دوشنبه , ۱ مهر ۱۳۹۸

یونس نبی

یونس نبی و ماموریت او

خداوند به در گفت که دیوار بشنود!

 ( پیامی تازه از کتاب یونس نبی)

نوشتۀ: ح.گ

کتاب یونس نبی برای ما مسیحیان اهمیت خاصی دارد. و مهم تر از هر پیامی که این کتاب با خود به همراه داشته، پیامی است که در خصوص حقیقت مرگ و رستاخیز عیسای مسیح در آن سخن رفته است. وقتی رهبران مذهبی از عیسای مسیح معجزه خواستند تا به او ایمان بیاورند او چنین پاسخ داد که ” فرقۀ شریر و زناکار آیتی میطلبند و بدیشان جز آیت یونس نبی داده نخواهد شد. زیرا همچنانکه یونس سه شبانه روز در شکم ماهی ماند پسر انسان نیز سه شبانه روز در شکم زمین خواهد بود.” ( متی ۱۲: ۴۰ ) اما آیا خوب دقت کرده‏اید به نحوۀ بکار بردن لغات در وصف شرح حال قوم اسرائیل در زمان حیات عیسای مسیح در این یک جمله” فرقۀ شریر و زناکار آیتی میطلبند “؟ خیلی از ماها این را خیلی سریع از آن رد شده ایم. اما این اعتراف مسیح خداوند از رازی بزرگ در بارۀ کتاب یونس نبی و آنچه خداوند قصد داشت تا پیام خود را توسط یونس نبی به قوم برساند سخن گفته است. اجازه بدهید تا با هم نگاهی کلی به کل کتاب داشته باشیم.

نمای کلی بر کتاب یونس نبی

کل ماجرای این کتاب گویی حول این ماجرا دور میزند که، خداوند به یونس نبی فرمان میدهد که به شهر نینوا، پایتخت کشور آشور رفته و به آنان در خصوص فساد و شرارت آنها موعظه کند. اما او از این فرمان خدا فرار میکند. ما این را در فصل اول این کتاب میخوانیم. یونس نبی سوار کشتی‏ایی میشود که به سمت ترشیش میرفت و گویی از دست خدا فرار میکند. اما خداوند طوفانی به دریا میفرستد و کشتی ایی که یونس نبی در آن خود را مخفی کرده بود با تمام سرنشینان آن در حال غرق شدن میگردد. ملوانان کشتی بر طبق رسم خود طوفان را غضب و خشم خدا میدانند و قرعه میاندازند تا ببینند کدامیک از آنها خدا را خشمگین کرده است. قرعه به نام یونس نبی میافتد! و یونس ماجرا را تعریف میکند، سپس به آنها میگوید او را گرفته و به دریا بیاندازند تا طوفان آرام شود. آنها ابتدا خودداری میکنند اما دیگر چاره ایی ندارند، کشتی آنها در حال غرق شدن است، پس یونس نبی را برداشته و به دریا میازندازند، دریا ناگهان آرام میشود. اما خداوند یک ماهی بزرگ در دریا پیدا کرده، و این ماهی بزرگ به فرمان خدا یونس نبی را بلعیده و در شکم خود سه روز نگه میدارد. در فصل دوم این کتاب، یونس نبی که در شکم این ماهی بسر میبرد نزد خدا دعا میکند. تاحدودی میتوان این بخش را سرود پرستشی یونس نبی خواند. یونس نبی یهوه را نجات دهندۀ خود میداند و او را ستایش میکند. در فصل سوم، خداوند به ماهی فرمان میدهد که یونس را از شکم خود خارج کند، ماهی او را در خاک سرزمین آشور بیرون میاندازد. خداوند فرمان خود را به یونس عینا تکرار میکند که باید به شهر نینوی برود. پس یونس نبی وارد شهر نینوا شده و میگوید ” بعد از چهل روز نینوا سرنگون خواهد شد.”( ۳: ۴ ) بر خلاف تصور یونس نبی، تمام شهر، از مردم تا پادشاه این شهر، حتی حیوانات این شهر در عزا و ماتم فرو میروند. خداوند توبۀ شهر نینوا را میپذیرد و از قصد نابودی این شهر بازمیگردد. میخوانیم ” پس چون خدا اعمال ایشان را دید که از راه زشت خود بازگشت نمودند آنگاه خدا از بلایی که گفته بود که به ایشان برساند پشیمان گردید و آن را به عمل نیاورد.” ( ۳ : ۱۰ )فصل چهارم و پایانی این کتاب از عکس العمل یونس نبی در خصوص تصمیم خدا سخن میگوید؛ یونس نبی از اینکه شاهد رحمت و گذشت خداوند در خصوص شهر نینوا است بسیار خشمگین میشود. بسیار خشمگین میگردد که چرا خدا شهر نینوا را ویران نکرده است. کتاب با ماجرای محبت و گذشت و فیض بیکران خدا نه تنها به دشمنان اسرائیل بلکه به حیوانات و گیاهان به پایان میرسد.

