دوشنبه , ۱ مهر ۱۳۹۸

پیدایش فصل ۱۶

کتاب پیدایش

فصل ۱۶ آیات ۱- ۱۶

به رغم تمام وعده‏هایی که یهوه به ابراهیم در خصوص بیشمار شدن نسل ابراهیم به او میدهد، اما ابراهیم همانطور که خودش در ایۀ ۳ فصل ۱۵ خواندیم:” و ابرام گفت اینک مرا نسلی نداده‏ایی.” هنوز فرزندی ندارد. و در نظر داشته باشید که ابراهیم هرگز فصل ۲۱ کتاب پیدایش را نخوانده بود که بداند نسلی که خداوند به او وعده داده است نهایتا در سن صد سالگی یعنی تقریبا ۲۵ سال بعد به او داده خواهد شد و او نام پسر خود را اسحاق خواهد گذاشت. برای همین پس از اینکه وقایع فصل ۱۵ را خواندیم فصل ۱۶ با این ایه شروع میشود:” و سارا زوجۀ ابرام برای وی فرزندی نیاورد.” به رغم تمام وعده‏های یهوه به ابراهیم که گویی از اورکلدانیان شروع شده بود و تا به این مکان ادامه داشت، و یهوه دائما از نسل ابراهیم سخن گفته بود که مانند ستارگان آسمان غیرقابل شمارش خواهند بود، اما کلام به ما میگوید تقریبا ده سال از ورود ابراهیم به کنعان گذشته بود اما آنها هنوز فرزندی نداشتند. عقل انسانی سارا و ابراهیم به همدیگر میگفت: چطور خداوند میخواهد نسل ما را زیاد کند اگر هنوز پسری به ما داده نشده است. هم سارا و هم ابراهیم به نقطۀ پایان میرسند. جایی که تمامی وعده‏ها را غیرممکن و غیرقابل دسترسی میدانند و ایمان آنان ضعیف و ضعیفتر میشود و تصمیمی را میگیرند که هرگز در نقشه و خواست خدا برای زندگی آن دو نبود. در ادامۀ آیۀ ۱ فصل ۱۶ میخوانیم:” و سارا زوجۀ ابرام برای وی فرزندی نیاورد و او را کنیزی مصری هاجر نام بود. پس سارا به ابرام گفت اینک خداوند مرا از زائیدن بازداشت پس به کنیز من در آی شاید از او بنا شوم.” شاید بپرسید: هاجر از کجا آمده بود؟ احتمالا در سفری که ابراهیم به مصر داشت و کنیزها و غلامانی که فرعون مصر به ابراهیم داد، هاجر در میان آنها بوده است(پیدایش ۱۲: ۱۶ ) اما چرا باید سارا چنین پیشنهادی به ابراهیم بدهد؟ اولا در نظر داشته باشید که این بخشی از سنت آن زمان بوده است. کنیز و غلام متعلق به مالکین خود بوده و بخشی از مایملک و دارایی آنان بوده‏اند. هر گونه فرزندی که از ازدواج غلامان و کنیزان در منزل ارباب حاصل میشد متلعق به ارباب منزل بود. این سنت و رسم آن زمان هر چند به غایت خود مرسوم بود اما نقشه و خواست خدا نبود. هاجر همسر ابراهیم نبود. سارا بود. ذریت ابراهیم نمیتوانست از یک کنیز باشد، زیرا کنیز همسر ابراهیم نبود؛ کنیزان فروخته و یا به ارباب دیگر واگذار میشدند. وقتی یهوه به ابراهیم در پیدایش ۱۳ ایۀ ۱۵ فرمود:” زیرا تمام این زمین را که می بینی به تو و ذریت تو تا به ابد خواهم بخشید. و ذریت ترا مانند غبار زمین گردانم.” تاکید بر این عبارت ” ذریت تو ” بود و اینکه نسلی که یهوه به ابراهیم وعده داده میبایست فرزند خود ابراهیم و سارا بوده باشد نه فرزند کنیز. یکبار دیگر بعدها در اعتراض ابراهیم به یهوه، از زبان خود یهوه در پیدایش ۲۱ آیۀ ۱۲ میخوانیم:” زیرا که ذریت تو از اسحق خوانده خواهد شد.” نه ابراهیم و نه سارا به دلیل غیرقابل باور بودن و تاخیر این وعدۀ خداوند( تاکنون ده سال گذشته بود) نتوانسته بودند درک کنند که نسل وعده و ذریت وعده نه از جانب کنیز بلکه از جانب خود ابراهیم و سارا باید باشد. پس به دلیل تاخیر وعدۀ خدا( از دید انسانی آنها. زیرا وعده های خدا هر چند برای ما تاخیر است اما برای خدا عین زمان معین است. حبقوق ۲: ۳ ) سارا و ابراهیم فرمان زندگی خودشان را به دستان خودشان گرفتند، سارا یک پیشنهاد به ابرام داد و ابرام نیز نه نگفت بلکه آن را قبول کرد( ایۀ ۲ ). برای من همیشه این سوال بوده است که فرض کنیم سارا اشتباه کرد و این پیشنهاد را مطرح کرد، آیا ابرام به وعدۀ خدا هنوز ایمان نداشت؟ ایا هنوز قلبش را به یهوه و وعدۀ او نداده بود؟ اگر داده بود چرا باید تن به پیشنهاد سارا میداد؟ کمااینکه آدم تن به پیشنهاد خوردن از میوۀ درخت داد، هر چند میدانست که خوردن از آن درخت ممنوع بود، آدم حتی از حوا نپرسید که چرا از آن درختی که خدا آن را قدغن کرده چیده است! میتوانیم با قطعیت بگوییم هنوز ایمان راستین در ابراهیم شکل نگرفته بود. در حال تبدیل ابراهیم بود، اما تماما ابراهیم را عوض نکرده بود، کمااینکه او تن به دروغ گفتن به فرعون را داده بود. این باید درس بزرگی برای ما ایمانداران مسیحی باشد که بدانیم ما انسان هستیم و دائما در معرض خطا و اشتباه و وسوسه و گناه هستیم. هیچکس از این لغزش مستثنی نبوده و نیست، حتی خود مسیح در قالب انسان وسوسه شد. او تن به شرارت و گناه نداد و پیروز شد، ما ثابت کرده ایم که باید شکستهای متعددی را داشته باشیم تا به پیروزی نهایی برسیم.

