سه شنبه , ۲۱ آبان ۱۳۹۸
خانه / بررسی انجیل لوقا / وقتی عیسای مسیح عزم رفتن به اورشلیم را نمود

وقتی عیسای مسیح عزم رفتن به اورشلیم را نمود

وقتی عیسی عزم اورشلیم نمود

نگاهی به لوقا ۹: ۵۱

« و چون روزهای صعود او نزدیک میشد روی خود را به عزم ثابت بسوی اورشلیم نهاد.»

( از ترجمه قدیم)

در ترجمه تفسیری این آیه را اینطور میخوانیم: «هنگامی که زمان بازگشت عیسی به اسمان نزدیک شد، با عزمی راسخ به سوی اورشلیم به راه افتاد.» در ترجمه هزاره نو میخوانیم: « چون زمان صعود عیسی به اسمان نزدیک میشد، با عزمی راسخ رو به سوی اورشلیم نهاد.» در ترجمه عصر جدید میخوانیم:« چون وقت آن رسید که عیسی به اسمان برده شود با عزمی راسخ رو به اورشلیم نهاد

آیا برای شما پیش آمده که به شما بگویند به مسافرتی بروید یا مهمانی ایی و ندانید کجا میروید؟ با چه کسانی ملاقات میکنید؟ چه چیزهایی میشنوید؟ یا اینکه آیا برای شما پیش آمده است که قصد سفری کنید، همه چیز را بسته بندی میکنید اما وقتی به آنجا میرسید میبینید که این را ندارید و آن را ندارید و این را جا انداختید و آن را جا انداختید! آیا میتوانید حالت خودتان را تصور کنید که به شما حکم اعدام را داده اند و بسوی مرگ میروید فکر و خیال شما چگونه است؟

آنچه که در پیش روی ماست در باره شخصی سخن میگوید که به جشن مرگ خود میرفت و او میدانست که چرا میرود و او میدانست که چه بر او پیش خواهد آمد لیکن با رغم تمام وحشت و ترسی که در پیش روی او بود او با عزمی راسخ و استوار به سوی آن گام برداشت. نه با لشکریان فراوان و نه با دادن وعده های بیشمار به پیروان خود برای مقامها و ثروتهای فراوان، نه برای گرفتن انتقام از آنانی که او رد کردند او را هجو کردند قصد قتل او را داشتند بلکه برای نشتن بر تخت پادشاهی ایی که برای او از آسمان مهیا گشته بود. تا سلطنت او همانطور که به پدر او داود وعده داده شده بود تا به ازل استوار مانده و پایدار بماند. اما این تخت سلطنت او چیزی نبود جز صلیب چوبی اما چون خود او فرموده بود، چون او از آن بالا رود تمام زمینیان را با خود به بالا میبرد.

***

 « و چون روزهای صعود او نزدیک میشد روی خود را به عزم ثابت به سوی اورشلیم نمود.» این بیان فقط در لوقا قید شده است. اما دقت کنید به نحوه بکار بری آن.

 « و چون…نزدیک میشد»

 این عبارت با خود یکبار  پر شدن، لبریز شدن زمان را دارد. یک کشتی را در نظر بگیرید که آب به داخل آن آمده و آن را پر میکند. زمانی که همه چیز به کمال خود میرسد . در غلاطیان دقیقا در خصوص تولد جسمانی عیسای خداوند میخوانیم:« لیکن چون زمان به کمال رسید خدا پسر خود را فرستاد تا از زن زاییده شد و زیر شریعت متولد.» ( ۴: ۴ )

اما لوقا دو بار دیگر این عبارت را به همین مفهوم استفاده کرده است. یکبار در ۸ : ۲۳ « و چون میرفتند خواب او را در ربود که ناگاه طوفان بر باد دریاچه فرود آمد به حدی که کشتی از آب پر میشد و ایشان در خطر افتادند.» و بار دوم لوقا آن را برای فرارسیدن روز پنطیکاست استفاده میکند: « و چون روز پنطیکاست رسید.» ( اعمال ۲: ۱ )

و خود عبارت به کمال رسیدن یکی از واژه های مورد علاقه لوقا است. ( نگاه کنید به لوقا ۱: ۱ و ۴ : ۲۱ و ۹ : ۳۱ و ۲۲ : ۱۶ و ۲۴ : ۴۴ )  