وقتی ما این کتاب کوتاه را که فقط چهار بخش  و مجموعا ۴۸ آیه بیشتر ندارد را میخوانیم، این پیام کلی را از آن برداشت میکنیم که یونس نبی از فرمان خدا نااطاعتی کرده و از فرمان خدا فرار میکند. و یا پیام دیگری که به طور کلی از این کتاب دریافت میکنیم و از واعظان متعددی شنیده ایم این است که: فیض خدا عظیم است و خداوند حتی به گناهکاران نیز فرصت توبه و بازگشت میدهد و این گناهکاران میتوانند دشمنان ما نیز باشند.

خود من برای سالها پیام کلی که از این کتاب برداشت کرده بودم دور هستۀ مرکزی فیض خدا بود. فیض خدا عظیم است و میتواند شامل هر کسی شود، حتی دشمنان ما و ما باید این را درک کنیم و آن را در رابطۀ خود با دنیای بیرون و خدمت بشارتی خود اجرا کنیم. تا اینکه اخیرا به پیام دیگری در این کتاب پی بردم که قبلا بر من آشکار نشده بود. و وقتی این پیام را با سخنان عیسای مسیح در خصوص شهر نینوا و یونس نبی در انجیل متی و لوقا مقایسه کردم، مطمئن شدم که این پیام تازه یکی از پیامهای مرکزی کتاب یونس نبی بوده و چه بسا بسیاری از ماها آن را تاکنون ندیده ایم. اما قبل از آن، ابتدا جای دارد که در خصوص زمینۀ تاریخی این کتاب سخن گفت.

زمینۀ تاریخی کتاب یونس نبی

یونس نبی در زمان پادشاهی یربعام دوم در اسرائیل ( پادشاهی شمالی) در حوالی ( ۷۹۳ – ۷۵۳  قبل از میلاد) و احتمالا در زمان پادشاهان عزیا و یوتام و آحاز و حزقیاء در یهودا( پادشاهی جنوبی) میزیست. او اهل جت حافر، روستایی نزدیک به ناصره بود. در ضمن یونس نبی هم زمان بود با دو نبی دیگر اسرائیل بنام های هوشع نبی و عاموس نبی.  ما از هر دو نبی دو کتاب در مجموعۀ کتب عهد عتیق داریم.

