پنج شنبه , ۲۱ آذر ۱۳۹۸
خانه / دسته‌بندی نشده / مسیحیت و اسلام گرایی در اخلاق مسیحی

مسیحیت و اسلام گرایی در اخلاق مسیحی

مسیحیت و اسلام‏گرایی در اخلاق مسیحی

نگاهی به ایمان مسیحی در قیاس به دین و باور قبلی خود

نوشتۀ: ح.گ

در همان سالهای اول کلیسای مسیح، بخصوص زمانی که مسیحیت دین و آیین رسمی امپراطوری روم گشت، افراد بسیاری به دلیل تغییر و تحولی که در امپراطوری روم پیش آمده بود، و به دلیل زندگی نمونه و برجستۀ ایمانداران مسیحی و شاهد خوبی برای مسیح بودن و تاثیر آن بر مردم سرزمین روم، وارد کلیسای مسیح شدند. فوج تازه ایمانان آنقدر زیاد بود که کلیسا قادر نبود انها را در نظم و یک انسجام دقیق تعلیم بدهد. گروه گروه به مسیح ایمان آورده و تعمید میگرفتند. اما رومیان و کشورهای تابع خدایان را میپرستید. آنها پایبند آداب و مراسم خرافۀ خدایان و سنتهای دیرینۀ بت پرستانۀ خود بود. پس وقتی رومیان وارد کلیسا شدند با خود سنتهای بت پرستانۀ خود را وارد کلیسا کردند، آنها خدایان خودشان را نیز با خود آوردند.  پس شیوۀ نگارش این نو ایمانان مسیحی به عیسای مسیح، خدای پدر و کتابمقدس و کلیسا برای سالیان سال نگرشی بت پرستانه بود.

این ماجرای ماست. ما نیز مسلمان بودیم. خدایی را میپرستیدیم که نمیشناختیم و خود را متعلق به دینی میدانستیم که نمیدانستیم چرا؟ ما طرز تفکر خاص خود را داشتیم. پرستش الله و سنتهای اسلامی، اخلاق های اسلامی و طرز تفکرهای اسلامی و جهان بینی اسلامی؛ و وقتی به عیسای مسیح ایمان آوردیم، اینها را یک شبه از دست ندادیم، ما با اینها وارد کلیسا شدیم. ما با خود خدا یا خدایان خودمان را وارد کلیسا کردیم و از همه وخیم تر اینکه، هرازگاهی هم بر سر سفرۀ الله و هم بر سر سفرۀ یهوه نشستیم و سعی کردیم هم از جام الله بنوشیم هم از جام یهوه. ما فرمان خدا را فراموش کرده‏ایم، همان فرمانی که یهوه به قوم اسرائیل داد زمانی که آنها باید وارد سرزمین موعود میشدند و آن را تصاحب میکردند: “چون شما از رود اردن به زمین کنعان عبور کنید، جیمع ساکنان زمین را از پیش روی خود اخراج نمایید، و تمامی صورتهای ایشان را خراب کنید، و تمامی صورتهای بتهای ریخته شدۀ ایشان را منهدم سازید.”( اعداد ۳۳: ۵۱- ۵۲ ) چگونه این در خصوص ما اجرا میشود؟ همان اخلاقیات و باورها و سنتهای دین و آیین بت پرستانۀ قبلی ماست. و ما چون وارد سرزمین مسیح شدیم، میبایست این بتها و این آیینها و این سنتهای خود را دور بریزیم. آیا ریختیم؟ یا با آنها زندگی میکنیم و آنها خاری در پهلوی ما هستند؟

ما بعنوان ایمانداران مسیحی که قبلا مسلمان یا هر دین دیگری داشته‏ایم، دیگر نباید کارها و نگرشی به زندگی و دنیا داشته باشیم که قبلا داشتیم و آنها را با خود وارد ایمان خود و کلیسای خود کنیم. چرا؟ چرا ما دیگر نمیتوانیم از پنجرۀ قدیمی خودمان به روابط و دنیای اطراف خود نگاه کنیم؟ زیرا مادامی که این پنجره بسته نشده است، مادامی که هنوز باد داغ کویر شرق پریشانی‏ها، بوی برف سرمای گزندۀ کوههای تاریک بت پرستی، و زمزمه‏های خرافه پرستی  به درون اتاق ما میاید، کشتی ایمان ما بدون ناخداست. زیرا آنجا که خدایی دیگر در باور و تصور ما باشد خدای حقیقی نخواهد بود.