« و چون روزهای صعود او نزدیک میشد

 ما باید از خودمان بپرسیم این چه کسی بود که صعود میکرد؟ مگر نه اینکه آنکس که ابتدا نزول کرده بود. خود عیسای مسیح به نیقودیموس چنین میفرماید: « و کسی به آسمان بالا نرفت مگر آنکس که از آسمان پایین آمد یعنی پسر انسان که در آسمانست.» ( یوحنا ۳ : ۱۳ )

پولس رسول در نامه افسسیان میگوید: « اما این صعود نمود چیست جز اینکه اول نزول هم کرد به اسفل زمین. آنکه نزول نمود همانست که صعود نیز کرد بالاتر از جمیع افلاک تا همه چیزها را پر کند.» ( افسسیان ۴: ۸- ۱۰ ) اما چه کسی نزول کرده بود؟ در کولسیان میخوانیم: « و او صورت خدای نادیده است نخستزاده تمامی آفریدگان. زیرا که در او همه چیز آفریده شد آنچه در آسمان و آنچه بر زمین است از چیزهای دیدنی و نادیدنی و تختها و سلطنتها و ریاسات و قوات، همه بوسیله او و برای او آفریده شد.» ( ۱: ۱۵- ۱۶ ) و این خدا نادیدنی جسم گرفت و انسان شد. پس مجددا پولس رسول در نامه فیلپیان چنین او را شرح میدهد: « چون در صورت خدا بود با خدا برابر بودن را غنیمت نشمرد. لیکن خود را خالی کرده صورت غلام را پذیرفت و در شباهت مردمان شد. و چون در شکل انسان یافت شد خویشتن را فروتن ساخت و تا با موت بلکه تا به موت مطیع گردید.» ( ۲: ۶- ۸ )

پس در دید لوقا این صعود کردن در خود جسم گرفتن پسر خدا و آمدن او از آسمان به زمین، مرگ او بر بالای صلیب، دفن شدن او و رستاخیز او را در خود داشت. این آن کسی بود که صعود میکرد. لوقا میگوید، عیسای مسیح میدانست که صعود او نزدیک است، ساعت صعود او فرا رسیده است زیرا میدانست که ساعت مرگ او بر بالای صلیب فرا رسیده است. از اینرو درست قبل از این ایه مورد نظر بالا در همین فصل کمی پیشتر میخوانیم که:

در لوقا ۹: ۲۲  عیسای خداوند اولین پیشگویی مرگ و رستاخیز خود را با شاگردان در میان میگذارد.

در لوقا ۹: ۳۱ میخوانیم که موسی و ایلیاء با عیسای خداوند در بالای کوه ملاقات کرده و درباره رحلت او در اورشلیم سخن میگویند. 

« و چون روزهای صعود او نزدیک میشد روی خود را به عزم ثابت بسوی اورشلیم نمود

این روی خود را، یعنی مسیر خود را یعنی حرکت خود را یعنی جهت روزهای باقی مانده خود را، به عزم ثابت، عزم ثابت همان «استریزو » یا استرنت در انگلیسی است« قدرت، عزم»  و میتوان آن را « چیزی که شما را وامیدارد که از درون استوار و بی تغییر و عهد بسته شده باشید.» اینها به معنای به قدرت رسیدن نیست که میتواند باشد. به معنای به سمت اورشلیم رفتن تا در اورشلیم عملی بزرگ را انجام دهد. وارد اورشلیم شود تا آنچه با تمام قدرت و میل و اقتدار تمایل به انجام آن دارد را انجام بدهد.

دو تا سوال باید بپرسیم:

۱- سفر او به اورشلیم چگونه طی شد؟

۲- در اورشلیم چه چیزی در انتظار او بود؟

۱-مسیر سفر او به اورشلیم

الف-با فیض و رحمت بود نه با قدرت و خشم و انتقام. درست پس از آیه ۵۱ میخوانیم که عیسای خداوند در مسیر خود به اورشلیم باید از روستایی در سامره عبور میکرد. لوقا میگوید ساکنین آن روستا چون دانستند که او به سمت اورشلیم میرود به او مکانی برای اتراق کردن ندادند. چرا؟ زیرا برای آنها رفتن عیسای مسیح به اورشلیم به معنای شورش و براندازی هر آنچه که در اورشلیم بعنوان مرکز تمامی فعالیتهای مذهبی و سیاسی بود قلمداد میشد و آنها نمیخواستند نام خود را درگیر او کنند. پس شاگردانش، یعقوب و یوحنا، با خشم نزد عیسی آمدند، خبر را به او دادند و از او خواستند تا مانند الیاس دعا کنند تا آتش بر سر آن روستا ریخته شود. لوقا از پاسخ عیسای خداوند میگوید:« بدیشان گفت که نمیدانید که شما از کدام نوع روح هستید. زیرا که پسر انسان نیامده است تا جان مردم را هلاک سازد بلکه تا نجات دهد.» لوقا ۹ : ۵۲- ۵۶ سپس لوقا ادامه میدهد که « پس به قریه دیگر رفتند.»  

