دوشنبه , ۲۹ مهر ۱۳۹۸
خانه / دسته‌بندی نشده / پیدایش فصل ۱۵

پیدایش فصل ۱۵

کتاب پیدایش

فصل ۱۵ ایات ۱- ۲۰

تهیه و تنظیم: ح.گ

این فصل بلافاصله با این جمله آغاز میگردد:” بعد از این.” شما باید از خودتان بپرسید، بعد از چه؟ سپس باید برای پاسخ خود به چند ایۀ قبلی آن مراجعه کنید. در ایات ۲۲ تا ۲۴ فصل ۱۴ خواندیم که ابراهیم برکت گرفتن را از پادشاه سدوم قبول نمیکند و به او میگوید:” دست خود را به یهوه خدای تعالی مالک آسمان و زمین برافراشتم. که از اموال تو رشته یا دوال نعلینی برنگیرم مبادا گویی من ابرام را دولتمند ساختم.” وقتی ابراهیم که هنوز تا به اینجا ابرام خوانده میشود، اینگونه اعتماد خود را به یهوه میسپارد؛ خداوند در رویا، میتوانسته خواب شب بوده باشد زیرا در ایۀ ۵ میخوانیم که یهوه ابراهیم را بیرون برد و اسمان پرستاره را به او نشان داد. سپس یهوه در این رویا به ابرام میگوید:” مترس من سپر تو هستم و اجر بسیار عظیم تو.” وقتی ابراهیم آن همه مال و ثروت پیشنهاد داده شده به خود را رد میکند، خداوند برکت او میشود و به او این اعتماد را میدهد که از او مراقبت خواهد کرد( سپر تو هستم) و پاداش او بسیار خواهد بود( اجر بسیار عظیم تو). وقتی ابراهیم این را میشنود گویی نزد خدا با تعجب و سردرگمی میگوید:” ای خداوند یهوه مرا چه خواهی داد و من بی اولاد میروم و مختار خانه ‏ام این العازر دمشقی است.” ابراهیم تا اینجا دل خود را برای خداوند باز میکند که خداوندا به من وعده داده‏ایی درست موقعی که در اورکلدانیان بودم، اما نگاه کن، من دارم پیر میشوم و رو به مرگ هستم و هنوز حتی یک فرزند از خودم ندارم، من کم کم دارم بدون اولاد میمرم و این غلام خانۀ من تمام میراث مرا خواهد برد. شور و حال ابراهیم و نوه گفتگوی او با یهوه بسیار صمیمانه و از نیت درست است. ابراهیم وعده را شنیده است( پیدایش ۱۲: ۱- ۲) اما هیچ تغییری ندیده است. و وقتی به اینجا میرسد او خدا را به زیر سوال میبرد که تو آن نسلی که به من وعده داده بودی( ۱۲: ۱- ۲ ) به من نداده‏ایی:” اینک مرا نسلی نداده‏ایی“. جالب اینجاست که یهوه فرصت شک و تردید را به ابراهیم نمیدهد! او بلافاصله به این شک ابراهیم به وعدۀ او اینگونه پاسخ میدهد:” در ساعت کلام خداوند بوی رسیده گفت: این وارث تو نخواهد بود بلکه کسی که از صلب تو در آید وارث تو خواهد بود.”( ایۀ ۴) من مطمئن هستم خود این جمله باز به شک و تردید انجام این وعده برای ابراهیم افزود. چرا؟ با توجه به سن ابراهیم و سارا در این زمان، به احتمال زیاد ابراهیم پس از اینکه کلام خدا را میشنود، به خودش میگوید:” از صلب من پیرمرد و پیرزنی چون سارا؟!” برای همین است که یهوه برای نشان دادن این امید و اطمینان او را از چادرش بیرون برده و آسمان پرستارۀ دشت را به او نشان میدهد. نمیدانم شما در یک شب تاریک، در جایی بودید که به آسمان پاک و بی ابر اما پرستاره ‏ایی خیره شوید؟ در شهری که من به دنیا آمده و رشد کرده‏ ام، شبهای تابستانی آن را هرگز فراموش نمیکنم وقتی بر روی پشت بام میخوابیدیم و آسمان پرستاره را نگاه میکردیم. پولکهای درخشنده و بلورین ریز و بزرگ تمام پردۀ تاریک شب را پر کرده میکردند و سوسو درخشان آن قلب تو را از شور و شادی و عظمت آن میلرزانید. آنقدر زیبا و خیره کننده بود ند که با خیره شدن اندک به آن خوابی آرام ترا در برمیگرفت. برای ابراهیم باید همین حالت پیش آمده باشد چون پس از اینکه آسمان به آن زیبایی را خیره میشود و کلام خداوند را در خود میشنود که:” ستارگان را بشمار هر گاه آنها را توانی شمرد؟ پس به وی گفت ذریت تو چنین خواهد بود.” بلافاصله میخوانیم ابراهیم:”به خداوند ایمان آورد.” یعنی نداشت؟ خیر داشت. و اگر نه از اور کلدانیان بیرون نمیامد و در کنعان نبود. اما بار دیگر به وعدۀ خدا ایمان آورد. چقدر خدای ما مهربان و پرفیض است! دل ابراهیم که از یک ایمان به وعدۀ خداوند از اورکلدانیان کنده شده و به این سرزمین غریب آمده بود، سرد شده بود. پس از وارد شدن در جنگی ناخواسته هر چند پیروز شده بود اما احساس میکرد دشمنانی برای خودش آفریده است. دستش به خون انسان آلوده شده است. و او تمام اینها را میدید و شرایط خودش را و آنچه که برای او باقی مانده بود و اینکه هنوز فرزندی از خودش ندارد که میراث خود را برای او باقی بگذارد و تقریبا ده سال از ورودش به این سرزمین گذشته است، پس آن وعدۀ خدا کجاست؟ چرا او مرا به این سرزمین آورده است؟ چگونه نسل من برکت داده خواهد شد؟ و خداوند از سر فیض و محبت خودش دل ابراهیم را یکبار دیگر با نشان دادن اطمینان به وعدۀ خود گرم و امیدوار میسازد. در این زمان ابراهیم نه شریعت داشت و نه دین داشت و نه آیین. او نباید با آداب و مراسم خاصی یهوه را خشنود میکرد تا یهوه از او راضی باشد و به وعدۀ خود به ابراهیم عمل کند. خیر! کلام میگوید پس از اینکه ابراهیم ” ایمان آورد ” خداوند ” این را برای وی عدالت محسوب کرد.” ( ایۀ ۶) این واقعه اساس گفتگوی پولس رسول در رسالۀ رومیان باب ۴ میگردد تا از این واقعۀ زندگی ابراهیم و از این کلام به کامل شدن شریعت در مسیح از راه ایمان آوردن به عیسای مسیح و نیک و عادل شمرده شدن بدون مراسم و شریعت تاکید کند. ابراهیم از راه ایمان به خدا عادل شمرده شد، بدون انجام مذهب و شریعت و آیین؛ ما نیز با ایمان آوردن به عیسای مسیح عادل شمرده میشویم، بدون انجام مذهب و شریعت و آین فقط از راه فیض.