به هر حال ابرام تن به پیشنهاد انسانی سارا داد، تا شاید وعدۀ خدا انجام شود! گویی خدا به کمک ابراهیم برای برآورده شدن وعدۀ خود نیاز داشت! ابرام با هاجر همبستر شد. نتیجۀ این عمل چه بود. هاجر دیگر آن مقام کنیز را نداشت. بلکه به مقام همسری ابراهیم در آمد. به همین دلیل بلافاصله تغییر را در رفتار او میبینیم وقتی او در میابد که حامله است. کلام میگوید سارا در دید هاجر حقیر شد( ایۀ ۴) و رقت انگیز این است که سارا این شکایت را به ابراهیم برده و او را مقصر این عمل هاجر میداند! مگر این پیشنهاد خود سارا نبود، پس چرا خود او فرآورد خطای خود را قبول نمیکند؟ این درس دیگری باید برای ما باشد، همواره مسئولیت و نتایج خطاها و گناهان خود را شخصا به عهده بگیریم و هرگز دیگران را مقصر آن ندانیم. اما ابرام که گویی تماما اختیار خودش را به دست سارا داده بود، چه موقعی که تن به تصمیم او داد و چه زمانی که سارا نزد او از هاجر و رفتار تحقیرآمیز او شکایت میکند، باز مجددا اختیار را به سارا میدهد که هر کاری دلش میخواهد با هاجر بکند(ایۀ ۶).از این زمان سارا آغاز به جفا و ستم بر هاجر که حامله است میکند. و تصور کنید که چقدر باید این ظلم و فشار سارا باید بر هاجر که حامله بود زیاد بوده باشد و دخالت ابراهیم کاملا خنثی و بی ثمر( چه بسا هاجر بارها با ابراهیم در بارۀ جور و جفایی که سارا بر او میاورد گلایه کرده بود اما ابراهیم کاملا به آن بی توجه بود است) که مجموعۀ این فشارها باعث میشود که هاجر از منزل به سمت مصر که از آنجا آمده بود فرار کند.( آیۀ ۶) نه اینکه هاجر کاملا در این واقعه بیگناه بوده باشد، کلام میگوید که پس از اینکه او حامله شد او به سارا با تحقیر نگاه میکرد. و این خود یک شرارت و گناه بزرگی میباشد. بخصوص برای سارا که زنی سالخورده بود و تاکنون هیچ فرزندی نداشت. اما این ظلم سارا و بی قیدی ابراهیم را توجیح نمیکند. اما جالب است که خداوند هاجر را در بیابان متوقف میکند. من از خودم میپرسم چه بر سر هاجر میامد اگر خدا او را بر نمیگرداند و اجازه میداد تا در بیابان برود، احتمالا زنده نمی ماند. و اسماعیل هرگز بدنیا نمیامد و هرگز دین اسلام تاسیس نمیشد. اگر نشده است و اگر هاجر زنده میماند و اسماعیل را بدنیا میاورد، ما باید در تاسیس این دین یک طرح الهی را ببینیم و درک کنیم که یهوه برای ما نقشۀ خاصی به واسطۀ این دین دارد. و در ضمن  ملاقات فرشتۀ خدا با هاجر را دقیقا نمیدانیم چگونه بود است، زیرا هاجر بعدا اسم آن چاه را بئر لحی روئی میگذارد یعنی آن چاهی که من خداوند را دیدم. من معتقد هستم که او عیسای خداوند را در آن روز ملاقات کرده است، کمااینکه عیسای خداوند بعدا در بلوطستان ممری بر ابراهیم و بعدها با دوستان دانیال در کورۀ آتش خود را نشان میدهد.

