یکشنبه , ۲۹ دی ۱۳۹۸
خانه / ادبیات مسیحی / مطالعه کتابمقدس. کتاب پیدایش باب ۱۸

مطالعه کتابمقدس. کتاب پیدایش باب ۱۸

کتاب پیدایش

فصل ۱۸ آیات: ۱- ۳۳

زندگی ابراهیم پس از تولد اسماعیل و ختنه کردن خود و دیگر مردان خانوادۀ خود ادامه دارد. تا جایی که ناگهان ملاقات عجیبی را از طرف سه مرد با ابراهیم میخوانیم. وقتی تمام این ۳۳ آیه را میخوانیم در مییابیم که این ملاقات به دو دلیل انجام شده است. اول، خداوند خبر تولد اسحاق را به ابراهیم بر طبق وعده‏ایی که تقریبا ۲۴ سال پیش به او داده بود را به عمل بیاورد!( خدا گویی اصلا عجله‏ایی برای انجام وعده‏های خود ندارد بر خلاف ما که بسیار عجول هستیم؛ انجام میدهد اما بر طبق زمان خود نه زمان ما!)دوم، خبر ویرانی شهر سدوم و عموره، یعنی جایی که برادرزادۀ ابراهیم لوط و خانواده‏اش زندگی میکرد. اما این ملاقات عجیب به رغم آنچه در آن روی میدهد گواه بر چندین امر است. اگر کلام خداوند حقیقت باشد(که مطلقا هست) هیچکس خدا را ندیده است، زیرا:” انسان نمیتواند مرا به بیند و زنده بماند.”( خروج ۳۳: ۲۰)ابراهیم انسان بود، اما با هم چندین بار ملاقات خداوند را با ابراهیم دیدیم. در بررسی فصل ۱۷ دیدیم که یکبار دیگر ملاقات خداوند را با ابراهیم داریم که پس از آن خداوند از نزد ابراهیم صعود میکند( ۱۷: ۲۲) عین همین مجددا در این بخش روی میدهد. ملاقات سه نفر با ابراهیم در آیۀ ۲ شروع میشود در آیۀ ۳۳ میخوانیم که:” پس خداوند چون گفتگو را با ابراهیم به اتمام رسانید برفت و ابراهیم به مکان خویش مراجعت کرد.” سپس وقتی فصل ۱۹ را آغاز میکنیم فقط دو نفر را داریم که وارد شهر سدوم و عموره میشوند، نه سه نفر! از آنجایی که خداوند یکبار دیگر به مکان خود صعود کرده بود. اگر این شخص خدا نیست، اما خداوند خطاب میشود و دارای همان شخصیت و ذات خدایی است، شخص دیگری نمیتواند باشد جز خود عیسای مسیح. و بارها در طول کتابمقدس در وقایع متعددی این حضور عیسای مسیح را داریم که به چشم دیده میشود و در ملاقاتهای گوناگونی خود را به افراد خاصی عیان میسازد. دقیقا به همین دلیل است که کتابمقدس عیسای مسیح را ازلی میداند. عمر عیسای مسیح در بیت لحم آغاز نشد، بلکه قبل از اینکه زمانی برای خلقت تعیین شود! او در بیت لحم برای ما جسم گرفت و انسان شد، اما قبل از پیدایش هستی او بود و وجود داشت.

