دوشنبه , ۲۹ مهر ۱۳۹۸

کیست او؟

کیست او؟

در تولد عیسای مسیح

نگاهی به انجیل مرقس باب ۲ آیات ۱ تا ۱۱

نوشتۀ: ح.گ

زیرا من اطمینانی از روی ایمان دارم که اگر عیسای مسیح خدای متجسم بر روی زمین نبود، چیز خاصی در بارۀ مسیح نداشتیم که بگوییم! بله، او معلم اخلاقی توانایی بود، افلاطون و ارسطو نیز بودند، بودا و کنفسیوس هم بودند، عطار و مولانا و سعدی و صمد بهرنگی و نیما و مشیری و محمود دولت آبادی نیز بودند. او معجزات بزرگی انجام داد، بله، جادوگران فرعون نیز معجزه کردند. بلعام بن بعور نیز وحی الهی را دریافت کرد. یحیای تعمید دهنده نیز در زمان تولد از روح القدس پر بود.

شما میتوانید هر نیت خیر و هر مقام مثبت و سازنده ایی را به عیسای مسیح لقب بدهید و دقیقا برازندۀ اوست اما اگر او را خدای متسجم ندانید و نخوانید، تمامی القاب داده شده به او پشیزی نمی ارزد؛ زیرا اگر او خدای متجسم نبود یک شارلاطان مذهبی بود که ادعایی نادرست میکرد. یا یک دیوانۀ بی عقل زیرا چیزی را مدعی بود که نبود. اما حقیقت این است که مسیح مدعی شد که او خدای جسم گرفته بر روی زمین است، آن را به زبان خود اعتراف کرد، آن را در عمل ثابت کرد، به دلیل آن مصلوب شد و شاگردان و پیروان او به دلیل خدایی او و آن کس که گفت او بود و بود، تک تک جانشان را فدای ایمان به او کردند، بدون اینکه سلاحی بردارند، شورشی به پا بیاندازند، ارتشی مهیا ببینند. دو هزار سال پیش چنین بود، امروز نیز چنین است. شهیدان مسیحی سراسر دنیا، از عراق و سوریه گرفته تا آفریقا و پاکستان و افغانستان. از جمله خود ایران، شهید سودمند، هوسپیان مهر، دیباج، توریان و هزاران نفر دیگر که ما حتی نامشان را نمیدانیم و در گمنامی، اما در شجاعت و دلیری برای اعتراف و ایمان خود به خداوندی عیسای مسیح جان و مال و زندگی خود را فدا کرده و میکنند.

زیبایی نوشتجات شرح حال عیسای مسیح در این است که هر چهار راوی( متی، مرقس، لوقا و یوحنا) به گونه ایی مستقیم و بدون هیچ کوتاهی به این حقیقت در بارۀ عیسای مسیح اشاره و تاکید کرده اند. متی همان ابتدا اعلام میکند که مسیح، همان پادشاه جاودانی و ازلی خداست؛ خود مسیح موعود که پادشاهی او پایان و زوالی ندارد. مرقس از همان ابتدا اعلان میکند که این ” انجیل عیسی مسیح پسر خدا” ست. لوقا از مسیح تاریخ سخن میگوید، از خدای متجسم، از تولد نجات دهندۀ جهان که مسیح خداوند است( لوقا ۲: ۱۱ )، که بر طبق وعدۀ داده شده به قوم اسرائیل از جانب روح القدس جسم انسانی گرفته و به روی زمین میاید. یوحنا از همان ابتدا ماهیت عیسای مسیح را تا زمانی که زمانی بر آن نیست، زمانی قبل از آفرینش، زمانی که آغازی بر آن نیست، قبل از اینکه حتی چیزی توسط خدا خلق شود، رقم میزند.

اما مرقس که گویا اولین کسی است که شرح حال زندگی عیسای مسیح را نوشته است به خوبی از این امر آگاه بود. از همان ابتدا به گونه ایی صریح و واضح و مستقیم چنین مینویسد: “ ابتداء انجیل عیسی مسیح پسر خدا.”( مرقس ۱: ۱ ) سپس مرقس از این اعتراف در اولین خط خود استفاده کرده، در اثبات این حقیقت تمامی وقایع و رویدادهای زندگی سه سالۀ عیسای مسیح بر روی زمین را میگستراند. در طول نوشتۀ مرقس هر معجزه ایی که عیسای مسیح نشان میدهد و هر عملی که او انجام میدهد به این مرقس ۱: ۱ ارتباط دارد و مرقس قصد دارد تا به خوانندۀ خود یادآوری کند که آن کس که این جزامی را شفا داده، مسیح پسر خداست. طوفان را ارام کرده، مسیح پسر خداست. دیوانۀ زنجیری را شفا داده، مسیح پسر خداست. نان را برکت داده، بر روی آب راه رفته، کور و کر و لال مادرزاد را شفا داده، خود خداست، مسیح پسر خداست. تا اینکه در پایان نوشتۀ خود، درست زمانی که عیسای مسیح بر بالای صلیب جان داده است، همین اعتراف را از زبان نه یک یهودی، مادر یا شاگرد مسیح بلکه از زبان یک افسر بیگانۀ رومی میشنویم که ” فی الواقع این مرد پسر خدا بود.” ( مرقس ۱۵: ۳۹)