اما کلام میگوید فرشتۀ خداوند یک پیام بیشتر برای هاجر ندارد:” نزد خاتون خود برگرد و زیر دست او مطیع شو.”( آیۀ ۹) و در این فرمان خداوند به هاجر یکی از اساسی ترین اصول الهیات مسیحی نهفته است که برای خیلی از ما هضم آن بسیار سنگین است. یعنی تسلیم شدن به قدرتهای بالاتر. عزیزان ما خوانده شده ایم که خود را مطیع خداوند کنیم( دانیال ۹: ۵، ۹ ) چون خود عیسای مسیح خود را تماما تسلیم و مطیع خدای پدر ساخت. پس نه تنها ما باید خود را تسلیم خدا کنیم همچنین باید خود را تسلیم تمامی قدرتهایی که خدا بر روی زمین پایه گذاشته است کنیم، آن هم بدون هیچگونه شک و تردید و یا گلایه و اعتراض( مادامی که این قدرتها بر خلاف ذات خدا ما را مجبور نکنند که پرستش و عبادت و بشارت نام او را انجام ندهیم) بلکه در فروتنی و خویشتنداری. کلام میگوید ما باید خودمان را تسلیم دولتها کنیم( رومیان ۱۳: ۱- ۷ )، خودمان را تسلیم رهبران کلیسا کنیم( عبرانیان ۱۳: ۱۷)، تسلیم والدین خود کنیم( افسسیان ۶: ۱- ۳ )، تسلیم شوهران خود کنیم(اول پطرس ۳: ۱- ۴ )، تسلیم کارفرمایان خود کنیم( اول پطرس ۲: ۱۳- ۲۳ ). از این آیه شما باید درک کنید که چقدر این اصل از دید خدا حائز اهمیت است که، هر چند به هاجر ظلم شده بود، اما خدا از او میخواهد برگردد و خود را تسلیم کسی کند که به او ظلم کرده است!! اما پاداش هاجر چیست؟ نه بخاطر اینکه مزدی بگیرد، اما خدا او را از این خبر خشنود میسازد که فرزند او یک پسر است، او نامش را اسماعیل خواهد گذاشت، یعنی خدا میشنود، و از او نسلی بزرگ بوجود خواهد آمد. اما در آیۀ ۱۲ در خصوص این فرزند یعنی اسماعیل اطلاعات جالبی میخوانیم که کمتر مسلمانی حاضر است آن را بشنود. آنها به اسماعیل به عنوان فرزند برگزیده و اول ابراهیم چنگ میزنند، اما به این توجه نمیکنند که یهوه در بارۀ آیندۀ این فرزند چه میگوید:” و او مردی وحشی خواهد بود دست وی به ضد هر کس و دست هر کس به ضد او و پیش روی همۀ برادران خود ساکن خواهد بود.”( آیۀ ۱۲) و ما عین این پیشگویی را نه تنها امروز بلکه از همان دوران جوانی اسماعیل میبینیم. در فصلهای بعدی خواهیم دید که اسماعیل آغاز به اذیت و آزاد اسحاق میکند و این باعث میشود که بار دیگر آنها از خانۀ ابراهیم بیرون رانده شوند. بعدها میخوانیم که فرزندان اسماعیل در بیابان میزیستند و قبایل قیدار و نبایوت دائما در آزاد و اذیت فرزندان اسرائیل در آمدند و خداوند وعده میدهد که روزی تمام آنها را نابود خواهد ساخت. ( نگاه کنید به مزمور ۸۳ و اشعیاء ۴۲: ۱۱ و ۱۲ و ۶۰: ۷ و ۹ ) تا به همین امروز جنگ و ستیز و کشتار بین فرزندان اسماعیل در خاورمیانه وجود دارد و آنها سعی میکنند تا گناه آن را به گردن کشورهای دیگر و کفر جهانی بیاندازند! در حالی که شیعه حاضر نیست سنی را ببیند و سنی حاضر نیست شیعه را. و هر دو فرقه به خون همدیگر تشنه هستند، آنها فرزندان اسماعیل هستند و یهوه قبل از تولد دین اسلام و محمد بن عبدالله آیندۀ آنان را رقم زده بود! خیلی از مسلمانان برکت دادن اسماعیل توسط خداوند را نشان برگزیدگی و برتری اسماعیل بر اسحاق میدانند. اما خداوند حتی کافرین و ظالمین را نیز برکت میدهد، اما برکت دادن به این گروه برای ویران کردن شدیدتر آنان است نه دلیل بر نیکو بودن آنان. نگاه کنید به عواقب تمامی ظالمین خونخوار دنیا که چقدر ثروت و قدرت و جاه و منزلت داشتند، برکات آنها از کجا آمده بود؟ اگر برگی بدون اجازۀ خدا نمیافتد، پس برکت آنان را از خدا ندانستن کفر به خدا و قادر مطلق بودن اوست. اما خدا آنها را مانند هیزم شکست و آنان را در تنوری با آتش ابدی انداخت. و این فصل با تولد اسماعیل تمام میشود و کلام میگوید ابراهیم در زمان تولد اسماعیل ۸۸ ساله بود.

 

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

پیدایش باب ۲۷

کتاب پیدایش باب ۲۷: ۱- ۴۶ اسحاق به سن پیری خود رسیده و نویسنده میگوید ...