پنج شنبه , ۲۷ تیر ۱۳۹۸
خانه / کتاب مقدس / مطالعۀ کتاب پیدایش / مطالعه کتاب پیدایش باب ۲۵

مطالعه کتاب پیدایش باب ۲۵

کتاب پیدایش

فصل ۲۵ ایات ۱- ۳۴

در این فصل کمی بیشتر در بارۀ ابراهیم میخوانیم. که او پس از فوت سارا و ازدواج اسحاق باز همسری دیگر برای خود میگیرد و از او فرزندانی چند حاصل میشود. ابراهیم پیر و سالخورده بود، هر چند تولد فرزندانی چند برای او غیرممکن مینمود اما آوردن پسرانی چند از ” قطوره ” همسر او برای موسی و قوم آنچنان مهم نبود، تا بعنوان یک معجزه و کار عظیم قید شود. معجزۀ اساسی و الهی، تولد اسحاق بود. اما جالب است که بدانیم از میان فرزندان ابراهیم از قطوره پسری بدنیا میاید بنام ” مدیان ” و این مدیان در آیندۀ در زندگی قوم اسرائیل نقش مهمی را ایفاء میکند. سپس در آیۀ ۵ یکبار دیگر این تاکید را میخوانیم که آن را در فصل ۲۵ نیز دیده بودیم:” و ابراهیم تمام مایملک خود را به اسحاق بخشید. اما به پسران کنیزانیکه ابراهیم داشت ابراهیم عطایا داد و ایشان را در حین حیات خود از نزد پسر خویش اسحاق بجانب مشرق بزمین شرقی فرستاد.” دقت کنید که نویسنده بین همسر ابراهیم سارا و زنان دیگر او (هاجر و قطوره )تفاوت قائل شده است با نامیدن آنها بعنوان ” کنیزان ” ابراهیم. نه اینکه ابراهیم رابطه‏ایی زناگونه با آنها داشته باشد، نه بلکه مقام و موقعیت آنها را در نسل فرزندانی( پسران) که آنها بدنیا آوردند حائز اهمیت قرار میگیرد.( به همین دلیل من ترجمۀ عصر جدید که کنیزان ابراهیم را زنان صیغه‏ایی او خوانده است و این واژه را در طول کتابمقدس در مورد کنیزانی که فرزندانی برای اربابان خود بدنیا میاوردند اشاره کرده است را صدرصد مردود و نادرست میدانم. مترجم این عبارت سعی کرده است تا از یک واژۀ اسلامی کار ابراهیم و افراد دیگر کتابمقدس را در خصوص این میل گناهکارانۀ ازدواج متعدد و چند همسری تایید کند و ردایی شرعی به آنها بپوشاند! ما مسلمان نیستیم و زیر شریعت و باور اسلامی نی! ابراهیم خطا کرد که با هاجر همبستر شد، و تمام پاتریاخ ها اگر جدای زنان خود با کنیزان خود( هر چند امری عادی و متداول در فرهنگ آن زمان بوده است) همبستر شدند تا پسران و فرزندان دیگری بیاورند خطا کردند. خدا قادر بود و هست از سنگها فرزندان برای ابراهیم ایجاد کند. این نفس گناهکار و شهوانی آنها را نشان داده است. فرمان خدا در بارۀ ازدواج کاملا ثابت و بی تغییر است و خواهد ماند: یک مرد، یک زن، و آن دو یک خواهند شد( پیدایش ۲: ۲۴ و متی ۱۹: ۵ ))

