پنج شنبه , ۲۷ تیر ۱۳۹۸
خانه / دسته‌بندی نشده / پیدایش فصل ۲۲

پیدایش فصل ۲۲

پیدایش فصل ۲۲

آیات ۱- ۲۴

بنظر من این فصل یکی از اساسی‏ترین فصلهای تمام کتاب پیدایش است. زیرا بدون شک، این فصل گویای زنده‏ترین شاهد و گواه سایۀ آمدن مسیح و مرگ او بر بالای صلیب میباشد. زیرا همانطور که ابراهیم تنها فرزند یگانۀ خود را برای قربانی برد، خداوند تنها فرزند یگانۀ خود را برای گناهان دنیا بر بالای صلیب برد. ابراهیم اسحاق را به قصد قربانی کردن برد اما قربانی نکرد، ابراهیم چاقو را تا نزدیک گلوی اسحاق پایین آورد اما خون ریخته نشد؛ اما خداوند از مرگ عیسای مسیح، این تنها فرزند یگانۀ خود بازنگشت. هر چند استخوانهایش شکسته نشد، اما نیزه‏ایی که به پهلوی او فرو آمد، خون و آب را جاری کرد و گواه بر مرگ او شد. هم اسحاق مطیع ارادۀ پدرش شد و هم عیسای مسیح مطیع ارادۀ پدر گشت. به دلیل اطاعت ابراهیم از فرمان خدا، خداوند او را برکتی فراوان بخشید و بخاطر اطاعت مسیح و تسلیم مرگ شدن، نامی عظیم به او داد تا هر زانویی در برابر او خم شده و هر زبانی به نام اعتراف کند که او خداوند است. اسحاق در تنهایی قربانی میشد، اما عیسای مسیح در میان مردمی که برای آنها گریه کرده بود، به آنها خدمت کرده بود؛ در زیر توهین ها و خواری آنان مصلوب میشد. فرق بزرگ این است که خداوند قصد امتحان ابراهیم را داشت، اما خدا با مرگ عیسای مسیح قصد امتحان کردن عیسای مسیح را نداشت، بلکه عیسای مسیح میدانست برای چه به روی زمین آمده است و میدانست راهی جز مرگ در پیش روی او نیست. خدا با ایمان ابراهیم بر قوم اسرائیل و ایمان و خداترسی و اطاعت آنها داوری کرد. خدا با مرگ مسیح بر صلیب بر گناهان دنیا داوری کرد.

جالب اینجاست که این بخش با این آیه شروع میشود:” و واقع شد بعد از این وقایع که خدا ابراهیم را امتحان کرد” شما که خوانندۀ صادق کلام هستی باید از خودت بپرسی که: پس از کدام وقایع؟ خب! اکنون ابراهیم تقریبا صد سال به بالا سن داشت. تقریبا ۷۵ ساله بود که حران را ترک کرد و وارد سرزمین کنعان شد. ما باید تقریبا به زندگی سی سالۀ ابراهیم پس از ورود او به کنعان نگاه کنیم. و تمامی وقایعی که بر او پیش آمد. و دقت کنید که خدا چگونه ابراهیم را در این مدت شکل داده بود.