اجازه بدهید تا تنها به یک نمونه از این رویداد و چگونگی نشان دادن خداوندی مسیح توسط مرقس اشاره کنم:

مرقس تازه به نوشتن شرح حال عیسای مسیح پس از اعتراف اینکه این انجیل عیسای مسیح پسر خدا  شروع کرده، هنوز چند خط پیش نرفته است که میخوانیم عیسای مسیح در شهر کفرناحوم است. مردم میدانند که او در منزلی که اتراق میکرد هست، پس بیماران و نیازمندان را نزد او میبرند. گروهی مرد مفلوجی را قصد دارند برای شفا نزد او بیاورند، جمعیت زیادی آنجاست، راهی پیدا نمیکنند، سقف حصیری بالای سر جایی که عیسای مسیح نشسته بود را برداشته و مرد مفلوج را با سبدی از سقف نزد او پایین میفرستند! عیسای مسیح چون عمل آنها را میبیند، رو به مرد فلج کرده و میفرماید:” ای فرزند گناهان تو آمرزیده شد.” ( مرقس ۲: ۵) رهبران مذهبی یهود که تمام عمر خود را در حفظ کردن و اجرای شریعت دینی صرف کرده بودند و دقیقا مو را از لای ماست بیرون میکشیدند، پس از این سخن عیسای مسیح چنین غرولند کرده و در دل خود چنین شک و تردید به خود راه میدهند ” چرا این شخص چنین کفر میگوید غیر از خدای واحد کیست که بتواند گناهان را بیامرزد.” ( مرقس ۲: ۷) مسیح نیت دل آنها و تفکر آنها را درک میکند. رو به آنها چنین میگوید:” از بهر چه این خیالات  را بخاطر خود راه میدهید. کدام سهل تر است مفلوج را گفتن گناهان تو آمرزیده شد یا گفتن برخیز و بستر خود را برداشته بخرام.” سپس عیسای مسیح چنین ادعا میکند: ” لیکن تا بدانید که پسر انسان را استطاعت آمرزیدن گناهان بر روی زمین هست مفلوج را گفت، ترا میگویم برخیز و بستر خود را برداشته به خانۀ خود برو.” او برخاست و بی تامل بستر خود را برداشته پیش روی همه روانه شد بطوری که همه حیران شده خدا را تمجید نموده گفتند مثل این امر هرگز ندیده بودیم.” ( مرقس ۲: ۸- ۱۲ )

اگر خدا و فقط خدا آمرزندۀ گناهان است. و اگر پسر انسان(یکی از القاب مسیح) بر طبق ادعای عیسای مسیح، استطاعت آمرزیدن گناهان را دارد، استنتاج منطقی این است که: پسر انسان، خداست.

تقریبا شش صد سال بعد از این واقعه مردی در میان یک قبیلۀ عربی در میان مردم عرب بدنیا آمد که ادعای پیامبر بودن و رسول خدا بودن را کرد. این مرد که هرگز نوشتجات انجیل را به شخصه نخوانده بود از این شرح حال زندگی عیسای مسیح و آن ماهیت حقیقی او هیچ نمیدانست. این شخص در نوشته ایی که از خود توسط نویسندگان دیگر به جای گذاشت که نامش را ” قرآن ” خواندند روزی چنین نوشت: “ والذین اذافغلوا فاحشه اوظلمو انفسهم ذکر و الله فاستغفروالذ توبهم و من یغفرالذنوب الا الله” ( آل عمران ۱۳۵ ) یعنی ” و آن کسان که چون مرتکب کاری زشت شوند یا به خود ستمی کنند، خدا را یاد میکنند و برای گناهان خویش آمرزش میخواهند و کیست جز خدا که گناهان را بیامرزد؟” عیسای مسیح تقریبا شش صد سال پیش به این مرد پاسخ داده بود.