آن زمان، زمان پیشرفت و ترقی اسرائیل بود. مرزهای این کشور گسترش یافته بود. هیچ دشمن خارجی سرزمین آنها را تهدید نمیکرد. پادشاهی آشور هنوز به اوج قدرت خود نرسیده و تهدیدی برای اسرائیل نبود. اما بت پرستی و شرارت و قساوت پادشاهی آشور و برخوردهای وحشیانۀ انها با اسیران جنگی و مردم بیگانه، شهرۀ مردم آن زمان بود. شهر نینوا شهری کوچک اما مرکز پادشاهی آشور بود. باید چند خط دیگر به این زمینه اضافه کرد و آن زندگی روحانی و نحوۀ زیستن قوم اسرائیل یا پادشاهی شمالی میباشد. هوشع نبی و عاموس نبی هر دو در زمان حکومت یربعام دوم یعنی همان زمان با یونس نبی، در بارۀ اسرائیل نبوت کردند. در کتاب هوشع نبی او که به فرمان خدا قصد دارد تا خیانت و فساد اسرائیل را نشان بدهد با زنی روسپی ازدواج میکند؛ او در خصوص اسرائیل چنین نبوت میکند ” بدرستی که اسرائیل ماند گاو سرکشی نموده است. ” ( هوشع نبی ۴: ۱۶ ) در جای دیگر خداوند مراسم پرستشی اسرائیل را به زیر سوال میبرد ” زیرا که رحمت را پسند کردم و نه قربانی را و معرفت خدا را بیشتر از قربانیهای سوختنی. اما ایشان مثل آدم از عهد تجاوز نمودند و در آنجا به من خیانت ورزیدند.” ( ۶: ۶) نبوت دیگر نبی در این کتاب به اسرائیل چنین هشدار میدهد ” ایام عقوبت میاید، ایام مکافات میرسد، و اسرائیل این را خواهند دانست، نبی احمق گردید و صاحب روح دیوانه شد به سبب کثرت گناه و فراوانی بغض تو.” ( ۹: ۷ ) در همین فصل نبوتی دیگر میخوانیم ” خدای من ایشان را ترک خواهد نمود چونکه او را نشنیدند پس در میان امتها آواره خواهند شد. “ ( ۹: ۱۷ )

در کتاب عاموس نبی، نبی دیگر اسرائیل که هم زمان با یونس نبی و هوشع نبی میزیست، ما هشدارهای دیگری در خصوص فساد و شرارت اسرائیل و یهودا میخوانیم. عاموس نبی یک چوپان بود در ضمن شغلش جمع آوری کردن انجیر نیز بود. او با جسارت و دلیری اعلام میکند که خداوند از تمامی مراسم پرستشی اسرائیل نفرت دارد از هدایای آنها نفرت دارد؛ خداوند در پی عدالت و انصاف در اسرائیل است نه شریعت( عاموس نبی ۵ : ۲۱- ۲۴ ). عاموس نبی همچنین با همین شجاعت پیشگویی میکند که یربعام دوم، پادشاه اسرائیل بدست دشمنان اسرائیل کشته خواهد شد، امصیاء کاهن بیت ئیل، عاموس نبی را تهدید میکند که از چنین سخنانی دست برداشته و به روستای خودش بازگردد؛ آن روز عاموس نبی رو به امصیاء کاهن شهر بیت ئیل کرده و پیشگویی میکند که روزی فراخواهد رسید که زن او در همین شهر زنا خواهد کرد و پسران و دختران او به شمشیر کشته خواهند شد! و میگوید ” و تو در زمین نجس خواهی مُرد و اسرائیل از زمین خود البته به اسیری خواهد رفت. ” ( عاموس نبی ۷ : ۱۰ – ۱۷ )

