پنج شنبه , ۲۷ تیر ۱۳۹۸
خانه / کتاب مقدس / مطالعۀ کتاب پیدایش / مطالعه کتاب پیدایش باب ۲۴

مطالعه کتاب پیدایش باب ۲۴

کتاب پیدایش

فصل ۲۴ آیات ۱- ۶۷

سارا فوت کرده است. ابراهیم در نزد خود اسحاق را دارد، که اکنون قریب به ۳۷ سال داشت. هنوز مجرد بود و زنی نداشت، که بر طبق سنت آن زمان، کمی غریب است که اسحاق هنوز ازدواج نکرده است. آیا احتمال آن این بوده که ابراهیم زنی مناسب برای او در میان کنیزان خود نمی دید؟ و اینکه ابراهیم قصد نداشت تا برای اسحاق زنی از میان ساکنین زمین که از اقوام دیگر بودند بگیرد که این را حقیقتی در این فصل میخوانیم. آیۀ اول تکرار تاییدی بر وفاداری یهوه به ابراهیم است: ” و ابراهیم پیر و سالخورده شد و خداوند ابراهیم را در هر چیز برکت داد.” این همان وعدۀ پیدایش ۱۲ : ۲ است، یعنی وعده ایی که تقریبا ۶۲ سال پیش یهوه به ابراهیم داده بود:” و خداوند به ابرام گفت از ولایت خود و از مولد خویش و از خانۀ پدر خود بسوی زمینی که بتو نشان دهم بیرون شو. و از تو امتی عظیم پیدا کنم و ترا برکت دهم و نام ترا بزرگ سازم و تو برکت خواهی بود.” هر چند هنوز وعدۀ خداوند به ابراهیم تماما به کمال نرسیده بود، اما موسی به ما از وفاداری یهوه به ابراهیم میگوید تا قوم اسرائیل به خدای خود آشنا شود، خدایی که وعده میدهد و آن را عمل میکند.

آیۀ ۲ به ما میگوید که هر چند اسحاق اکنون ۳۷ سال داشت اما هنوز تمامی مدیریت و نظارت بر اموال ابراهیم را نه اسحاق بلکه خادم او یعنی العاذر دمشقی داشت(پیدایش ۱۵: ۲ )به احتمال زیاد اسحاق در کنار این خادم به چگونه مدیریت و نظارت بر اموال پدر خود تعلیم می یافت. اما هر چه بود، ابراهیم به خادم خود اعتماد داشت و حاضر بود تا تمامی مایملک خود را به او واگذارد. این از صداقت و کیفیت والای العاذر دمشقی با ما سخن میگوید و در این فصل میبینیم که چرا ابراهیم تا به این اندازه به او اعتماد داشت.

دقت کنید به سوگند ابراهیم به خادم او و وفاداری ابراهیم نه تنها به رابطۀ خود او با یهوه بلکه فرزند و فرزندان آیندۀ او. او به خادم خود سوگند میدهد که برای اسحاق زنی از میان خاندان خود بگیرد و نه زنی از میان قبیله های اطراف کنعان.(آیۀ ۳) چرا؟ زیرا کنعانیان بت پرست بودند، و ابراهیم نمیخواست برای اسحاق زنی از میان بت پرستان بگیرد. موسی این را برای قوم قید کرده است تا به یاد آنها بیاورد که پدران آنها در پی این بودند تا با اقوام بت پرست و گناهکار زمین کنعان هیچ مناسبت و رابطه ایی نداشته باشند و خود را از آنها دور کنند و برای یهوه مقدس باشند و مقدس بمانند. یعنی همان کاری که ابراهیم کرد. او به خادم خود وعدۀ یهوه را بیاد میاورد و به او میگوید که یهوه به او وعده داده است که این زمین را که امروز در آن غریبم روزی به فرزندان او خواهد داد و این از اسحاق آغاز میشود. و چون اسحاق پدر قوم  برگزیدۀ خدا بود؛ پدر یعقوب، اسرائیل، پس او باید رابطۀ خودش را با یهوه از همان آغاز در مسیری درست دنبال میکرد و نباید زنی از کنعانیان بگیرد که او را به سوی بت پرستی سوق دهند و او از یهوه دور شود.

 این یادآوری بزرگی برای ما ایمانداران مسیحی است و تصمیمی که برای فرزندان خود و روابط آنها با دنیای بیرون میگیرند. ما همواره باید نوری بر تصمیمات آنها باشیم، باید همواره بدانند که آنها مسیحی هستند و باید بر طبق میل و خواستۀ عیسای مسیح اقدام کنند. اگر آنها چنین نیتی در قلب خود داشته باشند همانطور که ابراهیم به خادم خود وعده میدهد در رهبری و هدایت شدن به این مسیر درست، خداوند آنها را تنها رها نمیکند و فرشتگان خود را برای آنها میفرستد تا راه درست را که عیسای مسیح به ما نشان داده است را در آن قدم زده و پیش بروند.(آیۀ ۷)