سپس ابراهیم از خدا نشانه‏ایی میخواهد و گویی دل نامطمئن ابراهیم به لرزه در میاید و گویای نسل آیندۀ او میشود که آنها نیز بارها و بارها خدای خود را امتحان خواهند کرد و روح او را خواهند رنجانید. به همین دلیل از آیۀ ۱۲ تا ۱۵ خداوند رویایی به ابراهیم میدهد تا تمام آیندۀ خود و نسل خود را تا تقریبا ۵۰۰ سال جلوتر از خودش را ببیند! یهوه سعی کرد تا به ابراهیم نه تنها نسل ایندۀ او را نشان بدهد و اینکه آنها نهایتا برطبق وعدۀ او همین سرزمین را که الان ابراهیم در آن غریبه است تصرف خواهند کرد، بلکه همچنین به او نشان بدهد که نسل آیندۀ مانند خود چگونه به وعدۀ خدا اطمینان نخواهند داشت، او را بارها و بارها امتحان خواهند کرد و نتایج تلخی که از این بی ایمانی نصیب آنها خواهد شد. اما خدای پرفیض برگزیدگان خود را همواره محبت خواهد نمود کمااینکه ابراهیم را کرد.  پس از نشان دادن آن رویای تلخ، خداوند با ابراهیم ” عهد ” میبندد. تا الان به او وعده داده بود( پیدایش ۱۲: ۱- ۲ و ۱۵: ۱- ۵ ) اما اکنون با او عهد میبندد.( آیۀ ۱۸) و وقتی خدا با شما عهد میبندد هرگز عهد خود را نخواهد شکست. کمااینکه با ما در مسیح عهد جاودانی بسته است.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

تفسیر و بررسی نامه افسسیان بخش ششم

بررسی افسسیان بخش ۶ افسسیان ۲: ۱۱- ۱۳ غریبه های آشنا در این بخش میخوانیم: ...