پنج شنبه , ۲۷ تیر ۱۳۹۸
خانه / ادبیات مسیحی / گفتگویی با مسلمانان: آن پیامبر وعده داده شده موسی چه کسی بود؟ عیسای مسیح یا محمد بن عبدالله؟

گفتگویی با مسلمانان: آن پیامبر وعده داده شده موسی چه کسی بود؟ عیسای مسیح یا محمد بن عبدالله؟

نبی وعده داده شدۀ موسی چه کسی بود: عیسای مسیح یا محمد بن عبدالله؟

نگاهی به انجیل به روایت یوحنای رسول یکی از شاگردان عیسای مسیح

نگاهی به یوحنا فصل ۱ آیۀ ۴۵  و فصل ۶ آیۀ ۱۴

نوشتۀ: ح.گ

در میان تار و پودهای منسجم و منظم کتابمقدس که همه چیز به هم به نظمی الهی متصل است و هر واقعه ایی به نوعی مکمل کنندۀ واقعی ایی دیگر؛ در کتابی که ما معتقد هستیم توسط خود روح خدا و با هدایت او و توسط انسان نوشته شده است. کتابی که پر از پیشگویی های دقیق و منظم است. یک آیه از ابتدای کتاب با یک آیه در آخرین کتاب مانند فولاد به هم جوش خورده و متصل شده و مربوط هستند. در کتابی که شما میتوانید صدها نشانه و گفته در خصوص حقیقت یک پیشگویی پیدا کنید و شما ناگهان عیسای مسیح را ندارید که از مریم بدنیا بیاید. ناگهان معجزاتی عظیم انجام دهد. ناگهان خداوندی خود را ثابت کند. ناگهان بمیرد و زنده شود و صعود کند و ناگهان ویرانی معبد اورشلیم را و پایان پرستش و تمرکز را از سنتها و آیینها برداشته، شریعت را به کمال برساند و ناگهان بگوید که روزی او برخواهد گشت و بر تمام راستان و بدان داوری خواهد کرد و شما تمام اینها را هر چه میخواهید ناگهانی بدانید و باور نکنید اما آنقدر شواهد و اسناد زنده بر حقیقت آنها وجود دارد که راحت تر هستید آن را قبول کنید تا رد کنید!

در این میان دین اسلام در پی یافتن ردی و نشانی از خود در کتب عهد عتیق است. قصد دارد تا ثابت کند که دینی ” ناگهانی ” نیست. از اینرو نویسندگان قران و متفکرین آن در پی ردی و نشانی از خود و از پیامیر خود در کتابمقدس هستند و هر وقت وارد چنین میدانی میگردند با شکست روبرو میشوند. یکی از آن ادعاهای مسلمانان در بارۀ واقعی بودن نبوت محمد یکی از پیشگویی های موسی است. و آنها معتقد هستند که موسی در تثنیه از آمدن محمد صحبت کرده است. آنها اینچنین مدعی هستند که آن نبی که موسی در تثنیه ۱۸ : ۱۵ وعده داده بود، محمد ابن عبدلله است. اجازه بدهید این ایه را با هم بخوانیم “ یهوه خدایت نبی ایی را از میان تو از برادرانت مثل من برای تو مبعوث خواهد گردانید او را بشنوید.”

چندین دلیل فقط در همین یک ایه وجود دارد که با هزار من سریش به محمد نمیچسبد!

الف- نام یهوه حتی یکبار نیز در قرآن نیامده است. نام یهوه مطلقا به خدای یهود و مسیحیت مرتبط است. یهوه و الله یک خدای مشترک نیستند.

ب- وقتی موسی رو به قوم اسرائیل میکند و میگوید از میان تو از برادرانت منظور او یک اسرائیلی بوده است نه یک عرب.

پ- وقتی موسی میگوید آن نبی ” مثل من ” است. میتوانست خیلی موارد را شامل شود. مثل قوت و قدرت معجزات موسی( محمد هیچ معجزه ایی مانند موسی نکرد) مثل رهبری موسی(مرگ ناگهانی محمد به او رخصت نداد تا حقیقتا امت اسلام را رهبری کند، این خلفای دین اسلام پس از مرگ او بودند که با قوت شمشیر و جنگهای ناپایان، تا به همین امروز، امت اسلام را رهبری کردند) یا مثل نسل موسی( موسی یک عبری بود و نه یک عرب)