وقتی این سه مرد در مقابل ابراهیم نود و نه ساله ایستادند، ابراهیم دست و پایش را گم نکرد! او قبلا با خداوند ملاقات داشته و خداوند بر او ظاهر شده بود، پس کاری که ابراهیم میکند، برآورده کردن سنت مهمان‏نوازی شرق است. و برای آنانی که در غرب هستند این کار ابراهیم کمی عجیب به نظر میرسد، اما برای ما ایرانیها این کاملا ملموس است. مهمان برای ما عزیز است، چه بسا ما این جمله را از همین عمل ابراهیم گرفته‏ایم و به همین دلیل مهمانان خود را بالای سر خودمان میگذاریم! نگاه کنید به ایۀ ۸ و روح خادم بودن و فروتنی ابراهیم نود و نه ساله وقتی در حضور خداوند است:” در مقابل ایشان زیر درخت ایستاد تا خوردند.”(آیۀ ۸) در آغاز فصل ۱۷ خواندیم که خداوند از ابراهیم میخواهد که:” پیش روی او بخرامد و کامل شود.” و ابراهیم گویی به این سمت در حرکت است. ابراهیم در این زمان ثروتمندترین مرد دنیای اطراف خودش بود. سنی از او گذشته بود. اما در پیش روی خداوند او غلام و خادمی پیش نبود. وقتی پذیرایی مهمانان آسمانی ابراهیم تمام میشود، خبر عجیبی را به ابراهیم میدهند که نه سارا و نه خود ابراهیم در این زمان هرگز، هرگز منتظر آن نبودند.( زیرا در دید هم ابراهیم و هم سارا، آن وعدۀ خدا برای ازدیاد نسل او مانند ستارگان آسمان، اسماعیل بود. اما این فکر آنها بود نه خدا!) وقتی خبر تولد پسری را که در راه میباشد را میشنوند، اینبار نه ابراهیم بلکه سارا میخندند. همان کم ایمانی ابراهیم در فصل قبلی ( ۱۷: ۱۷) اینجا سایۀ خود را بر کم ایمانی سارا میاندازد. اکنون این خداوند است که از ابراهیم سوال میکند نه آن دو فرشته:” مگر هیچ امری نزد خداوند مشکلست؟”( ایۀ ۱۴) پس از این سوال، گویی هم ابراهیم و هم سارا هر دو ساکت میشوند و ما دیگر جمله‏ایی از این دو نداریم. گفتگوی سارا و خداوند زیبا و خیلی خودمانی است! ما هم گاها مانند سارا عمل میکنیم، گمان ما این است که اگر به زبان نیاوریم خداوند نمیداند! اگر نیتی در دل ما باشد و هر چند پلید و آن را انجام ندهیم هنوز مقدس هستیم! در هر اندیشۀ فاسد و گناه آلود باید اعتراف به گناه باشد، باید نزد خدا رفت و اعتراف کرد که گناه کرده‏ایم؛ زیرا خدا دلها را داوری میکند، هر چند به زبان نیاید و به عمل نرسد، باید دلهای خود را نزد خدا پاک کنیم. نه اینکه مانند سارا خودمان را توجیح کنیم که خیر ما کاری نکرده‏ایم!در آیۀ ۱۲ موسی میگوید سارا در دل خود خندید، خداوند از دل سارا آگاه شد و او را سوال کرد، اما سارا آن را منکر شد( ماجرای حنانیا و سفیره را در اعمال به یاد بیاورید که چگونه روح القدس دلهای آنها را برای پطرس مکشوف ساخت و آنها را تنبیه کرد( اعمال ۵: ۱- ۱۰)).