اما در خصوص رابطۀ بین فرزند همسر اصلی ابراهیم، سارا و کنیزان او و پسران آنها، نویسنده میخواهد مطمئن شود خواننده توانسته فرق بین همسر ابراهیم، سارا، که اسحاق را بدنیا آورد و او تمام ثروت و میراث خود را به او در حین حیات خود، قبل از مرگ خود واگذار کرده، با پسران دیگری که توسط کنیزان ابراهیم( هاجر و قطوره) بدنیا آمدند گذشته باشد. که ابراهیم در حین حیات خود، بخشی از دارای خود را به آنها نیز میدهد، اما آنها را از اسحاق دور میکند و آنها را از جایی که ابراهیم در آینده رویا و آرزوی آن را دارد که وعدۀ یهوه برای پسرش، اسحاق و نسل اسحاق روی خواهد داد، یعنی واگذاری زمین کنعان به نسل اسحاق نه نسل پسران کنیز او. و این میتواند شامل اسماعیل نیز شود. یکبار دیگر موسی برای ما کاملا روشن و تاکید میکند که اسحاق فرزند برگزیدۀ ابراهیم بوده و او آن کسی است که عهد خدا با ابراهیم به او منعکس گشته و دنبال میگردد.( و نیز آیۀ ۱۱ ) و میخوانیم که ابراهیم نهایتا در سن ۱۷۵ سالگی در ” کمال شیخوخیت پیر و سیر شده بمرد.”( ایۀ ۸) یعنی در کمال عزت و احترام و کامیابی؛ این تماما همان وعدۀ خدا به ابراهیم بود؛ هر چند تقریبا ۱۰۰ سال از آن گذشته بود! در آیات ۱۲ تا ۱۸ از نسل اسماعیل میخوانیم. در میان نسل اسماعیل ما نامهای ” نبایوت و قیدار و مسا ” را داریم. این نامها در آینده قبایلی را تشکیل میدهند و این قبایل در آینده بر ضد اسرائیل و دشمنی و خصومت بر علیۀ او بر میایند و در مسیر مطالعۀ خود خواهیم خواند که یهوه این اقوام را به شدت سرکوب میکند. سعی کنیم که تا از میان این آیات برداشتهایی خارج از آنچه کتابمقدس برای ما دارد نکنیم! مثلا آیۀ ۱۶ میگوید که پسران اسماعیل دوازده نفر بودند که این دوازده، به دوازده پادشاه تبدیل میشوند. و ما حکومت آنها را در سرزمین مصر و حوالی آن داریم. اما آیا مسلمانان میتوانند از این آیه به نیابت و درستی دین خود و اسماعیل بعنوان فرزند برگزیدۀ ابراهیم شهادت بدهند؟ اسماعیل فرزند ابراهیم بود، او نیز برکت را از جانب یهوه دریافت کرد. این بخاطر ابراهیم بود نه اسماعیل. این بخاطر وعدۀ یهوه به ابراهیم بود که اسماعیل برکت داده شد( پیدایش ۱۷ : ۱۸- ۱۹) اما برکت داده شده به اسحاق نه تنها در ارتباط با وعدۀ برکت یهوه به ابراهیم بود، بلکه برکت مستقیم یهوه به اسحاق نیز بود. یعنی تجدید همان عهدی که روزی با ابراهیم بسته شد، اکنون همان عهد از جانب یهوه با اسحاق بسته میشد:” و واقع شد بعد از وفات ابراهیم که خدا پسرش اسحاق را برکت داد.”( آیۀ ۱۱)

از آیۀ ۱۹ تا ۳۴ پیدایش یعقوب و عیسو را داریم. اما جالب است که دقت کنید به شخصیت اسحاق و آنچه که پسر انجام داد ولی پدر انجام نداده بود! میخوانیم که ربکا که به همسری اسحاق در میاید، نازا بود. گویی همان شرح حال ساره است. ابراهیم وقتی ساره نازا بود، نهایتا تسلیم رای ساره شد و با کنیز خود همبستر شد و اسماعیل را بدنیا آورد و این خصومت قرون! اما اسحاق چنین نکرد و ربکا نیز چنان پیشنهادی به اسحاق نداد.  اسحاق در سن ۴۰ سالگی ازدواج کرد(پیدایش ۲۵: ۲۰) کلام میگوید وقتی فرزندان او بدنیا آمدند او شصت ساله بود(ایۀ ۲۶) یعنی تقریبا ۲۰ سال اسحاق و ربکا بدون فرزند بودند. اما نه اسحاق و نه ربکا امید و وفاداری خود را به یهوه، خدای ابراهیم را از دست نداده بودند. بلکه میخوانیم:” و اسحق برای زوجۀ خود چونکه نازاد بود نزد خداوند دعا کرد و خداوند او را  مستجاب فرمود و زوجه اش رفقه حامله شد.”( ایۀ ۲۱) چرا خدا باید برای تولد نسل برگزیدۀ خود، اسرائیل، زنانی را برگزیند که بارآوری آنها برای پسری که ادامه دهندۀ نسل باشند تقریبا غیر ممکن مینمود؟ زیرا تا قوم اسرائیل قوت و ارادۀ خدا را در زندگی خود ببینند. تا به او ایمان بیاورند که او قادر است از غیرممکن، ممکن را بسازد. و از آنچه عقیم و نازا است، تولد و بارآوری را میسر گرداند؛ یعنی بر خلاف تمامی خدایان و بتهای ساخته شده به دست انسان در میان اقوام متعدد زمین کنعان که قوم اسرائیل برای سکونت ابدی در آن به آن سمت در حال حرکت بود.