اما کتابمقدس چگونه این پیشگویی موسی را برآورد کرده است. قوم اسرائیل از زمان این پیشگویی تا زمان آمدن عیسای مسیح دائما توسط انبیاء متعددی راهنمایی شده و تعلیم داده شده بود. تعداد این انبیاء آنقدر زیاد بود و آنقدر به صورت متوالی بودند که مردم دائما گمان میکردند که این همان نبی موعود است. این همان نبی موعود است. آمدن این نبی موعود برای قوم اسرائیل بیش از حد مهم و حیاتی بود. پس از ملاکی نبی، خداوند به مدت تقریبی ۴۵۰ سال هیچ نبی برای اسرائیل نفرستاد. هیچ کتابی که مورد تایید و تصویب جامع رهبران دینی یهود گردد نوشته نشد. این دوران را بقولنا دورۀ ” سکوت خداوند” میخوانند. تا اینکه نبی ایی در بیابان ظاهر شد بنام یحیای تعمید دهنده. با توجه به نحوۀ تولد یحیی که آن را در انجیل به قلم لوقا داریم و نحوۀ زندگی یحیی و آنچه او انجام میداد تمام مردم اسرائیل را به این گمان برد که یحیی آن نبی موعود که موسی آن را وعده داده بود میباشد. باید در نظر داشته باشید که نیاز ظهور چنین نبی ایی، نبی ایی مانند موسی در این زمان بینهایت برای اسرائیل حائز اهمیت بود. از زمان ملاکی تا زمان یحیی تاریخ اسرائیل پر از شکست و نابودی و توهین از جانب بیگانگان بود. و در این زمان آنها تماما در زیر حکومت و قدرت روم بسر میبردند. به آنها مالیات میپرداختند و بقولنا در اسارت بیگانگان بسر میبردند.

برای مردم اسرائیل آمدن آن نبی موعود، نبی ایی مانند موسی، مهم بود زیرا همانطور که موسی قوم را از اسارت مصریان بیرون آورده و آنها را به سوی سرزمین موعود رهبری نمود؛ قوم اسرائیل منتظر چنین نبی ایی بودند تا قوم را از اسارت رومیان بیرون آورد. و منتظر مسیح موعود بودند تا آن حکومت ازلی را برای اسرائیل تثبیت نماید. درست در چنین زمانی است که عیسای مسیح متولد شده، میاید و از یحیای تعمید دهنده تعمید میگیرد و خدمت خود را  در میان اسرائیل آغاز میکند.

کنکاشی در کلام خدا در یافتن این حقیقت

وقتی یحیی بدنیا آمد کلام در بارۀ او چنین پیشگویی میکند که یحیی قوت و قدرتی مانند الیاس نبی خواهد داشت(لوقا ۱: ۱۷ ) برای مردم، یحیای تعمید دهنده یک نبی بود( متی ۱۴: ۵ و ۲۱: ۲۶ ) اما آیا یحیای تعمید دهندۀ آن نبی وعده داده شده در تثنیه ۱۸: ۱۵ بود. تنها یوحنای رسول است که با ظرافت و زیبایی به چنین سوالی پاسخ میدهد. وقتی مردم نزد یحیای تعمید دهنده آمده و از او تعمید میگرفتند از او سوال کردند که “ایا تو آن نبی هستی؟”( یوحنا ۱: ۲۱ ) منظور سوال کنندگان دقیقا آن نبی وعده داده شدۀ موسی در تثنیه ۱۸: ۱۵ میباشد. پاسخ یحیی چه بود؟ ” خیر!”( یوحنا ۱: ۲۱) از او میپرسند اگر تو آن نبی موعود نیستی پس تو کی هستی؟ پاسخ یحیی مجددا بسیار واضح است “من صدای ندا کننده ایی در بیابانم که راه خداوند را راست کنید چنانکه اشعیاء نبی گفت.”( یوحنا ۱: ۲۳ ) در قلم دیگر راویان انجیل میخوانیم که یحیای تعمید دهنده باز کننده راه برای مسیح موعود بود. در مورد مسیح چه؟ آیا او آن نبی وعده داده شدۀ موسی بود؟

در بالاتر گفتیم که یکی از دلایلی که از جانب موسی بیان شد که آن نبی مانند موسی خواهد بود، شباهت به قوت اعجاز موسی بود. موسی به مدت چهل سال آن را برای قوم نشان داده بود. وقتی عیسای مسیح پا بر روی زمین گذاشت، پر از معجزات شگفت انگیز بود( آنقدر شگفت انگیز و متعدد که حتی خود قرآن نتوانست آن را رد کند!) سپس در لوقا میخوانیم که پس از انجام دادن معجزات فراوان مردم در بارۀ عیسای مسیح چنین سخن میگویند که براستی نبی ایی در میان آنان ظهور کرده است.( لوقا ۷: ۱۶ ) و شاگردان خود عیسای مسیح پس از رستاخیز او از مرگ دقیقا چنین باوری نسبت به او داشتند( لوقا ۲۴: ۱۹ )