ب-تعلیم دادن بود و هشدار دادن. در مسیر خود به اورشلیم در روستایی بود که از سخت بودن در استواری در ایمان و نجات سخن گفت و اینکه نه هر کسی وارد بهشت خواهد شد یا فقط او را خداوندا خداوندا خواندن بلکه با اعمال نیکو و انجام دادن اراده خدا. لوقا ۱۳: ۲۲- ۳۰

پ-نشان دادن قدرت خدا به رغم سنگدلی برکت یافتگان و شفایافتگان بود. برای بار سوم لوقا میگوید در مسیر خود به اورشلیم در روستایی مابین سامره و جلیل با ده جذامی برخورد که از او التماس شفا کردن داشتند. او آنها را شفا میدهد و از این ده نفر فقط یک نفر برای قدردانی و سپاسگزاری آن خدایی که او را شفا داده بود بازمیگردد و نزد مسیح زانو میزند. لوقا ۱۷: ۱۱- ۱۹

۲-در اورشلیم چه چیزی در انتظار او بود؟

اما عزم ثابت عیسی بسوی اورشلیم یا در اورشلیم چه بود؟ عیسای مسیح این را بخوبی میدانست. در همین انجیل لوقا در ۱۳: ۲۲ وقتی که برای بار دوم میخوانیم: « و در شهرها و دهات گشته تعلیم میداد و بسوی اورشلیم سفر میکرد.»  درست قبل از اینکه بر بی ایمانی و عدم باور اورشلیم به نجات دهنده خود ماتم بگیرد چنین میفرماید:« لیکن میباید امروز و فردا و پس فردا راه روم زیرا که محالست نبی بیرون از اورشلیم کشته شود.» ( ۱۳: ۳۳ )

عزم ثابت عیسی بسوی اورشلیم عزم به سوی چه بود؟ بازداشت شدن. ترک شدن از جانب شاگردان. خیانت شدن از جانب شاگرد خود. شکنجه و مطرود شدن. لخت و عریان و شلاق خورده و توهین شده بر روی صلیب مصلوب شدن. عیسی به جشن مرگ خود میرفت. و مرقس به زیبایی و با قدرت بیان میکند که این عزم سفر عیسی به سوی اورشلیم طوری بود که شاگردانش را به ترس واداشته بود.

« و چون در راه بسوی اورشلیم میرفتند و عیسی در جلوی ایشان میخرامید در حیرت افتادند و چون از عقب او میرفتند ترس برایشان مستولی شد.» ( مرقس ۱۰: ۳۲ )

جان کالوین در تفسیر خود در این خصوص میگوید:

۱-این گویای شهامت عیسای خداوند بود.

۲-این گویای اوج مخالفت با رهبران دینی یهود بود.

۳-این اوج عدم درک شاگردان مسیح بود.

۴-این راهی بود که بدون آن ما از گناهان خود آزاد نمی شدیم.

ما ایرانی بقولنا مسلمان زاده هستیم تا قبل از انقلاب نه از تاریخ اسلام چیزی میدانستیم، به جز تاسوعا و عاشورا و محرم و مسجد و نماز و روزه و روضه خوانی محل و بانگ الله و اکبر از بلندگوی مسجدهای شهر و کوچه، نه از آنکس که آخرین امام ما بود، محمد بن عبدالله. خدا را شکر برای سال ۱۳۵۷ که با خود نه تنها شکنجه و زور و ستم و جنگ و زندان و اعدام و ترس و ارعاب را با خود آورد بلکه روشنگرایی نسل جوان ایران. امروز کسی در ایران نیست( از نسل جوان) که نه از تاریخ اسلام نداند و نه از شخصیت محمد بن عبدالله! ا

