سه شنبه , ۲۱ آبان ۱۳۹۸
خانه / دسته‌بندی نشده / ما کی هستیم ۲۸

ما کی هستیم ۲۸

ما کی هستیم ۲۸

ما در مسیح هستیم!

میگویند که دانه اتم بسیار ریز است اما چون به قدرت و توانمندی آن نگاه میکنیم عظیم است. مثال شوخ طبعانه فارسی داریم که میگوید: فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه!

یکی از کوچکترین و پرقدرترین حرف کوچک در کل نوشتجات عهد جدید حرف اضافه « در » است. در مفهوم دستوری این حرف زمانی بکار برده میشود که گویایی نشان دادن نسبت و موقعیت یک چیز در یک محدوده کاملا مشخص شده است. مثلا، کتاب من در کیف من است. در این جمله موقعیت کتاب و مکان کتاب و محدوده کتاب روشن شده است. این مقاله در باره تشریح کردن این حرف نیست بلکه وقتی این حرف با اسمی ترکیب میشود.

در نوشتجات عهد جدید وقتی حرف در با مسیح همراه میشود و تبدیل میشود به « در مسیح» تقریبا همین مفهوم و کاربرد در آن دیده میشود.این عبارت تقریبا ۲۸ بار در روایات انجیل، ۲۵ بار آن در انجیل یوحنا! و بیش از ۹۴ بار در رسالات عهد جدید، که بیش از  ۹۰ بار پولس رسول آن را بکار برده است، یکبار نویسنده عبرانیان و سه بار پطرس رسول در نامه اول خود. درک درست از مفهوم و دلیل بکار بردن این حرف اضافه تنها و تنها زمانی معنا پیدا میکند که دلیل بکار بردن آن را بدانیم. یعنی چه « در مسیح؟»

به نظر من عبارت در مسیح، دو حالت را در نظر دارد: اول یک موقعیت مکانی ما را در شخص مسیح معین میکند یعنی در فکر و شخصیت و باور مسیح بودن. و مورد دوم که از ثمره اول است، یک یگانه شدن در مسیح را سخن میگوید. چون اگر ما در مسیح یعنی در شخصیت مسیح هستیم در واقع هم فکر و هم نیت و همکار او هستیم. یعنی با او یکی هستیم. این همان یگانه شدن با مسیح است. این چنین هدفی خواست و اراده خود خدای پدر قبل از آفرینش هستی بود. زیرا او در فکر خود دیده بود نااطاعتی و سقوط و دوری و مرگ انسان را. و برای اینکه بتواند این موجود طغیان کننده و یاغی و شریر را بار دیگر در حضور خود بازگرداند و طوری او را خلقتی تازه دهد که دیگر هرگز از میل و اراده خود برای تطمیع و ارضاء نفوس شهوانی و دنیوی خود استفاده نکند که مرگ و فساد و نابودی را به همراه خواهد داشت بلکه تمام میل و اراده خود را مطیع میل و اراده سازد و دیگر هرگز تن به طغیان و شرارت ندهد، در به کمال رسانیدن یکچنین نقشه الهی تنها تنها یک راه میسر بود؛ اینکه او، انسان گناهکار را در مسیح قرار دهد. در فکر و در شخصیت و روح و رفتار و نحوه نگرش او به دنیا و هستی و اراده پدر آسمانی. او را با مسیح یگانه سازد. این در حقیقت همان عهد تازه ایی بود که انبیاء اسراییل با هدایت روح القدس خدا به آن وعده داده بودند. « اما خداوند میگوید این است عهدی که بعد از این ایام با خاندان اسراییل خواهم بست، شریعت خود را در باطن ایشان خواهم نهاد و آن را بر دل ایشان خواهم نوشت و من خدای ایشان خواهم بود و ایشان قوم من خواهند بود.» ( ارمیاء نبی ۳۱ : ۳۳ )

 تمام حضور مسیح عیسی در تولد جسمانی خود و به شباهت انسان شدن خود تا راه و سیاق زیستن در پادشاهی خدا را به ما تعلیم داده و نهایتا چون زمان به کمال رسید برای آغاز این پادشاهی که از راه خون و صلیب میگذشت برای گناهان ما و تمام دنیا کفاره گردد برای به کمال رساندن این وعده خدا بود. و این وعده با در مسیح بودن میسر میگشت.