اما ایا واقعا عیسای مسیح آن نبی وعده دادۀ موسی در کتاب تثنیه بود؟

اجازه بدهید برگردیم به نوشتۀ یوحنای رسول در خصوص عیسای مسیح. همانطور که در یوحنا ۱: ۲۱ دیدیم مردم از یحیای تعمید دهنده میپرسند که ایا او آن نبی است، یحیی پاسخ میدهد که خیر. برای یوحنای رسول نشان دادن و به قلم آوردن ماهیت حقیقی عیسای مسیح بسیار حائز اهمیت بوده است. برای یوحنای رسول این مهم بود تا خوانندۀ او با مسیح و چهرۀ واقعی او آشنا شوند نه با آنچه دیگران به نادرستی یا با اغراق از او وصف میکنند. پس همانطور که در آغاز او را آن ” کلمه ” خطاب میکند و میگوید که تمام آفرینش توسط او بنا شد و میگوید که او آن چهرۀ نادیدۀ خود خداست. سپس در پی آن میرود تا نه تنها خداوندی و پسر خدا بودن عیسای مسیح را به ما نشان بدهد بلکه تکمیل شدن نبوتهای کتابمقدس در خصوص عیسای مسیح از جمله آن وعدۀ موسی در بارۀ آمدن نبی‏ایی مانند او را برای ما تشریح کند. و یوحنای رسول این را به زیبایی هر چه تمامتر در شش فصل به ما نشان میدهد و من آن را یک ساندویچ بزرگ میخوانم! یوحنا در این ساندویچ به ما ثابت میکند که عیسای مسیح همان نبی ایی وعده داده شدۀ موسی در تثنیه ۱۸: ۱۵ میباشد.

یک ساندویچ بزرگ!!

یک ساندویچ را در نظر بگیرید: بالا یک بخش نان، پایین یک بخش دیگر نان و شما تمام مخلفات خودتان را در میان آن قرار میدهید و آن را نوش جان میکنید. همین تشبیه در خصوص حوادث کتابمقدس به وضوح قابل رویت است. اکنون خوب دقت کنید تا این ساندویچ را با مخلفات آن به شما نشان بدهم!

پس از اینکه خود یحیای تعمید در یوحنا ۱: ۲۱ اعتراف میکند که او آن نبی موعود نیست. یوحنا از واقعه آشنا شدن فیلیپس( یکی از شاگردان مسیح) با او به ما میگوید در این آشنایی فیلپیس عیسای مسیح را چنین به شاگرد دیگر مسیح، نتانئیل معرفی میکند ” آنکسی را که موسی در تورات و انبیاء مذکور داشته اند یافته ایم که عیسی پسر یوسف ناصری است.”( یوحنا ۱: ۴۵) از این اعتراف فیلیپیس در خصوص عیسای مسیح تا یوحنا ۶ آیۀ ۱۴ حوادثی روی میدهد که گویی یوحنا قصد دارد تا به صورت عملی و زنده این اعتراف فیلیپس را ثابت کند. اکنون خوب دقت کنید که بر طبق نوشتۀ یوحنای رسول از یوحنا ۱: ۴۵ تا یوحنا ۶: ۱۴ و بلافاصله آیۀ ۱۵ چه چیزی روی میدهد، من آن را یک ساندویچ بزرگ برای اثبات حقیقت مینامم:

یوحنا ۱: ۴۸:  عیسای مسیح بدون اینکه در جایی که نتانیئل بوده حضور داشته باشد دقیقا به او میگوید که او کجا بوده، اینگونه ثابت میکند از آنچه در گذشته روی داده خبر دارد.

یوحنا فصل ۲ : آب را به شراب ناب مبدل میسازد( اولین معجزۀ موسی تبدیل کردن آب به خون بود. اولین معجزۀ عیسی تبدیل کردن آب به شراب.)

یوحنا ۲: ۱۳- ۱۶ :معبد اورشلیم را تصفیه میکند.

یوحنا ۲: ۱۹ :مرگ و رستاخیز خود را از همان آغاز پیشگویی میکند.

یوحنا۳ : ۱- ۲۱ :یکی از رهبران بزرگ یهود شبانه با او ملاقات میکند که بعدا به او ایمان میاورد.

یوحنا ۳: ۲۲- ۳۶ :یحیای تعمید دهنده با تمام قدرت و دانش الهی خود از خداوندی عیسای مسیح سخن میگوید.

یوحنا ۴: ۱- ۴۲ :برای اولین بار یک یهودی با یک سامری روبرو نشسته و یک مشارکت نزدیک دارند. بیگانگان برای اولین بار به مسیح ایمان میاورند.

یوحنا ۴: ۴۳- ۵۴ :در معجزۀ دوم خود عیسای مسیح، نه با حضور خود بلکه با کلام و فرمان خود یک بیمار که رو به مرگ بود را شفا میدهد.