همچنین در کتاب دوم پادشاهان فصل ۱۴ آیات ۲۳ تا ۲۷ در خصوص پادشاهی یربعام دوم در اسرائیل مطلب جالبی میخوانیم. اتفاقا در همین بخش است که در بارۀ یونس نبی نیز میخوانیم و پیشگویی یونس نبی در بارۀ پیشرفت و اضافه شدن به مرزهای اسرائیل و گسترش آن توسط همین پادشاه اسرائیل. ما در این بخش از کتاب دوم پادشاهان در خصوص یربعام دوم و زندگی روحانی خود اسرائیل چنین میخوانیم “ و در سال پانزدهم امصیاء بن یواش پادشاه یهودا یربعام بن یهواش پادشاه اسرائیل در سامره آغاز سلطنت نمود و چهل و یک سال پادشاهی کرد. و آنچه در نظر خداوند ناپسند بود به عمل آورده از تمامی گناهان یربعام بن نباط که اسرائیل را مرتکب گناه ساخته بود اجتناب ننمود.” ( دوم پادشاهان ۱۴ : ۲۳- ۲۴ ) این یربعام بن نباط کیست که نامش بیش از هفده بار در زندگی پادشاهان گوناگون اسرائیل، تکرار میشود؟ او آغازگر پرستش بتها در شهر سامره، پایتخت اسرائیل بود. او دو گوسالۀ طلایی ساخت و به مردم اسرائیل گفت ” هان ای اسرائیل خدایان تو که ترا از زمین مصر برآوردند.” ( اول پادشاهان ۱۲: ۲۸ ) از این زمان به بعد، اسرائیل، این گوساله های طلایی را بعنوان خدای خود میپرستید، فرزندان خود را برای این گوسالۀ طلایی قربانی میکرد یا میسوزاند، فساد و شهوترانی در پرستش خدایان بعل و عشتاروت در تمام سرزمین اسرائیل گسترش میافت. پادشاهان بعدی در اسرائیل این خط و مشی یربعام بن نباط را دنبال کردند. به همین دلیل شما این عبارت را ” از تمامی گناهان یربعام بن نباط که اسرائیل را مرتکب گناه ساخته بود اجتناب ننمود،”

این نحوۀ زیستن در فساد روحانی در اسرائیل و در بین مردم او تا زمان یربعام دوم پادشاه اسرائیل ادامه داشت و یونس نبی در زمان چنین پادشاهی و در زمان چنین فساد و شرارت و گناهان موجود در اسرائیل که هم هوشع نبی و هم عاموس نبی در خصوص آن نبوت کرده بودند، مامور میشود تا پیام خداوند را نه برای پادشاه اسرائیل و نه برای مردم سامره بلکه برای پادشاه آشور و برای مردم نینوا ببرد! به نظر میرسد که آنچه خداوند قصد داشت تا با فرستادن یونس نبی به شهر نینوا به گوش مردم اسرائیل برساند را از دهان عیسای خداوند میشنویم.

عیسای مسیح، یونس نبی و پیام تازه‏ای از این کتاب

اجازه بدهید تا برگردیم به انجیل متی و لوقا. در انجیل متی چنین میخوانیم که پس از معجزات بزرگ عیسای مسیح، شفای بیماران، سخنان و تعالیم تکان دهنده و مقتدارانۀ او، مذهبیون روحانی به نزد او آمده تا از او بخواهند تا با نشان دادن معجزه‏ایی نبوت و فرستادن شدن خود را توسط خداوند ثابت نماید. عیسای خداوند پاسخ میدهد ” فرقۀ شریر و زناکار آیتی میطلبند و بدیشان جز آیت یونس نبی داده نخواهد شد. زیرا همچنانکه یونس سه شبانه روز در شکم ماهی ماند پسر انسان نیز سه شبانه روز در شکم زمین خواهد بود.” ( متی ۱۲: ۴۰ ) در آغاز این مقاله از شما خواستم تا به وصف شرح روحانی مردم اسرائیل در زمان عیسای مسیح توسط او دقت کنید. روی سخن عیسای مسیح یک شخص خاص نیست یا یک گروه خاص، او از ” فرقه ” سخن میگوید از یک قوم. و او آنها را ” فرقۀ شریر و زناکار ” خطاب میکند(و عین همین وصف را در متی ۱۶: ۴ میخوانیم)، سپس او ادامه میدهد ” مردمان نینوی در روز داوری با این طایفه برخاسته بر ایشان حکم خواهند کرد زیرا که به موعظۀ یونس توبه کردند و اینک بزرگتری از یونس در اینجا است.” عین همین را در انجیل لوقا میخوانیم که “ مردم نینوا در روز داوری با این طبقه برخاسته بر ایشان حکم خواهند کرد زیرا که به موعظۀ یونس توبه کردند.” ( لوقا ۱۱ : ۳۲ )