در ضمن شرط ابراهیم برای همسر آیندۀ اسحاق این بود که حاضر باشد به زمین کنعان بیاید تا با اسحاق در سرزمین موعود ساکن شود تا وعدۀ داده شده به ابراهیم توسط یهوه اجرا گردد. پس خادم سوگند میخورد و با هدایای که در آن زمان برای درخواست دختر خانه برای ازدواج مرسوم بوده با غلامانی چند که آنها را حمل میکردند به سمت سکونت برادر ابراهیم ناحور در زمین ارام حرکت میکند. این همان زمینی است که تارح با ابراهیم و سارا و لوط به آن آمده بود. و اکنون ناحور برادر ابراهیم گویی در آن ساکن گشته بود. ارام تقریبا در شمال سرزمین کنعان قرار داشت و میدانیم که اسحاق در زمین بئرلحی‏روئی در جنوب کنعان ساکن بود.(آیۀ ۶۲) بین این دو شهر تقریبا هزار کیلومتر فاصله است. اما خادم ابراهیم با وفاداری و پشتکار این مسیر را با آن همه لوازم طی کرد تا اینکه به سرزمین مورد نظر میرسد. اما العاذر چگونه باید عمل میکرد تا آن زن مورد تایید ابراهیم را برای اسحاق پیدا کند؟ زنان و دختران در آن زمان مسئول آوردن آب از چشمه ها برای منزل خود بودند. کجا میتوانست ایلعاذر دختران شهر را از نزدیک ملاقات کند و آنها را نظر کند تا دختری را برگزیند؟ مسلما چشمۀ آب! او به آنجا میرود تا هم دختران شهر را ملاقات کند و هم اینکه شتران بسیار خود را بنوشاند. و جالب اینجاست که در این زمان العاذر خدای ابراهیم را داخل تصمیم و اقدام خود میکند؛ آیا خود العاذر به یهوه ایمان داشت؟ فکر نمیکنم و اگر نه می گفت:” ای یهوه خدای من ” بلکه میگوید ” ای یهوه خدای آقایم ابراهیم“؛ اما میدانیم که خدای ابراهیم را به خوبی میشناخت، خدایی که ارباب او را چنین برکت داده است؛ پس نزد او چنین دعا میکند :” و گفت ای یهوه خدای آقایم ابراهیم امروز مرا کامیاب بفرما و با آقایم ابراهیم احسان بنما. اینک من بر این چشمۀ آب ایستاده ام و دختران اهل این شهر بجهت کشیدن آب بیرون میایند. پس چنین بشود آن دختری که بوی گویم سبوی خود را فرود آر تا بنوشم و او گوید بنوش و شترانت را نیز سیراب کنم همان باشد که نصیب بندۀ خود اسحق کرده باشی تا بدین بدانم که با آقایم احسان فرموده‏یی.”( ۱۲- ۱۴ ) چرا العاذر این شرط را گذاشت؟ من نمیدانم تا حالا از آب انبار محل خودتان آب برای منزل آورده اید یا نه؟ پله های زیادی را باید پایین میرفتید تا به شیر آب برسید؛ آب را در ظرف خود پر میکردید و باید تمام پله ها را با سنگینی کوزۀ آب بالا میامدید. در آن زمان آب انبار نبود، چاه آب بود یا اینکه چشمۀ آب؛ باید صبر میکردید تا نوبت شما شود یا اینکه مراقب باشید تا چشمه را گل آلود نکنید؛ سپس کوزه را پر میکردید، آن را بر سر یا شانۀ خودتان میگذاشتید و مسیر طولانی را طی میکردید. اگر دختری که پس از این همه زحمت و دقت، آب کوزۀ خود را پر کرده است، و در حال برگشتن به منزل است؛ به غریبه‏ایی برخورد کند و آن غریبه از او آب بخواهد و او با خوشرویی از کوزه‏ایی که پس از نوشیدن از آن کم میشد و ترا مجبور میکرد که دوباره به چشمه برگردی و آن را دوباره پر کنی، نه تنها با خوشرویی به تو بگوید از این کوزۀ میتوانی بنوشی بلکه بگوید من شترهای ترا نیز از آب چشمه سیراب خواهم کرد این خود گویای شخصیت منحصر بفرد دختر میتواند باشد! آیۀ ۱۵ و ۱۶ به ما مختصری از ربکا میگوید و او را به ما معرفی میکند نه به العاذر!” ربکا دختر بتوئیل پسر ملکه زن ناحور برادر ابراهیم ” و بلافاصله آیۀ بعدی به ما میگوید:” و آن دختر بسیار نیکومنظر و باکره بود و مردی او را نشناخته بود.” آیۀ ۱۵ از نسب دختر به ما میگوید؛ در حالی که آیۀ ۱۶ از خود دختر. العاذر اما هیچکدام اینها را نمیدانست جز اینکه :” بسیار نیکو منظر بود “. بقول خودمان چشمش او را گرفت! پس بر طبق ارادۀ یهوه، خدای ابراهیم، العاذر از ربکا آب میطلبد. ربکا با خوشرویی نه تنها از کوزۀ خود به او آب میدهد، سپس بدون اینکه العاذر از او بخواهد به او پیشنهاد میدهد که به شترانش نیز آب بدهد. این کار ساده ایی برای دختری جوان نبود؛ اما اگر او نه تنها بسیار نیکو منظر است، مهربان است و چابک و زرنگ نیز هست که قادر است پشت سر هم به چشمه بدود، آب با کوزه بیاورد و تمام شتران را سیراب کند( سیراب کردن شتر؟!)( آیۀ ۲۰)، مسلما میتواند دختری برگزیده برای ارباب او ابراهیم و پسر او اسحاق باشد. سپس العاذر از دختر جویای خانوادۀ او میشود. ربکا خودش را معرفی میکند. و عکس العمل العاذر چیست؟:” و گفت متبارک باد یهوه خدای آقایم ابراهیم که لطف و وفای خود را از آقایم دریغ نداشت و چون من در راه بودم خداوند مرا به خانۀ برادران آقایم راهنمایی فرمود.”( ایۀ ۲۷) یعنی العاذر هرگز خبر نداشت که این دختر، همان دختر از آن خانواده ایست که ابراهیم از او خواسته بود تا برای پسر او بگیرد. چگونه این میسر شده بود؟ از میان تمام دخترانی که به چشمۀ آب آمده بودند، ربکا پیش آمده و به العاذر با مهربانی و فیض آب مینوشاند و این عمل باعث میشود تا برای ابد نام او در تاریخ اسرائیل بعنوان یکی از مادران نسل اسرائیل قید شود. این چیزی نبود جز نشان دادن قادریت مطلق یهوه بر کنترل تمامی وقایع و زمانها و حوادث. او همه چیز را از قبل میدانست و بر اجرای آن نظر داشت. این همان خدائیست که ابراهیم را برکت داده بود. این همان خدائیست که برای ابراهیم در بالای کوه موریا قربانی مهیا کرد و همان خدا اینگونه وفاداری و فیض خود را برای برگزیدن همسر اسحاق را یکبار دیگر نشان میدهد. این همان خدائیست که نام شما را بواسطۀ ایمان قلبی شما به عیسای مسیح قبل از تولد شما در دفتر حیات خود ثبت کرده است و شما را برای ورود به پادشاهی آسمانی خود برگزیده است؛ برای هم میراث کردن شما با مقدسین در آسمان. در شریک جلال او شدن. در فروریزی برکات آسمانی خود بر شما.