آیۀ ۲۲ و ۲۳ به ما میگوید که وقتی ربکا حامله میشود در رحم او دو پسر حاصل میشود. نزاع آنها در رحم ربکا آنقدر شدید بود که گویی ربکا متعجب میشود که این چگونه پاسخ دادن به دعای آنهاست و این چه حاملگی میتواند باشد؟! مثل اینکه به خدا بگوید:” خدا جان دست درد نکنه، دعای ما را پاسخ دادی، اما این درد بیقرار من از چیه؟!”( ۲۵: ۲۲)  این برای ما هم پیش میاید! ما پاسخ خدا به دعاهای خود را به شیوۀ خود میخواهیم نه به شیوۀ او. برای همین برای اینکه خدا فکر ربکا را در خصوص حاملگی خود و دردی که در رحم خود به دلیل جدال این دو طفل در خود داشت را آرامش بدهد به او چنین میگوید:” دو امت در بطن تو هستند و دو قوم از رحم تو جدا شوند و قومی بر قومی تسلط خواهد یافت و بزرگ کوچک را بندگی خواهد نمود.” تصور این حالت کمی برای ما سخت است، اما ارادۀ خدا بر این بود که در رحم ربکا، آن دختر مهربان و زرنگ، دو نسل زاده شود. دو نسل از یک رحم، اما کاملا دشمن و بر ضد همدیگر. یک خصومت و دشمنی که از بطن تولد حاصل میشود. در ادامۀ این فصل میخوانیم که این چگونه است؟ زمان وضع حمل ربکا میرسد، فرزند اول را بدنیا میاورد، کلام میگوید:”سرخ فام بیرون آمد و تمامی بدنش مانند پوستین پشمین بود و او را عیسو نام نهادند.”( ایۀ ۲۵) عیسو به زبان عبری یعنی سرخ؛ سپس طفل دوم بلافاصله پس از عیسو در حالی که پاشنۀ برادر خود را چسبیده بود از رحم ربکا بیرون میاید، نامش را یعقوب میگذارند. پاشنه گیرنده، یا زیرک و حیله گر. آیۀ ۲۷ نمایی از زندگی آیندۀ آنها به ما میدهد:” و آن دو پسر نمو کردند و عیسو صیادی ماهر و مرد صحرایی بود و اما یعقوب مرد ساده دل و چادرنشین.” و بلافاصله آیۀ بعدی به ما میگوید:” و اسحق عیسو را دوست داشتی زیرا که صید او را میخورد اما رفقه یعقوب را محبت نمودی.” دو برادر، دو برخورد متفاوت و دو قرابت متفاوت از جانب والدین. دلیل اینکه اسحاق عیسو را دوست داشت نه تنها این بود که او صید میکرد و گوشت خوش خوراک صید خود را برای پدر میاورد، بلکه او نخست زادۀ اسحاق نیز بود. اما دلیل اینکه ربکا، یعقوب را دوست داشت به دلیل این بود که او :” مرد ساده دل و چادرنشین ” بود. یعنی پسر مادرش بود! بچه ننه بود! کنار مادرش در آشپزخانه بود و یاد میگرفت چطوری مرد خانه داری باشد! کلام میگوید روزی یعقوب که آش درست کرده بود برادرش عیسو ” وامانده از صحرا آمد.”( ایۀ ۲۹) شکاری نگرفته بود، گرسنه و خسته بود. و از یعقوب میخواهد تا کاسه ایی از آش سرخی که درست کرده بود به او بدهد. عیسو آش سرخ یعقوب را ” ادوم ” میخواند که همان عبارت سرخ به زبان عبری میباشد. از آنجا عیسو لقب ادوم را میگیرد. قوم ادوم. که دربارۀ آنها به کرات در ادامۀ مطالعۀ خود خواهیم خواند. و آنچه به قوم اسرائیل کردند و آنچه یهوه بر سر این قوم آورد.