این باور در مسیح بودن و یگانگی با او در نوشته یوحنای رسول به وضوح خود را نشان داده است. در همان ابتدای نوشته خود یوحنا میگوید: « در او حیات بود و حیات نور انسان بود.» ( یوحنا ۱ : ۴ ) وقتی یوحنا میگوید :در او حیات بود. به این منظور نیست که یک زندگی و حیات ابدی وجود خارجی داشت و در مسیح چنین حیاتی وجود داشت. خیر! منظور یوحنا دقیقا این بود که خود مسیح حیات بود. حیات مسیح بود. مسیح حیات بود. در یکی از عجیب ترین و شگفت ترین فرمایشات مسیح خداوند که بخاطر آن بسیاری از شاگردانش او را ترک کردند، کنه و عمق در مسیح بودن را بیان کرد. در آن روز او رو به یهودیان چنین فرمود: « پس هر کس جسد مرا میخورد و خون مرا مینوشد در من میماند و من در او.» ( یوحنا ۶ : ۵۶ ) این خوردن از مسیح، خوردن از باور و فکر و وجود و شخصیت و تعلیم و الوهیت و مقام او بود. هر روز. همانطور که هر روز ما میخوریم و می آشامیم. ما هر روز باید از مسیح در سر سفره آسمانی او نشسته و از او بخوریم. تنها در این زمان است که در مسیح خواهیم بود.

  به همین دلیل در آخرین ساعتهای عمر زمینی خود قبل از اینکه مصلوب شود رو به شاگردان خود فرمود و در خصوص رفتن خود و فرستادن روح القدس سخن گفت. سپس در خصوص کار روح القدس در ایمانداران و پیروان به او. در آن شب به آنها در تاثیر چنان تاثیری فرمود: « و در آن روز خواهید شما خواهید دانست که من در پدر هستم و شما در من و من در شما.» ( یوحنا ‍۱۴ : ۲۰ ) این یک نمونه بسیار بارز و روشن در خصوص مفهوم این عبارت است. یگانگی مسیح با خدای پدر، یگانگی ما با خدا بواسطه مسیح. ما در مسیح ، مسیح در خدا پس ما در خدا.  به نظر من اگر ایماندار مسیحی، هر کسی، از هر رنگ و نژاد و سرزمینی، مفهوم و عمق و پهنا و گسترده گی این عبارت را درک نماید، ایمان او هرگز یک ایمان عادی و باور او به مسیح چنان عمیق و پایدار رشد کرده و بیشتر و بیشتر میگردد که دیگر هرگز « محبت اولیه » خود را به مسیح از دست نخواهد داد، طوری که نهایتا روزی کلیسای افسس چنین شد. کلیسایی که پولس رسول در نامه خود به آنها از اهمیت و ارزش در مسیح بودن بارها تاکید کرده بود. او به آنها نوشته بود که: خدا در مسیح آنها را برکتهای فراوان روحانی در آسمان داده است. ( ۱: ۴ ) خدا در مسیح گناهان آنها را آمرزیده است. ( ۱ : ۷ ) و خدا در مسیح آنها را به روح القدس وعده مهر و موم کرده است. ( ۱ : ۱۳ ) و آنها در مسیح تمامی خزاین و برکات آسمانی را در یگانگی با او در دست دارند. و این یگانگی باید در کلیسای مسیح و در رفتار مسیحی آنها خود را به وضوح نشان دهد.

پولس رسول در رساله ها و نامه های خود مکررا در خصوص این در مسیح بودن سخن گفته است. اما اگر بخواهیم آن را خلاصه کنیم باید با جان پایپر کشیش و واعظ عصر حاضر همراه شویم که او شش مورد را برای ما در خصوص در مسیح بودن شرح داده است[۱]. و من جسارت کرده و  مورد هفتم را به آن اضافه میکنم.

 جان پایپر میگوید ایماندار مسیحی در مسیح: فیض خدا را صاحب شده است- انتخاب شده است- محبت شده است- رستگار شده است- عادل شمرده شده است- خلقت تازه شده است:

۱-فیض خدا را صاحب شده است. با در مسیح بودن در واقع فیض او قبل از بنیاد عالم به ما داده میشود. در دوم تیموتایوس خود پولس رسول میگوید: « که ما را نجات داد و به دعوت مقدس خواند نه به حسب اعمال ما بلکه بر حسب اراده خود و آن فیضی که قبل از قدیم الایام در مسیح عیسی به ما عطا شد.» ( دوم تیموتی ۱ :  ۹ )

۲-انتخاب شده است. خدا ما را در مسیح قبل از بنیاد عالم انتخاب نموده است. در نامه افسسیان پولس رسول میگوید: «چنانکه ما را پیش از بنیاد عالم در او برگزید تا در حضور او در محبت مقدس و بی عیب باشیم.» ( افسسیان ۱ : ۴ )