از آیۀ ۲۸ تا ۶۷ ماجرای خواستگاری ربکا از خانوادۀ او میباشد. خانوادۀ او وقتی از ابراهیم و برکتی که خدا به او داده از زبان خادم او میشنوند، با دادن دختر خود به پسر او ممانعت نمیکنند و ربکا نیز، که تا حالا از شهامت، قوت و دلیری او با خبر شده ایم، حاضر میشود تا خانه و سرزمین خود را ترک کند، و به سرزمینی تماما غریبه برود. گویی یکبار دیگر موسی به ما تاکید میکند که ربکا نیز چون ابراهیم تمامی خاندان و سرزمین خود را ترک کرد و خود را تسلیم ارادۀ یهوه نمود…

آیۀ ۳۵ و ۳۶ نکتۀ ظریفی را به ما تاکید میکند؛ و این برای دوستان مسلمان ما که سعی دارند به نحوی اسماعیل را وارث تمامی متعلقات ابراهیم بدانند و او را فرزند برگزیدۀ ابراهیم بسیار حائز اهمیت است که با چشمان خود آن را ببینند؛ اگر ببینند. دقت کنید که خادم ابراهیم در بارۀ اسحاق چه میگوید. این خادم ابراهیم است، کسی که ناظر بر تمامی مایملک ابراهیم بود( ایۀ ۲):” و خداوند آقای مرا بسیار برکت داده و او بزرگ شده است و گله ها و رمه ها و نقره و طلا و غلامان و کنیزان و شتران و الاغان بدو داده است. و زوجۀ آقایم ساره بعد از پیر شدن پسری برای آقایم زائید و آنچه دارد بدو داده است.” خادم ابراهیم تایید میکند که این اسحاق است که میراث بر ابراهیم بوده و نه اسماعیل. نه اینکه اسماعیل هیچ از میراث ابراهیم نگرفته باشد، خیر! بلکه اسحاق است که فرزند برگزیده و انتخاب شدۀ ابراهیم میباشد. فرزندی که از او باید قوم اسرائیل زاده میشد. قومی که وعدۀ یهوه به ابراهیم را تحقق میبخشید. قومی که از آن روزی مسیحای موعود جسم میگرفت و پا به زمین میگذاشت.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

درّه رویا، بخش دوم دعای پیورتن های مسیحی

پدر، پسر ، روح القدس تثلیث سه در یک، یک در سه، خدای نجات من ...