اما این طرز تفکرات و این جهان بینی‏های اسلام‏گرایی در باور و ایمان مسیحی کدام هستند؟ اجازه بدهید تا با هم به آنها نگاهی بیاندازیم:

الف- این اولین مادر تمام قصورات و کوتاهی‏های در نگرش تازۀ ما در مسیحیت است. اولین چیزی که باید در مسیحیت یاد بگیریم این است که الله خدای اسلام، با یهوه خدای یهود و مسیحیت یک خدای شبیه هم نیستند. دقیقا به همین دلیل هر تعریف و تشبیهی از خدا در دین اسلام داشتیم در مسیحیت باید جایگزین تعریف و تشبیهی شود که فقط و فقط عیسای مسیح به ما از خدا نشان داد و نشان میدهد. ما دیگر نباید تعریفی از خدا داشته باشیم جز آن خدایی که عیسای مسیح او را به ما معرفی میکند. در واقع تمام شناخت ما نسبت به خدا و آفرینندۀ هستی باید بر محک تعالیم مسیح خداوند بوده و سنجیده شود. ما الله را نمیشناختیم و پرستش میکردیم؛ توفیر عظیم این است که ما خدای خود را امروز آنقدر میشناسیم که او را با تمام روح و راستی پرستش کنیم. آن هم بواسطۀ خود عیسای مسیح است. به دلیل روح القدس خدا که در ما ساکن است. پس اگر ادعا میکنیم امروز پس از ایمان آوردن به مسیح، خدا را میشناسیم، این خدا باید همان خدایی باشد که مسیح او را به معرفی کرد( یوحنا ۱۰: ۱۴- ۱۵ و یوحنا ۱۴: ۱۷ ) نه خدایی که با خود وارد کلیسا کردیم، خدای پدران خود.

ب- این را باید ملکۀ فکر خود کنیم که در مسیحیت مرد و زن برابر هستند. آنها هر دو شریک هم و در پیمان زناشویی یک تن واحد میشوند. هیچ برتری بین این دو نیست. وظایف و نقش آنها در زناشویی و محیط بیرون و داخل کلیسا متفاوت است اما ارزش و اهمیت آنها تماما یکسان است. در کنار این طرز تفکر، این را نیز درک کنیم که نه تنها در مسیحیت مرد و زن یکسان و برابر هستند، همۀ انسانها، از هر رنگ و نژاد و سرزمینی یکسان هستند. (غلاطیان ۳: ۲۸ و مکاشفه ۷: ۹ )

پ- هرگز قسم نخوریم نه به خدا نه به بچه‏های خودمان و نه به… به هر دلیلی در هر شرایطی و هر چند در مضیقه باشیم. قرآن و دین اسلام حلال بودن آن را برای ما توجیح کرده بود، کتابمقدس آن را محکوم کرده است؛ آن را از شیطان میداند و ما را در زیر داوری خدا میگذارد تا بر ما حکم شود.( متی ۵: ۳۴ و یعقوب ۵: ۱۲)

ت- در دین اسلام بسیار این جمله را بکار میبردیم که”خدا به من گفت!” یا ” خدا به من نشان داد!” و یا ” خدا را دیدم” اینها ادعاهای بزرگی است. یهوه خدای ما، خدایی غیور است. از او نقل قول کردن و ادعای او را دیدن میتواند برای ما بسیار بسیار گران تمام شود. تنها یک انسان فانی در تمام کتابمقدس بعنوان کسی خوانده شد که با خدا رودررو گفتگو میکرده است و آن هم موسی بود.( تثنیه ۵: ۴ و ۳۴: ۱۰) و اما ما هر آنچه که باید خدا به ما بگوید و هر آنچه که ما باید از خدا ببینیم در شخص عیسای مسیح به ما نشان داده شد و توسط روح‏القدس به ما تعلیم داده شده است.( یوحنا ۱۴: ۷- ۱۷)

ث- در دین اسلام، ما اسیر خرافات و شبه سازی‏ها و تصورات فراوان بودیم. خوابهای ما اساس تئولوژی و باور فکری ما را تشکیل میداد، نه در مسیحیت. ایمان و طرز تفکر ما بر خوابها و تصورات حاکم نیست بکله بر منطق درست مسیحی. در مسیحیت ما خدا را فقط با دل و جان و احساس خود نشناخته و پرستش نمیکنیم بلکه با فکر خود نیز. واقعیت‏گرایی و چهارچوب ایمان خود را بر خوابها و رویاها و خیالات و تصورات خودمان نریزیم بلکه بر برداشتهای منطقی و اصولی الهیات مسیحی. ( متی ۲۲: ۳۷ و دوم تیموتی ۲: ۱۶)

ج- در اسلام ما به هر کسی راحت انگ کافر بودن را میزدیم. در مسیحیت هرگز نمیتوانیم بر کسی داوری کنیم. نمیتوانیم براحتی دیگران را بی‏ایمان بخوانیم. نمیتوانیم براحتی کلیسای دیگر را گمراه بخوانیم. نمیتوانیم براحتی فلان واعظ و فلان کشیش را مهر کافر بودن بزنیم و دور او حصار خاردار بکشیم و اطراف آنها را مین‏گذاری کنیم تا هیچکس به آنها نزدیک نشود!! هر ایمانداری شعور و فهم و برداشت خودش را باید بر اساس کتابمقدس داشته باشد نه بر اساس طرز تفکر کشیش و واعظ کلیسا. (یعقوب ۳: ۴ و رومیان ۱۲: ۲ و افسسیان ۵: ۱۰)