۳- محبت شده است. نه محبتی زودگذر و از دست دادنی بلکه محبتی ازلی و پایدار. پولس رسول در رساله رومیان میگوید: « زیرا یقین میدانیم که نه موت و نه حیات و نه فرشتگان و نه روسا و نه قدرتها و نه چیزهای حال و نه چیزهای آینده و نه بلندی و نه پستی و نه هیچ مخلوق دیگر قدرت خواهد داشت که ما را از محبت خدا که در خداوند ما عیسای مسیح است جدا سازد.» ( رومیان ۸ : ۳۸- ۳۹ )

۴-رستگار شده است. این رستگاری یا رهایی فقط توسط پاشیده شدن خون مسیح برای ما میسر بود. یعنی آمرزش گناهان. پولس رسول در نامه افسسیان میگوید: « که در وی به سبب خون او فدیه یعنی آمرزش گناهان را به اندازه دولت فیض او یافته ایم.» ( افسسیان ۱ : ۷ )

۵-عادل شمرده شده است. چون مسیح کفاره گناهان ما را با خون خود تماما به خدای پدر پرداخت نمود. او عدالت خود را بر ما گذاشت و ما عادل شمردگی او را نزد پدر از آن خود کردیم. در دوم قرنتیان میخوانیم: « زیرا او را که گناه نشناخت در راه ما گناه ساخت تا ما در وی عدالت خدا شویم.» ( دوم قرنتیان ۵ : ۲۱ )

۶- خلقت تازه شده است. برای اینکه انسان گناهکار که اسیر طبیعت قدیمی که پر از فساد و شرارت بود بتواند بار دیگر در حضور خدای قدوس وارد شود باید تماما نو و تازه میشد. از درون و از بیرون. درون از بابت فکر و میل و اراده و از بیرون از حیث رفتار و اعمال انجام شده. این تنها زمانی میسر بود که ما بتوانیم آن خلقت تازه را دریافت کنیم. پولس رسول در همین نامه دوم قرنتیان میگوید: « پس اگر در مسیح باشد خلقت تازه ایست، چیزهای کهنه در گذشت اینک همه چیز تازه شده است.» ( دوم قرنتیان ۵ : ۱۷ )

 و من مورد هفتم را اضافه میکنم و میگویم:

۷-در روح القدس مختوم شده است. چون ما در مسیح هستیم در حقیقت در خدای پدر و در روح القدس خدا هستیم. و روح القدس خدا در ما. این چطور باید خود را نشان بدهد؟ ما در مسیح هستیم اما هنوز با مسیح نیستیم. هنوز او را آنطور که هست ندیده ایم. هنوز بر روی زمین هستیم. تضمین این دیدار ما چیست؟ این در مسیح بودن چگونه ما را از میان رودهای اردن این زمین خاکی و پر از گناه و شرارت عبور میدهد؟ روح القدس خدا که دل و فکر و جان ما را به مهر خود مهر کرده است چنین میکند. این مهر و موم شدن با روح القدس باید ایماندار مسیحی را از درون به بیرون تبدیل کند. در میوه روح القدس او را رشد دهد. در رفتار یک شهروند پادشاهی آسمانی که بزودی وارد آن خواهد شد.

 در حقیقت پولس رسول میگوید مختوم شدن، مهر و موم شدن با روح القدس، آن پیش پرداخت کل بهایی است که آن را در بهشت در جلالی که مسیح با ما شریک خواهد شد دریافت خواهیم کرد. پولس رسول میگوید: « و در وی شما نیز چون کلام راستی یعنی بشارت نجات خود را شنیدید در وی چون ایمان آوردید از روح قدوس وعده مختوم شدید که بیعانه میراث ما است.» ( افسسیان ۱ : ۱۳- ۱۴ )

ما کی هستیم؟

ما در مسیح هستیم. به این معنا که با مسیح یگانه هستیم پس با خدای یهوه و روح القدس یگانه هستیم. اکنون این یگانگی با مسیح که در مسیح بودن برای ما مهیا گشته است باید در تمام رفتار مسیحی ما در دنیای گناهکار و رفتار مسیحی ما در کلیسای مسیح برای جلال نام او و گسترش ملکوت اسمانی او به وضوح خود را نشان دهد و ثابت کند.     


[۱] See DesiringGod.org

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

بررسی و تفسیر رساله افسسیان بخش ۱۰

افسسیان بخش ۱۰ افسسیان ۳: ۱۳- ۲۱ پس از سخن گفتن از سَر خدا در ...