عیسای مسیح چه میفرماید؟ او میفرماید، خداوند یونس نبی را برای مردم نینوا فرستاد، شهری گناهکار و فاسد، و از آنها خواست تا از گناهان خود توبه کنند، آنها که نه یهوه را داشتند و نه شریعت و نه موسی و نه مزمور و نه انبیاء از گناهان خود توبه میکنند اما مردم اسرائیل چه در آن زمان، زمان یربعام دوم پادشاه اسرائیل و چه پس از او از گناهان و فساد خود توبه نکردند. همانطور که امروز چون خداوند پسر یگانۀ خود را فرستاده تا ابتدا به مردم اسرائیل سپس به تمام مردم دنیا فرصت توبه و بازگشت را میدهد، توبه نکرده و به او ایمان نمیاورند.

خداوند یونس نبی را به شهری نینوا فرستاد تا به یونس نبی و مردم و پادشاه اسرائیل درس عبرت بدهد. یونس نبی از پیشرفت و رشد اسرائیل نبوت کرده بود اما از شرارت و فساد قوم خود، پادشاه سرزمین خود هیچ سخنی نگفته بود. مردم اسرائیل توسط هوشع نبی، عاموس نبی و بعدها توسط اشعیاء نبی به توبه و بازگشت از شرارت و فساد بشارت داده میشوند، اما آنها توبه نمیکنند. خداوند یونس نبی را به نزد قومی گناهکار و غیراسرائیلی میفرستد، آنها هشدار و تهدید خدا را بلافاصله جدی میگیرند. روزه گرفته، خاکستر به سر میکنند، در جل و پلاس( نشان توبه و بازگشت از گناهان ) مینشنینند، نه تنها مردم شهر نینوا، بلکه پادشاه ان نیز، حیوانات آن نیز! یک پیام نبی، توبه و بازگشت را برای مردم شهر نینوا باز آورد، اگر خدا پر از رحمت و گذشت و دیرغضب است و اگر یونس نبی این را در بارۀ خدا میدانست ( یونس نبی ۴: ۲- ۳ )، اگر یونس نبی همچنین میدانست که خداوند از شرارت و فساد بیزار است و آن را داوری خواهد کرد، پس چرا او بعنوان نبی اسرائیل این را در قوم اسرائیل نمی بیند؟ چرا این قوم توبه نمیکنند؟ چرا پادشاه این قوم به همان راهی میرفت که یربعام بن نباط رفته و تمام اسرائیل را به گناه واداشته بود؟ چرا این قوم از فساد خود باز نمیگردد؟

خدا با فرستادن یونس نبی به شهر نینوا، در حقیقت پیامی را برای خود نبی اسرائیل، یونس نبی، قوم اسرائیل فرستاده بود اما طوری که به در بگوید تا دیوار بشنود! پیام توبه و بازگشت فقط برای شهر نینوا نبود، بلکه برای قوم اسرائیل و پادشاه او بود. و خدا قصد داشت تا بگوید اگر شما نیز توبه کنید، همانطور که من قومی غریب و بیگانه را خواهم بخشید، شما که قومی برگزیده برای من هستید را قطعا خواهم بخشید. یونس نبی برای فرستادن پیام نابودی شهر نینوا به دلیل فساد آنها رفته بود، و این پیام در بارۀ شهر سامره نیز صدق میکرد. ما میدانیم که شهر نینوا برای همیشه در این توبه و بازگشت از شرارت خود نایستاد و بار دیگر تن به فساد و گناه داد و اینبار خداوند این شهر را تماما نابود میسازد و ما پیشگویی این رویداد را در کتاب ناحوم نبی میخوانیم. و دقیقا عین همین داوری و عدالت خدا در بارۀ اسرائیل و شهر سامره روی داد. تمام انچه که هوشع نبی، عاموس نبی و اشعیاء نبی در بارۀ ویرانی و به اسارت رفتن اسرائیل پیشگویی کرده بودند به حقیقت میپیوندد. پادشاهی آشور، در حوالی سالهای ۷۲۰ قبل از میلاد وارد اسرائیل شده، شهر سامره را تسخیر میکند و تمامی مردم آن را به اسارت میبرد. چرا؟ زیرا آنها هرگز از شرارت و فساد خود نزد خدا توبه نکردند. آنها بارها از فرمان خدا نااطاعتی کردند. و خدای پر از فیض و بخشش بارها و بارها توسط انبیاء پیام توبه و بازگشت خود را نزد آنها فرستاد، اما دلهای آنها سنگین، گوشهای آنها پُر و چشمان آنها نابینا شده بود که قادر به دیدن قدوسیت و عدالت و پاکی خدا نبودند و قادر نبودند این را درک کنند که خداوند گناه را بیسزا و بدون داوری قرار نخواهد داد و قطعا آن را مجازات خواهد کرد، حالا هر کس که میخواهد باشد.