در این میان است ورود مظفرانه محمد بن عبدالله با لشکریان خود به مکه!! در یک نمای کلی باید از خودمان بپرسیم که ورود قدرتمندان و بقولنا فاتحان شهرها در تاریخ سرزمینها چگونه بوده است؟ چگونه وارد میشدند؟ به چه نیتی وارد میشدند؟ ورود محمد بن عبدالله در حوالی ۶۳۰ بعد از میلاد برای تسخیر مکه و گرفتن انتقام و کشتار آنانی که با او و رسالت او مخالف بودن و ایجاد رعب و ترس در مکه. ( از کتاب ابن عشاق ص. ۵۵۰ و  شکل گیری اسلام نویسنده گبریل سعید رینالد ص. ۵۳[۱] )

قیاس عیسای مسیح تاریخ با محمد بن عبدالله تاریخ یک قیاس نادرست است اما وقایع تاریخی و نتایج آن و آنچه و آنکس که این دو نفر بودند، قیاسی نادرست نیست. عیسای مسیح با دست خالی سوار بر کره الاغی وارد اورشلیم شد تا بر بالای صلیبی برای گناهان من و شما و دنیا و محمد بن عبدالله بمیرد. او تا این زمان، همانطور که خود او در جایی در این مسیر ورود خود به اورشلیم به رهبران یهود میفرماید که میتوانست فرمان دهد تا سنگها  برای سرود خوانی خداوندی او به فریاد درآیند( لوقا ۱۹: ۳۸- ۴۰ )  و میتوانست لشکری از آسمان را فرمان دهد که در باغ جتسیمانی به دست سربازان دستگیر و بازداشت نشود.( متی ۲۶ : ۵۳- ۵۴ ) او تا به این زمان قدرت و اقتدار خود را بر زمان و فضا و روح و جسم ثابت کرده بود. آیا او قدرت نداشت که وارد اورشلیم شود و آن پادشاهی منقرض شده داود را بار دیگر در آنجا آغاز کند؟ بدون هیچ شک و تردید! اما فرق عظیم عیسای مسیح تاریخ با محمد بن عبدالله تاریخ در این بود که پادشاهی عیسای خداوند یک پادشاهی زمینی نبود و اقتدار و قدرتمندی خلفا و امرا بعد از خود، طوری که در تاریخ اسلام شاهد آن هستیم. استقرار آن پادشاهی بیزوال ازلی مسیح از راه مرگ بر صلیب میگذشت. این آن پادشاهی ایی بود و این آن پادشاهی بود که تا به ازل در برابر نامش هر نامی و هر قدرتی و هر زورمندی هر پادشاهی روزی زانو زده و او را خداوند و پادشاه خود میخواند، از جمله محمد بن عبدالله.

 پس اگر بخواهم این ایه بالا را با زبان شیرین فارسی خودمان تشریح کنم اینطور میگویم « وقتی که زمان رفتن عیسای مسیح به اورشلیم رسید تا بر بالای صلیب بمیرد، سپس رستاخیز یابد و پس از آن به آسمان صعود نماید که همه در نقشه و اراده الهی خدا  بود و چون زمان انجام همه این وقایع به کمال خود رسید، عیسی که همه این را میدانست و میدانست چه چیزی در اورشلیم در انتظار اوست بدون هیچ ترس و هیچ واهمه ایی با شجاعت و با عزم راسخ به سمت قربانگاه خود به راه افتاد.»

ثمره این سفر بینهایت عظیم و ازلی بود. یوحنا از زبان عیسای خداوند چنین بیان میکند: «

« و من اگر از زمین بلند کرده شوم همه را بسوی خود خواهم کشید.» ( یوحنا ۱۲: ۳۲ )

من شما را با این سوال به دستهای خداوندی میسپارم که از دل شما قبل از اینکه شما عزمی را جزم کنید بخوبی باخبر است. پس این را از شما میپرسم: عزم ثابت شما به کدام سمت است؟ قدرت شما از کجاست؟ هدف شما چیست؟ چه چیزی ماحصل این سفر شماست؟ آیا ارزش درنوردیدن آن را دارد؟ آیا جلال و بزرگی را برای خداوندمان به همراه دارد برای تقویت کلیسای او برای بنای کلیسای او؟  


[۱] Reynolds S Gabriel The Emergence of Islam fortress press Min. 2012

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

بررسی و تفسیر رساله عبرانیان بخش ۱

بررسی و تفسیر رساله به عبرانیان «عیسی مسیح دیروز و امروز و تا ابدالاباد همان ...