ما با دین اسلام بر سر این موضوع اختلاف شدیدی داریم. آنها این فرزند را اسماعیل میدانند که به قربانگاه میرود. اما نویسندۀ کلام چنین نمیگوید. و اگر نه این واقع باید در فصل ۱۷ وقتی که اسماعیل سیزده ساله بود پیش میامد. در آن موقع اسحاق هنوز بدنیا نیامده بود، چرا خداوند از ابراهیم نخواست تا اسماعیل را برای او قربانی کند؟ اگر ما نکتۀ اساسی و دلیل خدا برای خواستۀ خود در قربانی کردن فرزند ابراهیم را درک نکنیم، کل هدف خدا را درک نکرده‏ایم. نگاه کنید به عبارت ” امتحان کرد.” وقتی ابراهیم تقریبا بالای صد سال داشت، خدا قصد امتحان کردن ابراهیم را کرد. در نظر داشته باشید که به این دلیل نبود تا ایمان ابراهیم را بسنجد. زیرا در فصل ۱۵ حتی قبل از تولد اسماعیل، ایمان ابراهیم مورد تایید یهوه قرار گرفته بود:” و بخداوند ایمان آورد و او این را برای وی عدالت محسوب کرد.”( پیدایش ۱۵: ۶) پولس رسول نیز در رسالۀ رومیان این را تایید میکند. پس خداوند نخواست تا ابراهیم فرزند خود را قربانی کند تا ایمان او را تایید کند. خدا قبل از اینکه ابراهیم کاری کند، چون فقط به یهوه و وعدۀ او ایمان آورده بود، او را عادل شمرده بود. این مهم است، تا درک کنیم نجات ما نیز بواسطۀ اعمال ما نیست، بلکه به دلیل فیض خدا. نه با کار و اعمال نیکوی ما، تا مورد پسند و تایید خدا قرار گیریم. مورد دوم اینکه، باید از خودتان سوال کنید کدام فرزند برای ابراهیم ارزش و اهمیت چندانی داشت؟ اشتباه نکنید، هم اسماعیل و هم اسحاق فرزندان ابراهیم بودند و ابراهیم هر دو را دوست داشت. اما به خانوادۀ خودتان نگاه کنید، به پدر و مادرتان، آیا هرگز حس نکرده و ندیده‏اید که در بین خواهران و برادران خودتان، والدین شما، به خصوص پدر شما، به یک فرزند توجه و محبت خاصی دارد. این همان موضوع است. ابراهیم اسحاق را بیشتر دوست میداشت، زیرا در فصل قبل دیدیم که او تمامی مایملک خودش را به او میدهد. اسماعیل در این زمان نبود. خداوند قبل از اینکه بخواهد به ابراهیم بگوید فرزند یگانۀ خودت را قربانی کن، اسماعیل و مادرش را از منزل بیرون میکند. تا خواننده اشتباه نگیرد! که کدام پسر ابراهیم منظور است. اسماعیل اکنون نیست. او با مادرش در صحرای فاران بسر میبرد. اما چرا خدا ابراهیم را امتحان کرد؟ زیرا ابراهیم باید سمبل و نمونه زنده‏ایی برای اسحاق، یعقوب و تمام اسرائیل و نهایتا ما مسیحیان میشد که چگونه مطیع خدا باشیم. چگونه حاضر باشیم تا تمام چیز خود را، محبوبترین خود را به خدا تقدیم کنیم. او نه تنها سایه‏ایی از مرگ فرزند یگانۀ خود را به دنیا داده بود، او سایه‏ایی نیز از اطاعت و ایمان قلبی را به خواسته و ارادۀ خود را به قوم اسرائیل میداد: همانطور که ابراهیم آنقدر مطیع من بود که فرزند خودش را از من دریغ نکرد، ای اسرائیل امروز تمام خودتان را به من تقدیم کنید و بگذارید تا من شما را مقدس گردانم. لطفا در نظر داشته باشید که در طول کتابمقدس، خدا گاها برگزیدگان خودش را امتحان میکند، اما وسوسه نمیکند. فرق بین امتحان و وسوسه در این است که امتحان از بیرون بر ما وارد میشود، اما وسوسه از درون به بیرون. یعقوب بخوبی بر این موضوع تاکید میکند:” خوشابحال کسی که متحمل تجربه شود زیرا که چون آزموده شد آن تاج حیاتی را که خداوند به محبان خود وعده فرموده است خواهد یافت. هیچکس چون در تجربه افتد نگوید خدا مرا تجربه میکند زیرا خدا هرگز از بدیها تجربه نمیشود و او هیچکس را تجربه نمیکند.”( یعقوب ۱: ۱۲- ۱۳ ) آیۀ ۱۲ از آزمایش و امتحان خدا سخن میگوید و آیۀ ۱۳ از وسوسه و نفس درون. ابراهیم وسوسه نشد، امتحان شد. و خدا ابراهیم را امتحان کرد نه تا ایمان او بسنجد، زیرا ابراهیم ایمان داشت، بلکه میزان و حد ایمان او را بسنجد. اگر ابراهیم پدر ایمان ماست، این پدر بودن ایمان، با کار و زحمت و تلاش ابراهیم بدست نیامده است، بلکه با زیستن و اطاعت و خدا ترسی ابراهیم. ابراهیم خدا را دوست داشت. خود را مطیع او کرد. به او اطمینان کرد. آخرین و تنها امید خود را در کلام :” لبیک ” خود به خداوند گذاشت. و پاسخ خداوند چه بود:” زیرا که الان دانستم که تو از خدا میترسی چونکه پسر یگانۀ خود را از من دریغ نداشتی…بذات خود قسم میخورم چونکه این کار را کردی و پسر یگانۀ خود را دریغ نداشتی؛ هر آینه ترا برکت دهم و ذریت ترا کثیر سازم مانند ستارگان آسمان و مثل ریگهایی که بر کنارۀ دریاست و ذریت تو دروازهای دشمنان خود را متصرف خواهند شد و از ذریت تو جمیع امتهای زمین برکت خواهند یافت چونکه قول مرا شنیدی.”( آیات ۱۳ و ۱۶ و ۱۷)