دوست عزیز خواننده! هیچ فراری از این حقیقت نیست، کمااینکه بر این مرد عرب نبود. ما گناهکار هستیم و تنها خدا آمرزندۀ گناهان است. با این آمرزش خدا، ابتدا ما مصالحه و آشتی با خدایی که قدوس و پاک است و ما که گناهکار و ناپاک بودیم میسر میگردد. رحمت و بخشش خدا شامل حال ما میشود. سپس روح مقدس خدا در ما سکونت ابدی یافته، و با روح مقدس خدا، صلح، آرامش، محبت، خویشتنداری، فروتنی و آثار دیگر ثمرات روحانی در ما هویدا میگردد. اما تمام این ثمرات بدون آمرزش گناه میسر نیست. محال است که ما بتوانیم این ثمرات را حاصل گردیم اگر گناهان ما آمرزیده نشده باشد. عیسای مسیح، او که خدای متجسم بود و هست و خواهد بود، او و تنها او قادر است و آماده است که این بار سنگین را امروز و همین الان از شما بردارد.

تقریبا شش صد سال بعد همان مرد عرب به وجود چنین بار گران و سنگینی اشاره نمود. همان مرد عرب این بار سنگین را بر خود حمل میکرد.پس خدای آن شخص عرب روزی به او چنین یادآوری نمود: ” خویشتن را بیگناه مدانید.” سپس سوال میکند:” که هیچکس بار گناه دیگری را برندارد؟” ( سورۀ النجم ۳۲ و ۳۸ ) تقریبا شش صد سال قبل از این سوال، عیسای مسیح رو به مردم چنین فرموده بود: ” بیایید نزد من ای تمام زحمتکشان و گرانباران و من شما را آرامی خواهم بخشید.” ( متی ۱۱: ۲۸) این بار را چگونه عیسای مسیح از ما برداشت؟ در اخرین شب و آخرین شامی که با شاگردان خود بر روی زمین خورد او پیالۀ شراب را به منزلۀ خون خود به آنها داد، خونی که چندین ساعت بعد ریخته میشد، و فرمود ” این است خون من از عهد جدید که در راه بسیاری ریخته میشود.” ( مرقس ۱۴: ۲۴ ) این خون ریخته شده، برای آمرزش گناهان من و شما بود و هست. محبت خدای پدر در تولد عیسای مسیح، و فیض عیسای مسیح برای قبول مرگ بر صلیب برای آمرزش گناهان ما، آن هدیۀ حقیقی این فصل و این زمان است. این آن حقیقت کریسمس واقعی است.

آیا میپرسید که چه باید بکنید؟ پطرس رسول شاگرد عیسای مسیح به شما چنین میگوید:” توبه کنید و هر یک از شما به اسم عیسی مسیح به جهت آمرزش گناهان تعمید گیرید.” ( اعمال رسولان ۲: ۳۸ )

بی حسی یکی از خطرات تهدید کننده و کشندۀ شیطان است. دست و پای شما بارها بقولنا خواب رفته و حتی آن را حس نکرده اید. دست و پای خود را می دیدید اما حسی نداشتید. من باور میکنم به دلیل بار ۱۴۰۰ سال آن مرد عرب که خود هرگز به گناهان و شرارتهای خود، به آن بارهای گناه خود نزد خدا اعتراف ننمود، و خداوندی عیسای مسیح را که برای گناهان او وقبیلۀ او بر صلیب مرد، دفن شد و روز سوم قیام کرد  را شدیدا رد ننمود، پیروان او در یک بی حسی در گناه بسر میبرند. حقیقت این است دوست خواننده، هیچ شفایی، هیچ مفری، هیچ رهایی، هیچ ازادی، و هیچ صلحی برای هیچ انسانی نیست و یا دوام ندارد اگر این گناه اعتراف نشده باشد و برای آمرزش گناهان به عیسای مسیح خداوند ایمان آورده نشده باشد.

او کیست؟ او خود خدای متجسم است که برای نجات من و شما به روی زمین آمد. تا برای آمرزش گناهان من و شما بر روی صلیب بمیرد و من و شما را با خود نزد خدای خالق و زنده ببرد، تا آن حیات و ازلیت را با او بسر ببرید، اجازه ندهید تا این روز طوری به پایان برسد که شما هنوز در بلاتکلیفی شناخت حقیقی عیسای مسیح، کسی که کریسمس و تمام این چراغانی و زرق و برق برای تولد اوست، به پایان برسد. در این زرق و برقهای اطراف مسیح را نخواهید یافت بلکه در دلیل این زرق و برقها. امید دارم این دلیل، برهان باور شما شود.

 

 

 

 

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

پیدایش باب ۲۷

کتاب پیدایش باب ۲۷: ۱- ۴۶ اسحاق به سن پیری خود رسیده و نویسنده میگوید ...