در آن زمانی که عیسو با ” واماندگی ” از یعقوب آش خواست؛ یعقوب که بسیار زرنگ و حیله گر بود، با عیسو معامله یی میکند:” امروز نخست زادگی خود را به من بفروش.” نخست زاده بودن، تمامی امتیاز والا داشتن در یک خانواده را معنا میداد و مهمترین و اساسی ترین، برکت پدر خانواده را تصاحب میکرد. مثل این است که امروز کسی به شما بگوید شما مسیحی بودن خودت را انکار کن و مسیح را طرد کن و من این و آن چیز را به تو میدهم. و شما به دلیل ” واماندگی و خستگی در مسیر باریک و پر از رنج و درد انجیل مسیح” وعده‏های زیبا و دل انگیز، ایمان خودت و عیسای مسیح را انکار کنی. شما ایمان خودت را به مسیح انکار نکردی، شما عیسای مسیح را انکار کردی، خداوند خودت. حیات ابدی خودت را. برکت و فیض خودت را. عیسو از نخست زادگی خود و امتیازات خود آن به خوبی باخبر بود. اما پاسخ او به این درخواست یعقوب چه بود؟” اینک من به حالت موت رسیده ام پس مرا از نخست زادگی چه فائده.” یعقوب زرنگ تر از این بود! او را سوگند میدهد و عیسو سوگند نیز میخورد. پایان آیۀ ۳۴ با این جمله تمام میشود که عیسو آش یعقوب را خورد و سیر شد و بلند شد رفت اما:” نخست زادگی خود را خوار نمود.”

شاید دنیا به ما پیشنهادات فراوانی به پیروزیهای و موفقیتها بدهد؛ شاید مسلمان شدن و با رژیم اسلامی همکاری کردن و هم رنگ آنها شدن؛ به ما کار خوب، موقعیت خوب، دانشگاه و خانه و ماشین و زمین و قدرت اجتماعی در جامعۀ اسلامی بدهد و یا در هر زمین و هر دین و آیینی که از باور و ایمان به مسیح باز میگردیم، خدا آن روز را نابود کند و هرگز نیاید، شاید هرگز برای آن روز زاده نشویم.  زیرا این نه تنها خفت و خوار کردن خود ماست ، بلکه خفت و خواری آوردن برای عیسای خداوند و صلیب پرشکوه او که برای گناهان و فساد و خطاهای ما، خون ارزشمند و گرانبهای خود را ریخت تا ما را کفاره کند میباشد و این هرگز بخششی را با خود ندارد. و ما که روزی به او ایمان آورده بودیم، آب چشمۀ گوارای او را نوشیدیم، نان اسمانی او را خوردیم، از روح القدس او ساکن و پر شدیم، اما باز آن را خوار بشماریم و آن را به بهای ناچیز لذت دنیوی بفروشیم و برای او شرم و خجالت باز آوریم، چه بدبخت خواهیم بود. نویسندۀ عبرانیان دقیقا همین را میگوید:” مبادا شخصی زانی با بی مبالات پیدا شود مانند عیسو که برای طعامی نخست‏زادگی خود را بفروخت. زیرا میدانید که بعد از آن نیز وقتی که خواست وارث برکت شود مردود گردید( زیرا که جای توبه پیدا ننمود) با آنکه با اشکها در جستجوی آن بکوشید.”( عبرانیان ۱۲: ۱۶- ۱۷ )

فصل ۲۵ پیدایش، آغاز پیدایش دو نسل است. آغاز زایش یک تنفر و دشمنی و برادرکشی. نسلی که خصومت و دشمنی بین آن دو از نطفه آغاز شد. آن کس که برگزیدۀ خدا بود، در خصومت و دشمنی تاریکی قرار میگرفت. مانند برگزیدگان خدا در نام عیسای مسیح؛ هر چند نام آنان قبل از اینکه نطفۀ آنان بسته شود، در دفتر حیات ثبت شده است، همچنین خصومت و دشمنی و کینه بر ضد آنان نیز با آنان زاده میشود. دنیا بر ضد آنان خواهد بود. خانواده بر ضد آنان خواهد بود. نه بخاطر امروز، بلکه این خصومت قبلا در نطفه بسته شده است. آنانی که نور را برگزیدند و در نور ساکن شدند همواره در حمله و یورش تاریکی هستند. بر ما ساکنین نور است که هرگز فیض و نجات الهی  خود را در روزهای ” واماندگی ” خود خوار نشماریم و به آن وفادار بمانیم.

این آغاز خصومت بین یعقوب( اسرائیل) و عیسو( ادوم)، آغاز یک ماجرای دنباله دار در حیات یعقوب و بعدها در زندگی فرزندان اوست که خود را با صراحت و آشکارا نشان میدهد.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

درّه رویا، بخش دوم دعای پیورتن های مسیحی

پدر، پسر ، روح القدس تثلیث سه در یک، یک در سه، خدای نجات من ...