یوحنا ۵: ۱- ۱۷ :در معجزۀ کنار استخر بیت حسدا، عیسای مسیح قدرت و قوت خود را مافوق فرشتگان ثابت میکند.

یوحنا ۵: ۱۸- ۴۳ :عیسای مسیح در خصوص الوهیت و خداوندی خود با رهبران یهود سخن میگوید.

یوحنا ۵: ۴۴- ۴۶ :عیسای مسیح خودش را علنا همان کسی میداند که موسی در بارۀ او سخن گفته است.

یوحنا ۶: ۱- ۱۳ :عیسای مسیح با پنج نان و دو ماهی تعداد تقریبی ده هزار نفر( مردان و زنان و کودکان) را سیر میکند.( برکت دادن نان تنها و تنها کار خود خداست. یا آن نبی ایی که قوت و قدرت را مستقیما از خود خدا دریافت نموده است. مانند ایلیاء نبی و برکت دادن نان و روغن بیوه زنی در صرفۀ صیدون)

اکنون خوب دقت کنید: درست پس از این معجزۀ عظیم عیسای مسیح، یوحنا مینویسد که مردم در بارۀ عیسای مسیح چنین فکر کردند ” و چون مردمان این معجزه را که از عیسی صادر شده بود دیدند گفتند که این البته همان نبی است که باید در جهان بیاید.”( یوحنا ۶: ۱۴ )

اکنون اعتراف یحیای تعمید دهنده را که او آن نبی وعده داده شد نیست را با این اعتراف مردم در کنار هم بگذارید و شما کافیست به هر آنچه از آیۀ یوحنا ۱: ۲۱ تا یوحنا ۶: ۱۴ روی میدهد دقت کنید و خودتان شاهد اثبات این حقیقت باشید. برای یوحنا ثابت کردن درستی وعدۀ موسی در خصوص عیسای مسیح، اینکه او آن نبی وعده داده شدۀ موسی در تثنیه میباشد، با نشان دادن وقایع به طور علنی و زنده روی میدهد نه با ادعاهای توخالی و حرفهای من درآورده!

اکنون توجه شما را به نکتۀ دیگری که مکمل گفتگوی ما خواهد بود جلب میکنم. اکنون که یوحنا توانست با تشریح کردن وقایع زنده و روی داده شده، درستی نبی واقعی بودن عیسای مسیح را ثابت کند( یوحنا این را به این چند حادثه ختم نمیدهد بلکه در طول نوشتۀ خود بارها و بارها به صداقت و حقانیت اینکه مسیح آن نبی وعده داده شدۀ موسی بود برمیگردد) بلافاصله پس از اینکه میخوانیم برای آن هزاران نفر پس از آن معجزۀ عظیم ثابت شد که عیسای مسیح همان نبی وعده دادۀ شدۀ موسی میباشد، یوحنا میگوید آنها قصد کردند تا او را برده و پادشاه اسرائیل سازند ” و چون مردمان این معجزه را که از عیسی صادر شده بود دیدند گفتند که این البته همان نبی است که باید در جهان بیاید و اما چون عیسی دانست که میخواهند بیایند و او را به زور برده پادشاه سازند باز تنها به کوه برآمد.”( یوحنا ۶: ۱۴- ۱۵ )

چطور میتوانست یوحنا به ما نشان دهد که عیسای مسیح آن نبی وعده داده شدۀ موسی در تثنیه میباشد؟ ابتدا با اعتراف شاگردان او سپس با حوادثی که قوت عظیم مسیح را را بعنوان آن نبی که مانند موسی قوت اعجاز را از جانب خداوند دریافت کرده بود به مردم ثابت کند و نهایتا اینکه مردم آنقدر از این حقیقت سرشار از خوشی شوند که بخواهند مسیح را برده و او را به زور پادشاه اسرائیل بسازند.

اکنون خود شما قضاوت کنید: آیا عیسای مسیح یا محمد بن عبدالله آن نبی وعده داده شده موسی در تثنیه ۱۸: ۱۵ میباشد؟اگر عیسای مسیح توانست نه تنها با اعتراف دیگران بلکه با شواهد زنده و حقیقی و اعمال عظیم این را ثابت کند، یک نبی راستین است پس به او امروز ایمان بیاور، او را خداوند و نجات دهندۀ خودت بخوان. اما اگر محمد بن عبدالله بر طبق اعتراف متفکرین اسلام آن نبی وعده داده شده است اما هرگز نتوانست آن را ثابت کند، یک نبی دروغین است. اما شما تا به کی یک نبی دروغین را دنبال میکنید و از او میشنوید؟

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

درّه رویا، بخش دوم دعای پیورتن های مسیحی

پدر، پسر ، روح القدس تثلیث سه در یک، یک در سه، خدای نجات من ...