ایماندار مسیحی عزیز!

پیام توبه و زیستن در تقدس و پاکی روح القدس، برای مردم بیرون نیست! این پیام و این نحوۀ زیستن ابتدا از من و شما آغاز میشود. از زندگی شخصی ما از خانۀ ما از خانوادۀ ما. اگر ما نمیتوانیم چنین زندگی داشته باشیم باید دهانمان را ببندیم و هرگز مردم را به توبه و بازگشت و ایمان اوردن به عیسای مسیح دعوت نکنیم. زیرا خدایی که ما پرستش میکنیم قدوس است و او گناه را بیسزا نمیگذارد. درست است که شفیعی در آسمان داریم و خون گرانبهای مسیح برای آمرزش گناهان ماست، اما زیستن و لذت بردن و تکرار و عادی شدن و تغییر نکردن و تولد تازه نیافتن و خلقت تازه در مسیح نشدن با نام مسیح و آیین مسیح و نام مسیحی بر طبق صداقت و شهادت کتابمقدس منافات دارد.

پیام خداوند توسط یونس نبی برای مردم شهر نینوا نبود، برای قوم اسرائیل بود! آن کس که توبه کند، نجات و رهایی را خواهد یافت، فیض خدا شامل حال تمامی مردم دنیاست. آن کس که توبه نکند و به زیستن در شرارت ادامه دهد قطعا داوری شده و نابود خواهد شد.

خوانندۀ عزیز!

پیام انجیل عیسای مسیح فقط برای مردم اسرائیل نیست زیرا او یک اسرائیلی بود! پیام او برای تمام مردم دنیاست از جمله خود شما. او فقط اسرائیل را به توبه و بازگشت و ورود به پادشاهی آسمانی دعوت نکرد بلکه تمام مردم دنیا، از جمله شما. خداوند هم به نینوی فرصت داد و هم به اسرائیل، کمااینکه تاکنون به شما نیز فرصت داده است. خداوند هم نینوی و هم اسرائیل را بدلیل عدم توبه و عدم ایمان آوردن به خدای زنده و قدوس مجازات نمود، کمااینکه شما را نیز روی خواهد کرد اگر به عیسای مسیح ایمان نیاوری. امروز به عیسای مسیح ایمان بیاور، امروز. به انجیل مقدس و صلح بخش او ایمان بیاور، امروز. به خداوندی او. اینکه او خداوند و نجات دهندۀ تست، او برای گناهان تو بر بالای صلیب مُرد، جریمۀ گناهان ترا تماما نزد خدا پرداخت کرد. دفن شد. روز سوم قیام کرد و امروز زنده است. با دعوت کردن او به قلب خود بعنوان نجات دهنده و خداوند خود شما وارد خانوادۀ الهی خواهید شد. از این زمان، زمان زیستن در تولد تازه، خلقت تازه، تقدس روح، باروری میوۀ روح و بارور شدن در کلام خدا برای شما مهیا شده است، آن را تصاحب کن و در آن بسر ببر!

 

 

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

پیدایش باب ۲۷

کتاب پیدایش باب ۲۷: ۱- ۴۶ اسحاق به سن پیری خود رسیده و نویسنده میگوید ...