سپس پس از اینکه دادن این خبر تمام میشود آن سه مرد به سمت سدوم و عموره حرکت میکنند. سپس سخنی زیبا از خداوند میخوانیم که قصد میکند تا نیت و آنچه که در نظر دارد تا بر شهر سدوم و عموره انجام دهد را با ابراهیم در میان بگذارد. او میفرماید:” آیا آنچه من میکنم از ابراهیم مخفی دارم. و حال آنکه از ابراهیم هر آینه امتی بزرگ و زورآور پدید خواهد آمد.”( ایۀ۱۷) اگر شما برگزیده در مسیح هستید و در خون او شسته شده‏اید و در خانوادۀ الهی او هستید، شما از آنچه که باید در زندگی خود بدانید که برای شماست و برای نیکی شماست و به نفع شماست از جانب روح مقدس خدا باخبر خواهید شد. چرا؟ زیرا شما در زیر محبت مسیح هستید. شما در زیر شفاعت مسیح هستید. پس اگر چیزی بر شما مکشوف نیست و شما از چیزی نخواهید دانست و بعدها از آن خبر دار میشوید، مسلما باید این فکر را داشته باشید که خداوند آن را در آن زمان و در آنجا و در آن موقعیت از شما پنهان کرده بوده است، اما اکنون میتوانید بدانید یا شاید اصلا با شما آن را در میان نگذارد. چرا؟ زیرا برای منفعت و خوبی شما نیست و شما نباید بدانید. ابراهیم باید میدانست، پس خداوند از آنچه که سر سدوم و عموره در حال وقوع بود بوی خبر داد. اما نگاه کنید به آنچه خدا از ابراهیم میدانست و آنچه در دل ابراهیم در رابطۀ او با خدا بود و آن چیزی که باعث این رابطۀ زنده و رودررو با خداوند برای او شده بود. خداوند در بارۀ ابراهیم این را میدانست:” زیرا او را میشناسم که فرزندان و اهل خانۀ خود را بعد از خود امر خواهد فرمود تا طریق خداوند را حفظ نمایند و عدالت و انصاف را به جا آورند تا خداوند آنچه به ابراهیم گفته است بوی برساند.”( آیۀ ۱۹) چرا ابراهیم باید از ویرانی سدوم و عموره میدانست؟ زیرا خداوند ابراهیم را دوست داشت و میدانست ابراهیم از فساد و شرارت سدوم و عموره خبر دارد( برادرزادۀ او آنجا بود و چه بسا اخبار آنجا را از او میگرفت)و اکنون که خواهد فهمید بدلیل این فساد و شرارت انها خداوند آنها را نابود خواهد کرد، ابراهیم چون دلش با خدا بود، فرزندان خود را این درس را میداد که:” فرزندانم خداوند قدوس را دیدم که برای نابودی شرارت و فساد عزم کرده است تا شهری را با تمام سکنۀ آن نابود کند، پس دل خود را برای خداوند پاک و مقدس بگردانید و او را مطیع باشید و شرارت مورزید تا شما نیز نابود نشوید.” سدوم و عموره میرفت تا نابود شود، اما انسانی دیگر باید از آن درس میگرفت و هشدار داده میشد. از آیۀ ۲۳ تا آیۀ۳۲ ابراهیم گویی وارد یک معامله با خداوند میشود! من در این آن فرهنگ بازاری و چانه زدن شرق را میبینم! و ابراهیم بر طبق همان سنت خود با خدا برخورد میکند، همان کسی که هست. و ابراهیم در این گفتگو گویی التماس میکند تا برای این شهر و افراد آن شفاعت کند، اما ابراهیم از روی احساس و شفقت انسانی نگاه میکرد نه از دید الهی. با اینحال خداوند چون ابراهیم را دوست داشت، نظر او را قبول کرد و او در پی تعدادی پاک و مقدس و خالی از شرارت و فساد میگشت تا این شهر را نابود نکند. ابراهیم واقعۀ فصل ۱۹ را که بعدا آن را میخوانیم را نمیدانست و نمیدانست که عمق فساد و گندیدگی مردان این شهر تا چقدر است و اگر نه هرگز برای نجات افرادی به جز لوط و خانوادۀ او نزد خدا تلاش نمیکرد. اما از طرف دیگر قلب رئوف و مهربان ابراهیم نود و نه ساله را داریم. او که برای جان انسان اهمیت قائل میشود. ما باید اینگونه باشیم. نفرت کردن و آرزوی مرگ دیگران را داشتن از یک مسیحی نیست. مسیحی همواره برای نجات همه باید نزد خدا دعا و التماس کند، خدا این را دوست دارد. زیرا در عمق آن تاثیر فیض و محبت خدا در ما خود را نشان میدهد که محبت خدا در ماست. ابراهیم محبت خدا را به مدت ۳۰ سال لمس کرده و چشیده بود. اکنون او قصد داشت تا این محبت را نصیب دیگران کند. خداوند را پسند آمد، اما داوری خدا بر ضد شرارت و گناه باید انجام شود. اگر او جان فرزند یگانۀ خود را برای گناهان ما دریغ نکرد و او را برای ما قربانی کرد، باید کراهت و تنفر خدا از گناه و شرارت برای ما کاملا اعیان شود.

 

 

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

به مناسبت تولد عیسای مسیح: کارت پستال پادشاهی خدا

کارت پستال پادشاهی خدا بررسی مرقس ۱: ۱۴- ۱۵ قرایتی چند از انجیل لوقا: فصل ...