چ- در اسلام ما مقیدات اخلاقی و دینی زیاد داشتیم. همۀ آنها شدیدا دست و پاگیر بودند. آنها اخلاقیات و رفتارهای ما را شکل میدادند. ما را فروتن و دیندار نشان میدادند: به این دست نزنیم، این گوشت را نخوریم. وقتی وارد مسیحیت شدیم نه تنها این عادت را بلکه طرز فکر اینکه ما این را نمیخوریم چون خوب نیست را با خود وارد ایمان خود کردیم. نباید همۀ دنیا بفهمد که شما چه میخورید و چه نمیخورید! خوراک و گوشتها و ترتیبهای غذایی شما را نیک نمیکند و هرگز نشانۀ نیک بودن شما نیست. آنها فضولات هستند، وارد بدن میشوند و خارج میشوند.( متی ۱۵: ۱۷ و کولسیان ۲: ۲۰- ۲۳ )

ح- در اسلام و ادیان و باورهای قبلی خود، گوشهای خودمان را به امام و روضه خوان محل و رهبر گروه  میدادیم. ما طرز تفکر و باور خودمان را از انسان میگرفتیم. ما افکار آنها را نشخوار میکردیم. ما بازیچۀ طرز تفکر آنها بودیم. مانند آنها فکر میکردیم. در مسیحیت نباید همین طرز نگرش را در خصوص کشیش کلیسای خود و فلان واعظ خود داشته باشیم. احترام و اطاعت از آنها بدون شک الزامی است، اما این به دلیل نیست که هر چه آنها میگویند ما با آن موافق باشیم. ما شعور و فهم و برداشت خودمان را داریم و آن را خدا به ما داده است. ( مزمور ۳۲: ۸- ۹ و اشعیاء ۴۸: ۱۷)

خ- بعنوان یک مسلمان و هر باور دیگری که داشتیم، گمان و یقین ما این بود که همه چیز را میدانیم. پاسخ برای هر سوالی داریم. اظهارنظر میکردیم بدون اینکه آن اساس و باوری داشته باشد، و جالب اینجا بود که بر آن پافشاری نیز میکردیم! در مسیحیت ما میدانیم، دانش ما از خداوند از شخصیت و مقام او بنا به نیاز ما روشن است. ما عیسای مسیح را داریم. او هر حدس و گمان را در خصوص باورهای ایمانی ما از ما گرفته است و به ما فکر و باوری داده است که بتوانیم با استواری و یقین در ایمان خود بایستیم، اما با تمام این یقین و مطمئن بودن و دانش داده شده، ما ادعا میکنیم که همه چیز را نمیدانیم، همه چیز برای ما هنوز روشن نیست، و پاسخ برای هر سوالی نداریم.( اول قرنتیان ۱۳: ۱۲ و کولسیان ۳: ۱۲)

د- در اسلام نماز خواندن، صدقه دادن، به مسجد رفتن، کار خیر انجام دادن همه و همه کفۀ ترازوی خوبی‏های ما را سنگین و سنگین تر میساخت. در مسیحیت به کلیسا رفتن و هدیه دادن و خدمت کردن و تمام آنها بخشی از ایمان مسیحی ماست نه دلیل بهشت رفتن و نیک بودن ما. این کار و اعمال ما نیست که ما را نجات داده و یا میدهد یا بهشت را برای ما تضمین میکند. ایمان به مسیح خداوند به دلیل فیض خدا ما را نجات داده است و نه اعمال ما. کارهای نیک و اعمال نیک ما پس از ایمان آوردن، دلیل بر درستی ایمان ماست نه دلیل بر تضمین بهشت ما، آن را خون مسیح به ما داده است. ( افسسیان ۲: ۸- ۹ )

تمام این ده مورد فقط نمایی کلی از طرز تفکرات و اخلاقیات دین قبلی ماست که با ما وارد کلیسا شده است چه بسا ممکن است شما امور بیشتری را به این بتوانید اضافه کنید. (در تفاوت فاحش دو جهان‏بینی مسیحی و اسلامی، ما در خصوص الهیات مسیحی و اسلامی سخن نگفتیم. آنها هرگز قابل مقایسه و کنار هم گذاشتن نیستند.) تمام این ده مورد، طرز تفکر و سنتها و اخلاقیاتی هستند که بطور موزیانه وارد ایمان مسیحی ما شده، وارد کلیسای ما شده، وارد روابط مسیحی ما با دیگر ایمانداران شده و آن را آسیب میزند.

 دعای من برای خودم و شما این است که ما این اخلاقیات را تشخیص داده، با آنها روبرو شده، آنها را بشناسیم و با شجاعت و دلیری آنها را به نزد تخت مسیح آورده و از او بطلبیم که آنها را از ما گرفته و نگرش و طرز تفکر و اخلاق پسندیدۀ مسیحی را به ما بدهد. آمین

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

بگذارید تا امتها شادی کنند! خلاصه ایی بر کتاب جان پایپر Let the Nation be Glad

John Piper, Let the Nations Be Glad! Michigan: Baker Academic, 2010. 280 pp. $10.32 Biography ...