اما بر ابراهیم چه گذشت؟ از زمان شنیدن وحی درونی تا زمان بالا رفتن از کوه موریا، ما دقیقا نمیدانیم در فکر و حال ابراهیم چه گذشت. اسحاق آن فرزندی بود که خداوند، ابراهیم را به آن امید از اورکلدانیان بیرون آورده بود. اسحاق آن فرزندی بود که ابراهیم بر طبق خواست خدا، خانواده و اموال و سرزمین خود را بخاطر آن ترک کرده بود. او صد و چندی داشت، اسحاق در پیری ساره و خودش بدنیا آمده بود، او معجزۀ عظیم خدا بود، او تایید قوت عظیم یهوه برای ابراهیم بود. اما اکنون هیزمها را بر پشت همین فرزند خود، تنها امید خود، تنها رویای خود، تنها شادی زمان پیری خود، گذاشته بود، و در حالی که سنگینی و سردی کارد را بر پوست خودش حمل میکرد، از کوه بالا میرفت. او در پایین کوه به همراهان خودش گفته بود که او با پسرش برای پرستش به بالای کوه میرود. پرستش؟ قربانی کردن پسر خود پرستش بود؟ از دید خدایان دروغین و امتهای بت پرست، بلی. آیا گمان ابراهیم از فرمان خدا این بود؟ نمیدانم. اما او میدانست که خدای او زنده است و با خدایان اطراف فرق دارد. او میدانست و ایمان داشت که واقعی رخ خواهد داد که تا برای ابد در تاریخ بشریت باقی خواهد ماند.

اما دوست دارم تا توجه شما را به چند نکته در خصوص عبارتی که عمدتا توسط نویسنده یعنی موسی در این بخش آمده است جلب کنم. کلمه پسر در زبان عبری « بن» است که ما آن را در ۲۲: ۲ میبینیم که یهوه به ابراهیم میگوید: « اکنون پسر خود را که یگانه تست و او را دوست میداری» یعنی عضوی عزیز، فرزند تو، زاده شده از تو. سپس در آیه ۳ میخوانیم « دو نفر از نوکران خود را با پسر خویش اسحاق» عبارت نوکر یا خادم یا غلام در عبری « نعر» است. نویسنده در این دو بخش به زیبایی از دو عبارت « بن » و « نعر» برای رساندن پیام مرکزی خود استفاده کرده است. زیرا در آیه ۵ وقتی ابراهیم به نوکران خود میگوید :« تا من با پسر بدانجا روم و عبادت کرده نزد شما باز آییم.» عبارت پسر در این جمله « بن» نیست بلکه « نعر»! در واقع در این زمان ابراهیم اسحاق را یک خادم خطاب میکند که با او برای عبادت به بالای کوه بر میاید. و ما تفاوت بکار بردن این دو واژه را به روشنی در آیه ۱۲ میبینیم وقتی فرشته ابراهیم را از عمل قربانی کردن اسحاق بازمیدارد. و وقتی فرشته ابراهیم را از قربانی کردن اسحاق نهی میکند و میگوید: «دست خود را بر پسر دراز مکن » ( ۱۲ ) عبارت «نعر» استفاده شده است اما جالب است وقتی فرشته به ابراهیم میگوید:« زیرا که الان دانستم که تو از خدا میترسی چونکه پسر یگانه خود را از من دریغ نداشتی.» ( ۱۲ ) عبارت پسر «بن» آمده است!

