگیر آن است. مطالعۀ با نظم آن در دعا و هدایت روح مقدس خدا تا حقایق الهی آن برای شما بازگو شود. عیسای مسیح در جسم انسانی خود خوانندۀ مستمر کلام مقدس بود.او از آیات نوشتجات عهد قدیم بخوبی خبر داشت و از آن بر علیۀ مبارزه با وسوسه های شیطان استفاده کرد، از آنها برای تعلیم خود و مواخذه کردن رهبران دینی استفاده کرد. وقتی لوحه ایی به او دادند تا از آن موعظه کند دقیقا میدانست مطلب مورد نظر او در چه بخشی از آن لوحه وجود دارد. پولس رسول شخص دیگریست که بسیار وفادار به مطالعۀ مستمر کتابمقدس بود. او در زندان بود و روزهای آخر عمر خودش را طی میکرد. اما وقتی تقریبا آخرین نامۀ خود را به شاگرد خود تیموتائوس مینوشت از او خواست هر وقت به ملاقات او میاید آن “ کتب را نیز و خصوص رقوق را ” با خودش برای پولس به زندان ببرد.( دوم تیموتی ۴: ۱۳ )

ب- با تعلیم دادن عین آنچه که کلام به ما میگوید نه برداشت شخصی و فرقه ایی خودمان

یکی دیگر از راههای نشان دادن وفاداری ما به تمامیت اقتدار کتابمقدس، تعلیم دادن و بشارت دادن دقیقا همان تعلیمی که کتابمقدس میدهد میباشد نه آنچه من و ما و فرقۀ ما درک کرده است. در آخرین روزهای زمینی عیسای مسیح او رو به شاگردان خود کرد و فرمود ” و ایشان را تعلیم دهید که همۀ اموری که به شما حکم کرده ام حفظ کنند.” ( متی ۲۸: ۲۰)

پولس رسول رو به تیموتائوس چنین تاکید میکند ” و اگر کسی بطور دیگر تعلیم دهد و کلام صحیح خداوند ما عیسی مسیح و آن تعلیمی را که به طریق دینداری است قبول ننماید از غرور مست شده هیچ نمیداند.” ( اول تیموتی ۵: ۳ )

 ” و آنچه به شهود بسیار از من شنیدی به مردمان امین بسپار که قابل تعلیم دیگران هم باشند.” ( دوم تیموتی ۲: ۲ )

” زیرا من از خداوند یافتم آنچه به شما نیز سپردم.” ( اول قرنتیان ۱۱: ۲۳ )

” زیرا که اول به شما سپردم آنچه نیز یافتم که مسیح بر حسب کتب در راه گناهان ما مُرد و اینکه مدفون شد و در روز سیم بر حسب کتب برخاست.” ( اول قرنتیان ۱۵: ۳- ۴ )

پ- با تفسیر و برداشت درست از کلام خدا

راه دیگر نشان دادن وفادار بودن ما به کتابمقدس، نحوۀ تفسیر و برداشت ما از کتابمقدس است. به نظر میرسد این آن راه باریک و تنگی است که کمتر کسی از آن رد میشود! همۀ ما ویار این را داریم که هر چه دلمان میخواهد و چشم ما میبینید و فکر ما در روال عادی آن از کلام مقدس درک میکند را تفسیر کند آن هم به نفع و سود شخصی به نحوی که در نگاه اول هیچ زیان و خسرانی به چشم نمیخورد اما عزیزان این بسیار ویران کننده است اگر در چهارچوب کتابمقدس نباشد.

نگاه کنید به فرقه های گمراهی که نام مسیحیت خود را بر خود گذاشته اند. به تاریخچۀ پیدایش این فرقه ها رجوع کنید و نگاه کنید به برداشتهای الهیاتی آنها از آیات کتابمقدس. هر کس یک آیه یا یک نظریه یا یک حادثه یا یک پیام را از کتابمقدس برداشت کرده و آن را اصل کلی بر تمام کتابمقدس میداند.

دوستان عزیز! برادران و خواهران در مسیح! اگر خود کتابمقدس چنین ادعا میکند که تمام کتابمقدس کلام خداست، پس کلام خدا نمیتواند از هم گسیخته و بی ربط باشد. نمیتواند خودش را نقض کند. نمیتواند در یک مورد درست باشد و در مورد دیگر نادرست. نمیتواند خودش را بیش از آنچه هست معنا کند اگر معنایی بیش از آنچه در آن هست شما برداشت میکنید و این معنا و برداشت نمیتواند در عهد جدید درست باشد اما در عهد قدیم نادرست. مثلا نمیتوانیم بگوییم خدا در عهد جدید پر از فیض و رحمت و بخشش است اما خدا در عهد قدیم جنگجو و خونریز است. یا باور کنیم و تعریف کنیم که کتابمقدس کلام خداست و بی نقض و کامل است، اما سپس در پی این باشیم تا بخشی از آن را رد کنیم، یا آن را عوض کنیم، یا کتاب دیگری از فرقۀ خود( کتاب مورمون) برای درک کتابمقدس منتشر کنیم. یا بگوییم با ایمان به مسیح نجات میاوریم سپس برای همین نجات شرایط و قواعد و اعمالی دیگر شرط قرار دهیم و اگر نه نجات ما کامل نیست.

ت- با عمل کردن به آن

و نهایتا راه دیگر وفادار ماندن به کلام خدا، اجرا کردن فرامین و خواسته های آن همانطور که از ما خواسته شده است میباشد. ما نمیتوانیم گوینده و معلم کلام باشیم و اجرا کنندۀ آن نباشیم. نمیتوانیم فیض و رحمت را تعلیم بدهیم و خودمان خالی از آن باشیم. نمیتوانیم گذشت و بخشش را موعظه کنیم، اما خودمان هنوز کینه و نفرت داریم. تنها زمانی وفاداری ما به کلام خداوند تکمیل میشود که ما جویای درک این باشیم که در هدایت روح مقدس خدا چگونه به تعالیم و خواسته های خداوندمان در آن گوش فرا داده و آن را ابتدا در زندگی خود اجرا کنیم سپس آن برای برای زندگی دیگران موعظه کنیم.

   ما کی هستیم؟

ما ایماندارانی هستیم که به تمام کتابقمدس ایمان داریم به اقتدار آن، به تغییرناپذیری آن، به کامل بودن آن و بی نقض بودن آن. ما به کلام خدا وفادار هستیم زیرا آن کلام خود خدای ماست. آن تنها منبع جوشان و پایان ناپذیر خوارک روحانی ماست. و ما با مطالعۀ مستمر آن غذای روحانی خود را دریافت کرده و از نور آن برای روزهای تاریک زندگی خود استفاده میکنیم. آن شیرین و مقوی است. تعلیم دهنده و توبیخ کننده و جدا کنندۀ حقیقت از ریاست. ما به کلام خدا وفادار هستیم، و آن را آویزۀ گوش خود خواهیم کرد، از آن جهان بینی و دیدگاه خود را شکل میدهیم، به آن اعتماد داریم و در پی آن هستیم که در هدایت روح مقدس خدا و با قوت او به آن اجرا کنیم تا باعث جلال خدای پدر، خدای پسر در آسمان در بین فرشتگان و در زمین در بین انسانها گردیم.

 

 

 

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ما کی هستیم ۳۱

ما کی هستیم ۳۱ ما بسوی کمال سبقت میجوییم. « بنابر این از کلام ابتدای ...