این چه با سندیت نوشتجات عهد جدید مناسب و مترادف است. عیسی در طول زندگی زمینی خود را خداوندی میدانست که برای خدمت کردن آمده بود نه اینکه خدمت شود. ( مرقس ۱۰: ۴۵ ) و عیسای خداوند به نیقودیموس فرمود: « زیرا خدا جهان را آنقدر محبت نمود که پسر یگانه خود را داد تا هر که به او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودان یابد.» ( یوحنا ۳: ۱۶ )

برگردیم به کوه موریا! در آن زمان رسم بود تا مردم بر بالاترین کوه اطراف میرفتند، زیرا تصور آنها این بود که خدا به آنها نزدیکتر خواهد بود؛ اما ابراهیم نیازی به آن نداشت، زیرا هر چند به نظر میرسید که خدا از او خیلی دور است، اما قلب پر ایمان او گواه به حضور خدا در تمام این قدمها و این واقع میدید. او از وقایع متعددی گذشته بود، خدا برای او کارهای عظیمی انجام داده بود. و او میدانست. اگر همان خدا قادر است که از یک رحم نازا و یک پیرمرد رو به مرگ، فرزندی متولد کند، او قطعا قادر خواهد بود که مرده‏ایی را زنده کند. نویسندۀ عبرانیان به ما اینچنین میگوید:” به ایمان ابراهیم چون امتحان شد اسحاق را گذرانید و آنکه وعده‏ها را پذیرفته بود پسر یگانۀ خود را قربانی میکرد. که به او گفته شده بود که نسل تو به اسحاق خوانده خواهد شد. چونکه یقین دانست که خدا قادر بر برانگیزانیدن از اموات است.”( عبرانیان ۱۱: ۱۷- ۱۸ ) این را خود ابراهیم به زبانی دیگر وقتی اسحاق از او میپرسد که پدر هیزم و آتش آماده هستند، پس قربانی کجاست، پاسخ میدهد که:” ای پسر من خدا برۀ قربانی را برای خود مهیا خواهد ساخت.”( آیۀ ۸) ابراهیم تمام خود را تقدیم یهوه کرده بود. او نجات و رستگاری فرزند خودش و فرزند خودش را قبلا دیده بود. او آن را در قلب خودش داشت. به همین دلیل است که او پدر ایمان ماست. یا بهتر بگویم که پدر ایمان ما شد. تا ما به او نگاه کنیم و اطاعت و خداترسی او را پیشه کنیم.  آری خدا ما خدای تدارک بیننده است:” یهوه یایرا “. او هرگز در بر آورده کردن نیاز بندگان و مطیعان خود در زمان مقتضی و لازم و حیاتی کوتاهی نمیکند، هرگز.

عیسای مسیح نیز تمام خودش را در دستهای خدای پدر قرار داد و برای ما نمونه ایمانی زنده شد تا ما نیز چنین عمل کنیم. مسلما مانند ابراهیم شبانه برای ما پیش نخواهد آمد. بر ما نیز باید ” وقایعی ” بگذرد تا بتوانیم خود را تسلیم خدای زنده کنیم و در آن زمان قادر هستیم تا تنها گوش بدهیم و عمل کنیم. پولس رسول از این عمل ابراهیم و اطاعت عیسای خداوند استفاده کرده و به ما میگوید:” لهذا ای برادران و خواهران شما را به رحمتهای خدا استدعا میکنم که بدنهای خود را قربانی زندۀ مقدس پسندیدۀ خدا بگذرانید که عبادت معقول شما است.” ( رومیان ۱۲: ۱) ابراهیم حاضر شد تا تنها فرزند یگانۀ خود را قربانی کند، آیا ما آماده هستیم تمام خودمان را تقدیم خدا کنیم؟ 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

بررسی و تفسیر نامه افسسیان بخش ۵

بخش پنجم لیکن خدا…فیض خدا بررسی ۲: ۴- ۱۰ در این بخش میخوانیم : « ...